تیوال نمایش کالاندولا
S2 : 09:23:30
  ۲۳ بهمن تا ۲۷ اسفند ۱۳۹۷
  ۱۵:۰۰، ۲۱:۰۰ و ۲۲:۱۵
  ۴۵ دقیقه
 بها: ۳۵,۰۰۰ تومان

: بر اساس نگارش و خلق گروهی
: احمد سلگی
: (به ترتیب حروف الفبا) سپندار اعلم، نازنین بهرامی، سارا بهاریه، حدیث بیابان‌گرد، صبا پیریایی، عباس خداقلی‌زاده، آرزو جلالی، عماد درویشی، اشکان دلاوری، ابوالفضل سلحشور، آرش رفیعی، نیلوفر شهفری، علی کارگری

: کمپانی تئاتر باران با حمایت عمارت نوفل‌لوشاتو
: متین حبیبیان
: المیرا شمشیری، احمد سلگی
: سینا سرمدی
: ابوالفضل سلحشور
: کیانا بنی‌هاشمی
: رضا بهاروند
: حمیرا افشار، نگار قرهی
: مریم رودبارانی
: رومینا داوری
: رها محمدی

یادداشت کارگردان:
اگه این همه سال داشتی تلاش می‌کردی که از ذهنت پاکش کنی و پیش خودت فک می‌کنی که موفق شدی، کالاندولا برات انتخاب مناسبی نیست.

توجه:
۱. این نمایش یک اجرای محیطی است، شماره صندلی‌ها تنها به منظور فروش بلیت است. هر سانس اجرا تنها ۱۱ تماشاگر دارد.
۲. تماشای اجرا برای افراد زیر ۱۶ سال ممنوع است.
۳. لطفا حتما حداقل پانزده دقیقه زود‌تر در عمارت نوفل‌لوشاتو حاضر باشید. در صورت تاخیر (حتی یک دقیقه)، امکان دیدن اجرا وجود ندارد و هیچ مسئولیتی بر عهده‌ی گروه نیست.
۴. در صورت رنج بردن از تنگناهراسی (کلاستروفوبیا) پیش از شروع اجرا، به خانم افشار اطلاع دهید.

» اجرای پیشین این نمایش

چند ساله که یازده سالته؟ هنوز هم فقط با چراغ روشن خوابت می‌بره؟ طبیعیه. چون هیچ وقت، هیچ چیز، از یاد هیچ کس نمی‌ره.


- از همراه داشتن فرزندان زیر ۱۶ سال خودداری نمایید.

اخبار وابسته

» نمایش «کالاندولا» به کارگردانی احمد سلگی برای دومین ‌بار به صحنه می‌رود.

ویدیوهای وابسته

مکان

حافظ، نوفل لوشاتو، بعد چهارراه رازی، نرسیده به خیابان ولیعصر، کوچه زیبا، پلاک ۱، عمارت نوفل‌لوشاتو
تلفن:  ۶۶۴۸۳۷۴۲


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
اجرای دیگه ای در کار نیست؟
یعنی حسرت دیدن این اجرا هم به اندوه اجراهای قبلی اضافه شد؟
azi rezaei، محمد جواد، احمد سلگی و Negin Fooladi این را خواندند
آذرمهر، پیمان علیزاده و یلدا معصوم این را دوست دارند
سالنهای نمایش بعداز تعطیلات رسمی شروع به کار می کنند؟!
۲۸ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
میام، به خاطر روز آخر کالاندولا میام...
نمیام
۲۸ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
واپس رانی :
در نظریه روانکاوی بیرون نگه داشتن خاطرات، افکار یا احساسات پریشانی‌آور از خودآگاه را واپس رانی یا واپس زنی (به انگلیسی: Repression) می‌گویند. این محتویات ناخواسته که اغلب شامل خواسته‌های جنسی یا پرخاشگرانه یا خاطرات دردناک دوران کودکی هستند به ضمیر ناخودآگاه رانده می‌شوند. گمان می‌رود که واپس رانی اضطراب و علائم عصبی را زمانی که یک رانه یا انگیزش ممنوع تهدید به ورود به خودآگاه می‌کند، افزایش می‌دهد. روانکاوی به دنبال کشف خاطرات واپس زده از طریق تداعی آزاد و همچنین بررسی خواسته‌های واپس زده‌ای است که در خواب بروز پیدا کرده‌اند.

