تیوال نمایش شیهیدن
S3 : 04:31:15
خرید بلیت
۴۰,۰۰۰ تومان
٪۳۸ تخفیف
با بهای ۲۵,۰۰۰ تومان
  ۱۸ مهر تا ۲۲ آبان
  ۱۸:۰۰
  ۱ ساعت و ۲۰ دقیقه
 بها: ۴۰,۰۰۰ تومان

: عباس جمالی
: شایان شهرابی، کوثر میرزانژاد، دانیال شیرپور، نیلوفر محمدی، حورا کیان، میلاد سلوکی، کیمیا ارویی، سجاد عطارپور، سینا رمضان خانی، علی نور یوسفی، لینا الیاسی، امیر ابراهیم زاده

: عباس جمالی، قاسم غضنفری
: مریم نورمحمدی
: بهروز سیفی
: مقداد صفری
: سینا رمضان خوانی، پانیذ محمدی
: کسری بردبار
: بابک احمدی
: امیرقالیچی ها (تئاتربازها)
: صبا شریفیان، بهداد مشایخی
: علیرضا نجفی، سام صبا
: محمدرضا تحقیقی، شایان کاظمی
: امیرسپهر تقی لو
: out group
شهر:
تهران

گزارش تصویری تیوال از نمایش شیهیدن / عکاس:‌ رضا جاویدی

... دیدن همه عکس ها »

آواهای وابسته

مکان

خیابان طالقانی، خیابان شهید موسوی شمالی، جنب خانه هنرمندان، تماشاخانه ایران‌شهر
تلفن:  ۸۸۸۱۴۱۱۵_۸۸۸۱۴۱۱۶


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
خرید بلیت دو سانس پایانی این نمایش به کارگردانی عباس جمالی روزهای سه‌شنبه ۲۱ و چهارشنبه ۲۲ آبان‌ماه امروز یکشنبه ساعت ۱۴ آغاز خواهد شد.
محمد مجللی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


"ما مرد نیستیم"

 
ما مرد نیستیم که اسبیم 
اسبیم، چوبین، میان تهی
انباشته در شکم خود
انبوه مردهای تیغ آخته ای را
این تیغ بر کفان
اندیشه های ماست
اندیشه های ما



بگذار ... دیدن ادامه » تیرگی
در بند بند شهر بپیچد
ما مرد نیستیم که اسبیم
اسب شهر تراوای 
مردان تیغ بر کف و کف بر لب
آرام در نهفت ضمیر ما
در انتظار نشسته اند
تا شهر گم شود
در دودناک شب
و فاجعه به نطفه نشیند



بگذار تیرگی
در بند بند شهر بپیچد
تا این حرامیان
از جان پناهشان به در آیند
چون سنگ دانه های گلوبند، بندگسسته
در شهر شب گرفته بپاشند



ما مرد نیستیم که اسبیم
چوبین
ما اسب نیستیم
چون کژدمیم در دم زادن به انتظار
تا نوزادهایمان
زهدان به نیش سهمناک شکافند
وین شهر را
از شش جهت بیالایند
هر چند
اندیشه هایمان در زادروز خویش
لاشه ی ما را
باید به طیف شب بسپارند
باشد که این دیار
در زیر حکومت کژدم ها: اندیشه های ما
ترویج پاسداری فاجعه ها گردد



بگذار
بگذار
بگذار
در بند بند شهر بپیچد
هر چند
هر چند
هر چند
ما مرد نیستیم
ما مرد نیستیم
 

کولی وحشی
[گزیده اشعار #نصرت_رحمانی]
نشر مروارید
 
من دم اسبی ام را باز می کردم توی کلاس
و اسب ها شیهه می کشیدند
پدر می گفت
وقتی ریشه هایت جای دیگری باشد
من به تو فکرمی کردم که جای دیگری بودی
و از خون بدت می آمد
و از سیاستمدارها
که نمی گذاشتند سربازهای عاشق از جنگ بترسند !


#ناهید_عرجونی
۴ روز پیش، جمعه
در علفزار می دوید ناگهان به دختری زیبا بدل شد. خوشحال شد اما نتوانست بخندد. خندیدن بلد نبود. باز نتوانست انگشت هایش را در خرمن موهایش فرو کند. دست هایش انگشت نداشت. از تماشای علف زار منصرف شد. از پشت پنجره آغل کنار رفت. به اسب بودنش ادامه داد.

رسول یونان ... دیدن ادامه »
۲ روز پیش، یکشنبه
الان که دیدمش فهمیدم چرا ایتنقدر رفتی و دیدی
حسودیم میشه بهت
۷ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

"صحنه به مثابه‌ی میدان"
(بخش دوم)

تئاتر سال‌هاست که پیوندهای عمیقی با حوزه‌‌های دیگر زندگی انسان و اجتماعی‌بودن او برقرار کرده است. و تمام هم و غمش را از ادبیات برداشته و به مرزهای دیگر زیست آدمی نفوذ داده است.
تئاتر زنجیره‌ای‌ست در تمام ابعاد و هر لحظه‌یِ زیست انسان امروز که می‌داند، امرِ واقع همچنان دست‌نیافتنی‌ست و آنچه همواره نشانی ازخود دارد بازنمایی "امر نمادین"‌ست .
بازنمایی هر آنچه که در ساحتی دیگر رنگ و روی واقعیت را عرضه می‌کند. و مشاهده‌گر را به "میدانی" می‌آورد که بوته‌ی آزمایش، تجربه و شناخت‌ست.
تئاتر امروز آنقدر ریشه‌هایش را در ظرفیت‌های بین رشته‌ای گسترده کرده، که مدام درحال شکست ساختار مسلط و سنتی، و نوآوری‌ها و ساختِ قلمروهای جدید و بکری‌ست که همچنان عنصر "زنده" بودن را در وجهی ارائه کند که اتصالات بی‌واسطه، قادر باشد برای مخاطبِ امروز انگیزه‌های" کنش‌مند" ایجاد کند. و او را از مرکزی که همواره مورد تایید وجذب و توجه بوده، به کناره‌هایی سوق دهد که هرکدام مرکزیت منحصر بخود را دارند. مرکززدایی و گستردگی در معنا، فرم، سوژه و کارکرد ..
تئاتر وجه مهمی در مبارزات و کنش‌های اجتماعی ولو در ساحت اندیشه‌ورزی، ایفا می‌کند. و قادرست با دست‌اندازی به سوژه‌هایی مردمی، اجتماعی، سیاسی و قدرت، چینه‌بندی‌های قراردادی و انتظاراتِ صرفا سرگرمی و هنری را لغو و دریچه‌ای عملگرایانه‌تر به حقیقت و واقعیت موجود بگشاید.

تئاتر ذاتا خصیصه‌ای ست که او را به سیاست و امر سیاسی گره می‌زند. "اجتماعی و زنده بودن"این دو وجه اشتراک قدرتمندی‌ست که به ویژه در شرایط فعلی، این نیاز را قوت می بخشد که تئاتر از گیشه های کیسه‌اندوزی و تجارتِ فرهنگی و هنری برای قشری که حتی نمی‌دانند چرا و به چه دلیل تئاتر را مصرف می‌کنند، فاصله بگیرد و به "میدانی" بیایید که اقلیت هایی در آن حاضر و مطالبه‌گرند.

