تیوال نمایش اسب
S3 : 17:06:55
امکان خرید پایان یافته
  ۱۲ بهمن تا ۱۸ اسفند ۱۳۹۶
  ۱۹:۰۰
  ۱ ساعت و ۵ دقیقه
 بها: ۳۵,۰۰۰ تومان

: مهدی تاج الدین
: آرش دادگر
: (به ترتیب حروف الفبا) محمد صادق اسدی، عاطفه بختیاری، پویا پیروزرام، نامیرا حفیظی، سید شهاب الدین خاضع حق، آرش دادگر، علیرضا دهقانی، زهره رستمی، رستا رضوی، پریسا صبور نژاد شیرازی، شیرین صفایی، عمار عاشوری، کسری عقلی مقدم، سیاوش محمود نژاد، ایلیار مومن، سید میر عماد میری
: انجمن هنرهای نمایشی استان تهران

: امیر حسین شفیعی
: عمار عاشوری
: مهدی حق پرست، ساناز کریمی، شقایق فرج الله، بهروز سمامی
طراحان
: آرش دادگر، طراح گریم: تینا بخشی
: الهام شعبانی، آرش دادگر
: علی رضا زندیه
: علی کلانتری
: ‌ امیر رجبی
: سینا ایران پور
: حسین پناهی
: فاطمه مشایخی، فرشاد عظیمی، آنیتا پاسبانی
با تشکر از امیر حسین فرزاد پودر
: نرسا بهلولی، کوروش محمدی، امین دهقان
: بهنام مهدی پور، ثارالله آذریتون، سحر بهاری، نوشین نوروزی
: پرویز کرمی
: سعید قدوسی نژاد
: رضا قاضیانی
گروه تولید
: حسین بنیاد، علیرضا فتاحی
: اکبر شجاعی
: سیروس جهاندیده

یادداشت کارگردان:
توصیف ما از جهان حجابی است که مانع ارتباط مستقیم ما با جهان می شود. جهانی از کلمات برای خود خلق می کنیم و در آن زندانی می شویم، به طوری که فرایند تفکر ما تحت تاثیر معنا قرار می گیرد. بنابراین اگر باز هم بخواهیم زمانی را که برای عمل باقی مانده است را صرف تامل کنیم مرتکب خطا شده ایم.چرا که جهان علت مند نیست فقط پیشایند است. و در جهان پیشایندی، تماشاگر دیگر با چیزی که همیشه اتفاق می افتد سروکار ندارد، بلکه با چیزی سروکار دارد که در اکثر مواقع اتفاق می افتد. در این دنیا بازیگران ناگهان متن را به کنار انداخته و از خود شروع به خواندن می کنند. ممکن است از صحنه ناپدید شده و دوباره ظاهر شوند. حتا عجیب تر از این؛ ممکن است در یک زمان، در دو جا حاضر باشند. آنان مطمین نیستند که کسی که با او صحبت می کنند، ناگهان غیب نشده و در جای دیگری ظاهر نشود.

کاری از گروه تیاتر کوانتوم

نوکر خانه (کش) آقای خود را به دلیل ارتباط پنهانی با همسر خویش به قتل میرساند. او با هربار یادآوری این واقعه ناگزیر به ارتکاب یک قتل دیگر میشود و این چرخه تا نابودی همه پیش می‌رود...

گزارش تصویری تیوال از نمایش اسب / عکاس:‌ رضا جاویدی

... دیدن همه عکس ها »

ویدیوهای وابسته

مکان

چهار راه کالج،‌ خ حافظ، خ استاد شهریار، بنیاد رودکی


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
نمایش اسب به پایان رسید. سپاس از همه شما دوستان که با نظراتتان ما را یاری کردید.
کاش دوره اجرا طولانی تر بود و حداقل یک بار دیگرهم میشد این کار و دید.
جناب عاشوری مهر ماه سعادت دیدن نمایش مکبث فریز رو از گروه کوانتوم خواهیم داشت؟
۱۹ اسفند ۱۳۹۶
نمایشنامه اسب قاتلین نوشته رضا گشتاسب منتشر نشده
۲۲ اسفند ۱۳۹۶
ممنون
۲۲ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اثر پروانه بر دوش «اسب» قاتل
نویسنده: احسان صارمی

آرش دادگر از نمایش «هملت» تا «اسب»، به نظر در حال جست‌وجوی یک چیز است و آن چیزی است اندر میانه جهان او نمی‌تواند آن را بیابد و بیانش کند؛ پس مدام در حال پرسش است. فقدان پاسخی قاطع بر این پرسش موجب شده است که حرکت آرش دادگر در آثار اخیرش در نمودار نوسانات، شدیدتر و شدیدتر شود. همه‌چیز به سوی هرج و مرج پیش می‌رود. مخاطب با جهانی روبه‌رو می‌شود که مدام در حال از هم پاشیدن است و از انفجار در ساختار نمایش‌ها مشهود است.

در سه سال گذشته دادگر چهار نمایش روی صحنه برده است که یکی را دوبار اجرا کرده است و یکی دیگر بازسازی اجرایی قدیمی. «هملت» نسخه‌ای پست‌مدرن از شاید مهم‌ترین نمایشنامه جهان است که در آن داستان شاهزاده غمگین و فیلسوف دانمارک از هم پاشیده شده است. هملت با شلوارک جین و شیطنت‌های روی صحنه‌اش که مدام با کاغذها ور می‌رود و نمی‌تواند کتاب‌ها و روزنامه‌ها را از چنگ پولونیوس نجات دهد، همواره از این رنج می‌برد جهانی پیش‌رویش از آن کیست. او رنجور و رنجیده از آن است که برای این جهان نمی‌تواند خدایی متصور باشد و مقام خدایی نیز از او سلب شده است. او دیگر انسانی در عصر پر طمطراق روکوکوی شکسپیر نیست که انسان را به مرکز عالم هستی سوق می‌داد. او هملت قرن آتش و خون است.

دادگر سپس با بازخوانی دوباره نمایشنامه حمیدرضا نعیمی، «کالون و قیام کاستیلون» را در ایرانشهر روی صحنه برد. نمایشی که در آن مرد خدا علیه مرد خدا می‌ایستد تا دریابد حقیقت چیست. کاستیلون (با بازی آرش دادگر) کشیشی علم‌دوست در میان کتاب‌هاست و در مقابل کالون، کشیش راست‌کیش هلندی می‌ایستد و او را مستحق حکومت الهی برساخته‌اش نمی‌داند. کاستیلون در راه کشف حقیقت و شک در باب خدای کالونی قیام می‌کند.

آرش دادگر در سومین گام به سراغ اولیس می‌رود و برای خودش اودیسه‌ای تئاتری ترتیب می‌دهد. نمایش سه برش از سه اولیس است. هر یک از اولیس‌ها وجهی از اولیس اصلی به حساب می‌آیند. اولیس نخست، اولیس خانواده‌دوست است و این همان وجهی است که اولیس را از تروا تا ایتاکا همراهی می‌کند. اولیس دوم، مردی است اسیر دست سفر، بسته به ستون‌ها و مغروق در اقیانوس منجمد شمالی و این وجه دیگری از اولیس است که به نفرین پوزئیدون اسیر دریاست. سومین اولیس که نقشش را شخص دادگر ایفا می‌کند، دانشمندی است مشکوک به واقعیت جهان و در پی حقیقت هستی. این وجه، وجه خردمندانه اولیس است، همان چیزی که او را به ساختن اسب چوبی ترغیب می‌کند. با این حال این اولیس نیز همچون کاستیلون و هملت در وجود خدا شک می‌کند و نمی‌داند آنچه حقیقت است امری ملموس و محسوس است یا آنکه همچون جهان کوانتومی قرن‌ها و قرن‌ها در خفا.

با چنین ذهنیتی شاید «اسب» پروژه‌ای خاص برای گروه کوانتوم و آرش دادگر نباشد؛ اما اگر دقت کنیم می‌بینیم این اساطیر برآمده از تاریخ در این سه سال گذشته آشفته‌تر و آشفته‌تر شده‌اند. «اودیسه» دادگر در زمان اجرا به پروژه‌ای ناموفق بدل شده بود. نمایش نتوانسته بود هواداران «هملت» را اقناع کند. می‌شد دید که از «اودیسه» تا «اسب» دادگر محتاط شده است. بازگشتش با «هملت» گواه بر این مساله بود، نمایشی که شبحی از نمایش نخست او بود.

«اسب» در این بزنگاه بازگشت به مسیر اصلی است؛ اما با دادگر آشفته‌تر و درگیرتر با آن پرسش ابتدایی. او در جست‌وجوی چیزی است که نمی‌داند چیست و «اسب» همه این ندانستن‌ها را یک‌جا دارد. اولین گام اقتباس از یک نمایشنامه‌ است، امری که چندان مرسوم نیست. نمایش رضا گشتاسب که نخوانده‌ام بدل به یک فرادرام شده است. فرو ریخته و از هم پاشیده با شخصیت‌های گاه‌به‌گاهی که می‌آیند و می‌روند. آنان نمودی بر عدم قطعیت هستند. با توجه به شناختی که از رضا گشتاسب و متونش دارم، شاید این آشوب در دل «اسب قاتلین» نیز نشسته باشد.

کش ... دیدن ادامه » با بازی آرش دادگر، نویسنده‌ای است که از رابطه زنش با دوست صمیمی‌اش آگاه و این موجب هرج و مرجی شده است. در پی این آشوب او می‌کشد و می‌پرسد و از چنگ قانون می‌گریزد؛ چون قانون برای او معنایی ندارد. او شک دارد و قانون به عنوان نماد قطعیت، در جهان قطعیت‌زده کش، مشروعیت خودش را از دست داده است. با این حال کش آزاد نیست و اسیر پرسشی است که نمی‌داند چیست؛ اما برخلاف دیگر شخصیت‌های دادگر صریح‌تر می‌پرسد که آیا خدا وجود دارد. با این صراحت دادگر در مقام فیلسوف به جهانی پیشاکانتی پرتاب می‌شود.

با این حال «ماتی»، همان رقیب عشقی که به ضرب گلوله «کش» کشته شده است و به عشق سابقش دست‌درازی کرده است، پس از هر بار خروجش از جهنم می‌گوید: «کش! هر چیزی که در مورد جهنم می‌گفتند درسته. » آیا ماتی می‌تواند نمادی بر قطعیت جهان باشد؟ باید بدانیم او کسی که «لورا» را اغوا کرده است و برای اغواگری و رفتار توأم با خیانتش، نیازمند خرده‌ شیشه است، چیزی که گویا کش از آن بی‌بهره است. او صرفا پنهان می‌کند و حرف نمی‌زند؛ چون چیزی برای گفتن ندارد. او در برابر پرسش، پاسخی الکن دارد.

هر چه نرسیدن به پاسخ برای دادگر در مقام هنرمند طولانی‌تر می‌شود، جهان نمایش‌های او نیز آشفته‌تر می‌شود و در مقابل آثار او شخصی‌تر می‌شوند. این مهم با ورود شخص دادگر در قالب فیزیکی‌اش در آثار نمود بیشتری پیدا می‌کند. کاستیلون شاید نامش در دل نمایش بوده باشد؛ اما سهم او از نمایش اندک است. در «اودیسه» دادگر تنها یک سوم نمایش را در اختیار دارد؛ اما در «اسب» او مرکز است. مرکزی که کمی به حاشیه رانده شده است. به میزانسن باید توجه کرد. او پشت به تماشاگر است. عمق را از آن خود می‌کند و ما جهان را از ورای او می‌بینیم و گاهی در کنار او. با این حال کش یا همان دادگر هیچگاه با مخاطب رودررو نمی‌شود؛ چون قرار است ما با او همذات‌پنداری کنیم؛ اما تا چه اندازه؟ آیا مخاطب نیز همچون دادگر بدین آشفتگی نائل شده است؟ آیا برای مخاطب پرسش‌های پیشاکانتی مطرح است؟ آیا او می‌اندیشد که خدا هست یا نیست؟ آیا او خود را مرکز جهان هستی می‌بیند؟

پاسخ این پرسش نیز همانند همان چیزی است که گویی دادگر نمی‌داند و در پی آن است تا بیابد. این فقدان پاسخ برای برخی به مفهوم موقعیتی اگزیستانسیالیستی است که در آن مهم وجودی است که می‌اندیشد و این سوژه آگاه از ناآگاهی خود رنج می‌برد؛ پس در هرج و مرج و آشفتگی اسیر می‌شود و آنچه در نهایت برایش می‌ماند، رویایی است که در ذهن – دلالت بر سوژه‌بودگی او – می‌پروراند. برای کش این رویا اسب است؛ اما به نظر نگارنده وضع برای کش به نحو دیگری رخ می‌دهد. به نظر می‌رسد این عدم‌بودگی محصول وجودگرایی نیست؛ بلکه برآمده از نظریه آشوبی است که جهان علم را سال‌ها درگیر خود کرده است. نظریه آشوب در ساده‌ترین فرم خود با اثر پروانه‌ای شناخته می‌شود. در نظریه آشوب آغاز و پایان هر کنش و واکنش فیزیکی و علمی مشخص است؛ اما آنچه در این میانه رخ می‌دهد تا چیزی آغاز کند و در نهایت پایانی یابد، نامعلوم است. همانند اصطکاک که هیچگاه قابل اندازه‌گیری نیست. در نظر داشته باشید که نام گروه نمایشی دادگر کوانتوم است که اشاره به یک بخش مهم از فیزیک دارد.

«اسب» محصول این آشوب است. آغازی دارد و پایانی می‌بینید؛ ولی آنچه این دو نقطه را به یکدیگر متصل می‌کند غیرقابل اندازه‌گیری است. چرایی وجود این عدم نیز در همان کوانتوم نهفته است: اصل عدم قطعیت. اصلی فیزیکی، محصول اندیشه هایزنبرگ، دانشمند شهیر و اندک بدنام آلمانی. در «اسب» نیز همه‌چیز در عدم قطعیت به سر می‌برد. همانند شخصیت‌هایی که نمی‌دانیم چه هستند و مدام زمان را بر هم می‌ریزند. مکان را به سخره- در معنای دقیق کلمه‌اش - می‌گیرند. ماتی را به یاد آوریم که مدام زنده می‌شود یا میان جوانی و میانسالگی در تکاپو است.

«اسب» محصول آشوب دادگر است. شاید دلیل کار کردنش با گروهی جوان و نبودن حسام منظور و امین طباطبایی همین باشد. دادگر در مرحله فرو ریختن است تا شاید از برساخته این ذهن منفجر شده، «هملت» دیگری ظهور کند. باید منتظر نشست.

http://etemadnewspaper.ir/Default.aspx?News_Id=98223
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زمان انتقام سختی از ما می گیرد
گفت و گوی «اعتماد» با آرش دادگر، کارگردان نمایش «اسب»

نویسنده: بابک احمدی

آرش دادگر با نمایش «اسب» تجربه ای تازه پیش روی تماشاگر می گذارد. درک جهان چند بعدی روی صحنه تئاتر که در مسیر کاری گروه تئاتر کوآنتوم اتفاقی متفاوت است. دادگر در نمایش «اودیسه» نیز شمایی از این رویکرد را نشان داده بود، اما این ایده حالا بیش از گذشته به تکامل نزدیک شده است ولی گروه از یک مساله رنج می برد. مساله استقرار در یک محل ثابت که ادامه روند مورد نظر و رسیدن به بالندگی را با چالش مواجه می کند. فروپاشی رویا ناشی از کاستی ها و نقصان هایی اینچنین که موجب می شود هنرمند به سختی امکان عزیمت از نقطه ای به نقطه دیگر را به دست بیاورد. دادگر برای اجرای نمایش «اسب» ماه ها با گروهی از هنرجویان جوان تمرین کرده و این چرخه ای است که برای چندمین بار تکرار می شود. ایفای نقش با کیفیت هنرجویان جوان ناشی از همین رویکرد است اما اجراء در سوله کارگاه دکور تالار حافظ قطعا در شان تلاش های این جمع پرشور نیست. با دادگر درباره نمایش «اسب»، رویاهای از دست رفته اش و آرزویی که در سر دارد به گفت وگو نشسته ایم که در ادامه می آید.

گروه تئاتر کوانتوم رویکرد مشخصی در زمینه دراماتورژی دارد. شما در تجربه های گذشته سراغ نمایشنامه ها و متن های شناخته شده رفتید که مخاطب تا حد زیادی با آنها آشنا بود اما نمایشنامه «اسب» چندان شناخته شده نیست و این می تواند تا حدی چالش برانگیز باشد. چطور شد این متن را انتخاب کردید؟
همانطور که گفتید این تجربه در گذشته وجود داشت اما در نمایش «اسب» تکامل پیدا کرده است. این اتفاق اولین بار سال 82 روی نمایشنامه «آژاکس» رقم خورد و سپس سراغ متن ریموند کارور رفتیم. بعدا در «مکبث» هم تلاش کردیم جنبه ای متفاوت از شخصیت را به نمایش بگذاریم که برای تماشاگر چندان شناخته شده نبود. در ارایه کاراکترها هم همین رویکرد متفاوت وجود داشت، البته شاید بخواهم این نمایش را دوباره اما این بار با رویکرد جدید روی صحنه بیاورم. رضا گشتاسب سال 91 متن «اسب قاتلین» را به من سپرد ولی به زمان نیاز داشتم تا جهانش را کامل پیدا کنم. نسخه اول دراماتورژی همان سال ها توسط آقای تاجدین نوشته شد اما به مرور دو نسخه دیگر بیرون آمد. در نسخه سوم دیگر با یک برداشت آزاد از «اسب قاتلین» مواجه بودیم که همان هم در تمرین ها تغییر کرد. تا زمان برگزاری جشنواره تئاتر فجر سه ماه چیزی حدود 450 ساعت تمرین کردیم که از روزی چهار ساعت آغاز شد تا به هفت ساعت، هفت روز هفته رسید. متن در همین مرحله نیز تغییر می کرد و من حتی چهار صحنه را کنار گذاشتم و چیزهای دیگری جایگزین شد. شرایط به این سو رفت که ما به جهانی نزدیک به صددرصد سوررئال برسیم و به نوعی کاملا از جهان متن گذر کنیم.

گروه قصد داشت به چه چیز برسد؟
مقصود این بود که تماشاگر را از شنیدار به دیدار وادار کنیم. چون تماشاگر ایرانی به شنیدن عادت کرده و همین عامل موجب شده همه چیز راحت الحلقوم شود. می گوید برایم قصه بگو و من زحمتی نکشم. مساله ای که بدنه تئاتر و کارگردانی ایران را با صدمه مواجه کرده و همه نمایش ها به هم شبیه شده اند. همه ما در جاده فرعی هستیم. انسان پنج حواس دارد که دنیا را با آنها می شناسد و ممکن است همین پنج حس هم ما را به اشتباه بیندازند. بنابراین وقتی شما تماشاگر را به گوش تبدیل می کنید، یعنی فقط یکی از حواسش کار می کند چطور انتظار دارید حس برترش به کار بیفتد و پردازش کند؟ چطور قرار است نشانه ها را دریابد و به دال هایی که در اختیارش می گذارید برسد؟ سهم تماشاگر چه می شود؟ ما او را به یک ناظر صرف تقلیل داده ایم ولی من علاقه دارم مخاطب به مشارکت وادار شود: در نتیجه به پیچیدگی متهم می شوم. در این مواقع پاسخ می دهم مگر جهان چیز ساده ای است؟ اگر جهان ساده بود که انسان مشکلی نداشت و از روز اول غارنشینی نداشتیم. جهان برای ما پیچیده است چون درک درستی از پیرامون نداریم و هرقدر این درک را بسته تر کنیم همه چیز پیچیده تر می شود. این عادتی است که به تماشاگر می دهیم، درحالی که او نیز سهم دارد و باید دنبال سهم خود برود. لذت چیزی شبیه یک تفریح ساده مبتذل دور همی سرگرم کننده نیست. لذت از دانایی چیزی شبیه علم است. شاید برای دیگران مطلوب نباشد ولی من می گویم باید تماشاگر را با خوراک دیگری هم آشنا کنیم و علاوه بر گوش، روح و مغزش هم تغذیه شود. باید تئاتری خلق کنیم که منجر به گفت وگو شود، آن هم درباره سطحی از آگاهی و نه داشته های از پیش معین.

تماشاگر ایرانی در سال های اخیر تا حدی با آثار خارجی به ویژه آلمانی مواجه شده که این رویکرد در دراماتورژی را به کار گرفتند. نمایش «هملت» شما هم در ایتالیا مورد توجه مخاطبان و منتقدان قرار گرفت، اما مساله اینجا است که آنها از یک سنت تئاتری پیروی می کنند. ما آن سنت را پشت سر نداریم و می خواهم بدانم شما چطور به این شیوه تئاتری رسیده اید؟
آنها برای اینکه سنت تئاتر بتواند نفس تازه ای بکشد اصلا پول پرداخت می کنند و دنبال هنرمندانی هستند که تجربه های جدید را جست وجو می کنند. جست وجوی جدید هم برای شان به این معنا نیست که اصلا آمده ایم سنت را از بین ببریم. می گویند اینها راه هایی برای تنفس سنت است، ولی برخلاف آنها ما در ایران هر کار تازه ای را به معنای نابودی گذشته در نظر می گیریم و تاریخ تئاتر را به قبل و بعد از خودمان تقسیم می کنیم. من حاصل آن چیزی هستم که تا امروز انجام داده ام و اگر به تکامل نرسیده باشم به هیچ دردی نمی خورم. در این حالت یک کارگردان مکانیک هستم، چون برای کارگردانی چند سطح قائلم: مکانیک، تکنسین، استراتژیست و طراح یا هنرمند. الان تعداد زیادی کارگردان- مکانیک و تکنسین در ایران داریم. یعنی تماشاگر حتی می تواند ورود و خروج بازیگر در صحنه یا محل نور را حدس بزند. فقط داستان ها تا حدی با هم تفاوت دارند و این بازیگرها هستند که سروری می کنند. تماشاگر برای دیدن بازیگر و چهره های دوست داشتنی اش به سالن می آید، نه برای مواجه شدن با متن و کارگردان. چرا؟ چون همه چیز تکراری شده و تنها بازیگرها شخصیت های متفاوت به نمایش می گذارند. به همین دلیل هم می بینیم اگر بازیگری خودش را در چند نمایش تکرار کند و دست یافتنی باشد، فراموش می شود. در این وانفسا شما باید تلاش کنید متفاوت باشید: مثل آنچه برشت انجام داد. من تلاش می کنم از برشت بیاموزم که دید یک چیز در تئاتر آلمان اشتباه است و تلاش کرد آن امر غلط را تغییر دهد.
... دیدن ادامه » برشت در کنار خودش افرادی مثل والتر بنیامین، تئودور آدورنو و هورکهایمر را می دید. آلمان در حال تحول بود، اروپا تجربه جنگ جهانی اول را پشت داشت و درگیر جنگ دوم بود. کشورها در حال پوست اندازی بودند، بی وطن ها صاحب وطن می شدند، کتاب سرمایه مارکس آثار خودش را به جا می گذاشت و از سوی دیگر ماشین سرمایه داری می کوبید و پیش می آمد. برشت در این شرایط قصد داشت بگوید تماشای تئاتر، تفریح یا پر کردن ساعات فراغت نیست، شوآف فخر فروشی یا محل ارایه مد و تازه کردن دیدار نیست.
هنرمند تئاتر برای رسیدن به این مرحله باید به علم رجوع کند و تا جایی که امکان دارد به علوم سرک بکشد. پیش از همه خودش باید به درک جدیدی از جهان پیرامون برسد و برای رسیدن به این مقصود به کشف و آزمایش نیاز دارد که در پروسه تمرین اتفاق می افتد. وقتی شما تمرین تئاتر را از بین ببرید دیگر هیچ چیز ندارید. من از برشت یاد گرفتم که بومی فکر و جهانی عمل کنم.

حتی برشت هم به سرگرم شدن مخاطب در سالن تئاتر تاکید داشته و قرار نبوده چیزی را به زور حقنه کند.
اصلا سرگرمی همین است. سرگرمی یعنی میزانی از دانش و فهم، نکته ای که در نمایشنامه «گالیله» به آن برمی خوریم. اگر قرار باشد تئاتر قصه تعریف کند کتاب این کار را خیلی بهتر انجام می دهد. تئاتر نباید به سمت شاخصه هایی حرکت کند که مدیوم های دیگر مثل سینما و ادبیات بهتر انجامش می دهند. تئاتر راه خودش را می رود.

تمام این صحبت ها نشان می دهد ایده هایی دارید و برایش مطالعه می کنید. تجربه های سال های اخیرتان هم به ما می گوید برای تئاتر کیسه ندوخته اید. لازمه بارور شدن این ایده ها استقرار گروه در یک محل معین است. خودتان برای مستقر شدن گروه فکری کردید؟
در کشورهای دیگر شهردار به هنرمند خود، یکی مثل یوجینو باربا می گوید بیا ما یک زیرزمین داریم که می توانیم به شما بدهیم و ساختمانی را در اختیار گروه می گذارد تا مستقر شود. شما ببینید وقتی این اتفاق برای باربا رخ داد چند سال داشت؟ از همان زمان می دانست اگر تلاش کند و به راهش ادامه دهد، در نهایت به مقصود می رسد. من الان 18 سال است کارگردانی می کنم، 18 سال است تلاش و صبر کرده ام ولی امروز همچنان جایی برای استقرار ندارم. قرار هم نیست دست به دامان کسی بشوم که بیاید و در یک امر فرهنگی مشارکت کند. چون می دانم مشارکت کردن یکی، به معنای دخالت است. چون سرمایه می گذارد و باید برایش سود داشته باشد. از همین جا دخالت ها آغاز می شود. آن هم در مملکتی که فرهنگ، سودآور نیست. شما به نقش مدیر هنری در جهت دهی به سلیقه مخاطب در آلمان اشاره می کنید؟ مدیران وقتی به تماشای نمایش من می نشینند طوری رفتار می‎ کنند که گویی همان کمک هزینه اندک را هم به ته چاه ریخته اند. چرا؟ چون نمی توانند با نمایش من به مدیران بالادستی پز بدهند. چون مسوولان ما انقدر سطح سواد تئاتری پایینی دارند که حتما باید یک نمایش سرراست ببینند تا قضیه را متوجه شوند. این دیگر تئاتر نیست.
من از هر دو طرف بریده ام. چرا در سینما گروه «هنر و تجربه» تاسیس می شود و برایش سوبسید پرداخت می کنند ولی در تئاتر خبری نیست؟ چرا برای سینمایی که فقط و فقط در تهران معنا دارد سازمان تشکیل می دهند ولی تئاتری که به دورافتاده ترین روستاهای ایران هم راه پیدا کرده در حد یک اداره کل باقی مانده است؟ اداره کلی که حتی بودجه اش دست خودش نیست و امکان برنامه ریزی ندارد. اینجا می شود از مدیر فرهنگی انتظاری داشت؟

به همین دلیل گروه تغییر کرده و با نسل جدید بازیگرانی که آموزش داده‎اید کار می‎کنید؟
بله، مدام گروهم را از دست می دهم و دوباره و چندباره همه چیز از صفر شروع می شود. تا چه زمان می توانم به این شکل ادامه دهم؟ به همین دلیل تصمیم دارم نمایش تجاری کارگردانی کنم بلکه بتوانم هر دو سال یک بار یک نمایش تجربی هم روی صحنه ببرم. به هرحال بازیگر علایق خودش را جست وجو می‎کند و از جایی به ثبات نیاز دارد. اصلا در گوشش می خوانند با من کار نکند، یا تبریک می‎گویند که: «از وقتی با دادگر کار نکردی، دیده شدی». یکی نیست بگوید چرا سر هیچکس به کار خودش نیست. قطعا همه به فکر منافع خودشان هستند، البته من هم رویاهای خودم را دارم ولی نمی خواهم به رویاهای دیگران دستبرد بزنم. چون وقتی رویاهای دیگری را بدزدم تبدیل به هیولا می شوم.

این «رویا» که از دست می رود با پر رنگ شدن نقش شخصیت سانسورچی در نمایش «هملت» به چشم می آید. مساله در نمایش «اسب» پررنگ تر شده و با نویسنده ای مواجه هستیم که گویی به خلوتی رانده شده و با آشفتگی های ذهنی اش دست به گریبان است. اینجا چقدر با حدیث نفس آرش دادگر مواجهیم؟
یکی از کارهای مان حذف کردن است و فکر می کنیم با حذف یک نفر یا یک مساله، کل ماجرا حل می شود. وقتی شرایط به سمت و سویی پیش می رود که این حذف در اندیشه هنرمند رخ می دهد و او پیشاپیش ایده هایش را حذف و لحظات را از خودش دریغ می کند، همه چیز از دست رفته است. تصور می کند با این کار زمان را تحت سیطره درمی آورد درحالی که متوجه نیست، زمان انتقام سختی می گیرد. این ما بودیم که هیچ وقت اجازه ندادیم «اسب» به جنگل برسد! پس اگر امروز شاهد از دست رفتن همه چیز هستیم کسی جز خودمان مقصر نیست.

روی انتقاد شما به آرش دادگر است یا جامعه؟
من از جامعه جدا نیستم. قطعا در آتن هیچکس از سقراط خوشش نمی آمد، چرا؟ چون در تمام داشته های آتن شک ایجاد کرد. من حکم سقراطی را دارم که همه چیز را عیان مطرح می کند و در این تئاتر از کادو پیچ کردن موضوع خبری نیست. به همین دلیل هیچکس از من خوشش نمی آید. دانایی تاوان دارد. توجه کردید زمان چقدر زود می گذرد؟ چرا؟ چون زندگی نمی کنیم و همواره به دنبال تکرار دیروز هستیم. می خواهیم یک چیزِ به نظرِ خودمان جذاب را از گذشته به امروز بیاوریم. هیچکس به این فکر نمی کند فقط یک گام رو به پیش بردارد.

الان سوء تعبیر پیش می آید که دادگر تصور می کند سقراط زمان است.
هر فکری که می خواهند بکنند: چه اهمیتی دارد؟ مشکل اینجا است که جامعه نمی خواهد یا نمی تواند شک در داشته هایش را بپذیرد. قبول نمی کند داشته هایش فرو بپاشند و یک بار دیگر برای درک و دریافت جهان پیرامون تلاش کند. شبیه دوران ناصرالدین شاه شده ایم که شعر از محتوا خالی شد ولی از لحاظ شکل به اوج رسید.

این از نو دیدن چطور در فرم نمایش «اسب» نمود پیدا می کند؟
تصور کنیم روی پل کالج هستیم: از آن نقطه چه می بینیم؟ یک چیز کلی از حرکت خودروها و مردم. وقتی پایین پل بایستیم یک محدوده را با جزییات بیشتر می بینیم ولی بخش هایی را از دست می دهیم. زندگی همین است، ما جنبه هایی را می بینیم و ابعاد دیگری را از دست می دهیم. تئاتر چیزی جدا از زندگی نیست. در نمایش «اسب» به همین سمت حرکت کردیم، شما بخش هایی را به دست می آورید و مقاطعی را از دست می دهید. من همین نسبیت را در نمایش ارایه دادم. برخلاف بعضی نمایش های روی صحنه که یک داستان شناخته شده مملو از بدبختی را زیبا نشان می دهند.

یعنی تلاش می کنید جهان چند بعدی به زیبایی شناسی کار وارد شود؟
سعی نمی کنم نمایش را با واژگان شناخته شده صورت بندی کنم. در نهایت معتقدم جهان پیشایند است، علت مند نیست. حتی نمایش «اودیسه» هم باید به همین شکل اجرا می رفت ولی کاستی های مالی اجازه نداد، چون باید دستمزد عوامل را می پرداختم. اینجا هم اگر حمایت انجمن هنرهای نمایشی و شخص امیرحسین شفیعی نبود این نمایش روی صحنه نمی رفت. توماس اوستر مایر راست می گوید بیاید اینجا، خودش را هشتاد قسمت کند و بعد نمایش «هملت» روی صحنه ببرد: ببینم می تواند.

بحث کارگردانی نمایش تجاری جدی است؟
بله، چون باید هزینه های زندگی را بپردازم.

اگر حمایت مالی شود چطور؟
حمایت یعنی از شکل گرفتن کمپانی من حمایت کنند. همین کارگاه دکور را در اختیارم بگذارند.

با نیش و کنایه اهالی تئاتر چه می کنید؟
اصلا توجه نمی کنم. صحبت در این باره ارزش ندارد. مگر در سینما چنین مسائلی وجود دارد؟ مثلا می گویند چرا به «هنروتجربه» کمک می کنید؟ چون آنجا پول وجود دارد ولی در تئاتر صدقه گدا به گدا شده است. دولت به ما صدقه می دهد. البته متوجه هستم کسی از من دعوت نکرده تئاتر کار کنم. این حرفه ام است. تصمیم گرفته ام این طور کار کنم و پای مسوولیتش هم ایستاده ام.

file:///C:/Users/Quantum/Downloads/Documents/13961214-4042-9-69.pdf
این گفت و گو فوق العاده غمگینم کرد.
از عمق جان آرزوی بهروزی برای گروه کوانتوم دارم...
۱۷ اسفند ۱۳۹۶
این دردنامه نه فقط از زبان آرش دادگر که از زبان بهرام بیضایی ها؛ حمید سمندریان ها ؛ علی رفیعی ها و ...... فریاد می شود که :
هنر خوار شد جادویی ارجمند// نهان راستی آشکارا گزند
۱۷ اسفند ۱۳۹۶
سپاس از شما دوستان عزیز. شاد باشید
۱۹ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد نمایش اسب به کارگردانی آرش دادگر؛ در بندِ اضطرابِ جهان
نوشته شده توسط پژمان الماسی‌نیا

شبِ گذشته (سه‌شنبه، پانزدهمِ اسفندماه) در کارگاهِ دکورِ بنیادِ رودکی، شاهدِ اجرای نمایشی بودم که هنوز با من مانده‌ست: «اسب»؛ کاری از گروهِ تئاترِ کوانتوم. «اسب» قبل از ورودِ شمای بیننده به کارگاه، استارت می‌خورد؛ به‌واسطه‌ی صدای شیهه‌ها و فریادهایی که در حیاطِ بنیاد طنین‌انداز می‌شوند و پیشاپیش کنجکاو و مضطرب‌تان می‌کنند. در وهله‌ی نخست، شاید «اسب» را دوست نداشته باشید، آشوب‌زده و بی‌نظم بجای‌اش آورید، حتّی جدّی نگیریدش و به آن بخندید... ولی با گذشت زمان، آهسته‌آهسته همه‌ی این‌ها را از یاد می‌برید طوری‌که متوجه نمی‌شوید دقیقاً از کِی و کجا، درگیرِ «اسب» شدید.

«اسب» درباره‌ی انسان است، انسانِ نگون‌بخت؛ که نمی‌تواند گریزگاهی از ... دیدن ادامه » گذشته‌اش، آن‌چه در گذشته بر سرش آمده و آن‌چه کرده و نمی‌بایست می‌کرده، بیابد و در چنبره‌ای هولناک و ناگزیر از تکرار... تکرار و تکرار و تکرار... گرفتار آمده است. کَش (با بازیِ آرش دادگر) تا آخرِ عمر/نمایش، نه لحظه‌ای از تخیلِ کیفیتِ خیانتِ همسرش، لورا (با بازیِ پریسا صبورنژاد شیرازی) رهایی دارد و نه از گناهِ کبیره‌ای که [متعاقبِ آن خیانتِ کذایی] مرتکب شده‌ست؛ قتل.

«اسب» جدا از توفیق در القای یک‌سری مفاهیمِ ابدی-ازلی، در حیطه‌ی فرم نیز عمل‌کردی موفقیت‌آمیز دارد. دادگر و گروه‌اش توانسته‌اند از ویژگی‌های سالن که [ابتدا به ساکن] مکانی نامناسب [برای اجرای تئاتر] به‌نظر می‌رسد، به نفعِ خلقِ فضایی به‌شدّت باورپذیر سود ببرند به‌گونه‌ای‌که بی‌بروبرگرد کارگاهِ دکورِ رودکی را به‌عنوانِ آن عمارتِ اعیانیِ نفرین‌زده‌ی محلِ وقوعِ قتل‌ها قبول می‌کنید.

علی‌رغمِ یک‌دست نبودنِ بازی‌ها، «اسب» خوش‌بختانه فاقدِ نقش‌آفرینیِ فاجعه‌آمیزی‌ست که سوهانِ روحِ بیننده‌ی بی‌نوا شود! اما دو حضورِ خاص، توجهِ نگارنده را بیش‌تر جلب کردند؛ دو حضوری [که از قضا] جلوه‌ی فیزیکیِ افزون‌تری داشتند و طبیعتاً تمرین و آمادگیِ بدنیِ بالاتری نیز می‌طلبیده‌اند: یکی، خودِ جنابِ آقای اسب (با بازی و حرکاتِ درخشانِ سیاوش محمودنژاد) و دیگری، کارآگاهِ پلیسِ بدپیله‌ی ریزبین (با بازیِ سیدشهاب‌الدین خاضع‌حق).

بارزترین احساسی که از دیدنِ «اسب» نصیبم شد، اضطراب بود؛ اضطرابی خفقان‌آور که نه‌تنها با خروج از سالن، نقطه‌ی پایانی بر آن گذاشته نشد بلکه تا ساعت‌ها پس از اجرا هم ادامه پیدا کرد و حالا که فرصت‌اش دست داد و چندسطری درباره‌ی «اسب» نوشتم انگار کم‌کم دارد محو می‌شود. کاراکترهای «اسب» هم در جوش‌وُخروش، تکاپو و اضطرابی دائمی به‌سر می‌برند و آرام‌وُقرار ندارند. آدم‌های «اسب» گویی زادگان و ساکنانِ جهانی پراضطراب‌اند... یا نه، متولّد و در بندِ اضطرابِ جهان. گرچه ممکن است آرش دادگر و بقیه‌ی کوانتومی‌ها مشخصاً در پیِ القای چنین حسّ‌وُحالی نبوده باشند ولی مطابقِ بیتِ از کفرِ ابلیس مشهورترِ مثنوی معنوی: «هر کسی از ظن خود شد یار من، از درون من نجست اسرار من».

«اسب» هم‌چنین گوشه‌چشمی به جهانِ پس از مرگ دارد؛ به‌ویژه از خلالِ مکالماتِ کَش با وکیلِ مقتولِ آقا، ماتی (با بازیِ عمار عاشوری) و به‌علاوه، تعبیه‌ی دری که به آتش و دودِ جهانی دوزخی باز می‌شود. «اسب» اثری باری‌به‌هرجهت و بی‌مسئله نیست؛ در ذهنِ مخاطب‌اش چراغِ پرسش‌هایی بنیادین را روشن می‌کند و همین‌که در چهاردیواریِ سالنِ اجرا باقی نمی‌ماند و هم‌راهِ تماشاگرش، خارج می‌شود نشان‌دهنده‌ی این نکته‌ی بااهمیت است که کار می‌کند، درست هم کار می‌کند.

http://www.academyhonar.com/notation/theatre2/4500-the-horse.html
یه اجرای درجه یک... از جناب دادگر و گروهشون کمتر از این هم انتظار نمیره.
هربار هدیه ی تازه ای روی صحنه برای تماشاگر دارند... با اینکه فهمش برام سخت بود و کار سنگینی هست ولی فوق العاده بود.
خسته نباشید و همیشه روی صحنه ها بدرخشید
امیر و حسین بنیاد این را خواندند
مهدی حسین مردی، farhad riazi، محمد رحمانی، مریم زارعی و شاهین این را دوست دارند
سپاس از شما
۱۶ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک نمایش عالی
به عنوان یک تازه کار در تئاتر میتونم بگم یک نمایش تکرار نشدنی. چالش هایی که ما رو باهاش درگیر میکنه و نحوه چینش صندلی ها و البته از همه مهم تر هنرمندان قوی کشورمون که بهشون افتخار میکنم.
پی نوشت: صندلی 22 جزو بهترین جایگاه هاست.
پی پی نوشت: یک سوال که برای من در موضوع نمایش و کاراکتر ها پیش اومده و ذهنمو درگیر کرده اینه که کاراکتر وکیل همان کاراکتر آقای خونه بود؟ ممنون میشم از پاسختون...
سپاس از شما. خیر وکیل، آقا نیست
۱۶ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امروز این کار محشرتون و دیدم. عالی !
من دلم میخواست بعد از پایان کار وقتی تمام بازیگران مثل مجسمه در جاهای مختلف صحنه( که خود شکل و لوکیشن تماشاگر نسبت به صحنه و بازیگر ها به خودی خود عجیب و جالب بود) ایستاده بودند میرفتم و تمام عدد ها و طرح های روی صورتشان را میدیدم.
طراحی صحنه و لباس ها گریم، نور صدا هماهنگی همه چیز همه و همه عالی بود.
از اونجایی که زیاد حرف زدن و تعریف و تفسیر ساختن از این تاتر با هدف این نمایش مغایرت داره همینجا تعریف و معنی و یعنی گفتن ازش و متوقف میکنم و فقط سعی میکنم آنچه امشب دیدم را از جلوی چشم بگذرانم، این تاتر اگر صامت هم بود باز برای من بسیار جذاب و دوست داشتنی بود.
ما هر لحظه از زندگی را در همان لحظه که میزییم از دست میدهیم و مرور و مدام معنی و یعنی کردن یک لحظه یعنی کشتن و نابود کردن لحظاتی که مشغول مرور لحظه گذشته ... دیدن ادامه » هستیم .
من دست بر قضا جای بسیار خوبی هم داشتم و تقریبا همه چیز را حین اجرا میدیدم.
من اگر برسم باز میام و این کار و میبینم .
سپاس از شما
۱۰ اسفند ۱۳۹۶
خواهش میکنم. من اون روز شماره صندلیم ۲۰ بود اگر جابجا نشه صندلی ها ، جای خیلی خوبی بود
۱۱ اسفند ۱۳۹۶
خیلی ممنون لطف کردین
۱۱ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


تیاترِ #اسب فراتر از چیزی بود که من تصور میکردم . شاید با خوندن داستان و دیدن تیزر و عکسها انتظار دیگه ای از نمایش میرفت.
از طرفی من توی اون سالن تا به حال اجرایی ندیده بودم.
اینکه چیدمان سالن به صورتی هست خودت رو داخلِ میدانِ داستان میبینی کمک زیادی به درک جزییات نمایش میکنه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش " اسب " پنج شنبه ۱۰ اسفند اجرا دارد. پیش فروش هفته پایانی در سایت تیوال
ساعت ١٩ | بهمن و اسفند ٩٦ | در کارگاه دکور رودکی
عاطفه گندم آبادی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یادداشتی بر نمایش «اسب» به کارگردانی آرش دادگر
مدام در حال از دست دادن لحظات هستیم

ایران تئاتر- بابک زینالی: «دادگر» در سال‌های اخیر، اغلب سراغ متون کلاسیک رفته است و موفق هم بوده، او دنبال تجربه‌ای جدید، به چالشِ «اسب» می‌رسد.

نمایشِ «اسب» نمایش سختی است چه برای کارگردانی و چه به عنوانِ سوژه، برای نوشتن؛ چنان که دیدنش نیز، برای تماشاگر آسان نیست، تماشاگر بسته به جایی که نشسته ـ با توجه به شیوه ی اجرا ـ مدام تصاویری را از دست می دهد، از لحظه عقب می ماند و لحظاتی را از دست می دهد، اطرافش پر از تصویر است، مدام باید دست به انتخاب بزند و انتخاب یعنی محدودیت، درست مثل زندگی.

عمدی در کار است تا به ما یادآوری کند که مدام در حال از دست دادن لحظات هستیم. در این نمایش، دادگر، فلسفی تر و به عمد، مبهم تر حرف می زند، شاید می خواهد تماشاگر ـ و خودش ـ را به چالش بکشد.

دادگر، مرز بین خیال و واقعیت، واقعیت و حقیقت، مرگ و زندگی، شخصیت و بازیگر، حتی بازیگر و کارگردان را درهم می آمیزد.

نمایشِ اسب، داستان نویسنده ای ـ به نام کَش ـ است که شخصیت های داستانش او را احاطه کرده اند و با موتیفِ خیانت همسر، کشتن و مردن و یا توهم آن، در دور تسلسلی کابوس وار گیر کرده است، خوابی وحشتناک که تمام نمی شود.

کارگردان به مثابه دراماتورژ و فرستنده پیام، دریافتِ مستقیمِ پیام از اثر را دستکاری می کند، پیام ها، توسط پارازیت هایی، مخدوش می شوند تا ذهن مخاطب را هدایت و بعد منحرف کنند. «کَش»، «ماتی» (عاشق «لورا» همسرِ کَش) و «کَشِ آرمانی» از منظر روانکاوی فروید، با نهاد، من و فرامن قابل تفسیرند؛ همچنین مرگ اندیشی در این نمایش، شاید نوعی مکانیسمِ دفاعیِ ترس از مرگ باشد که هنرمند، خود را در معرض ترس هایش قرار می دهد و مدام آن را تکرار و مرگ بازی می کند تا این بار در آخر نمایش، پیروزمندانه بمیرد که این خود، نمایش است.

اسب، ... دیدن ادامه » نمونه ی موفق از آثاری است که به رابطه ی نویسنده و شخصیت هایِ اثرش می پردازد، عینیت بخشی به ذهنیت نویسنده، سوژه ای است که می تواند به راحتی، کلیشه ای و خسته کننده شود. علی رغم این که نمایش، رگه ی داستانیِ کمرنگی دارد، اما کارگردان آن را نجات می دهد، فرم، چند قدمی از محتوا، جلوتر است هرچند محتوای اثر جایِ حرف دارد ولی فرمِ آن قابل ستایش است.

در کارهایِ دادگر دیالوگ های اضافه، کمتر دیده می شود وی با هوشِ نمایشی که دارد، زوائد غیردراماتیک را حذف می کند، چیزی که در متن های ما یک اپیدمی است، حرفایی که لزومی به گفتنش نیست. در این نمایش نیز، به جز یک جمله ـ که در راستیِ، دنیایِ پس از مرگ، گفته می شود ـ که به نظر اضافه می آید یا حداقل شکل درماتیک خود را نیافته است، در بقیه موارد علی رغم تکرار، زائد نمی نماید.

کارگردان در این نمایش از جملات، معنا زدایی می کند و دوست ندارد سرراست حرف بزند؛ فضایی اکپرسیونیستی خلق می شود و گرایش های پست مدرنیستیک ـ همچو کارهای قبلیش ـ دارد و تماشاگر را به تجربه‌ای رویاگونه دعوت می کند: بیایید، باهم خواب ببینیم!

دفرمه شدنِ حرکات بازیگران که همچون، ساعت هایِ کوکودار قدیمی، از درهای پرشمار، وارد و بعد از حرکاتی مکانیکی به محفظه ی خود بر می گردند، بازی های خوب، تابلو های زیبا، هماهنگی و هارمونی حرکات، پژواک های صوتی و شعبده ی «حمام» تنها بخشی از آشنازدایی کار و پیچیدگی دلنشین آن است.

به نظر نگارنده، آرش دادگر، از کارگردانانِ صاحب سبک و دارای امضای تئاتر ایران است و به لحاظ تحلیل متن و دراماتورژی، کارش ممتاز است، کاش، کار بعدی دادگر، کاری در فضای حماسه ها و اسطوره های ایرانی باشد، آثار بزرگ ادبیات کهن ما ـ که شاهنامه یکی از آن هاست ـ در انتظار نمایشگران و درماتورژهای کاربلد هستند تا نمایش هایی، جهانی شوند؛ چیزی که به آن احتیاج داریم.

http://theater.ir/fa/105319/
اواخر نمایش-بازیگر نقش اسب: آقا میشه خواهش کنم برای یک بار ؛ فقط یکبار هم که شده سوارم نشید؟ خودتون وزنی ندارید اما توی چمدونتون یاد زنی رو حمل میکنید که وزن اشکهاش به اندازه دنیاست
( نقل به مضمون و تا جایی که ذهنم یاری میکنه)
و در اینجا بود که ناگهان این ابیات شعر خوان هشتم مرحوم اخوان ثالث مثل آوار بر سرم خراب شد که :
پهلوان کشتن دیو سپید، آنگاه
دید چون دیو سیاهی، غم
– کز برایش پهلوان ناشناسی بود تا آن دم-
پنجه افکنده ست در جانش؛
و دلش را می فشارد درد.
همچنان حس کرد
که دلش می سوزد آنگه، سوزشی جانکاه.
گفت در دل: « رخش! طفلک رخش!
آه! »
ممنون جناب دادگر و گروه محترم کوانتوم بابت این اجرا سنگین و زیبا
سپاس از شما جناب قویم
۰۸ اسفند ۱۳۹۶
سپاس از لطف شما و به امید دیدن اجرایی دیگر از گروه کوانتوم در آینده ای نزدیک
۰۹ اسفند ۱۳۹۶
ممنونم
۱۰ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خرید بلیت روزهای پایانی این نمایش، از یکشنبه ۱۳ تا جمعه ۱۸ اسفند، به کارگردانی: آرش دادگر و بازی: محمد صادق اسدی، عاطفه بختیاری، پویا پیروزرام، نامیرا حفیظی، سید شهاب الدین خاضع حق و ... امروز (دوشنبه) ساعت ۱۹ آغاز خواهد شد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بعنوان یک تماشاچی معمولی تئاتر لذت بردم این اجرا ساختار شکننده ترین اجرایی بود که تا به امروز دیدم ... لحظه هایی که بُعد زمان رو به چالش میکشید و تضاد های بین زندگی و مرگ و دنیای ماده رو با اون بازی های فوق العاده به تصویر میکشید ، انسان رو میخکوب میکرد...اجرایی که باید چندین گوش و چشم دیگر قرض کرد تا قسمتی از حجم سنگینی از اطلاعات رو که میخواد به مخاطب برسونه، دریافت کنه...بازی ها عالی...شخصیت پردازی ها بی نظیر یک هزار آفرین بلند به جناب آقای دادگر و بقیه عوامل
سپاس
۰۸ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

40% تخفیف دانشجویی
پیش فروش هفته چهارم در سایت تیوال
.
ساعت ١٩ | بهمن و اسفند ٩٦ | در کارگاه دکور رودکی
.
عاطفه گندم آبادی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی خیلی جالب بود.. واقعا حرکات و اجرای بازیگران خیره کننده بود و همینطور که دوستان گفتن درک این نمایش کمی سخته و به نظرم هر کسی میتونه برداشت خودش رو داشته باشه.. در کل من لذت بردم .. ممنونم از کلیه کسانی که باعث شدن ما این اجرا رو ببینیم .
سپاس از شما
۰۸ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خرید بلیت سانس های تازه این نمایش کاری از آرش دادگر با بازی سیاوش محمود نژاد، زهره رستمی، شیرین صفایی و... از دوشنبه ۷ تا پنجشنبه ۱۰ اسفندماه امروز ساعت ۱۴ آغاز خواهد شد.
حسین بنیاد این را دوست دارد
پس چرا پنجشنبه 10 اسفند باز نشد؟
۰۲ اسفند ۱۳۹۶
ممنونم از پاسخگویتون
۰۳ اسفند ۱۳۹۶
با توجه به اعلام جدید از سوی تیوال فروش روز پنجشنبه ۱۰ اسفند باز شد و نمایش اسب روز پنجشنبه اجرا خواهد داشت
۰۸ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کلا تو کارهای آقای دادگر انقدر ریتم بالا و حجم مطالب سنگینه که هفت هشت تا چشم و گوش و مغز هم ممکنه کفایت نکنه ! اتفاقی بود که برای من دیشب افتاد و به لطف توضیحات دوستان کمی دستاوردم بیشتر شد

خود صندلی ها رو نه ! ولی چینش اونها در سالن رو خیلی دوست داشتم چون مرزی بین بیننده و بازیگران نبود و بیشتر خودت رو میون قصه احساس میکردی
برای من تمام نقشها بازیها رفت و آمدهای سریع و پرسروصدا و فریادهای از ته دلی که صداش تو سالن میپیچید و شلیک های پشت هم ، همه دوست داشتنی بود ، فقط عدم تهویه مناسب و خوردن دود جهنم ! و اسپری برف و بخار سینه ی خراب ما رو خراب تر از پیش کرد !
نیمه اول داستان تو حظ مفرط بودم ولی نیمه دوم رشته کار از دستم دررفت و به حظ بصری بسنده کردم ، شاید دلیل اصلی اشتباه من هم جامعه قلمداد کردن قصه ی کش بود و بطور مثال تصور اینکه شاید اسب نماد مردمی ... دیدن ادامه » باشه که همیشه تو رویای جنگل هستن و چند نماد اینچنینی منو از ماهیت لاست ، اینسپشنی ممنتوئی ! کار دور کرد
الان اگه بتونم یه بار دیگه کار رو ببینم شاید دست آورد بهتری ازش داشته باشم

عرض درود و خسته نباشید دارم خدمت تمام عوامل و دست اندرکاران نمایش .

نمره نمیتونم بهش بدم چون خودم توش تجدید آوردم ! :))))
سلام جناب جعفریان عزیز. شما هم اگر تجربه اتون رو از انتخاب صندلی و (و بهترین شماره صندلی برای بهتر دیدن نمایش) بفرمایید ممنون میشم.
۲۹ بهمن ۱۳۹۶
ممنون از راهنمایی شما جناب سپهر
۳۰ بهمن ۱۳۹۶
اقای سپهر ممنون از راهنماییتون بابت انتخاب جا
به گفته شما جایگاه B-13 بودم و خیلی دعاتون کردم:-) واقعا جای خوبی بود و دید خوبی داشتم.؛-)
۱۸ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از دکور و نوع گریم بازیگران متوجه شدم نمایش خیلی حرفها برای گفتن داره...
تعدادی از دوستان تحلیهایی بعد از نمایش داشتندکه تازه فهمیدم چقدر مفهومی بوده...
طراحی و بازیها رو دوست داشتم... همشون تمرین شده و حرفه ای بود...
برای من که تماشاگر عادی تئاتر هستم ذهن پریشان و جسور "کش" جذاب بود!!! و به هرچیزی که فکر میکرد، ما در قالب نمایش میدیدم هم هیجان انگیز بود!!
سپاس از همه عوامل....

پ.نوشت: به نظرم بهتره نوع صندلی ها رو عوض کنید ، البته جای صندلی من اصلا خوب نبود ( صندلی شماره 17)
سپاس که نظرتون رو با ما در میان گذاشتید.
۲۸ بهمن ۱۳۹۶
میشه بگید جای مناسب کجای سالن هست ؟ من تا حالا این سالن و تجربه نکردم
۰۱ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک فیزیکال تاتر خارق العاده.. بازی های عالی دنیای عجیب و مرموز و بیمار تخیلات یک نویسنده..
خوشحالیم که از اجرا راضی بودید .
۲۸ بهمن ۱۳۹۶
خانم فرناز عزیز هیچ تفاوتی بین صندلی ها نیست و فعالیت در همه بخش های صحنه یکسان هست. با خیال راحت بگیرید.
۳۰ بهمن ۱۳۹۶
ممنون از شما
۳۰ بهمن ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یادداشتی بر «اسب»؛ جهانی مملو از اراده‌های مهار نشده
نمایش «اسب» همچون آثار پیشین آرش دادگر، دربارهٔ انسان و موضعش نسبت به مفاهیم ازلی و ابدی چون تولد، حیات و مرگ و جهان پسامردگی است. گویا یکی از دغدغه‌های مهم کارگردان مسئلهٔ «ماهیت حضورِ انسان» و «انسان در وضعیت معاصر» است.

باشگاه خبرنگاران پویا - حبیب اله دانش

سارتر در کتاب «اگزیستانسیالیسیم و اصالت بشر» می‌نویسد: «انسان مدام در وضعیت‌های گوناگون قرار می‌گیرد. «پرتاب شدن به دنیا» یک وضعیت بنیادین است. وی این وضعیت را «وانهادگی بشر در دنیا» می‌نامد.» انسان وانهاده صرفاً برخوردار از امکان‌هایی در محدوده‌ایی مشخص است و این وانهادگی و تنهایی، چیزی جز مواجههٔ اختیار انسان در برابر امکان‌هایی است که انتخاب هر یک از آن‌ها پیش از آنکه بر اهمیت آزادی انسان تأکید کند، نیست. در واقع این نظریه اشارهٔ مستقیمی به میزان وسعت و سلطهٔ اراده و اختیار انسان دارد.

نمایش «اسب» همچون آثار پیشین آرش دادگر، دربارهٔ انسان و موضع‌اش نسبت به مفاهیم ازلی و ابدی چون تولد، حیات و مرگ و جهان پسامردگی است. گویا یکی از دغدغه‌های مهم آرش دادگر مسئلهٔ «ماهیت حضورِ انسان» و «انسان در وضعیت معاصر» است.

آرش دادگر با به میان کشیدن مرگ در مقابل زندگی، نیستی در برابر هستی، دائماً با رفت و برگشت‌های زمانی و درهم‌ریزی مکان به مثابهٔ «حضور انسان» در همین حیات ناپایدارش، جهان و پدیده‌هایی که متأثر از روابط انسان‌هاست را نشانه گرفته است. گسست روابط به واسطهٔ «اراده معطوف به قدرت» در کاراکترهای نمایش «اسب»، جهانی مملو از «اراده‌های به قدرت رسیده» را خلق کرده است. به واقع کاراکترهای نمایش «اسب»، در قبال زمان و مکانی که از آنان می‌گذرد، انسان‌هایی کاملاً کَنش‌مند اند و میان «هستی» کاراکتر و «بودن» کاراکتر فرق می‌گذارند.

هر کاراکتر در جهان خویش، می‌تواند همهٔ نظام هستی را به خاطر منافعش نادیده بگیرد و «ماکیاولی»‌وار هر آنچه را می‌خواهد و اراده می‌کند، در زمان و مکانی که معلق است - که تمثیلی است از تاریخ ناپایدار حیات بشری و نسبتش با قدرت- به دست می‌آورد؛ اما لحظه‌ای که با اراده‌ای بزرگتر از ارادهٔ خود مواجه می‌شود همه چیز را وا‌می‌گذارد. در چنین جهانی، ارادهٔ انسانی بزرگتر از مفاهیمی چون انسانیت است.

نمایش اسب مشروعیتش را از اجرای دقیق و موشکافانهٔ ایدهٔ کارگردانی و هدایت بازیگران می‌گیرد و البته با آنکه در پوستر و بروشور نمایش تأکید شده است که برداشتی آزاد از نمایشنامهٔ «اسب قاتلین» نوشتهٔ رضا گشتاسب است؛ اما همچنان ایدهٔ کارگردانی پیشتر از متن اقتباسی اثر است.

در ... دیدن ادامه » اجرای نمایش اسب، بواسطهٔ ساخت فضا و در خدمت بودن تمام و کمال همهٔ عناصر از متن تا بازیگر، نور و مکان، دکور، موسیقی به نوعی، با یکدستیِ دقیق روبرو هستیم. برتر نبودن هیچکدام از عناصر بر دیگری، حتی بازیگری بر بازیگری دیگر، باعث شده تا مخاطب، نسبت به آنچه در آن مستغرق شده، امکان قضاوت داشته باشد.

همهٔ اتمسفر و جّوی که برای مخاطب ایجاد می‌شود در بستر «اکسپرسیونیسم» شکل می‌گیرد. از نورپردازی تا موسیقی، تا شکل بازی‌ها، همچون شکل روایت «اسب»از زبان «کَش» مهیج و پر انرژی بیان می‌شود. «کَش» که روایتگر جهان خود است گویی در مقام نویسنده – بازیگر، خود اسیر بازی‌های کاراکترهای مخلوق خود می‌شود و هیچ نمی‌تواند در سرنوشت و تقدیرشان دخل تصرفی داشته باشد و تنها دستاویز او اسلحه‌ای است که بارها و بارها مرگ را برای لورا، ماتی، آقا، بازرس و.... به ارمغان می‌آورد؛ اما ارادهٔ کاراکترها به گونه‌ای است که بر ترس از مرگ و حتی خودِ مرگ فائق می‌شوند و پس از هر مرگی مجدداً حیاتی دوباره می‌یابند و باز به همان روند حیات سابقشان ادامه می‌دهند و باز هم همان راه تکراری را پیشه می‌کنند. آنها دریافته‌اند که «وانهادگانی» بیش نیستند در این عالم. «وانهادگانی»، «پرتاب شده به این جهان» که «ماهیتشان» چیزی جز «اراده و اختیار» نیست. پس کنش‌گرانه، هر لحظهٔ پس از مرگ و حیات دوباره را زیست می‌کنند. گویی دریافته‌اند تنها راه انتقام‌جویی از خویش و از «کَش» همین است که تکرار شوند و تکثیر شوند و تکرار شوند و خونِ زمان را بمکند و بس. از این رو می‌توان گفت: مسئلهٔ «اسب» «بودن» نیست. مسئلهٔ «اسب» آرش دادگر چگونه «بودن» است.

آرش دادگر با روشی «ایجابی» به کمک تکرارهای بندهای نمایش و روایتش، از خودبیگانگی نهانی شخصیت‌ها را علنی می‌سازد. در «اسب»، او مکانی می‌سازد که در آن‌جا، آفرینش، مضمحل و در حال فروپاشی است، گویی بازیگران همچون چرخ‌دنده‌های یک ماشین عظیم، همگی گرفتار یک دور تکاملی یک «ماتریکس»‌اند. ماتریکسی که برآیندی جز برزخ به معنای واقعی کلمه برایشان به ارمغان نمی‌آورد. همهٔ شخصیت‌ها از قوهٔ آزادی چنان بهره‌مندند که سرنوشتشان را خود رقم می‌زنند. آن‌ها «زمان» و «مکان» خویش را با خود حمل می‌کنند. «ماتی» که ظاهراً همیشه قرار است به «کَش» خیانت کند، «نورا»ی زیبا قرار است همیشه مورد سوءظن «کَش» باشد. مرگ هم که همیشه هست، ... و نسبت آدم‌ها با جهان پس از مرگ، در وهلهٔ اول انکار است و پس از رویت مرگ و لمس جهان دیگر، ایمان‌باورانه درباره‌اش می‌گویند. چنان که «ماتی» پس از هر بار خروجش از جهنم می‌گوید «کَش! هر چیزی که در مورد جهنم می‌گفتند درست است.» بناست که در این هرج ومرج و به هم ریختگی معنا، هر مخاطبی از ظن خود به بخشی از اثر متصل شود. این موضوع را حتی می‌توان در نوع چیدمان تماشاگران در اطراف سالن نمایش مشاهده کرد. قرار است مخاطب به اندازهٔ 35 برداشت مختلف از زوایای مختلف اثر را ببیند تا به کثرتی در ادراک دست یابد و این «جادوی کثرت‌گرایی» آمال تئاتر امروز است.

ظاهراً «اسب» آرش دادگر، به جهان نگاهی تاریک و بدبینانه دارد. دادگر به کمک فضا‌سازی و خوانشی متفاوت و گُزین‌گو، از متن اصلی، در فضایی «کافکایی» جهانی می‌آفریند به غایت عجیب، وهم‌آلود و رعب‌آور. و گویا کاملاً ضمنی اشاراتی واضح دارد به بشارتی عظیم، بشارتی در خصوص فرجام اراده‌های بی حد و حصر بشر و گسست روابطش با خود و دیگران.

جهان نمایش «اسب»، جهان سرخِ خون و جنایت، قتل، تنهایی، دلتنگی، کشمکش، نومیدی، تردید، تاریکی و اضطراب است. جهانی که تجسم قهقهرای بشری است. در «اسب» همه چیز به واسطهٔ اراده‌های کاراکترها، در حال فرو ریختن است، همهٔ اجزا آهنگ بیهودگی و زوال می‌سرایند و به تنها چیزی که می‌توان یقین داشت واقعیت مضحکِ «تکرار» و «تکثیرِ» آدم به عنوان تنها نمونهٔ مُخَّیر جهان است. عقل و تدبیر ابزاری است برای حیله و خیانت. در «اسب» تماشاگر چنان مرعوب اجرا می‌شود که پس از نمایش با پرسش‌هایی چون، بالاخره حیات بشری به کجا می‌انجامد؟ حقیقت کجاست؟ اصلاً آیا حقیقتی وجود دارد و غایت این همه رنج چیست؟ مواجه می‌شود.

و سرانجام باید گفت؛ آرش دادگر در مقام کارگردان با خوانشی متفاوت از نمایشنامهٔ «اسب قاتلین» با ساختارشکنی و به کارگیری فنون آشنایی‌زدایی، کمدی وحشت، گروتسک، تصویرسازی‌های چشمگیر، نورپردازی حساب‌شده و فضاسازی‌های فانتزی و از همه مهمتر بازی دقیق و حساب شدهٔ بازیگرانش، نمایشی جذاب و قابل قبولی را ارائه می‌دهد.

https://www.tasnimnews.com/fa/news/1396/11/19/1651435/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%85%D9%84%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87