واپس رانی یک ساز و کار دفاعی است، که تضمین می‌کند از ورود چیزی که برای ذهن خودآگاه غیر قابل قبول است، و اگر به یاد آورده شود اضطراب بر می‌انگیزد، جلوگیری کند. در مورد امکان واپس رانی آسیب‌های روانی بحث ... دیدن ادامه » وجود دارد. برخی از شواهد نشان می‌دهد که «بزرگسالانی که ترومای عظیمی را تجربه کرده اند می توانند به یک بی حسی روانی دست یابند، که حافظه یا احساس در مورد فاجعه را مسدود می‌کند.»
واپس رانیِ عزیز من به تو مدیونم
و امیدوارم یه روزی ببینمت و محکم بغلت کنم و به خاطرِ این سال هایی که نزاشتی چیزی یادم بمونه ازت تشکر کنم
امروز چیزایی که یادم اومد که ۱۳ سال بود فراموش‌ شده بود و‌خدارو‌شکر که فراموش شده بود
۲۷ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تمدید کنید لطفا!
یلدا معصوم، کیمیا نیک خاکیان و محمد جواد این را پاسخ داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با مرور دوباره کامنت ها ، متوجه شدم که مایی که دیروز این کارو تجربه کردیم ، به خاطر بارون خیلی چیزا رو احتمالا از دست دادیم . اول کار خود کارگردان برای ما صحبت نکردن ! آمارهایی که اینجا گذرا اشاره شده ، بعضا برای ما گفته نشدن ! حس کار هم بنظرم بخوبی برامون در نیمد !
بقول دوستمون که تمرکزشون روی گرم شدن بود ، من هم همچین حسی داشتم ، جوری که اواخر کار فقط دوست داشتم تموم شه و من بتونم برم و به گرما برسم :)))
درسته که وضعیت جوی به گروه اجرا مربوط نمیشه ولی مدیریت بحران مسئله مهمیه ، تو هر کاری هم بحران معنی خاص خودشو داره ، برای این کار ، بارون و هوای سرد بحران بود چون باعث شد کیفیت برای تجربه کنندگانش به شدت پایین بیاد و حس بخوبی منتقل نشه ...
بهرحال جدای از همه این حرفا ، دغدغه این گروه بسیار قابل تامله که درد خیلی از ماست ... چه در این کار ، چه در هویت پروانه ... دیدن ادامه » های مرده ، چه در کارهای بعدی که امیدوارم و تقریبا مطمئن که همین خواهد بود ...
چقدر حیف اون طوری که باید و شاید از کار لذت نبردین. :(
۲۷ اسفند ۱۳۹۷
خانم زمانی عزیز من و شما شاید به واسطه شغلمون با این آسیب اجتماعی آشنا و رو در رو هستیم شاید برای ما عادی شده و تحت تاثیر قرار نمیگیریم،( با اجازه شما پروفایلتون رو دیدم.) در هر صورت بازهم ممنونم که آقای سلگی با تآکیدروی این موضوع آگاهی اجتماعی رو بالا ... دیدن ادامه » میبرند
۲۷ اسفند ۱۳۹۷
خانم رضایی عزیز باریکلا به شما ! من هم اگر بخوام با کسی کامنت ردوبدل کنم معمولایه نیم نگاهی به پروفایلش میکنم ! والا شاید یه مقدار اینطور که شما میفرمایید باشه ( منظورم آشنایی با آسیبهای اجتماعیه ) اما به هرحال کامنتها انتظاره کن روازکار بالا برده بود! ... دیدن ادامه » حتی اتاق اول و اون بازیگر برام تا حدی بچه گانهبود اجراشون که البته اتاق بعدی به شدت اجرای قوی داشت ! من حتی با نحوه بیان کارگردان محترم در اول اجرا هم مشکل دارم ! کلا مشکل داشتم دیگه
۲۸ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بسیار لذت بردم.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برای فردا ساعت پنج و نیم یک بلیت موجود هست.
اگر کسی تمایل داشت کار رو ببینه خبر بده :)
یلدا معصوم و آذرمهر این را خواندند