شیهیدن، نماد تمام عیاری‌ست برای تمام آنچه تا کنون اشاره شد. واجد تمام خصایصی‌ست که نیازست تئاتر امروز بر صحنه بیاورد. و از دایره‌ی فروبسته‌ی تجاری و کالاشدگی به فضای باز انتقادی در کف جامعه‌ای برسد که در آستانه‌ی مواجهه با امر اجتماعی و سیاسی روزست .
از سوژه، متن، فرم اجرا و بازیگرانِ جوان گرفته تا تعیین قیمت بهای بلیتش در سالنی دولتی که در سانس نمایشِ بعد هر صندلی دو برابر یعنی 80 هزارتومان فروخته می‌شود، عصیانی را به "میدان" می‌آورد که نمونه‌ی بارزی از ترکیب تئاتر و سیاست‌ست.
اجرایِ زنده‌ای که شیهه می‌کشد تا تبعیض‌ها و تناقض‌هایِ مشمئزکننده‌ی لایه‌های اجتماعی و طبقاتی جامعه را فریاد کند. سُم می‌کوبد تا "بدن"ش را که زیر آماجِ نابرابری، له و بهره‌کشی می‌شود، به رخ بی‌تفاوتان بکشد و لبریز از نیروهایی باشد که جریانش جهت‎ها را تغییر می‌دهد.
سانسور، ... دیدن ادامه » اخراج و منع، در جهت رام‌شدگی و دهنه‌زدن بر افساری‌ست که نمی‌خواهد مطیع سیستم معیوب شود. نمی‌خواهد خفقان را به تاوان امنیت بپذیرد و سر خم کند.
"شیهیدن"، اجرای یک تئاتر نیست،"وقوع یک رخداد"ست... بیرون‌زدگی یک انحراف، به چشم آمدن زخمی چرک که هرچقدر نادیده گرفته شود ملتهب‌تر می‌شود. و "رخدادی در میدان"، که صحنِ حضور را به آشفتگی می‌کشاند. کلام را به نامفهومی، انقطاع، بریدگی و به سلبیتی می‌رساند تا نارسایی و عدم فهم آن، اقلیت بودنش را بیشتر منتقل کند.
و کلام را، که همواره در جریان تاتر به‌عنوان عنصری مسلط اما فریبنده و تضعیف‌کننده‌ی سایر حواسِ ادارکی‌ست، کم اثرتر کند و انرژی آن را به ساحت "بدن" بیاورد. و حواسی را پیش بکشد که مجرای متنوع و عمیق‌تری از قوای حسی در درک حقیقت باشد.
بدنی که همواره در شرایط اجتماعی واجد نیروهایی‌ست که در ساز و کار کنش‌ها سهیم و مداخله‌گر‌ست و بخش مهمی از آن‌ها را ترجمانی در نشر مصدایق فکری و عملی‌ست. نسبت‌های مشخصی در دگرگونی ضروری اجتماعی دارد که در رخوتِ سکونِ تئاتر معمول، بی هیچ جدلی به تاریخ انقضای خود می رسند.
"شیهیدن"، با جنونیِ بارز در بازیگرانش، شکلی از رهایی سرکوب‌شدگانی‌ست که در میدانِ اجتماعی، تمام عواملِ دست اندرکار، تلاش کرد بتواند آنها را نه تنها سرکوب، بلکه حذف کند اما امروز همان سرکوب‌شدگان، بر صحنه جان می‌گیرند و اعلام حضور دارند.
سیستمی که در صددست قدرت تفکر ، انتزاع و اندیشه‌ورزی را بجز همان که خود حقنه می‌کند، در محیط آموزشی، از دانشجویان سلب کند. به آنها تاکید می‌کند همان چیزی را که می بینند بکشند، و ذهن‌ها را از تعمیم‌های مقاومتی و بینش معرفتی، خلع سلاح کرده، تا قادر به تحلیلی بیش از آنچه خود می‌سازد و الگو می‌کند، موجود نباشد.
پرسش‌گری، وجه ممتازی در صحنه‌ی شیهیدن ، دست‌هایی که به علامت پرسش بالا می‌رود و از جایگاه قدرت (استاد/ مِهتر) پاسخ می‌خواهد.
شیهیدن، در تناسب دو سویه‌ای در سازوکار درک مخاطب است . از سویی نمادها و قاب های ساده‌سازی شده‌ای از ادراک را عرضه می‌کند، تا با مکمل‌های ذهنی، محیطی و تجربی مخاطب، خروجی‌اش چیزی نزدیک به کشف حقیقی باشد که تا پیش از این، دستکاری شده و جعلی از تریبون‌ها ارائه می‌شد و از سوی دیگر، با آشفتگی قوه‌ی درک و تحلیل تماشاگر، او را وادار به اعوجاجی می‌کند که از سر کلافگی و برهم‌خوردن ربط صحنه‌ها و وقایع، خود به عصیانی درونی برسد و تن دهد.
و بدن او هم در این انتشار نیرو از صحنه و از تک تک بازیگران، متاثر شده و عاطفه‌مند شود و به جرگه‌ای بپیوندد که اوهم در میدانِ اعتراض باشد. و در خطر تهاجمِ سانسورها و سرکوب‌ها.
شیهیدن "رخدادی نو" در جهت شوک‌دادن به جهان سلطه‌پذیری‌ست که از هراس خطر، سرها را در برف فرو می‌برند. نه بلوارها در آنها تولید عمل می‌کند و نه کشاورزها..نه سردر پنجاه تومانی و نه اعتراضات میدانی، دیوار سیمانیِ انفعال آنان را ترک می‌اندازد. خود را به آب و آتش می‌زند، جسدهای بر شانه‌ی مشایعت‌کنندگان می‌شود، تا محرک باشد و این سلسله به تمام فضای موجود منتشر شود.
تئاتر و پیوند عمیق‌اش با جریان‌های اجتماعی و سیاسی، در صحنه می‌آید تا از حربه‌ی زنده‌بودن و تحرکِ بدنی و انرژی سیال حاضر، ریتم دیگری در بیننده ایجاد کند و از کلام نه برای فریبندگیِ و سحر کلمات، بلکه برای پر کردن خلاء‌ای مابین معنا و تمام اَشکال و صورت‌های اجرایی در صحنه، فارغ از صرفِ دلالت‌گری در درک حسی‌تر بهره بگیرد. مسیری برای انسانی تر شدن، در زمانی که شیءشدگی، مصرف‌گرایی و کالایی‌شدن تا قلب تئاتر نفوذ کرده و بدنِ او را به فسادیِ سلطه پذیر تبدیل می کند.
شیهیدن، هشدار و سوگواری تئاتری‌ست که مرگش را در صحنه به معرض می‌گذارد تا یادآور شود، اگر از همان سفره‌ی تعیین‌شده‌ی همگانی ارتزاق نکند، تراژدی اجتماعی در میدان‌ها، در تئاتر نیز با همان ساز وکار، فعال و در تکاپویِ سانسور، حذف و انقیاد خواهد بود.

نیلوفرثانی
منبع: تئاتر و سیاست / جو کلهر/ امیر کیانپور
زیبایی شناسی سرکوب شدگان/ اگوستو بوال/ نریمان افشاری

درج در خبرگزاری ایلنا 98/8/16
سپاس خانم ثانی..
اما اگر می شد بیشتر تحلیل شود مثل اجازه گرفتن
و توضیح بیشتر نشانه ها..
به خصوص ۱۰ دقیقه اول و ۱۰ دقیقه آخر..
مخاطبان بیشتر ارتباط برفرار می کردند..
بسیاری از نقد منتقدین را که می خوانم یاد رساله
مراجع تقلید می افتم...
اگر رساله برای مقلدین نوشته شده ، یک جوری باشد
که مقلد بفهمد.. اگر برای ایت الله های دیگر نوشته
می ... دیدن ادامه » شود که سطح دانش فقهی به رخ کشیده شود
که خب رویش ننویسند توضیح المسایل..
بنویسند سرگیجه الاغی المسائل..
که مخاطبش بفهمد با چه چیزی روبرو هست...
البته این موضوع را در مورد جمالی می دانم که نویسنده
خوبی نیست ولی کارگردانی خوب است...
و می دانم اندک دانش من در سطح این کار نیست..
اما فهمیدم با یک اثر شاخص روبرو هستم...
منظور به اینکه
در دو نوشته بلند انتظار باز شدن گره های بیشتری
داشتم .. از این منظر نوشته اول تان قوی تر بود..
اما نکته دیگر مانیفست تان در مورد تیاتر غیر تجاری
می پسندم اما خیلی واضح بود که این نمایش دارای
چنین ویژگی هایی است.. این نوشته و نوشته قبلی تان
را خواندم چند بار ... یک ۱۵ درصدی روشن تر شدم
و سپاس.. اما انتظاراتم را برآورده نکرد‌.
نمی دانم شاید خصوصیت زبان نوشتار نقد است که
مقدمه بافی می خواهد بدون دلیل.. و مطلب را
می چرخاند دور کله مخاطب.. بعد مخاطب سر گیجه
الاغی می گیرد و به این شکل منتقدان مانند ایت الله ها
برای یکدیگر فهم شان را از تئاتر بیان می کنند...
بعد می گوییم
وای چرا مخاطب رفته سراغ کار تجاری؟
ای مخاطب نافهم عوام بیا شیهیدن...
می دانی چه کسی مقابل توست..
مامور مخصوص تئاتر غیر تجاری در تالار پرفروش تجاری
جناب عباس جمالی.. احترام بگذارید..
نه فقط شما.. جملگی منتقدان..
از شیهیدن که آمدم بیرون با جناب خدایی
با دوستش در حال صحبت بود و یکهو گفت
صندلی های کج همان مناسبات غلط رایج است..
و چیزهای دیگر.. راحت و شفاف و ساده..
حالا نقد که می نویسد یکچیزی شبیه این
جملات بیان می کند
در دایره فرو بسته خود جهان زیباشناسانه ای
می افریند که گویی کارکرد های نادرست گذشته
را همچون شیهه اسبی قبل از رمیدن رها می کند
و چون حیوانی رها شده از قید و بند بی هدف
به این سو و آن سو می دود...
خب انتظار داریم مخاطب چی سر در بیاره؟
همیشه به دوستان در مورد نقدهایتان توصیه
به خواندن داشتم و همیشه بهشان می گفتم
نوشته ام را با ایشان مقایسه می کنم چون ساده
است و قابل فهم و البته پر دانش..
انتظار داشتم این کار که خودش پیچیده بود شما ساده تر
بنویسید ... نه اینکه براساس پیچیدگی اش، پیچیده تر
از معمول بنویسید...
اما از خواندن مطالبتان و قلم جذاب تان مثل همیشه
لذت بردم..
با سپاس

۳ روز پیش، شنبه
محمدجان عزیز خیلی سپاس دوست من... چقدر امیدبخش و دلگرم کننده است نظرات شما دوستان خوبم که بمن لطف دارید و ابراز می کنید.
تمام روند یک نظر و برداشت از اجرایی رو نوشتن یک طرف، این تاثیر و گفتگوی بعدش با شما دوستان تئاتربین یک طرف
ممنونم که بمنم حال خوبتو ... دیدن ادامه » منتقل کردی :) وممنونم که وقت و توجهتو به مطلبم دادی
باعث افتخاره در تیوال وکنارشما عزیزان بودن
۴ ساعت پیش
خیلی خیلی موافقم باهاتون
یکی از جذاب ترین کارهای روزانه ام چک کردن تیوال و خوندن نقطه نظرات و گاها طنازی های شما و دوستان عزیز دیگه هست

الان یکم گریهه رفته و حالم بهتره و مجددا برگشتم به اون حس خوشحال بودن من باب داشتن دوستان عزیز تر از جانی همچون همه ... دیدن ادامه » ی شما ها :)
۳ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تمام گفتنی هارو دوستان گفتن و من ماندم با گفته های غیر قابل گفتن، نمایش تامل برانگیز شهیدن در بهترین حالت ممکن هیجان و معنا را برای مخاطب خود فریاد میزند، فریادی از بی نهایت به نقطه صفر و بالعکس در قالبی منظم که گاهی سراسیمه و بی قاعده است.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شیهه "بکش" با نور سفید روی پارچه نامرئی از خط‌های بنفش بیرون بزن دست روغنی هوا رو بالای بوم آویزان کن پاهای آبکی ماسه را از نقشِ نقشهء نقاش بپاش تو در توی کیسه‌ی آب جعبه مداد بی‌رنگیِ تهی از پیوست بریز هی بریز نپاش بریز هی بریز نپرس نترس نکوه نبوه نَ نَ نقطه.
چاپ شده در روزنامه ایران به تاریخ سیزدهم آبان ماه نود و هشت


رها در دشت همچون اسبی که شیهه می‌کشد
نوشته محمدحسن خدایی
شیهیدن که مصدر ساختگی است از «شیهه کشیدن»، همچون یک تابلوی نقاشی پیشِ چشم تماشاگران آغاز می‌شود. تابلویی که اجراگران را نشسته بر صندلی‌هایی نامتعادل نشان می‌دهد که گویی مسخ و خواب‌زده، در یک چشم‌انداز عمومی تلاش دارند جایگاه لرزان خویش را حد المقدور حفظ کنند. اما این تمنای آرامش، با یک موجود اضافی و کر و لال که ناگهان از سطل زباله بیرون جیهده و به یکی از اجراگران حمله‌ور می‌شود، به محاق می‌رود. همان اجراگری که گوشه سمت راست صحنه ایستاده و در باب بی‌شکلی خود در یک نقاشی خطابه می‌گوید. این سرآغاز آشفتگی‌ به اجراگران امکان می‌دهد که یک به یک از صندلی‌های خود برخیزند و گویی در یک هذیان عمومی، آن‌قدر راه بروند تا بدن‌هایشان ... دیدن ادامه » فرسوده شده و در نهایت بر کف زمین فروغلتد. عباس جمالی در مقام کارگردان به مانند یک نقاش مدرن، تابلوهایی ترسیم کرده که انسان معاصر را در مواجهه با وضعیت تاریخی‌اش، متعین می‌کند. تابلوهایی که فرمی ستیهنده و واپاشیده دارند و مدام در باب شکل خویش، تامل می‌کنند. تابلوهایی با یک چشم‌انداز گشوده که مرکزیتی ندارند و قرار است نسبت اجراگران را در اتصال با امر سیاسی تعین بخشند. نسبتی که این روزها گاه معنا دار است و گاه از معنا تهی شده. بنابراین اجرای شیهیدن را می‌توان یک نمایشگاه نقاشی دانست با تابلوهایی که در یک تسلسل زیباشناسانه، از پی هم می‌آیند تا نسبت ما را با زیست و زمانه خویش، به تصویر ‌کشند. البته که این زندگی چندان بر مدار عدالت نمی‌چرخد و لاجرم شوقی هم برنمی‌انگیزد. پس سودای دور شدن از زندگی ملال‌زده و تمنای زیستن در دشت‌های آزاد و شیهه کشیدن همچون اسب‌های رها، واجد اهمیتی سیاسی می‌شود.
اجرای شیهیدن تاملی است در باب مفهوم چشم‌انداز و پرسپکتیو. بی‌جهت نیست که اجراگران چندان کانونی نمی‌شوند و مرکزیتی ندارند. الویت با چشم‌انداز است تا وضعیت را از ابهام خارج کند. بی‌آنکه این چشم‌انداز با پرسپکتیوی که نظم مستقر دیکته می‌کند، بر همان ثبات و آرامش اولیه باقی بماند. سال‌ها پیش نقاشی چون آلبرشت دورر، پرسپکتیو را «از خلال چیزی نگریستن» دانسته بود. گویی «پنجره‌ای» گشوده می‌شود تا از منظر آن، به جهان نگریسته شود. در شیهیدن هم منظری گشوده شده تا اینجا و اکنون رویت‌پذیر شود. منظری که رابطه بحرانی‌شده جزء و کل را می‌سازد. در تمامی تابلوها این کلیت است که سعی دارد جزء را منکوب و قسمتی از خود کند. در مقابل اما این جزء است که مقاومت کرده و کاذب بودن کلیت را افشا می‌کند تا با اجرایی مواجه باشیم که به میانجی فرم خویش، مدام بر مرزهای تنش‌آلود رابطه جزء و کل، بایستد. اجراگران با بدن‌هایی که نشان‌دار شده‌اند، با آن ژست‌ها و حرکات مقاومت می‌کنند تا به مثابه نقاطی مرکزگریز عمل ‌کنند. حتی استفاده خلاقانه از زبان آرکاییک و معاصر کردن‌اش، زبان را واجد یک تنش درونی و تاریخی کرده است. اتصال گذشته و اکنون به میانجی زبان آرکاییک و روزمره، یادآور این نکته است که گویی تمامی زبان چه گذشته و چه معاصر، از پس روایت کردن رخدادهای دوران‌ساز برنمی‌آیند. اما اجرا آن زمان تمنای عبور از این ناتوانی در بیان را بر صحنه احضار می‌کند که آن موجود کرولال با زبانی نامفهوم و پر از لکنت، بر واقعه‌ای شهادت می‌دهد و نظم نمادین را از ریخت می‌اندازد. بی‌جهت نیست که در انتها و در مقابل نگاه خیره اجراگرانی که حال بدل به تماشاگرانی منفعل شده‌اند، کر و لالی این موجود اضافی، تحمل نشده و به سطل زباله انداخته می‌شود. گویی مراسم قربانی کردن به اجرا درآمده و همه چیز کنترل شده است و حال می‌توان در یک ضیافت جمعی شرکت کرد و خندان به تناول طعام مشغول شد.
شیوه مادی تولید شیهیدن، مبتنی است بر کنش جمعی هنرجویانی که در یک فرآیند طولانی مدت قرار است به ریتم، بیان و اجراگری مناسب دست یابند. فرمی که مرکزگریز است و فاقد شخصیت محوری. زیست جمعی در این شکل از تولید تئاتر، به امری استراتژیک مبدل می‌شود. یک هماهنگی جمعی برای ساختن یک جهان فاقد هماهنگی. جهانی که در آن امر اضافه و مازاد، باید پاک ‌شود تا نظم و زیبایی بورژوایی چشم‌انداز پیش‌رو حفظ گردد. جهانی دوپاره میان تخته سیاه و سطل زباله. میان آموزش و گرسنگی. شیهیدن بر مرزهای سیاسی و زیباشناسانه خویش می‌ایستد و حتی با لحنی خشمگین، وضعیت ناعادلانه معاصر را خطاب می‌کند. شیهیدن به تمامی وفادار به تئاتریکالیته نیست و گاه حتی لحن، بیان و لهجه ایدئولوژیک دارد. عباس جمالی در شیهیدن از تئاتر حرفه‌ای و کالایی شده فاصله می‌گیرد تا پیشنهاد فرمی خویش را ارائه کند. گاه موفق است و گاه شکست می‌خورد، هر چه هست اما صدای تازه‌ای است که از جانب او می‌شنویم. در آن نقاط آجیدن و رهایی، که انسان‌های منقاد، خسته از این چنین حقیر بودن، همچون اسب در دشت می‌دوند و شیهه می‌کشند. شیهیدن روایت همین عزیمت است. روایت نفی انقیاد و آری گویی به زندگی حقیقی.
http://www.etemadnewspaper.ir/fa/Main/Page/1407/8/هنر-و-ادبیات

مصاحبه آقاى عباس جمالى با روزنامه اعتماد
سپهر این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقطه!
دانشگاهی که شبیه دانشگاه نبود،صندلیهایی کج،معلمی که اجازه ی فکر کردن نمیدهد،هر آنچه را که میبینید بکشید،هرآنچه را که میبینید.در میان مبارزه ی روح برای اهمیت دادن به آزادی و مظلوم یا زندگی و لذت،میان خفقانی که بود ناگهان نوری دیده شد،لبخندی که به درازا نکشید و در کمتر از زمانی که فکر میکردیم به خفقانی دوباره تبدیل شد.ضربدرهای روی لباس،سطل آشغالی که نماد مبارزه ای بود به ناحق و بایگانی هایی که پرونده تشکیل می دادند و بلواری که نامش کشاورز بود و میدانی که نامش انقلاب،گره خورده روزهای من به آن روزهای تلخ،و من قد کشیدم در خیابانهایی که "میدویدم با پاهایی که مال من نبود،کوی به کوی"

چنگ زدید به روح و روان من،باز کردید زخمهایی را که بسته بودم،زخمهایی که بخیه نشده بود و با چسب زخمی موقت هربار با تلنگری سر باز میکند.

کاش بتونم باز ببینم و چند ... دیدن ادامه » بار به روح خودم چنگ بزنم...
نمیدونم اگر بدون آمادگی قبلی که موضوع راجع به دورانی هست که روح من بهش گره خورده میرفتم، بازم انقدر خوشم میومد یا نه،اما برای من ارزشمند بود.
در شهر خالى از مرد با خاطر پر از درد
دیگر چه مى توان گفت؟ دیگر چه مى توان کرد؟

" #مظاهر_مصفا "
۰۹ آبان
نرگس خانم پس شما هم آلوده شدین ؟
ببینم میتونین رکورد سپهر رو بزنید یا نه :))
۰۹ آبان
سپهر خیلی خوب بود،ممنونم

محمدجواد من فوقش یه بار دیگه میرم ببینم،خیلی اجرای سختیه،با یه بار نمیشه لذت برد
۰۹ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این یک اسب نیست
نویسنده: حسام سلامت • در ۶ آبان, ۱۳۹۸ • ادبیات و هنر

مهر و آبان ۹۸٫ تماشاخانه‌ی ایرانشهر. سالن ناظرزاده‌ی کرمانی. «شیهیدن». یک ابداع تئاتری. یک تئاترِ صراحتاً مخالف‌خوان بدون مخالف‌خوانیِ صریح. فکرکردنِ تئاتر به آینده‌ی خود به میانجی خلق تئاتر آینده.
از دست رفتنِ شکل
همان صحنه‌ی اول: صندلی‌های کج‌وکوله و نشستن‌های دفرمه. همان مونولوگ‌های اول: «شکلْ از دست داده، شکلْ منحرف‌شده، تنِ بی‌شکل تو» و غیره. همان حرکت‌های اول: گره‌خوردن دو بازیگر به هم و بارشدن‌شان روی همدیگر، یکی زبانمند و سخنگو، دیگری بی‌زبان و الکن. و در ادامه، جست‌وخیزهای سرخوشانه و دیوانه‌وار همه‌ی بازیگران در خطوط تصادفی و نامنظم، برخوردهای فیزیکی گاه‌وبیگاه، و در نهایت، ازنفس‌افتادن دیگر بازیگران و تقابلِ (دوباره‌ی) بازیگر سخنگو و بازیگر الکن ... دیدن ادامه » بر سر به-‌خود-جلب‌کردنِ دختری سرگردان که انگار در میانه‌ی زبان و بی‌زبانی گیر افتاده است و در موقعیت تصمیم‌ناپذیری دست‌وپا می‌زند. «شیهیدن» در همین صحنه‌ی نخست دست خود را در نهایت هوشمندی برای مخاطب هوشمند رو می‌کند. به بیان دیگر، در اینجا با مجموعه‌ای از کُدگذاری‌های نمایشی طرفیم که مسیر آینده‌ی کل اثر را از مجرای قسمی فشرده‌سازی تِماتیکْ به زبانِ بی‌زبانی پیش‌دستانه ترسیم می‌کند: از شکل‌ افتادگی‌ها (ایستادن در مرز باریکِ میانِ شکل و بی‌شکلی)، در-میانه-بودن (حدّ فاصلِ زبان و بی‌زبانی)، بیش‌فعالی بدن‌های کنش‌مندِ بی‌سروسامان به موازات اغمای دلالت‌گری زبان.
سایه‌ها
یک کلاس نقاشی. دانشجویان کلاس نقاشی‌. و درسِ خانم‌معلمِ کلاسِ نقاشی: «اسب را اسب بکشید، آسمان را آسمان بکشید، گُل را گُل بکشید. کسی حق نداره چیزی غیر از اون چیزی که هست بکشه». تصادفی نیست که با یک کلاس نقاشی طرفیم، آنهم کلاسی که ظاهراً نقاشی را با شبیه‌سازی یکی می‌گیرد و دانشجویان را تشویق می‌کند که نظم چیزها در عالم واقع را بازتولید کنند: نظم بازنمایی همچون رونویسی از واقعیت. اما همه‌ی دانشجویان از این نقاشی‌ نفرت دارند، به آن تن نمی‌دهند، دستش می‌اندازند و پیوسته از آن تخطی می‌کنند: «کی از نقاشی متنفره؟» همه‌ی بازیگران: «من».
آیا وقتی مثل یک اسب شیهه می‌کِشَم یک اسب هستم؟ آیا وقتی همچون یک اسب یورتمه می‌روم یک اسب می‌شوم؟ آیا زمانی که یک اسب را نقاشی می‌کنم یک اسب نقاشی کرده‌ام؟ شیهه می‌کِشم ولی اسب نیستم. یورتمه می‌روم ولی هنوز اسب نشده‌ام. اسب را نقاشی می‌کنم ولی این یک اسب نیست. فاصله‌ای هست که پُر نمی‌شود، فاصله‌ی میان چیز (یک اسب، یک کلاس، یک اتفاق، یک دوستی، یک میدان، یک تجمع، یک خیابان) با مفهوم‌اش، با تصویرش، با تقلیدش، با روایت‌اش، در یک کلام، با بازنمایی‌اش. آیا بازنمایی ممکن است؟ آیا زبان از پس باز-نمایاندن چیزها برمی‌آید؟ آیا از زبان ساخته است که آنچه هست یا آنچه بوده است را در یک فاصله‌ی زمانی-مکانی باری دیگر حاضر کند؟ «شیهیدن» نمایشِ شکستِ چاره‌ناپذیرِ بازنمایی چیزها به میانجی زبان است، زبانی که حتی در اوج صلابت و سلاست ظاهری‌‌اش، حتی در دقایقی که پُرگویی می‌کند چیزی نمی‌گوید: نه پیامی منتقل می‌کند، نه معنایی می‌سازد، نه قصه‌ای تعریف می‌کند و نه روایتی به دست می‌دهد. با این حال، ردپای محو و مبهمی از همه‌ی اینها (از پیام، معنا، قصه، روایت) همچنان باقی می‌ماند، چراکه حتی اگر دسترسی به چیزها ناممکن شده باشد، اگر جای چیزها خالی مانده باشد (فقدان‌ها، غیاب‌ها)، حتی اگر چیزها برای همیشه از دست رفته باشند یا حتی اگر هیچ‌زمانی براستی وجود نداشته‌اند، سایه‌‌شان همواره باقی می‌ماند. سایه‌ها در سرتاسر «شیهیدن» پخش شده‌اند: سایه‌ای از قصه‌ای که هیچگاه تعریف نمی‌شود، سایه‌ای از شخصیت‌هایی که هرگز معرفی نمی‌شوند، سایه‌ای از اشکالی که هیچوقت کشیده نمی‌شوند، سایه‌ای از مکان‌هایی که هیچگاه حضور ندارند، سایه‌ای از معناها و دلالت‌ها که هیچ‌زمان تثبیت نمی‌شوند، سایه‌ای از زبان که هیچگاه به درستی کار نمی‌کند و پیوسته به لکنت می‌افتد، سکته می‌کند، چیزی را نمی‌نامد و توصیف نمی‌کند و برای همین مدام سکندری می‌خورد. از همین روست که تاریکی‌های صحنه به اتکای نورپردازی‌‌ای که در روشن‌کردن چیزها خست به خرج می‌دهد همچون تمهیدی اجرایی عمل می‌کند که حضورِ خودِ سایه‌ها را رویت‌پذیر می‌کند. در جهان آشفته‌ی «شیهیدن» که به گونه‌ی کلیت‌ناپذیری تکه‌پاره شده است فقط با ردی از چیزها سروکار داریم، خود چیزها هرگز به تمامی حاضر نیستند، فقط می‌شود سایه‌هاشان را دنبال کرد، خودشان دست‌یافتنی نیستند، گم شده‌اند. با همه‌ی اینها، کنش‌های زبانی بازیگران به رغم نابسندگی‌هایش هنوز می‌تواند به چیزی اشاره کند، درست مثل انگشتی که به جهتی (نه به چیزی) اشاره می‌کند و نگاه را متوجه‌ی سمت‌وسویی می‌کند و نه بیشتر از این. برای همین، در «شیهیدن» با ابرهای دلالت طرفیم، با دلالتی که در میان ابرها پنهان شده است و از همین رو تا آخر در ابهام باقی می‌ماند. انگار مِهی غلیظ کل صحنه را گرفته باشد و برای پیداکردن راه فقط می‌شود به سایه‌ها، به آن انگشت اشارتگر دلخوش کرد.
ناتوانی‌های زبان
همه‌ی اینها می‌توانست محصول چندگانگی آشتی‌ناپذیر تفاسیر، تنوع واپاشیده‌ی پرسپکتیوها، سیالیت مدلول‌ها، تعویق واسازانه‌ی معنا یا بازیگوشی سرخوشانه‌ی راوی باشد، یعنی همه‌ی بازی‌های پست‌مدرنیستی‌ای که سودایی غیر از این ندارند که ناممکنی دلالت را از مجرای گره‌خوردگی‌های ناگشودنی خودِ زبان جار بزنند. «شیهیدن» اما به هیچیک از این تکنیک‌های نخ‌نما متوسل نمی‌شود و پیشنهاد دیگری عرضه می‌کند. «مثل چی می‌تونه باشه این لحظه؟». این را بازیگران از هم می‌پرسند. ولی هیچکس نمی‌داند. همین ندانستن، همین عجزِ از نامیدن و ناتوانی در توصیف‌کردن بی‌‌‌آنکه توضیحی برای این ناتوانی و عجز در کار باشد کل اثر را تکه‌تکه می‌خورد. «شیهیدن» موضعی در قبال این پرسش نمی‌گیرد که شکست بازنمایی از کجا می‌آید. دغدغه‌ی این را ندارد که روشن کند چرا زبان کار نمی‌کند، چرا جملات بازیگران نطفه نمی‌بندد، و چرا هیچ کلامی منعقد نمی‌شود. آیا اینها نتیجه‌ی مصرف‌شدن بیش از حد زبان است؟ نتیجه‌ی قسمی وراجی؟ محصول ترس‌خوردگی از قدرت همه‌جاحاضری که سبب می‌شود معنا آنقدر خودش را مخفی کند تا دفن شود؟ نتیجه‌ی تکرار بی‌تفاوت سنت‌های صُلب؟ محصول ته‌نشست‌ها و رسوبات تاریخ‌های سپری‌شده؟ نتیجه‌ی تحریف‌ها و دستکاری‌های دم‌ودستگاه‌های قدرت؟ نتیجه‌ی یاوه‌سرایی‌های بی‌سروته رسانه‌ها و پروپاگانداها؟ «شیهیدن» خود را از عرضه‌‌داشت هر پاسخی در قبال این پرسش‌ها معاف می‌کند و در عوض، همه‌ی همِّ خود را صَرف این می‌کند که با ناتوانی زبان بازی کند و از همه‌ی امکانات اجرایی‌ای که ازکارافتادگی زبان آزاد می‌کند، بهره بگیرد. با این وصف، با مرثیه‌ای برای شکست زبان یا سوگواری برای امتناع بازنمایی یا، از همه‌ی اینها بدتر، ماخولیای سودازده‌ای که حسرت روزهای حضور بی‌میانجی معنا را بخورد، سروکار نداریم. انگار تقدیر زبان در جهان واپاشیده‌، چند‌پاره و درهم‌گوریده‌ی «شیهیدن» این است که لکنت‌زده، پُروقفه و بی‌حاصل باشد. در صحنه‌ای که خانم‌معلمِ کلاسِ نقاشی تقلا می‌کند تا معنای پرسپکتیو را توضیح دهد آنقدر تپق می‌زند و در بیان جملات و کلماتش به دردسر می‌افتد که در نهایت نمی‌تواند چیزی بگوید. تمسخر دانشجویان نیز در عمل تمهیدی است که بیان او را پیوسته قطع می‌کند و از کار می‌اندازد. آخرالامر، خانم‌معلم در حالی که پیچ‌وتاب می‌خورد (انگار در خودش گره خورده باشد) باری دیگر زور می‌زند که چیزی بگوید ولی کلام‌اش معنایی را افاده نمی‌کند. در این میان، بدنش شاهدی است بر جان‌کَنَدن عاجزانه‌ای که او را تا مرز خفه‌شدن پیش می‌بَرَد. همین رویه به سبک و سیاقی دیگر در صحنه‌ی نقطه‌گذاری‌های پیاپی بر روایتگری یکی از بازیگران تکرار می‌شود. کسی می‌خواهد چیزی بگوید (مهم نیست چه چیزی) اما رشته‌ی کلام‌‌اش پیوسته با نقطه‌ای که دوستانش می‌گذارند، قطع می‌شود. این بازی نقطه‌گذاری در ابتدا سرخوشانه به نظر می‌رسد و خود راوی هم از سر تفنن در آن مشارکت می‌کند اما به مرور از قسمی کلافگی یا عصبیت سردرمی‌آورد. نقطه‌ها آنقدر تکثیر می‌شوند که کلامِ آبستنْ دمادم سقط می‌شود. بازی که بسط پیدا می‌کند و فراگیر می‌شود دیگر هیچکس نمی‌تواند چیزی بگوید: نقطه‌گذاری‌ها زبان را ناتمام می‌گذارند. حتی خارج‌شدن‌‌ بازیگران از قاب و تخطی‌شان از مرزهای صحنه هم توفیری ایجاد نمی‌کند. روایتی شکل نمی‌گیرد. زبان شکست می‌خورد. زبان ناتوان می‌ماند.
بختک
خودِ ناتوانی زبان در فیگور مرموزی که همچون بختکی شوم در سرتاسر نمایش حضوری صریح یا ضمنی دارد نشانه‌گذاری شده است. بار نمادینِ بی‌زبانیِ مُقدر را خود اوست که به دوش می‌کشد. رابطه‌ی او با دیگر بازیگران عموماً از جنس بارشدن است: در هر صحنه‌ای که سروکله‌اش پیدا می‌شود به تن بازیگران می‌‌چسبد و سنگینی‌اش را بر بدن آنها بار می‌کند و بدن‌هاشان را از شکل می‌اندازد. به آنها گره می‌خورد، در آنها می‌لولد و خاک‌شان می‌کند. تصادفی نیست که جایگاه‌اش از همان آغاز در سطل زباله است و مدام به آن بازمی‌گردد. انگار با مازاد یا تفاله‌ای طرفیم که باید از شرش خلاص شد و بیرون‌اش گذاشت. او پیشاپیش یک طردشده است. «شیهیدن» با تمهید این فیگورِ بی‌زبانِ مزاحمِ مطرود، به موضع‌اش در قبالِ خودِ بی‌زبانی (ناتمام‌بودگی، ازکارافتادگی، نابسندگی و چندپاره‌گی زبان) تجسد می‌بخشد و آن را بیرونی می‌کند. به بیان دیگر، فیگوری در کار است که این موضع را نمایندگی می‌کند. با اینهمه، او بیشتر از دیگران تقلا می‌کند حرف بزند و چیزی بگوید. همه‌ی بدن‌اش یک تقلای مدام است برای زبان‌گشودن و به‌حرف‌آمدن. او با بی‌زبانی‌اش کنار نیامده است. در یکی از صحنه‌های آخر همه‌ی توان‌اش را خرج می‌کند که به زبان بیاید ولی باز هم شکست می‌خورد و پس می‌افتد. تن نیمه‌جانش بر دوش بازیگران حمل می‌شود تا به قربانگاه برود. و آخرین صحنه. همه‌ی بازیگران دورتادور یک سفره نشسته‌اند. یکی از بازیگران قربانی را در مراسمی آیینی خفه می‌کند. او را در سطل زباله می‌اندازد. گوشت‌اش را در میان سفره‌نشینان توزیع می‌کند. همه می‌خندند. شادیِ خلاصی از بختک. تنها یکی از بازیگران بر بالای جنازه‌ ایستاده است و نظاره می‌کند. نمی‌خندد. از گوشت قربانی نخورده است. ضیافت ناتمام می‌ماند. بازیگران باری دیگر به صندلی‌هاشان بازمی‌گردد و در همان ژست‌های دفرمه‌ی‌ اولیه‌شان فرومی‌روند، مات، بی‌حرکت و درمانده. چیزی تغییر نکرده است. یک بستار بی‌زمان. یک تکرار بی‌تفاوت. زبان باز نشده است. «شیهیدن» جهان‌اش را بی‌آنکه هیچ امکانی برای تولید تفاوت باقی بگذارد، می‌بندد.
تئاتریکال‌سازی ایده
«شیهیدن» به دقیق‌ترین معنای کلمه یک ایده-تئاتر است. ایده همچون پیشنهادی برای تفکر، همچون مسئله‌ای برای گره‌گشایی یا پیچ‌خوردگی بیشتر و باز هم بیشتر. هر ایده‌ای مخاطب‌اش را دعوت می‌کند که آن را ادامه دهد و تکمیل‌اش کند، بی‌آنکه اصلاً کامل‌شدنی در کار باشد. یک ایده‌-تئاتر یا یک ایده‌ی تئاتری تنها در خود تئاتر و به اتکای امکانات درونی آن است که می‌تواند بیان شود. اما تئاتر در اینجا صرفاً یک وسیله‌ یا ابزار بیان برای نمایش ایده‌ای که از قبل وجود داشته و برای خود چرخ می‌خورده نیست. تئاتر خودِ ایده را به میانجی تئاتریکالیته‌اش خلق می‌کند. به بیان دیگر، گشایش افق‌های ایده تماماً مدیون تئاتریکالیته‌ی تئاتر است و جز در مدیوم تئاتر نمی‌توانسته است خلق شود. آینده‌ی تئاتر در گرو خلق ایده‌های تئاتری است، ایده‌هایی که تنها تئاتر می‌تواند آنها را بیافریند و به نمایش بگذارد. به‌صحنه‌آوردن ایده، کار یک ایده‌-تئاتر همین است.
این یادداشت سید حسام سلامت -مثل بیشتر گفته/نوشته‌هایش- غوغاست. غوغا!
۰۷ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
.
هرچه می‌خواهد، ببارد
هرچه می‌خواهد، بپوید
هیچ بارانی نیارَد کز خیابان "خون" بشویَد!!
.
.
.
#مرتضی_لطفی
بی‌خیال این شیهیدن نمیشی، نه؟!
۰۵ آبان
ممنون خانوم ثانی
۰۹ آبان
ارادتمندم
۰۹ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بازیها خوب بود
مشخص بود برای کار تمرین داشتند و اجرای تمیزی رو ارائه دادند
در لفافه پر از اشاره هایی سیاسی و اجتماعی بود که درک و ربطش به هم رو برای من مشکل میکرد یا در انتقال آن ضعف بود
ولی در کل اجرایی نبود که من به شخصه دوستش داشته باشم
جز کار هایی هست که منتظر خواندن نقد دقیقش هستم
حس میکردم اکه این اجرا رو در سالن مولوی میدیدم به عنوان یک کار کارگاهی بهتر به نظرم میاومد تا ناظرزاده

میترای عزیزم به شخصه بسیار خوشحالم که شیهیدن همسو با محتواش داره در سالنی اجرا می ره که سانس بعد گروه دیگری با دوبرابر این قیمت ، بهای بلیتشون رو نرخ گذاری کردند
این سیاست درستی ست که نمایشی مثل شیهیدن تمام مرزهای متعارف تئاترهای وال استریتی رو مختل ... دیدن ادامه » می کنه ..
۰۳ آبان
میترای شریفی عزیز. قطعاً نظر شما بسیار برام جالب و محترمه. اما من هم با نیلوفر ثانی موافقم و به نظرم میاد این تقسیم‌بندی‌های مرسوم عاقبت ترسناکی خواهد داشت. گروهی از اجراها به دلیلِ برچسبی که فروشنده‌های بلیط به اون‌ها می‌زنند (مثلاً برچسب‌های همین ... دیدن ادامه » سایت‌ها)، محکوم به دیده‌نشدن خواهندشد و این خیلی دردناکه. اگر مرکز تئاتر مولوی، جایگاهِ دانشگاهی و منزّهِ خودش رو حفظ کرده بود و سایرِ سالن‌ها هم کم و بیش هویّت و شخصیتِ مستقلی برای خودشون قائل بودن، شاید من هم با شما موافق بودم... اما با این وضع... به نظر می‌رسه که اولویت پس گرفتنِ تئاتر باشه. به نظر میاد آقای سرمایه مدّت‌هاست تئاتر رو بلعیده. شاید بشه کاری کنیم که قِی کنه. شاید هنوز تئاتر رو کاملاً هضم نکرده باشه. شاید بشه توی سالن‌هایی که تماشاگرها رفت و آمد دارند هم تئاتر دید. نه لزوماً چیزهای دیگه‌ای که اسمش تئاتره. یا تئاتری که فرمش رو به سلبریتی‌هاش فروخته.
۰۷ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شهرِ سوار بر غبار
آرام بر زمین نشست
خیابان ها، کوچه ها، خانه ها
پنجره ها، آدم ها به هم بازگشتند...

و باران اگر می بارید
گورستان، قبرها و ارواح کُشته شدگان هم باز می گشتند
آن زنِ زیبا با چکمه های وِرنی
آن مردِ گاریچی با کفش های نمدی
آن شاعرِ دهان دوخته با کاغذهای پاره
آن چریکِ تیرباران شده با خاطراتی
از آخرین لحظه های زندگی اش

تهران دست بر پیشانی می کشد
غبار از چهره می گیرد
هر ... دیدن ادامه » صبح آبی به صورت می زند
با زیر چشم های گود افتاده و شانه های تکیده
می چرخد میان انبوه آدم ها و پنجره ها
در خیابان ها، کوچه ها...
و هر شب تا گردن در کابوس سقوط فرو می رود
پتو را روی سرش می کشد
در تاریکی به سرخی آتش سیگارها خیره می شود

به روزهای داغ شهریورِ یک هزار و سیصد و بیست
به شب های سرد مردادِ یک هزار و سیصد و سی و دو
به صدای چکمه های قزاق ها پشت دروازه هایش
در آن زمستانِ سیاه
به بهمنِ یک هزار و سیصد و پنجاه و هفت
گوش تیز کرده است
و هیچ به گوش نمی رسد مگر صدای سقوط!

باران اگر می بارید
ماه اگر اُریب نمی تابید
شب اگر به سپیده می رسید
از کابوس سقوط هر نیمه شب از خواب نمی پرید
زنی که مرد عاشقش در اعتراضی خیابانی کشته شده است.


#حسن_همایون
از کتاب آشویتس خصوصی من
نشر چشمه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درباره اجرای «شیهیدن» به کارگردانی عباس جمالی
آن لَکه گوشه صحنه که همه چیز را بحرانی می‌کند

سید حسین رسولی
شماره ۴۴۹۲ - ۱۳۹۸ یکشنبه ۲۸ مهر
روزنامه اعتماد صفحه ۹

همان‌طور که بارها اشاره کردم تولید تئاترهایی که به «تاریخ اکنون» و «اکنونیت» می‌پردازند با گسست و انقطاع روبه‌رو شده است و اغلب اجراهای روی صحنه از ایجاد تفکر، شَک و اختلاف میان مخاطبان ناتوان هستند. این امر چند دلیل عمده چون اقتصاد تئاتر، محافظه‌کاری، عدم شناخت نسبت به فرم و ساختار، اداره سانسور و چه و چه دارد. این روزها نمایش «شیهیدن» به نویسندگی و کارگردانی عباس جمالی در ایرانشهر روی صحنه است که تلاش می‌کند تمام این مشکلات را نادیده بگیرد و در «چارچوب سیاست اجرایی» خود حرف‌هایی متفاوت بزند و تماشاگران را به تفکر وادار کند ولی یکی از مشکلات اساسی اجرای جمالی توجه بیش ... دیدن ادامه » از حد به مخاطب حرفه‌ای و همفکر است که باعث می‌شود تماشاگر عادی و غیرحرفه‌ای و حتی مخالف با پریشانی روبه‌رو شود و میزان نشانه‌ها هم آنچنان زیاد است که برای تحلیل و واکاوی آنها شاید سردرد بگیرید. با تمام این تفاسیر اجرای جمالی قابل احترام است و تلاش می‌کند در فرم و بدن بازیگران به شدت بحرانی عمل کند. اگر از نظر بینامتنیت به اجرا نگاه کنم ردپای غلامحسین ساعدی با نمایشنامه‌های دیکته و زاویه و همچنین عباس نعلبندیان نیز دیده می‌شود. البته اعتقاد دارم که ایده‌های ژیل دُلوز و جورجو آگامبن به وفور در شکل و شمایل اجرای جمالی دیده می‌شود. در پرسش از اینکه چگونه یک عادت می‌تواند ظرفیت و قدرت عمل یک موجود را افزایش یا کاهش دهد، دلوز توجه خود را معطوف به مسئله «اتونومی» می‌سازد. عناصر زندگی چون بدن‌ها، کالاها، پول، دارایی، مادیات، تفکرات، سیاست، زبان و... در اندیشه دُلوز مهم هستند و دقیقا این مفاهیم را در اجرای جمالی می‌بینیم. دُلوز اعتقاد دارد که موقعیت کنونی نیازمند آن است که مفاهیم جدید خلق شوند، اما بدون هیچ جای اشتباهی، زمانی که مفاهیم جدید به کار گرفته می‌شوند، شیوه‌های عمل و تجربیات کنونی را توضیح نمی‌دهند؛ در واقع، این خود مفاهیم هستند که نیازمند توضیح‌اند. دُلوز به نقل از میشل فوکو می‌نویسد: «قدرت، عملی بر روی عمل است، عملی بر روی اعمال موجود یا بر روی اعمالی که ممکن است در زمان حال یا آینده پیدا شوند». این «قدرت عمل بر روی عمل» به اعتقاد نگارنده، می‌تواند گشایشی مهم به اجرای جمالی باشد. معلمی در اجرا هست که از پرسپکتیو می‌گوید ولی این پرسپکتیو با حضور سطل آشغال و «فرودستان حاشیه‌ای» به هم می‌ریزد و دچار «لَک» می‌شود و حالا به قول اسلاوی ژیژک این «امر واقع» همان «لَک» است که باید از تصویر زیبای جهان سرمایه‌داری پاک و منزه شود. ترکیب کلاس درس، سطل آشغال و بدن‌هایی که کاراکتر نیستند و تنها به توده‌ای بحرانی تبدیل شده‌اند، در اجرا موج می‌زند. ایضا، می‌بینیم یکی از بدن‌ها تلاش می‌کند «بدن دیگری طردشده» را با آوازی سنتی درون سفره خفه کند و حالا تمام بدن‌ها دور سفره می‌نشینند و گوشت آن دیگری را به نیش می‌کشند اما یک نفر امتناع می‌کند. این «بدن مخالف» نیز توسط همان «دیگران مسلط» طرد و حذف می‌شود.

(نکته: اسم عنوان نمایش در روزنامه اعتماد با عنوان اشتباه درج شده است که معلوم نیست چرا چنین شده است ولی به بزرگی خودتان ببخشید.)

http://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/135172/%D8%A2%D9%86-%D9%84%D9%83%D9%87-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87-%D9%83%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87%E2%80%8C%DA%86%D9%8A%D8%B2-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%8A-%D9%85%D9%8A%E2%80%8C%D9%83%D9%86%D8%AF

سپاس جناب رسولی..
مثل همیشه دقیق
ولی ای کاش نشانه هایش را هم معرفی می کردید
هنوز گنگ هستیم..
۰۴ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"شیهه‌ای در متن آشفتگی"
(بخش اول)

نمایش "شیهیدن"_ مصدر ساختگی از فعل شیهه کشیدن_ کاری از عباس جمالی با گروهی جوان‌ست که در سالن استادناظرزاده کرمانی‌ در مجموع ایرانشهر درحال اجراست.
نمایش درباره‌ی دانشجویانی معترض‌، مبتنی بر حرکات بدن و دیالوگ‌هایی منقطع و مکرر، با دلالت‌های معنایی‌ست که می‌خواهد در ترکیبی از حرکات فیزیکال و کلام، مخاطب را به جهان خود وارد و نیروهای کنش‌مندی را در جریانِ اعتراضات، توقیف‌ها، و سانسورها فاش و متکثر کند.
جهانی از عصیان و سرکشی در قالب اتفاقاتِ روز و دغدغه‌مند جاری که بخش مهمی از بُعد اجتماعی و سیاسی انسان امروز با تداعیِ تکرارپذیری هر زمانه است ..
انسانی که در تلاطم ساختارشکنی و مرزهای مسلط، چنانکه دلوز اشاره می‌کند، به حیوان‌شدگی رو می‌آورد و حیوان‌شدن را برای انهدامِ موقعیت‌های تسلیم، و قلمروزدایی از نفوذ فرآیندی که قصد تزریق وضعیتی را دارد که از آنان بدن‌های مطیع و رام می‌سازد.
عصیانگری انسان یاغی در شمایل حیوان‎شدگی، بیرون‌ریزی طغیان و فاصله از وجه عقلانیتِ انسانی‌ست که در محفظه‌ی محافظه‌کاری و هراس از بی‌تعادلی، محبوس‌ست و می‌خواهد به رهاشدگی در مطالبه‌ی آنچه برحق می‌داند برسد. تقلا می‌کند، می‌افتد، می‌غلطد، بر می‌خیزد، رخوت و مسخ شدگی را می‌دَرد و به رویت‌پذیری تشنج عضلانی و ذهنی می‌رسد. تمامی بدن به شبکه‌ای درهم پیچیده تبدیل می‌شود. نه متمایل به توحش و وحشت بلکه متمایل به آزادی و رهایی و ژرفیتی در عصیان و دریدگی نظام‌های مسلطی که عنان انسانی را در سیطره‌ی خود می‌گیرد و آنها را تبدیل به الگوهایِ مورد تایید خود و بدن‌های رام می‌کند. بدن‌هایی که اهلیِ انقیادِ قدرتند و سرکوب‌ها از آنان اجسام مطیعی می‌سازد که شی‌ءشدگی را بیش از وجه انسانی خویش، بلد می‌شوند. انفعالی در جسم و بدن‌ها که عاطفه و شور را بی‎اثر کرده و ذهن را نیز که با بدن و تن در ارتباط مستقیمی‌ست و تفکیک ناپذیر، منفعل می‌کند.
کل اجرا در تلاش برای رهایی‌ست می‌خواهد به بیرون از خودش جاری شود شیهه می‌کشد، زوزه می‌کند، فریاد برمی‌آورد تا بتواند از استیصالی که نهادها و نظام آموزش، و سانسورها بر بدنه‌ی افرادش اعمال می‌کند، به دَر رود. این فریاد گمشده در سال‌های پیشین که از گلویی برنخاست و از حنجره‌ای ادا نشد، بیرون می‌ریزد و اعلام وجود می‌کند. نه تنها زبان و کلام بلکه تمام اندام‌ها دلالتگر برطغیانی‌ست که به انفجار می‌رسد. زخم‌هایی که در گذر زمان خونش دلمه شده، و حالا دگر بار، بر زمین می چکد.
"شیهیدن"، فیگور، ژست و طراحی حرکت و فرم نیست . بلکه تاثیر "حرکت" و "پویایی" بر بدن‌های بی‌حرکت و رخوت‌زده‌ای‌ست که اگرچه از خفقان و فقدان‌ها آماسیده‌اند، اما از کار نیفتاده‌اند. اجازه‌ی مونتاژهای قدرت را در سلسله مراتب استاد_شاگری، نمی‌دهد. جا خالی نمی‌کند. تحت تاثیرِ ژستِ فرهیختگیِ جبری استاد قرار نمی‌گیرد. تجربه می‌کند، می‌سازد، ویران می‌کند تا به آگاهی دست یابد. در میدان‌ها، در تجمعات، در عبور از ایستاییِ اِعمال شده با وجودِ عواقبِ ستاره‌دارشدن، اخراج، حذف و طرد، مقاومت می‌کند. برخلاف نسل محافظه‌کاری که در حاشیه‌ی سکوت و بی کنشی، پناه گرفته‌است.
"شیهیدن" در جای‌جای خود از اشاره به کنش‌هایی بهره می‌جوید که در ترکیب گروهی، مشارکت و آزادسازیِ نیروهایی را تجلی می‌دهد که در انسجام و وحدت‌گرایی، هرچند در اقلیت، به شرح نبرد می‌رسد. نبردی که نقد مشخصی به نهادهای سلسله مراتبی (و در اینجا دانشگاه)، به عنوان واحد نظارتی قدرت در کنترل بدن‌ها و ذهن‌ها، عمل می‌کند، توام با شیوه‌ای هنجارشکن و مقاومتی، دارد.

صندلی‌های ناقص طراحی کاربردی در جهت نقص و انحراف در مجموعه‌های آموزشی‌ست که قادر نیست تعادل و بالانس دانش‌جویان را حفظ کند و برای اینکه او بتواند دراین شرایط دوام بیاورد، ملزم به انطباق با همان نقص و ایراد و انحراف از محور است. واین دوگانگی در موقعیت‌های متعدد در اجرا نیز بازنمایی می‌شود. استادی با کفش‌های پاشنه‌دار زرد بعنوان نشانگانی از همسویی مزورانه، و همراهی ریاکارانه‌ی کادر آموزشی، و تخته‌سیاهی کج که انحرافی از حقیقتِ واقع و تسلط ایدئولوژی است.
اجرا شروعی طوفانی دارد، دیالوگ‌هایی به اشاراتی از بی‌شکلی، شکل از دست داده، منحرف شده، آغشته‌شده، با گلاویزی دو تن، که هرکدام نمادی از جریانی غالب و مغلوب‌ست و جمعیتی که در اطراف آنان به گریز و افت‌و خیز، و در نهایت تهی از هر نیرویی، از جریان می‌افتند. سطل بزرگ زباله‌ای در حاشیه‌ی صحنه، که مدام در بلعیدن و قی کردن زباله ها، دستخوش تغییرمعنا وکارکردست.

"دیدم ... دیدن ادامه » تن تورا بی شکل، بی شکلی ، شکل منحرف شده ، شکل از دست داده .."*
فرم درجهت محتوایی‌ که از طراحی‌ صحنه و دیالوگ‌های آغازین قابل ردیابی‌ست، شکل پذیر می‌شود و نشان می‌دهد که درپیِ تن‌آسایی و فرم کلیشه‌ایِ زیباشناسانه نیست. بلکه در صدد قالبی برایِ بیان وضعیتی‌ ناهنجار و اعتراضی‌ست. تاکید بر بی‌شکلی نیز می‌تواند اشاره‌ای به فرم خاصِ اجرایی نیز باشد که مملو از آشفتگی، بی نظمی و درهم‌ریختگی‌ست. کلمات کلیدی نمایش از همین آغاز کدگشایی می‌شوند.
"تو آنروز در میدان بودی؟"*
حضور در میدان به معنای کنش‌ست به معنای رد بی تفاوتی از تضیع حقوقی‌ست که مشارکت جمعی را طلبیده اما آن را به اعتبار نمی‎گیرد میدان جایگاهی بعنوان عرصه‌ی حضور کنش‌های اجتماعی بارها به میان می‌آید. میدان نه از لحاظ موقعیتِ مکانی، که اشاره‌ای به مفهوم و "وضعیتی" از حضورِ اجتماعی در هر برهه‌ای‌ست که نیازمند به اعلام نظر و مطالبه‌گری‌ست. همان وضعیتی که اغلب، تهی از نیروهای انقلابی‌ست.
در بخش‌های مختلف ، آنچه در صحنه جان می‌گیرد و به حرکت در می‌آید، وجوهی از مناسبات قابل نقدی‌ست که می‌خواهد بر خلاف روال و ساختار مسلط رایج، عنان بردارد و سرکشی کند. و آنرا که همواره مورد حذف و سانسور بوده، با بکارگیری نشانه هایی از قطع کلام و اعلام نقطه، گسیختگی معنایی را بازتولید کند.
بازی بازیگران، مسلط و با وجود ریتم بالای اجرا در حرکات و فعالیت فیزیکال بالا و پرحجم، هماهنگ‌ست، که از تمرین‌های خوب و کافی گروه حکایت می‌کند. طراحی صحنه و نور و موسیقی به شیوه‌ای موثر کاربردی‌ست و در تکمیل فرآیند اجرا، جا افتاده و همسوست. تمام صحنه و طراحی میزانس‌ها، درخشان‌ست . خروج از صحنه توسط بازیگران به جایگاه تماشاگران، درجهت شکست قراردادهایی‌ست که در کلیت معنایی اجرا بارها یادآوری می‌شود.
"شیهیدن" در اجرا با وجود محتوایی که انتخاب کرده‌است، نوعی طاعون‌زدگی را نیز منتقل می‌کند. طاعونی آرتویی که می‌خواهد پوسته‌ی تن آسایی رخوت‌انگیز را نه تنها از صحنه‌ی بازیگری و درام‌های کم تحرکِ ایستا، بلکه از صحنه‌ی اجتماعی کنار بزند. و به حساسیتی برساند که فروپاشی مقدمه‌ای بر اقدامی تاثیرگذارباشد.
"شیهیدن" با وجود تمام امتیازاتِ درخور و متمایز خود، به نظر می‌رسد از جایی به بعد به دلیل تراکمِ معنایی ونشانه‌های مفهومی دچار پرگویی می‌شود که با وجود غلبه‌ی فرم ، برای مخاطب، منجر به خستگی و قطع روند ارتباط گیری‌اش با جریان صحنه می‌شود و بعد از آن بیش از آنکه مداقه‌گرانه ردیابی و پیگیری کند، تنها ناظر و تماشاکننده، است. به نظر می‌رسد با کوتاه‌تر شدن زمان اجرا از 85 دقیقه، بازده بیشتری برای مخاطب ایجاد شود. و اتصال مطمئن‌تر و بی انقطاع‌تری را ایجاد کند.

عباس جمالی، جسارتِ خلق آثاری را دارد که در ترکیب متوازنی از فرم و محتوا، تلنگر اندیشه‌ورزانه‌ای در مدیوم تئاترست و همواره نشان داده از دغدغه‌مندی و آگاهمندی ویژه‌ای برخوردارست که موجب بازتابِ خودآگاهیِ عمیقِ او در اجراهایش می‌شود. خودآگاهی‌ای که وضعیتِ زمانه‌ی خود را نیز در بر می‌گیرد. همان "آگاهیِ دوران" که هایدگر از آن سخن می‌گفت و هنرمند بیدار و برخوردار از وجود و وجدان انسان را واجدِ آن می دانست.
"شیهیدن" اجرایی در سبک خاصی‌ست که هرچند بدلیلِ حرکات فیزیکال و فرم پر تحرکش، تماشاگر عام را نیز جلب کند، اما بی شک، جریانی‌ست جاری و هشدار دهنده که مخاطب جدی و خاص تئاتر را هدف گرفته‌است. و این خود بستری برای اندیشیدن را مهیا می‌کند.
"یخ زدیم و آب نشدیم با هیچ تابستانی
یخ زدیم و دانه دانه همه چیز یخ زد یخبندان شد و هیچ آفتابی گرممان نکرد."*

نیلوفرثانی
*: بخش هایی از دیالوگ نمایش
من کار رو پسندیدم ولی به نظرم کار قابل توصیه ای برای مخاطب عام نیست
یه مشکل اساسی که با کار داشتم بیان بازیگر ها بود و نمی دونم نوع بیان شون به درخواست کارگردان به این شکل بود و یا واقعا بیان شون بد بود طوری که من که ردیف ۴ بودم نیمی از دیالوگ ها رو درست ... دیدن ادامه » متوجه نمی شدم

در مورد طراحی صحنه کاملا موافقم در عین سادگی ، کاربردی بود

کلیت اجرا و قصه مشخصه ولی خیلی دلم می خواد جزییات رو بفهمم
اجرایی که من دیدم ۷۰ دقیقه بود و ریتم خوبی داشت
۲۶ مهر
درود جناب موسوی کیانی عزیز چندروز پیش مطلبم آماده شد متاسفانه در سفربودم تاخیر افتاد
امشب منتشرشد
ممنونم که توجه و محبت دارید
۴ روز پیش، جمعه
سپاسگزارم خانم ثانی..
۳ روز پیش، شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
ساعت چهار، میدان، اعتراضات، سطل آشغالها، علامت ضربدر پشت لباسها...
اینها برداشت من از نمایشه که مربوط به اعتراضات چند سال پیشه. شاید برداشت من صحیح نباشه. دوست دارم که دوستان این گنگی رو برای من روشن کنند. اوایل نمایش برای من گنگ بود ولی به مرور کمی بهتر شد.البته خیلی سوالات در ذهنم مونده. اینکه چرا اسب؟ چرا شیهیدن؟
بازیها با اینکه شب اول اجرا بود مسلط بود و معلومه که تمرین به اندازه بوده.
ایده ی صندلیهای ناراحت و کج و معوج جالب بود: معذب بودن دائمی دانشجویان و جوانان معترض!
وقتی تک تک میخواستن صحبت کنند شمشیر سانسور با “نقطه نقطه” گفتن مانع میشد ولی وقتی با هم شروع کردند به گفتن، تونستن حرفشون رو بزنن.
عرض تشکر و خسته نباشید از کلیه ی عوامل این نمایش
صندلی ها نماد سر در دانشگاه تهران بود
۲۱ مهر
خوب شد گفتید آقای کیانی. نقد خانم ثانی رو خوندم و خیلی استفاده کردم.
۰۴ آبان
خانم مظاهری
بله ایشان خوب نوشتند و البته اقای رسولی
به نظرم آن را بخوانید و کاز آقای خدایی
مصاحبه ها را هم بخوانید و یکبار دیگر
رروید ببینیید..
۰۴ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خرید بلیت این نمایش، به کارگردانی عباس جمالی و با بازی شایان شهرابی، کوثر میرزانژاد، دانیال شیرپور، نیلوفر محمدی و ... با تخفیف روزهای نخست آغاز شد.
میترا، شکوه حدادی و شبنم یگانه این را خواندند
علی نوریوسفی و m.s این را دوست دارند
یه تیاتر خیلی خفن، پیشنهاد میکنم ببینید
۱۱ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید