آدلا، دختر کوچک خانواده، در آستانهی ترک خانهای ایستاده که سالها پنجرههایش بر زندگی و خواستههای او بسته بوده است.
میان صدای مادر و خواهر، عشق و انتخاب، خاطرات کودکی و ترس از آینده، آدلا ناچار میشود با معنای آزادی روبهرو شود.
او میفهمد عشق، نجاتدهندهای بیرونی نیست؛ بلکه پذیرفتن مسئولیت انتخاب خویش است.
در برابر خانهای که میخواهد او را در خود نگه دارد، آدلا میان درد ماندن و درد رفتن، رفتن را انتخاب میکند.
او در را به دست خود میگشاید؛ نه برای فرار از خانه، که برای نخستینبار برای ساختن زندگی خودش.