جهان، celine، عباس الهی، مریم زارعی و زهره مقدم این را دوست دارند
من می‌گیرمش نفیسه جان
۲۷ اسفند ۱۳۹۷
فرستادم عزیز دلم
۲۷ اسفند ۱۳۹۷
حیف دیردیدم وگرنه بلیط خانم نوری میگرفتم به هرحال شانس خانم مقدم بود امیدوارم باز اجرا بشه.
۰۳ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چرا هیچ کس نمیاد بگه که یه بلیط اضافه داره؟
محمد جواد این را خواند
اگر که بلیت پیدا نکردید هنوز. منم دارم برای فردا ساعت پنج و نیم
۲۶ اسفند ۱۳۹۷
یکی از دوستان نوشته دو تا اضافه داره ، پیداش میکنید بگردید
۲۶ اسفند ۱۳۹۷
اون دوستی که دو تا رو با هم داره همچنان بلیتش موجوده؟
۲۷ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمی دونم حالم بعد از نمایش خوبه یا بد؟
حتی نمی دونم دوباره دوست دارم ببینمش یا نه
فقط میگم این حجم از خلاقیت و مدیریت بی نظیر بود.......
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
متاسفانه دیر اقدام کردم اجراهای مجدد در اینده هست؟
سلام
من برای فردا ساعت پنج و نیم یک بلیت دارم اگه بخواید میتونم بدم بهتون.
۲۶ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من برای فردا بلیط خریداری کردم ، ولی وقتی نظرات رو میخونم یکم نگران میشم که برم اصلا یا نه! برای من که آدم ترسویی هستم و ..خیلی اجرای خشنی نیست!؟ ممنون میشم کسی بتونه راهنمایی کنه!
یلدا معصوم، azi rezaei و احمد سلگی این را خواندند
Negin Fooladi و جهان این را دوست دارند
خشن اصلا نیست بی نهایت تلخ هست
۲۶ اسفند ۱۳۹۷
آره بابا.برین ببینین حتمن خودتون.تجربه متفاوت و جالبیه.اصلن نگران نباشین.کاملن با ذهن خالی برید
۲۶ اسفند ۱۳۹۷
برو ببین عزیزم ارزش داره اگه نری همیشه حسرتش باهات میمونه
۲۶ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کالاندولا برای پوستهای زخمی و آسیب دیده داروی خوبیه ولی روی پوست سالم بی تاثیره ،شغل من به من یاد داده پیشگیری همیشه بهتر از درمانه، آقای سلگی عزیز کالاندولا برای این زخمهای عمیقی که شما به نمایش گذاشتید هم بی تاثیر این زخمها درمان قوی تری لازم دارن که آثاری ازشون به جا نمونه که بعد ۲۰ یا ۳۰ سال هنوز تو روح و روان و شخصیت فرد تاثیر بذاره .جناب سالگی من جواب سوالتون رو میدم من باز هم به این دنیا می اومدم هرچند که حاضر نیستم فرزندی داشته باشم مادر شدن مسئولیت سنگینیه ولی برای این می اومدم که حامی بهتری برای کودکان اطرافم باشم که نگذارم به کالاندولا احتیاج پیدا کنن(پیشگیری) و از خیلی اتفاقاتی که ممکنه برای بچه های اطرافم پیش بیاد با چشم باز جلوگیری کنم همه ما میتونیم با نگاه دقیق به اطرافمون مانع از سوء استفاده ها بشیم .من باز به دنیا می اومدم واز ... دیدن ادامه » تمام خانواده و اطرافیانم سپاس گذارم برای تمام کودکی ساده وسالمم.
جالبه ولی یکی از راه‌های درمانی‌ای که واسه افرادی که ptsd دارن پیشنهاد می‌شه exposure therapy هست؛ یعنی رو به رو شدن با خاستگاه اضطراب و ترس‌شون، حالا قطعاً به صورت کنترل شده. کسی که میاد این اجرا رو می‌بینه دچار این پروسه می‌شه، که می‌تونه واسش تاثیر درمانی ... دیدن ادامه » داشته باشه؛ البته چون خیلی کنترل شده هم نیست ممکنه باعث پنیک اتک و این‌جور چیزا بشه، درنتیجه ریسک هم هست. ولی خب به نظر من خودش یه قدم به جلوعه، چون افرادی که این‌جورین معمولاً انقد واسه‌شون سخته کنار اومدن و مقابله کردن، که بعضی وقتا دچار انکار و فراموشی هم می‌شن.
هنر یکی از بهترین راه‌های تخلیه‌ست.
نظر من اینه که، کالاندولا تاثیرش رو می‌ذاره هم رو اونایی که زخم دارن، هم اونایی که ندارن.
پ.ن: البته من روان‌شناس نیستم، فقط به این‌جور چیزا علاقه دارم.
۲۵ اسفند ۱۳۹۷
خانم مرادی مواجه آخرین پله از حلقه درمان هست وحتما قبلا فرد باید آمادگی روانی برای روبرو شدن با خواستگاه اصلی اضطرابش داشته باشه و گرنه به جز موارد جسمی که اشاره کردید احتمالا موجب تشدید اختلال خواهد شد‌.
۲۶ اسفند ۱۳۹۷
اشاره کردم که قطعاً باید کنترل‌شده باشه و در ادامه...
۲۶ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این اجرا نباید تموم بشه. باید تمدید بشه. باید همیشه اجرا بره. .تا وقتی که آدم ها هنوز هستند. بچه ها هستند. تا وقتی که ما هستیم. همه باید این نمایش رو ببینند. همه باید با این نمایش روبرو بشند.
مامان! بابا! شما هم باید این نمایش رو ببینیند. هیچ منظور خاصی ندارما! فقط میخوام ببینید. بخاطر خودم نمیگم. بخاطر خودتون. شما هم بچه بودین دیگه. من میدونم. خیلی از چیزایی که خیلی وقتا از من میخواستین چیزایی که بوده مربوط به بچگی خودتون بوده. من میدونم. اون موقه که کوچیک بودم نمیدونستما! ولی الان میدونم.
من میخام بلیت این نمایش و برای همه آدما بخرم. میخوام هزار تا بلیت بخرم. اصن میخوام هزار تا دوست داشته باشم تو یه خونه ای که هزار تا اتاق داشته باشه که بتونیم هزار تا داستان رو برای هزار تا تماشاگر تعریف کنیم.
این نمایش نباید تموم بشه. تا وقتی هنوز بچه ها بدنیا میان. ... دیدن ادامه » تا وقتی هنوز ما هستیم.
قلبم محکمتر تپید چه خوب حستو منتقل کردی
۲۵ اسفند ۱۳۹۷
واقعا نباید تموم بشه
۲۶ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
6000 نوزاد در سال، فقط در استان تهران
احتمالاً تا مدت ها با دیدن هر نوزادی، این آمار یادم میاد
کالاندولا بعد از تمام شدن، تازه شروع می شود ...
فوق العاده نوشتید
کالاندولا بعد از تمام شدن، تازه شروع می شود..
سپاس
۲۵ اسفند ۱۳۹۷
سپاس از توجه شما
۲۶ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام آقای سلکی خیلی دلم می خواهد این چند سطر را بخوانید. دیشب نمایشنامه شما را دیدم. اعتراف می کنم من آدم ترسویی هستم! نظرات دوستان را که میخواندم می ترسیدم برای دیدن نمایش بیایم ولی آمدم. وارد راه پله که شدم خواستم برگردم ولی برنگشتم، هنرپیشه را که دیدم از ترس جیغ کشیدم ولی نشستم، لحظات اول میخواستم فرار کنم ولی نشستم! می دانید چرا؟ چون من چند سالی است که تصمیم گرفته ام با همه ترس هایم بجنگم! مبارزه کنم و هرگز جلوی آنها کوتاه نیایم! وقتی خاطره تلخ کودکی ام را برای هنرپیشه عزیزی که روبه رویم بود تعریف کردم او گفت: من روزی چهار اجرا دارم ولی این تلخ ترین خاطره ای است که شنیده ام! نمی دانم این دیالوگش بود یا حس واقعی اش! ولی من اجازه نمی دهم این خاطرات تلخ من را از پا بیندازد! اگر هنرپیشه نمی تواند قورمه سبزی بخورد و چون خاطره ای تلخ از این غذا دارد من ... دیدن ادامه » از چای شیرین، گوشت چرخ کرده، سالاد ماکارونی، تخم مرغ نیمرو، کلم پلو و استانبولی پلو و نخود سبز خاطره تلخ دارم ولی همه این غذا ها را می خورم و خدا را شکر می کنم که فراتر از همه ترس ها روی پای خودم ایستاده ام و جلو می روم! آقای سلکی! به عنوان یک روانشناس می گویم که تلخ ترین خاطره ها در هیچ جایی ثبت نمی شود! آنچه که در پرونده های پزشکی قانونی است، از چیزهایی که در ضمیر بسیاری از انسان ها ثبت شده ساده تر است! جنایت های بزرگ، آسیب هایی است که آرام و به تدریج روح انسان را می جود و این جنایت ها هیچ جا تبت نمی شود ولی با همه این ها من این زندگی، این دنیا، این شهر و این مردم را دوست دارم! دیشب وقتی از تئاتر بیرون آمدم، برخلاف انتظارم خیلی شاد بودم، در شلوغی خیابان ولیعصر پیاده می رفتم و اصلا فکر نکردم که مردم برای فرار از شخصیت واقعی خود خرید می کنم، من فکر می کنم همه این مردم عزیز، زخم هایی دارند ولی با وجود همه این زخم ها می جنگند و تلاش می کنند شادی را پیدا کنند. همان کاری که من کردم و به لطف خدا موفق شدم. آقای سلکی ایده شما خارق العاده است، نحوه اجرا بی نظیر است، تلنگری که به ذهن ها وارد می کنید تا مدت ها باقی است ولی ای کاش کمی هم از مبارزه و تلاش برای یافتن شادی ها می گفتید و از کسانی که در این راه به کمک انسان های زخم خورده می آیند. آقای سلکی من دیشب چند جلد از کتابم را تقدیمتان کردم، اگر فرصت گردید داستان دوم به اسم بازماندگان را بخوانید. من فریبای آن داستان هستم و با تمام وجود باور دارم شاید در زندگی همه فریباها، محبوبه ها و فخرالزمان هایی باشند که زندگی را به کام آنها تلخ کنند ولی ایرج ها و دکتر مقدم ها هم در این دنیا فراوانند. فقط باید بخواهیم و آنها را پیدا کنیم! پاینده باشید
تلخ ترین خاطره ها در هیچ جایی ثبت نمی شود! آنچه که در پرونده های پزشکی قانونی است، از چیزهایی که در ضمیر بسیاری از انسان ها ثبت شده ساده تر است
:((((
۲۵ اسفند ۱۳۹۷
سپاس.
ضمیر هر انسان پرونده ناگشوده ای است از جنایت هایی که بر او رفته است.
۲۵ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رو سکوهای روبه روی در نشستیم و احمد سلگی باحالتی که برام جدید نبود شروع کرد: «سلام من احمد سلگی هستم....»
اینبار ساختمان ۱۲۲۱ی درکار نبود. اینبار ساختمونی که توش هیچ وقت هیچ چیز از یاد هیچ کس نمی رفت درکار نبود و سوالایی درکار بود که باید جواب می دادیم. سوالایی برای خیلیاش باید دست بالا می بردم و می ترسیدم از آدمی که کنارم نشسته بود. از اینکه ازم سوال کنه و مجبور شم جواب پس بدم.
مهم نیست!
من دستمو هرجا که لازم بود بالا بردم. اونموقع به اینکه بعدا ممکنه ازم بپرسه«کی تنبیه بدنی شدی؟» فکر نکردم و فقط دستمو بالا گرفتم.
سوالا و حرفا و آمار وحشتناکی که احمد سلگی بهمون داد هنوزم یادمه. ۸ ماهه که یادمه. شاید بتونم بگم تنها جمله ای بود که توی اجرای قبلی هم شنیده بودمش.
بازی شروع شد. سهم من طناب یکی مونده به آخر و نارنجی بود.
جایی که رفتم باورم نمی شد قرار بود توش اجرایی انجام بشه. درو که باز کردم سریع خواستم ببندمش که دوتا پا دیدم.
پسری که اونجا خوابیده بود رو می شناختم. هم تو اجرای قبلی که سهمم طناب زرد بود دیده بودمش هم تو اجرای ۱۳. نمیدونم شاید به خاطر همین بود که حاضر شدم سیاه ترین و بزرگترین اتفاق زندگیم رو بگم بهش.
از یه جایی اجراش متوقف شد و بهم گفت اجرای نقش این بچه ها همیشه برام سخت بوده. نمی دونم جملش همین بود یا نه. اصلا اون لحظه منی وجود نداشت که بخواد چیزی یادش بمونه. وقتی پشتشو بهم کرده بود می خواستم بمیرم. می خواستم چشمامو ببندمو فکر کنم هیچ وقت اون اتاق وجود نداشت و هیچ وقت من با اون آدم روبه رو نمی شدم. ازم پرسید اگه تو اینجا یه اتاق داشتی توش چه داستانی وجود داشت؟ هیچی نگفتمو فکر کردم که باید چیزی بگم یا نه. دوباره بهم گفت واقعا اگر مریم اینجا اتاق داشت چه شکلی بود؟ و من گفتم. اما من همه چیو نتونستم بگم. من خیلی به این سوال فکر کرده بودم ولی بازم هیچی نتونستم بگم. همه چیز دود شده بود و ذهنم پاک پاک شده بود. بغض کرده بودمو نتونستم بهش بگم من واقعا تونستم فرار کنم.
شایدم فکر می کنم که فرار کردم. وقتی همه چیو مو به مو یادمه. وقتی هنوز یادمه داشتم به کجا نگاه می کردمو چه حرفایی میزدم شاید واقعا فرار نکردم.
من از اتاق اومدم بیرون. دلم می خواست تا صبح می موندم همونجا و گریه می کردم و حرف میزدم. یا حتی می خندیدمو حرف می زدم.
من اومدم بیرونو رفتم پیش یه آدم جدید. تاحالا ندیده بودمش.
داستانی که برام تعریف کردو من تا حالا لمس نکرده بودم. جلوم گریه می کردو عق می زدو من هر لحظه از مادری که نقششو بازی می کردم بیشتر متنفر می شدم. هر لحظه می خواستم داد بزنم تمومش کن و از اون اتاق دور بشم.
باهم اومدیم پایینو رفتیم تو اتاقی که همه بودن . همه ی بازیگرا و قصه هاشونو ما.
اینبار احمد سلگی دورمون نچرخیدو حرفی نزد. همه ی حرفاشو همون اول تو هوای گرم زمستون و آخرین ساعت ۹ آخرین پنجشنبه ی سال زده بود.
آخرین ... دیدن ادامه » طناب رو انداختن و مارو به بیرون عمارت هدایت کردن و پسری که طناب دستش بود و کسی بود که طناب آبی سالن بارانو بازی کرده بود بهمون گفت ادامه ی این طناب تو شهره و تموم شد. همه چی تموم شد.
خیلی چشم چشم کردم که ببینم بازیگر طناب نارنجیو اما نبود. فقط یه نگاه ازش یادمه و دیگه ندیدمش.
ما اومدیم خونه. به هیچی فکر نکردم و خوابیدمو از اینکه حالم خوب بود خوشحال بودم.
همه چی امروز شروع شد. آخرین جمعه ی سال ۹۷.
تازه همه چی هجوم آورده به ذهنم. تازه متوجه می شم چقدر دلم می خواد با یه نفر حرف بزنم. چقد دلم می خواد برم تو اتاق طناب نارنجیو بگم من اجراتو دیدم. من کیفتو بهت می دم فقط توروخدا دیگه دندونامو نشمارو بهم نگو عمو. بذار من حرف بزنم. تازه همه چی داره سنگینی می کنه. تازه فهمیدم چقدر سخته اینکه چنین چیزیو نصفه بگی.
دختر حامله ی صحنه ی آخر راست می گفت. من هیچ وقت کالاندولا رو یادم نمی ره. نمی تونم بهش فکر نکنمو هربار که کالاندولا اجرا بشه من همه چیو به جون می خرمو می رم می بینمش.
تا یادم بیاد من تنها نبودم. تا یادم بیاد خیلی چیزارو. استرس پر از لذت و یخ زدن دستو پام وسط تابستونو.
اما حالا من آروم تر شدم. همه چیز هنوزم تو ذهنم داره میچرخه و فقط الان بیشتر از هر موقعی میدونم که هیچ آینده و هیچ "آخرینی" وجود نداره و زندگی فقط یه چرخش روبه عقبه.
کالاندولا قصه‌ی درده
دردهایی که ممکنه سال‌ها زیر پوست هر کدوم از ما خوابیده باشه
خیلی از ماها خبر نداریم که چه خاطرات ویران‌کننده‌ای تو وجودمون پرسه میزنه و کالاندولا برای چند دقیقه همش رو بهت گوشزد میکنه


قرار نیست چیزی فراموش بشه

تک تک جمله هاتون حرفای دلم بود
۲۸ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اخیرا از یک روانشناس خوب که به صورت تخصصی روی فرزندپروری مطالعه و فعالیت میکنن شنیدم که هیچوقت بچه ای رو بدون اجازه ش حتی درآغوش نگیرید. یعنی مثلا ازش بپرسید میای بغلم؟ میای بوست کنم؟ و اگر گفت نه، بغلش نکنید. حتی اگر مادرش هستید و یک هفته اجازه نمیده بغلش کنید. نکنید... و با روش های دیگه تلاش کنید اعتماد و علاقه ش رو به دست بیارید دوباره... تا بگه آره...
یا مثلا هیچوقت مجبورش نکنید بره فلان عمو رو ببوسه چون زشته اگر بچه ی شما رئیستون رو تحویل نگیره...

مسئله ی بعدی...
وقتی یک کودک ۵ ساله رو تهدید میکنید... مثلا: "اگه بابات بفهمه میکشدت." هورمون حاصل از این استرس تا ۱۳ روز در بدن بچه باقی میمونه... ینی تا ۱۳ روز هنوز حالش بده و منتظره اون تهدید عملی بشه...
و البته با بالا رفتن سن تا نوجوانی تعداد روزهایی که این هورمون ماندگاری داره کم میشه.


+ امیدوارم ... دیدن ادامه » که مطالب و مخصوصا اعداد در ذهنم درست مونده باشن. اگر که دوستان اطلاعات دقیق تری دارن خوشحال میشم اصلاح کنن این نوشته رو.
من وقتی اینا رو شنیدم یه دور نصف شدم، الانم که داشتم مینوشتمشون دوباره نصف شدم...
الان چارقاچ، در خدمت شمام.
۲۴ اسفند ۱۳۹۷
آقای الهی :)))))))))
۲۵ اسفند ۱۳۹۷
محمد جواد
جدی گفتم والا
۲۵ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خرید بلیت روزهای تازه این نمایش به کارگردانی احمد سلگی همینک آغاز شد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حافظه هم سازه ترد و عجیبیه، قبل از نمایش تنها تصویرام از بچگیم خونه کوچه فرشید و درخت انار حیاط که هیچ وقت میوه نمیداد و من دوچرخه ام و نقاشی کشیدن تو اتاق روبروی حیاط بود و البته گربه ام که اونم تو همین حیاط بود...
حیات من انگار حول همین حیاط بود، هیچ وقت به اتاق پشتی نمی رفتم، نمیدونم از ترس زیرزمینی بود که با یه دریچه به اتاق وصل میشد یا پنجره های رو به خیابون، یا شاید چون اون اتاق جلوی در ورودی بود، شایدم من همیشه درونگرا بودم...
هرچی که بود حیاط نقطه امن و سبز زندگی من بود..
بعد از نمایش تصویرهایی رو به یاد آوردم که به کل فراموش کرده بودم...اول فک میکردم خب لابد مهم نبودن، من توانایی خوبی توی فراموش کردن دارم، هرچی رو دوس ندارم فراموش میکنم، انگار لایه های نرمی از غبارهای رنگی برن روش رو بپوشونن...
از خودم پرسیدم به همین الانت نگاه کن، مطمئنی که ... دیدن ادامه » مهم نبودن ؟!
دوس داشتم آرش اتاق زیر زمین رو بغل کنم و بگم دیگه اجازه نمیدم کسی بهت آسیب بزنه، ازین به بعد با هم نقاشی میکنیم، یه حیاط میسازم با درخت اناری که میوه بده و توی اتاق نشیمن روبروش من و تو، از صبح تا شب، تا ابد خورشید و ماه و آسمون نقاشی می کنیم...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید