تیوال نمایش شیهیدن
S3 : 03:11:05
امکان خرید پایان یافته
  ۱۸ مهر تا ۲۲ آبان
  ۱۸:۰۰
  ۱ ساعت و ۲۰ دقیقه
 بها: ۴۰,۰۰۰ تومان

: عباس جمالی
: شایان شهرابی، کوثر میرزانژاد، دانیال شیرپور، نیلوفر محمدی، حورا کیان، میلاد سلوکی، کیمیا ارویی، سجاد عطارپور، سینا رمضان خانی، علی نور یوسفی، لینا الیاسی، امیر ابراهیم زاده

: عباس جمالی، قاسم غضنفری
: مریم نورمحمدی
: بهروز سیفی
: مقداد صفری
: سینا رمضان خوانی، پانیذ محمدی
: کسری بردبار
: بابک احمدی
: امیرقالیچی ها (تئاتربازها)
: صبا شریفیان، بهداد مشایخی
: علیرضا نجفی، سام صبا
: محمدرضا تحقیقی، شایان کاظمی
: امیرسپهر تقی لو
: out group
شهر:
تهران

گزارش تصویری تیوال از نمایش شیهیدن / عکاس:‌ رضا جاویدی

... دیدن همه عکس ها »

آواهای وابسته

مکان

خیابان طالقانی، خیابان شهید موسوی شمالی، جنب خانه هنرمندان، تماشاخانه ایران‌شهر
تلفن:  ۸۸۸۱۴۱۱۵_۸۸۸۱۴۱۱۶


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
تئاتر بالغ
به آخرین اجرا رسیدم و افسوس که امکان دوباره دیدنش را ندارم.
نمایشی خالی از کلام و قصه .. و پُر از فرم و معنا و اشاره . درهم برهمی کج ومعوج و بی شکل که راوی اتفاقاتی است و اشاره گر معنایی ....
نمی شود توصیفش کرد که تابلویی بود بر پرده که فقط باید دید .
چه تعبیر جذابی .. تابلویی که فقط باید دید .. هیچ توضیح و روایتی بیرون از فرم وجود نداره .
الان که فکرشو میکنم میبینم شیفته ی نمایشهایی ام که اینطور باشن . شبیه تابلو :)
۲۳ آبان
@جناب کیانی عرصه تئاتر مجال جذابی است برایم من باب یادگرفتن .همین تشتت نظرات و سلایق و برداشتهای مخاطبین خود جذابیتی است مضاعف. خوشحال میشوم از حضورتان استفاده کنم متاسفانه تابحال سعادت همراهی نداشتم .
۲۳ آبان
@Mahya
خدمت شما عرض شود که خود من هم دو دفعه است
که دوستان را می بینیم و حرف می زنیم...
برای شیهیدن لازم بود قطعا..
به نظرم اگر خواستید نمایشی را ببینید اعلام کنید..
چون در همه قرارها همه دوستان نیستند مثل ۵شنبه
من هم شانسی دوستان را دیدم...
البته در بقیه ... دیدن ادامه » تیاترها هم قطعا جالبه منظرهای
متفاوت... و لذت بخش...
۲۴ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اسب حیوان نجیبی نیست!

نمایش شیهیدن به نویسندگی و کارگردانی عباس جمالی همانطور که از عنوانش بر می آید، مصدری است از فعل شیهه کشیدن. انتخاب این عنوان برای یک نمایش نشان از مفهوم ظاهری یک فعل است و نه خود آن فعل و این مصدر ساختگی هیچ اطلاعات دقیقی در خصوص شخص انجام دهنده و زمان آن را ارائه نمی کند. شیهیدن هیچگاه برای بانگ اسب های متصور شده اش تعدد و همچنین زمان صرف این فعل را مشخص نمی کند. گوئی که شیهیدن در امتداد تاریخ و جغرافیای اجتماعی نانجیب شده به صورت مستمر تداوم پیدا کرده است.

شیهیدن نمایشی است که تعمدا کلام را فدای تصویر سازی هایش می کند و در گرداب سرگیجه آوری که پدید می آورد اسب هایی را ترسیم میکند که اسب بودن را نه در اهلی بودن یافته اند و نه در وحشی شدن! و این شیهه کشیدن در تلاطم موقعیت هایش نشان از جماعت آسیمه سری است که به آنها یورش برده ... دیدن ادامه » شده است و این شیهیدن بانگ اعتراضی می گردد به ارزش گذاری های دیکته شده که بی هنری را بر هنر ترجیح داده است. نمایش دنیای خلق شده اش را به شکل نقاشی بی قاعده ای رونمایی می کند که این نقاشی نه چهار چوبی دارد و نه طرحی برای سوژه. در نتیجه این اسب های نانجیب شده آنارشی وار هر قیودی را که برای آنها محدود کننده شده است را پس می زنند. بنابراین کارکترهای اکثریت، نقش هایی می شوند که باید نشان از املاء نقاشی شده خاستگاه تحمیل شده اقلیتی گردند.

شیهیدن، زمانی سبب رم کردن اسب های نمایش و طغیان گریشان می گردد که عاملی از بیرون به درون احوالات و اندیشه های آنها ولو به اندازه نقطه ای تاثیر می گذارد. در نتیجه زیست این مادیان ها و نریان ها مترتب می گردد به خشمی بی قاعده که کوبیسم وار اضلاع حرکتی یکدیگر را میدرند و دور می ریزند. در نتیجه اسب های نمایش برای بقاء و ضرب در نخوردن برای جامه شان باید حافظه محافظه کارانه خود را در صندلی های شیبدار ساقط کننده حفظ نمایند. هر چند آنها هستی خود را در محل تحصیل علم، پوچ می یابند و کوشش هایشان تحت لوای اتحادیه های دانشجویی ابتر می ماند. شیهیدن رنگ آمیزی کارکترهایش را پس می زند و معیارش برای دورهمی های دانشجویانش بر سفره عاری شده را بسیار ملتهبانه به رخ می کشد.

به نظر میرسد در شیهیدن همه چیز خلق الساعه و بی معنا همچون جهان دادائیسم شده بنا شده باشد و چه جالب که این مکتب که مناسب و متناسب برای نقاشی کردن است همراستا با محتوای نمایش می گردد. حرکات کارکترها که در طول اجرا مثل پاندول ساعت، ریتمی تکرار شونده بر گذاره زمان می سازد، از منظری تعریف کننده رابطه استاد و شاگردی است که چاره ای برای مردمان حاضر در دانشگاه باقی نمی گذارد. لذا تحرکات ناشی از هیجانات سیاسی آغاز می گردد که ماهیت خود را از رابطه ای مخدوش شده بر تخته سیاهی مفهوم زده داردکه دیگر قابلیت تعلیم و تعلم در سرازیری واژگانش را از دست داده است. الباقی با قراردادهای اجتماعی معین شده و صداهای خفه شده ناچار به ادامه حیات در زباله دادن تاریخی هستند. همانطور که سایرین تبدیل به لاشه های بی استفاده و مکانیک وار برای زندگی شده اند و بدون هیچ شیهیدنی سر پا گوش شده اند!

https://www.honarnet.com/?p=6190
جناب راقب کیانی
از آن نمایش هاست که با چند تن به گفت و گو نشستیم
و نظریات همسان نیافتیم..
ولی همه با رهایی موافق بودند..
۲۳ آبان
جناب موسوی کیانی گرانقدر
رهایی؟ چه تعبیر و برداشت همسو و جهانشمولی ...
به شخصه به در بند بودن رسیدم.
مانا باشید
۲۵ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

این یک نقد نیست

« من و تو آخورمان مرگ است» *
سخنی چند (سیزده تا) با مخالفان تماشای شیهیدن در واپسین شب اجرای آن

...

یکُم. تصوّر کنید یک نقّاش هستید. لئوناردو داوینچی مثلاً. حالا خانم مونالیزا جلوی شما می‌نشیند و شما او را می‌کشید. ما هم تابلوی شما را می‌بینیم و کیف می‌کنیم. حالا شما یک نقّاش جدیدتر هستید. مثلاً فرانسیس بیکن هستید. همان مونالیزا هم جلوی شماست. قلم‌مو را برمی‌دارید و یک ضربه به صورت مونالیزای روی تابلوی خود می‌زنید، صورت در هم می‌پاشد. منتقدها می‌گویند شما فُرم را شکستید. شما «شکل» را «بی‌شکل» و «شکل‌منحرف» کردید. شما مهم هستید. خدا را شکر می‌کنیم که ابزار هنرِ نقاشی رنگ است و قلم‌مو است و بوم. و نه انسان. و نه پوست و گوشت و استخوان. و نه حنجره و دهان و دندان.

دُیّم. من از هنر چیزی سردرنمی‌آورم، اما هر وقت می‌خواهم درباره‌ی آثار هنریِ مهم قدیمی بدانم و بخوانم مواجه می‌شوم با خیلی از تفسیرها و توصیف‌ها (همان نقد سنّتی) که به زمانه‌ی تولید اثر، و «بازتاب»ِ زمانه یا حتّی «شکل‌دهی» به مناسبات اجتماعی می‌پردازند. خیلی از این آثار که ما امروز می‌گوییم یا می‌شنویم که مهم هستند نسبتی با زمانه‌ی خود برقرار کردند. و همین مهمشان کرده.

سیّم. می‌خواهید تعطیلش کنیم برود پی کارش؟ چرا تئاتر ببینیم؟ و چرا در باب آن گفت‌گو کنیم؟ در دانشکده‌های هنر عده‌ای معتقدند همه مُشتی حرّاف هستند و کسی کار نمی‌کند. حق دارند. حق دارید. حتّی نمی‌خواهیم اجرا را ببینیم و به پیشنهادهایش فکر /گفتگو کنیم.

چارُم. تَـکرار می‌کنم که از هنر چیزی نمی‌فهمم. اما توصیه‌ای دارم به نقل از بزرگترهای این حرفه به گروهِ بازیگران بی‌تجربه و جوانِ «شیهیدن». مهم نیست چه کسی اجرای شما را می‌بیند. و به چه منظوری. دنبال بازیگر برای پروژه‌ی بعدی خود است یا صرفاً آمده تا یک تئاتر «پر سر و صدا» را از یک «دوست قدیمی» تماشا کند. می‌دانم بازیگرید و دلتان می‌خواهد «کسی» باشید. اما شاید اگر شما بگویید گورِ پدرِ تهیه‌کننده‌ها؛ گورِ پدرِ کارگردان‌های فیلم‌های گیشه‌دارِ سینما، گورِ پدرِ پول و خیلی چیزهای دیگر، ما هم یاد بگیریم و همین‌ها را (حالا در هر کسوت و شغلی که هستیم) بگوییم. خیلی قشنگ‌تَرَش می‌شود اینکه حالا شما دورِ عباس جمالی را خالی نکنید و به او فشار بیاورید که: نوبت «آزمایش تئاتریِ» بعدی رسیده. شاید بهتر آن است که شما به او اصرار کنید که وقت اجراست. در میدان ولیعصر. در فرهنگسراها. در سراهای محلّه. در سالن‌های خصوصی و دولتی. شاید الآن نوبت شماست که از او بخواهید که در آزمایش بعدی‌اش جسورتر باشد. مجبور نشود (یا حتّی دلش نخواهد، وسوسه نشود) که دوباره به سالن اصلی تئاتر شهر و تالار وحدت با آن شکلِ اجرا با امیر آقایی و صابر ابر و غیره فکر کند. بلکه همین سالن‌های اشغال شده را، با همین جنس اجرا با همه‌ی خامی و کاستی‌اش، به یاری شما پس بگیرد. بعد همه برگردند و تئاتر کار کنند. ما هم برگردیم و تئاتر ببینیم. تئاترِ خودمان را.

پنجم. ... دیدن ادامه » بازگردم به مخاطب اصلی این سطرها: دوستان هنرمند و منتقدی که در این چندروز تیغ برّان نقدشان را نه علیه «اجرا»ی شیهیدن، بلکه علیهِ تماشایِ آن به کار گرفته‌اند. آن‌ها از اجرا خوششان نیامده و هرگز حاضر نیستند دوباره وقت بابتِ تماشای آن بگذارند. قبول. شما اجرا را دوست نداشته باشید. نقدش کنید. بی‌رحم هم نقد کنید. به اشتراک بگذارید و این بسیار هم عالی است. اما می‌شود بپرسم چرا از اینکه عده‌ای (مثلاً نگارنده‌ی این شکواییه) اطرافیانشان را به تماشای «شیهیدن» دعوت کرده‌اند ملول شُدید؟ آیا یک بار شد بپرسید چرا عدّه‌ای تصور می‌کنند این اجرا (فارغ از خوب و بدش) یک اجرای مهم است؟ و بسیار مهم است. و اصلاً برای شما «اهمیّت»ِ اجرا تعریفی دارد؟ اجرا در نظر شما یا «خوب» است و یا «بَد»؟ من نمی‌دانم این چیزها را. اصلاً نمی‌دانم اجرای «خوب» چیست، اجرای «مهم» چیست و... امّا بزرگواران. اگر اجرایی دیده نشود، حرف‌های ما دیگر چه اهمیّتی دارد؟ یادم هست یکی از استادهای دوره‌ی کارشناسی ما، وقتی می‌گفت تا هفته‌ی بعد فلان چیز را بخوانیم بلافاصله تأکید می‌کرد که این جسارتش از سرِ تکلیف کردنِ چیزی نیست. او صرفاً می‌خواست، هفته‌ی بعد که آمدیم سرِ کلاس حرفِ مشترکی باشد که با هم بزنیم. و گرنه که کلاً به خاطره تعریف کردن می‌گذرد.

شـ(ـیـ)ـشُم. خب یک عده دوست دارند همچو تئاترهایی ببینند، یا تئاتر را آن‌طور ببینند. اصلاً به من چه که فلان آدم مشهور دلش می‌خواهد تئاتر را هم تجربه کند؟ و امروز اتّفاقاً بازیگر بسیار پخته‌تر و بهتری است نسبت به خیلی ها؟ بله، کاملاً حق با آن‌هایی است که می‌گویند این‌ها رفتند بر پرده‌ها و قاب‌های تلویزیون غُبارِ گیشه‌ها و امضاخواستن‌ها روی تنشان نشسته و می‌خواهند در تئاتر دوباره «تازه» شوند به یاد قدیم‌ها. من چه‌کاره‌ام که تصمیم بگیرم آن‌ها باشند یا نباشند. ای کاش بقیه هم همینطور فکر می‌کردند. از جمله دوست‌داران تئاتر تجاری. بله، پروژه‌ی حذف، پروژه‌ای غیر انسانی است. برای همه. حاشیه‌نشینی تحمیلی برای هرکسی بد است.

هفتم. با شما موافقم: به ما چه که بلیط اجرای «فلانِ بهمانِ فرانکنشتاین» در سالنِ بغلی همین سالن، هشتاد هزار تومان است؟ نه در اسپیناس پالاس. در ایرانشهر.

هشتم. به من چه که اون‌یکی فرانکنشتاین هم که در سالن اصلی تئاتر شهر تهران اجرا می‌شود، از شصت تا نود هزار تومان است؟ آن هم در اسپیناس پالاس نیست، اتّفاقاً.

نُهُم. نمی‌دانم ازدواج کردید یا نه. همسر شما ممکن است از میان فک و فامیل باشد یا هفت پشت غریبه. در هر صورت توصیه‌ی اکید پزشکان این است که پیش از ازدواج، از آزمایش ژنتیک و این داستان‌ها غافل نشوید. ممکن است خدای ناکرده فرزندِ شما دارای معلولیّتی مادرزاد بشود. فرزندِ معلول هم خودش آسیب می‌بیند و هم زحمت برای خانواده و اطرافیان دارد. اما نیک از یک گذشته ما را آگاه می‌کند: او روایت زنده‌ای است از دلدادگیِ پدر و مادری که بدون توجّه به توصیه‌های پزشکی ریسک کردند و بچه‌دار شدند. ما خیلی چیزها را از معلولیت او می‌فهمیم. از جمله اینکه دستِ کم باید چندصد ازدواج فامیلی به فرزند معلول منتهی می‌شُد تا پزشکان به ریسکِ بالای آن پی ببرند. خوشحالم که ضعف‌های «شیهیدن» را دیدید و به امثال من که تصوّر می‌کنید آن ضعف‌ها را ندیدم، یادآور شدید. حیاتِ هنرها در ازای تیغِ برّانِ جراح‌هایی مثل شماست. خواهش می‌کنم تصوّر نکنید که از برندگیِ تیغتان شاکّ یا ملولم. درخواست می‌کنم تیغتان را بُرنده‌تر کنید. تنها بیایید به یک پرسش، باهم فکر کنیم که این اجرا، فرزندِ چه فرآیند دیالکتیکی است و آیا می‌شُد معلول نباشد؟ آیا اگر معلول نبود، هنوز «شیهیدن» بود؟ من یکی پاسخ را نمی‌دانم. شما هم در پاسخ شتاب نکنید.

دهُم. چه می‌گویند این‌هایی که هنر را برای هنر نمی‌خواهند؟ چرا اینقدر یخه جرواجر می‌کنند؟ عاقبتِ همه‌مان دومتر گور است در بهترین حالت!

یازدهم. یک بنده‌خدایی بعد از تماشای اجرای شیهیدن گفت : «چپ هنر نمی‌فهمد چیست. چپ هنر را ابزار می‌خواهد.» و من نمی‌دانم چه گفت. و روزی که بدانم تازه بعدش باید بدانم ربطش به اجرا چیست.

دوآزدهم. دیشب اجرای «لچک» (اجرایی به نویسندگی و کارگردانیِ یکی از بازیگرانِ «شیهیدن» که از قضا دراماتورژِ آن هم هست) توقیف شد. در یکی از واپسین شب‌های اجرایش در عمارت تئاتر روبه‌رو. مثل اجرای قبلیِ او و گروهش که به دلیل سخت‌گیری‌های نظارتی، هیچ‌وقت مجاز به اجرا نشد. اجرای قبلی آن‌ها نمایشی بود برگرفته از رمان «فرانکنشتاین» مری شلی. اجرایی که قُربانیِ کاسب‌کاریِ سالن تئاتر مستقل، لابی کردن‌های غیراخلاقیِ مرکز هنرهای نمایشی و البتّه کج‌فهمی و نادانیِ مسئولین، بازرس‌ها و ضابط‌های نظارت و ارزشیابی شد. امروز که نیک می‌نگرم، فصل مشترکِ «لچک»، «فرانکنشتاین» (به کارگردانی کرسی‌زر) و حتّی «شیهیدن»، نسبتی است که آن‌ها با زندگانیِ ما دارند. با امر واقع. با اجتماع. با زیستِ سیاسی ما مردمِ ایران. نمی‌دانم این‌ها را چرا گفتم. اصلاً به ما چه که در اجتماع، در سالن‌ها و پشتِ صحنه‌ی اجراها چه می‌گذرد. حق باشماست: مهم قابی است که کارگردانِ اثر مقابل چشمان من تصویر می‌کند. می‌خواهم مثل شما فکر کنم و اثری ببینم که قاب بهتری بگذارد پیش رویم. نظرتان درباره‌ی اقتباس مستِر پسیانی از فرانکنشتاین با بازیِ رامبد جوان چیست؟ به نظر اجرای پرزرق و پربرقی می‌آید. (هرکاری کردم رامبد جوانش بولد نشد. نمی‌دانم تیوال چطور نام او را در برگه‌ی مربوطه بولد -همان برجسته- کرده.) اشتباه برداشت نشود. من هیچ مشکلی با علی شادمان و پژمان جمشیدی و سهیل مستجابیان و جواد خواجوی ندارم. همان‌طوری که مشکلی با امیر تتلو و بیش از چهارمیلیون طرفدارِ دو آتیشه‌اش نداشتم. فقط خواستم احوالی از تئاتر این روزهایمان بپرسم. که مثلِ شما اجرای خوب ببینم. قاب خوب ببینم. در حالی که احساس نکنم یک «دیگری» هستم که کم‌کم حذف می‌شود. کم‌کم از این حاشیه‌ای که هست حاشیه‌تر می‌رود و در تماشاخانه‌ی به نامِ «مهرگان» در طبقه‌ی نمی‌دانم چندمش در حالی که اجرا دو تماشاگر دارد که هر دو اتّفاقاً رفقای کارگردان هستند پروژکتور را برای اجرا روشن می‌کنند و من هنوز تمام نشده دلم می‌خواهد بروم بیرون.

سیـ«ـنـ»ـزدهم. «شیهیدن» مصدری است «ساختگی» از شیهه کشیدن.

...
زیاده شد.
کافیست.
دو اجرای پایانی را از دست ندهید.

لطفاً.

ارادت.

...
* : بخشی از بیتی از حسین صفا: «تو در مسافت بارانی و غم دُرشکه‌ ای از اشک است و اشک شیهه یِ کوتاهی/ من و تو آخورمان مرگ است، از این دُرشکه بیا پایین، تو نیز شِیهه بکش گاهی»
چقدر خوب نوشتید
با تک تک سطرهاش موافقم
۲۱ آبان
از سپهر شنیدم متنی ۱۳ قسمته منتشر شده و کلی صفحه رو بالا پایین کردم تا پیداش کنم. ارزشش رو داشت، چیز های ارزشمند همیشه ارزش تلاشی که برای رسیدن بهشون میکنیم رو دارن
خیلی لذت بردم
دمتون گرم
قلمتون مانا
۲۲ آبان
زنده باشید. ممنون از شما و سپهر.
۲۶ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش شیهیدن نوید زنده بودن تاتر

نویسنده : لیلا درخش

شیهیدن،نمایشی ست که از همین نام گذاری، مخاطب خود را به نگاهی نو فرا می خواند .شیهیدن از همین مصدر جعلی شیهه کشیدن آغاز می شود و درست در همین مرز جعلی بین حقیقت ِدنیایی تلخ ،اما واقعی، با آرمان شهری دور از ذهن ،اما ممکن ،پرسه می زند .تمام صحنه ی نمایش آیینه ای از رخدادهای تلخ و جانکاه اجتماعی ست .بی هیچ متلک پرانی سطحی و دیالوگ‌های مبتذل سیاسی .شیهیدن بازتاب تصویر زخم‌هایی است که عباس جمالی در مقام نویسنده و کارگردان آن ، معتقد به عدم بازگوی کلامی آن است تا مبادا حرفش فهم نشود یا مصادره به نفع شود یا به خطابه ای بلند تبدیل نشود و بدتر از همه نمی گوید تا مبادا برآن زخم بر آن درد کسی یا کسانی بخندند و یا باورش نکنند .پس به جای سخن به بدن پناه می برد و نمایش خود را بی آنکه از جادوی ادبیات بهره ببرد ... دیدن ادامه » به دست توانای استقلال هنری تاتر می سپارد .از اینرو عرصه ی نمایش با بازی قدرتمند تک تک بازیگران آراسته می شود و تنها زبان بدن و اجرای همگانی پرفورمنسی جمعی با محتوایی اجتماعی ،امکان انتقال پیام به مخاطب را می یابد .شاید در این اجرا حس و حال مخاطب مانند پرفورمنس انفرادی هر لحظه درگیر با بازیگر نباشد اما به مرور در میابد لحظه های زیادی بی آنکه بخواهد وارد همراهی در این اجرا شده است .در زندگی روزمره گاه آدمی توان نه گفتن دارد و گاه تن می دهد به هرآنچه مطلوب او نیست و در هر دو حال تصمیمش بازتابی دارد . شیهیدن به استواری تمام ، مرزی بین دو طرف این نه گفتن را به رخ می کشد .هم به گاه اعتراض و جدالت با محیط ،هم زمانی که تن می دهی به پذیرش و سازش،برای هر دو تصویری آیینه گون ارائه می دهد .کل نمایش صحنه ای وسیع از نمادسازی و تنوع به کار گیری استعاره هاست .از صحنه ی آغازین و ردیف ناموزون صندلی ها گرفته تا کفشهای پاشنه بلند معلم که نمی پوشندش بلکه سوارش می شوند «اشاره به دیالوگ بازیگر ،(سوارشو به جای بپوش)»یا ضربدر پشت لباس بازیگران و سفره ای که بعد از مرگ فردی برای صرف تن او پهن می شود و باقی نشانه ها ،همگی نماد های آشنایی ست که بارها در شکلی واقعی به طرز ملموسی رخ داده اند .اما اینبار در نمایشی آوانگارد تبدیل به وحشتی همیشگی می شوند .تصاویری که گاه تا مرز یک تابلوی اکسپرسیونیسم پیش می روند و زبان بدن و القای وحشت به مخاطب و فوبیاهای درونی شده در بازی بازیگرانی که به درک واقعی اثر رسیده اند بر زیبایی نمایش می افزاید.تصور کنید کدام از ما تصویر تحقیر معلمان یا تنبیه شان گوشه ای تاریک در زوایای ذهنمان نساخته است ؟مگر غیر از این است که حتی برای نقاشی و خلق هنر هم ،دیکتاتوری آموزشی سایه انداخته بود؟یا صحنه ی وحشتناک به قربانگاه بردن قربانی و خندیدن در مرگش و تناول گوشتش ،استعاره ی ملموسی به فرهنگ مردمان مرده پرست نیست؟گاه در صحنه هایی چون تنبیه و شکنجه که موسیقی هم به مدد این صحنه ها می آید تاثیر وحشت بر مخاطب دوچندان می شود .و عجیب تر اینکه این وحشت ژانر ترس و وحشت نیست بلکه امکان برون ریز وحشت نهادینه شده با روح مخاطب است که هنر تاتر در نمایش شیهیدن به کمکش آماده است .چراکه شیهیدن در صحنه آغاز می شود اما در ذهن مخاطب شاید پس از هزار چالش به پایان برسد.و قدرت القای وحشتش به ترس ختم نمی شود و نوری که بشارت دهنده ی امید است در دل تیرگی اش روشن است .
اما مبحث پرسپکتیو که در نمایش با طنز تلخی به نقد گذاشته شده است ،خود نوعی چالش بین قرون را یادآوراست .پرسپکتیو رنسانس نه تنها باز نمایانگر واقعیت عینی نیست بلکه مطابقت چندانی هم با دریافت های بینایی انسان ندارد. اگر با اتکا به مباحث مطروحه توسط کانت و بعدتر پانوفسکی نظام پرسپکتیو رنسانس را با سوبژکتیویسم همسو قلمداد نماییم می توان پرسپکتیو را نمایش حاکمیت بی چون و چرای سوژه در گستره تصویر دانست.با توجه به شواهد موجود به نظر می رسد بر این اساس داعیه واقعگرایی نقاشان کوبیسم را می توان همسو با نوعی ابژکتیویسم و در نقد حاکمیت سوژه قلمداد کرد. و این تازه آغاز ماجرایی ست بر مخاطب این نمایش .این نظم نقطه ی قوت است یا دور شدن از هنر؟اصلا چرا نباید هیچ عنصر مزاحمی پرسپکتیو را بر هم بریزد؟مگر غیر از این است که جهان با نظم و عدم نظم با شکل و بی شکلی ،هستی می یابد؟
شیهیدن یک اجرای ساده نیست بلکه یک نوع از بلوغ نمایشی ست که خود ،نوید زنده بودن هنر تاتر در آشفته بازار تئاترهای تجاری و عامه پسند را به مخاطب می دهد .استفاده از زبان بدن تا آنجایی قدرتمند پیش می رود که مخاطب در پس ذهنش به ناکارآمدی واژه ها پی می برد .و این اجرا و قالبی جدید از تاتر است که می تواند در ارتقای سطح سلیقه ی مخاطب موثر باشد .در شیهیدن صحنه ی تاتر ، عرصه ی بازی نیست ،نمودی پیچیده از واقعیتی محض است .
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

"صحنه به مثابه‌ی میدان"
(بخش دوم)

تئاتر سال‌هاست که پیوندهای عمیقی با حوزه‌‌های دیگر زندگی انسان و اجتماعی‌بودن او برقرار کرده است. و تمام هم و غمش را از ادبیات برداشته و به مرزهای دیگر زیست آدمی نفوذ داده است.
تئاتر زنجیره‌ای‌ست در تمام ابعاد و هر لحظه‌یِ زیست انسان امروز که می‌داند، امرِ واقع همچنان دست‌نیافتنی‌ست و آنچه همواره نشانی ازخود دارد بازنمایی "امر نمادین"‌ست .
بازنمایی هر آنچه که در ساحتی دیگر رنگ و روی واقعیت را عرضه می‌کند. و مشاهده‌گر را به "میدانی" می‌آورد که بوته‌ی آزمایش، تجربه و شناخت‌ست.
تئاتر امروز آنقدر ریشه‌هایش را در ظرفیت‌های بین رشته‌ای گسترده کرده، که مدام درحال شکست ساختار مسلط و سنتی، و نوآوری‌ها و ساختِ قلمروهای جدید و بکری‌ست که همچنان عنصر "زنده" بودن را در وجهی ارائه کند که اتصالات بی‌واسطه، قادر باشد برای مخاطبِ امروز انگیزه‌های" کنش‌مند" ایجاد کند. و او را از مرکزی که همواره مورد تایید وجذب و توجه بوده، به کناره‌هایی سوق دهد که هرکدام مرکزیت منحصر بخود را دارند. مرکززدایی و گستردگی در معنا، فرم، سوژه و کارکرد ..
تئاتر وجه مهمی در مبارزات و کنش‌های اجتماعی ولو در ساحت اندیشه‌ورزی، ایفا می‌کند. و قادرست با دست‌اندازی به سوژه‌هایی مردمی، اجتماعی، سیاسی و قدرت، چینه‌بندی‌های قراردادی و انتظاراتِ صرفا سرگرمی و هنری را لغو و دریچه‌ای عملگرایانه‌تر به حقیقت و واقعیت موجود بگشاید.

تئاتر ذاتا خصیصه‌ای ست که او را به سیاست و امر سیاسی گره می‌زند. "اجتماعی و زنده بودن"این دو وجه اشتراک قدرتمندی‌ست که به ویژه در شرایط فعلی، این نیاز را قوت می بخشد که تئاتر از گیشه های کیسه‌اندوزی و تجارتِ فرهنگی و هنری برای قشری که حتی نمی‌دانند چرا و به چه دلیل تئاتر را مصرف می‌کنند، فاصله بگیرد و به "میدانی" بیایید که اقلیت هایی در آن حاضر و مطالبه‌گرند.

شیهیدن، نماد تمام عیاری‌ست برای تمام آنچه تا کنون اشاره شد. واجد تمام خصایصی‌ست که نیازست تئاتر امروز بر صحنه بیاورد. و از دایره‌ی فروبسته‌ی تجاری و کالاشدگی به فضای باز انتقادی در کف جامعه‌ای برسد که در آستانه‌ی مواجهه با امر اجتماعی و سیاسی روزست .
از سوژه، متن، فرم اجرا و بازیگرانِ جوان گرفته تا تعیین قیمت بهای بلیتش در سالنی دولتی که در سانس نمایشِ بعد هر صندلی دو برابر یعنی 80 هزارتومان فروخته می‌شود، عصیانی را به "میدان" می‌آورد که نمونه‌ی بارزی از ترکیب تئاتر و سیاست‌ست.
اجرایِ زنده‌ای که شیهه می‌کشد تا تبعیض‌ها و تناقض‌هایِ مشمئزکننده‌ی لایه‌های اجتماعی و طبقاتی جامعه را فریاد کند. سُم می‌کوبد تا "بدن"ش را که زیر آماجِ نابرابری، له و بهره‌کشی می‌شود، به رخ بی‌تفاوتان بکشد و لبریز از نیروهایی باشد که جریانش جهت‎ها را تغییر می‌دهد.
سانسور، ... دیدن ادامه » اخراج و منع، در جهت رام‌شدگی و دهنه‌زدن بر افساری‌ست که نمی‌خواهد مطیع سیستم معیوب شود. نمی‌خواهد خفقان را به تاوان امنیت بپذیرد و سر خم کند.
"شیهیدن"، اجرای یک تئاتر نیست،"وقوع یک رخداد"ست... بیرون‌زدگی یک انحراف، به چشم آمدن زخمی چرک که هرچقدر نادیده گرفته شود ملتهب‌تر می‌شود. و "رخدادی در میدان"، که صحنِ حضور را به آشفتگی می‌کشاند. کلام را به نامفهومی، انقطاع، بریدگی و به سلبیتی می‌رساند تا نارسایی و عدم فهم آن، اقلیت بودنش را بیشتر منتقل کند.
و کلام را، که همواره در جریان تاتر به‌عنوان عنصری مسلط اما فریبنده و تضعیف‌کننده‌ی سایر حواسِ ادارکی‌ست، کم اثرتر کند و انرژی آن را به ساحت "بدن" بیاورد. و حواسی را پیش بکشد که مجرای متنوع و عمیق‌تری از قوای حسی در درک حقیقت باشد.
بدنی که همواره در شرایط اجتماعی واجد نیروهایی‌ست که در ساز و کار کنش‌ها سهیم و مداخله‌گر‌ست و بخش مهمی از آن‌ها را ترجمانی در نشر مصدایق فکری و عملی‌ست. نسبت‌های مشخصی در دگرگونی ضروری اجتماعی دارد که در رخوتِ سکونِ تئاتر معمول، بی هیچ جدلی به تاریخ انقضای خود می رسند.
"شیهیدن"، با جنونیِ بارز در بازیگرانش، شکلی از رهایی سرکوب‌شدگانی‌ست که در میدانِ اجتماعی، تمام عواملِ دست اندرکار، تلاش کرد بتواند آنها را نه تنها سرکوب، بلکه حذف کند اما امروز همان سرکوب‌شدگان، بر صحنه جان می‌گیرند و اعلام حضور دارند.
سیستمی که در صددست قدرت تفکر ، انتزاع و اندیشه‌ورزی را بجز همان که خود حقنه می‌کند، در محیط آموزشی، از دانشجویان سلب کند. به آنها تاکید می‌کند همان چیزی را که می بینند بکشند، و ذهن‌ها را از تعمیم‌های مقاومتی و بینش معرفتی، خلع سلاح کرده، تا قادر به تحلیلی بیش از آنچه خود می‌سازد و الگو می‌کند، موجود نباشد.
پرسش‌گری، وجه ممتازی در صحنه‌ی شیهیدن ، دست‌هایی که به علامت پرسش بالا می‌رود و از جایگاه قدرت (استاد/ مِهتر) پاسخ می‌خواهد.
شیهیدن، در تناسب دو سویه‌ای در سازوکار درک مخاطب است . از سویی نمادها و قاب های ساده‌سازی شده‌ای از ادراک را عرضه می‌کند، تا با مکمل‌های ذهنی، محیطی و تجربی مخاطب، خروجی‌اش چیزی نزدیک به کشف حقیقی باشد که تا پیش از این، دستکاری شده و جعلی از تریبون‌ها ارائه می‌شد و از سوی دیگر، با آشفتگی قوه‌ی درک و تحلیل تماشاگر، او را وادار به اعوجاجی می‌کند که از سر کلافگی و برهم‌خوردن ربط صحنه‌ها و وقایع، خود به عصیانی درونی برسد و تن دهد.
و بدن او هم در این انتشار نیرو از صحنه و از تک تک بازیگران، متاثر شده و عاطفه‌مند شود و به جرگه‌ای بپیوندد که اوهم در میدانِ اعتراض باشد. و در خطر تهاجمِ سانسورها و سرکوب‌ها.
شیهیدن "رخدادی نو" در جهت شوک‌دادن به جهان سلطه‌پذیری‌ست که از هراس خطر، سرها را در برف فرو می‌برند. نه بلوارها در آنها تولید عمل می‌کند و نه کشاورزها..نه سردر پنجاه تومانی و نه اعتراضات میدانی، دیوار سیمانیِ انفعال آنان را ترک می‌اندازد. خود را به آب و آتش می‌زند، جسدهای بر شانه‌ی مشایعت‌کنندگان می‌شود، تا محرک باشد و این سلسله به تمام فضای موجود منتشر شود.
تئاتر و پیوند عمیق‌اش با جریان‌های اجتماعی و سیاسی، در صحنه می‌آید تا از حربه‌ی زنده‌بودن و تحرکِ بدنی و انرژی سیال حاضر، ریتم دیگری در بیننده ایجاد کند و از کلام نه برای فریبندگیِ و سحر کلمات، بلکه برای پر کردن خلاء‌ای مابین معنا و تمام اَشکال و صورت‌های اجرایی در صحنه، فارغ از صرفِ دلالت‌گری در درک حسی‌تر بهره بگیرد. مسیری برای انسانی تر شدن، در زمانی که شیءشدگی، مصرف‌گرایی و کالایی‌شدن تا قلب تئاتر نفوذ کرده و بدنِ او را به فسادیِ سلطه پذیر تبدیل می کند.
شیهیدن، هشدار و سوگواری تئاتری‌ست که مرگش را در صحنه به معرض می‌گذارد تا یادآور شود، اگر از همان سفره‌ی تعیین‌شده‌ی همگانی ارتزاق نکند، تراژدی اجتماعی در میدان‌ها، در تئاتر نیز با همان ساز وکار، فعال و در تکاپویِ سانسور، حذف و انقیاد خواهد بود.

نیلوفرثانی
منبع: تئاتر و سیاست / جو کلهر/ امیر کیانپور
زیبایی شناسی سرکوب شدگان/ اگوستو بوال/ نریمان افشاری

درج در خبرگزاری ایلنا 98/8/16
سپاس خانم ثانی..
اما اگر می شد بیشتر تحلیل شود مثل اجازه گرفتن
و توضیح بیشتر نشانه ها..
به خصوص ۱۰ دقیقه اول و ۱۰ دقیقه آخر..
مخاطبان بیشتر ارتباط برفرار می کردند..
بسیاری از نقد منتقدین را که می خوانم یاد رساله
مراجع تقلید می افتم...
اگر رساله برای مقلدین نوشته شده ، یک جوری باشد
که مقلد بفهمد.. اگر برای ایت الله های دیگر نوشته
می ... دیدن ادامه » شود که سطح دانش فقهی به رخ کشیده شود
که خب رویش ننویسند توضیح المسایل..
بنویسند سرگیجه الاغی المسائل..
که مخاطبش بفهمد با چه چیزی روبرو هست...
البته این موضوع را در مورد جمالی می دانم که نویسنده
خوبی نیست ولی کارگردانی خوب است...
و می دانم اندک دانش من در سطح این کار نیست..
اما فهمیدم با یک اثر شاخص روبرو هستم...
منظور به اینکه
در دو نوشته بلند انتظار باز شدن گره های بیشتری
داشتم .. از این منظر نوشته اول تان قوی تر بود..
اما نکته دیگر مانیفست تان در مورد تیاتر غیر تجاری
می پسندم اما خیلی واضح بود که این نمایش دارای
چنین ویژگی هایی است.. این نوشته و نوشته قبلی تان
را خواندم چند بار ... یک ۱۵ درصدی روشن تر شدم
و سپاس.. اما انتظاراتم را برآورده نکرد‌.
نمی دانم شاید خصوصیت زبان نوشتار نقد است که
مقدمه بافی می خواهد بدون دلیل.. و مطلب را
می چرخاند دور کله مخاطب.. بعد مخاطب سر گیجه
الاغی می گیرد و به این شکل منتقدان مانند ایت الله ها
برای یکدیگر فهم شان را از تئاتر بیان می کنند...
بعد می گوییم
وای چرا مخاطب رفته سراغ کار تجاری؟
ای مخاطب نافهم عوام بیا شیهیدن...
می دانی چه کسی مقابل توست..
مامور مخصوص تئاتر غیر تجاری در تالار پرفروش تجاری
جناب عباس جمالی.. احترام بگذارید..
نه فقط شما.. جملگی منتقدان..
از شیهیدن که آمدم بیرون با جناب خدایی
با دوستش در حال صحبت بود و یکهو گفت
صندلی های کج همان مناسبات غلط رایج است..
و چیزهای دیگر.. راحت و شفاف و ساده..
حالا نقد که می نویسد یکچیزی شبیه این
جملات بیان می کند
در دایره فرو بسته خود جهان زیباشناسانه ای
می افریند که گویی کارکرد های نادرست گذشته
را همچون شیهه اسبی قبل از رمیدن رها می کند
و چون حیوانی رها شده از قید و بند بی هدف
به این سو و آن سو می دود...
خب انتظار داریم مخاطب چی سر در بیاره؟
همیشه به دوستان در مورد نقدهایتان توصیه
به خواندن داشتم و همیشه بهشان می گفتم
نوشته ام را با ایشان مقایسه می کنم چون ساده
است و قابل فهم و البته پر دانش..
انتظار داشتم این کار که خودش پیچیده بود شما ساده تر
بنویسید ... نه اینکه براساس پیچیدگی اش، پیچیده تر
از معمول بنویسید...
اما از خواندن مطالبتان و قلم جذاب تان مثل همیشه
لذت بردم..
با سپاس

۱۸ آبان
محمدجان عزیز خیلی سپاس دوست من... چقدر امیدبخش و دلگرم کننده است نظرات شما دوستان خوبم که بمن لطف دارید و ابراز می کنید.
تمام روند یک نظر و برداشت از اجرایی رو نوشتن یک طرف، این تاثیر و گفتگوی بعدش با شما دوستان تئاتربین یک طرف
ممنونم که بمنم حال خوبتو ... دیدن ادامه » منتقل کردی :) وممنونم که وقت و توجهتو به مطلبم دادی
باعث افتخاره در تیوال وکنارشما عزیزان بودن
۲۱ آبان
خیلی خیلی موافقم باهاتون
یکی از جذاب ترین کارهای روزانه ام چک کردن تیوال و خوندن نقطه نظرات و گاها طنازی های شما و دوستان عزیز دیگه هست

الان یکم گریهه رفته و حالم بهتره و مجددا برگشتم به اون حس خوشحال بودن من باب داشتن دوستان عزیز تر از جانی همچون همه ... دیدن ادامه » ی شما ها :)
۲۱ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به نام فرمی سیاله
به نام تن های مچاله
به نام محتوایی شوریده
به نام جوانانی رنجیدیده

به نام جنون و عصیانی مدفون

به نام خشتهای کوبیده
به نام پرسپکتیو تک نقطه
به نام سانسورهای مُـشتبه
به نام روزهای سربی و اَبرینه

به نام گل و اسب و آسمان

به نام اخراجی ِ سروینه
به ... دیدن ادامه » نام بغض و قربانی سفره
به نام فریادهای در گلو بسته
به نام آزادی و هیجانی ناسوده

به نام ایده هایی در خشاب مسلسل

به نام تابلویی رنگی بخون آغشته
به نام تخته سیاه و معلم بلند پاشنه
به نام پژواک اصوات سالن نـاظـر زاده
به نام تئاتر فـیزیکال و تجربی نـیازموده

به نام شیهیدن و طلوعی از بند رسته...


تقدیم به عباس جمالی کارگردان بی ادعا
۱۶ آبان
این قلب کشیدن را در تیوال یادم ندادی..
از طرف من برای خودت قلب بکش بهکام خان
۱۸ آبان
:)))
❤️❤️❤️❤️❤️
۱۸ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چاپ شده در روزنامه ایران به تاریخ سیزدهم آبان ماه نود و هشت


رها در دشت همچون اسبی که شیهه می‌کشد
نوشته محمدحسن خدایی
شیهیدن که مصدر ساختگی است از «شیهه کشیدن»، همچون یک تابلوی نقاشی پیشِ چشم تماشاگران آغاز می‌شود. تابلویی که اجراگران را نشسته بر صندلی‌هایی نامتعادل نشان می‌دهد که گویی مسخ و خواب‌زده، در یک چشم‌انداز عمومی تلاش دارند جایگاه لرزان خویش را حد المقدور حفظ کنند. اما این تمنای آرامش، با یک موجود اضافی و کر و لال که ناگهان از سطل زباله بیرون جیهده و به یکی از اجراگران حمله‌ور می‌شود، به محاق می‌رود. همان اجراگری که گوشه سمت راست صحنه ایستاده و در باب بی‌شکلی خود در یک نقاشی خطابه می‌گوید. این سرآغاز آشفتگی‌ به اجراگران امکان می‌دهد که یک به یک از صندلی‌های خود برخیزند و گویی در یک هذیان عمومی، آن‌قدر راه بروند تا بدن‌هایشان ... دیدن ادامه » فرسوده شده و در نهایت بر کف زمین فروغلتد. عباس جمالی در مقام کارگردان به مانند یک نقاش مدرن، تابلوهایی ترسیم کرده که انسان معاصر را در مواجهه با وضعیت تاریخی‌اش، متعین می‌کند. تابلوهایی که فرمی ستیهنده و واپاشیده دارند و مدام در باب شکل خویش، تامل می‌کنند. تابلوهایی با یک چشم‌انداز گشوده که مرکزیتی ندارند و قرار است نسبت اجراگران را در اتصال با امر سیاسی تعین بخشند. نسبتی که این روزها گاه معنا دار است و گاه از معنا تهی شده. بنابراین اجرای شیهیدن را می‌توان یک نمایشگاه نقاشی دانست با تابلوهایی که در یک تسلسل زیباشناسانه، از پی هم می‌آیند تا نسبت ما را با زیست و زمانه خویش، به تصویر ‌کشند. البته که این زندگی چندان بر مدار عدالت نمی‌چرخد و لاجرم شوقی هم برنمی‌انگیزد. پس سودای دور شدن از زندگی ملال‌زده و تمنای زیستن در دشت‌های آزاد و شیهه کشیدن همچون اسب‌های رها، واجد اهمیتی سیاسی می‌شود.
اجرای شیهیدن تاملی است در باب مفهوم چشم‌انداز و پرسپکتیو. بی‌جهت نیست که اجراگران چندان کانونی نمی‌شوند و مرکزیتی ندارند. الویت با چشم‌انداز است تا وضعیت را از ابهام خارج کند. بی‌آنکه این چشم‌انداز با پرسپکتیوی که نظم مستقر دیکته می‌کند، بر همان ثبات و آرامش اولیه باقی بماند. سال‌ها پیش نقاشی چون آلبرشت دورر، پرسپکتیو را «از خلال چیزی نگریستن» دانسته بود. گویی «پنجره‌ای» گشوده می‌شود تا از منظر آن، به جهان نگریسته شود. در شیهیدن هم منظری گشوده شده تا اینجا و اکنون رویت‌پذیر شود. منظری که رابطه بحرانی‌شده جزء و کل را می‌سازد. در تمامی تابلوها این کلیت است که سعی دارد جزء را منکوب و قسمتی از خود کند. در مقابل اما این جزء است که مقاومت کرده و کاذب بودن کلیت را افشا می‌کند تا با اجرایی مواجه باشیم که به میانجی فرم خویش، مدام بر مرزهای تنش‌آلود رابطه جزء و کل، بایستد. اجراگران با بدن‌هایی که نشان‌دار شده‌اند، با آن ژست‌ها و حرکات مقاومت می‌کنند تا به مثابه نقاطی مرکزگریز عمل ‌کنند. حتی استفاده خلاقانه از زبان آرکاییک و معاصر کردن‌اش، زبان را واجد یک تنش درونی و تاریخی کرده است. اتصال گذشته و اکنون به میانجی زبان آرکاییک و روزمره، یادآور این نکته است که گویی تمامی زبان چه گذشته و چه معاصر، از پس روایت کردن رخدادهای دوران‌ساز برنمی‌آیند. اما اجرا آن زمان تمنای عبور از این ناتوانی در بیان را بر صحنه احضار می‌کند که آن موجود کرولال با زبانی نامفهوم و پر از لکنت، بر واقعه‌ای شهادت می‌دهد و نظم نمادین را از ریخت می‌اندازد. بی‌جهت نیست که در انتها و در مقابل نگاه خیره اجراگرانی که حال بدل به تماشاگرانی منفعل شده‌اند، کر و لالی این موجود اضافی، تحمل نشده و به سطل زباله انداخته می‌شود. گویی مراسم قربانی کردن به اجرا درآمده و همه چیز کنترل شده است و حال می‌توان در یک ضیافت جمعی شرکت کرد و خندان به تناول طعام مشغول شد.
شیوه مادی تولید شیهیدن، مبتنی است بر کنش جمعی هنرجویانی که در یک فرآیند طولانی مدت قرار است به ریتم، بیان و اجراگری مناسب دست یابند. فرمی که مرکزگریز است و فاقد شخصیت محوری. زیست جمعی در این شکل از تولید تئاتر، به امری استراتژیک مبدل می‌شود. یک هماهنگی جمعی برای ساختن یک جهان فاقد هماهنگی. جهانی که در آن امر اضافه و مازاد، باید پاک ‌شود تا نظم و زیبایی بورژوایی چشم‌انداز پیش‌رو حفظ گردد. جهانی دوپاره میان تخته سیاه و سطل زباله. میان آموزش و گرسنگی. شیهیدن بر مرزهای سیاسی و زیباشناسانه خویش می‌ایستد و حتی با لحنی خشمگین، وضعیت ناعادلانه معاصر را خطاب می‌کند. شیهیدن به تمامی وفادار به تئاتریکالیته نیست و گاه حتی لحن، بیان و لهجه ایدئولوژیک دارد. عباس جمالی در شیهیدن از تئاتر حرفه‌ای و کالایی شده فاصله می‌گیرد تا پیشنهاد فرمی خویش را ارائه کند. گاه موفق است و گاه شکست می‌خورد، هر چه هست اما صدای تازه‌ای است که از جانب او می‌شنویم. در آن نقاط آجیدن و رهایی، که انسان‌های منقاد، خسته از این چنین حقیر بودن، همچون اسب در دشت می‌دوند و شیهه می‌کشند. شیهیدن روایت همین عزیمت است. روایت نفی انقیاد و آری گویی به زندگی حقیقی.
با سلام خدمت همه علاقه مندان به تئاتر
امشب به تماشای این نمایش نشستم و باید بگم که متاسفانه اثر بسیار ضعیفی بود . همین الان که دارم فکر میکنم نمیتونم بگم موضوع تئاتر چی بود . فاقد هیچ دیالوگ و محتوایی .. بازی ها بسیار مصنوعی و بد . واقعا دوست ندارم اینا رو مطرح کنم ولی متاسفم که یه بعد از ظهر تعطیل داشتم و اینقدر هزینه کردم و این نصیبم شد . از ایرانشهر بعید بود
خب اثری درست در جایگاه خودش بود..
اما در قد و قواره من نبود..
پر از استعاره و ایدئولوژیک و کلاژهای به هم چسپیده..
کاری بود که من با آشنا بودن با تئاتر پست مدرن حداکثر 20 درصد فهمیدم..
اما در موردش نقد چند منتقد حرفه ای را خواندم
نیاز هست در یک نقد کارگاهی مولفه هایش بررسی شود..
بعد از دیدن تئاتر مطمئن شدم باید چند وقت فقط بیاموزم و بیاموزم..
اما یطور خلاصه در مورد رهایی است و اسبی که شیهه می کشد و رم می کند
و لذت ازادی بی هدفی را تجربه می کند...
رها ... دیدن ادامه » شدن از قید و بند..
کفش گالری نقاشی مدرسه و دانشگاه و مناسباتش..و با این مضمون
خود را از فرم نیز رها می کند و در انتها با نگاه نقادانه به خود و جامعه
چیزی که به آن زندگی عادی می گوییم بر می گرد
و شاید رهبر و برهم زنندگی که هرچیزیکه اینجا به تجسمی از مرد
بئد اول خفه می کند و با گوشت قربانی اش غذایی می پزد و می خورد
و اشغالهایش را با آ ن بهم ریزنده دفن می کند و به مناسبات
خودش بر می گردد...
بر هم زنندگی که ابتدا می گوید بی شکلی..
و شاید آغاز شیهه و رهایی است...
حالا توسط شیه کشان خفه و دفن می شود...
شاید به ما اشاره دارد که خسته ایم از این قواعد و هارت و پورت رهایی داریم...
اما بعد از یک مدت گویا از رهایی رم می کنیم و شاید مناسبات با قاعده های
غلط خود را بیشتر می پسندیم... و عامل بر هم زننده را خودمان شاید حتی درونی
خفه می کنیم و می بلعیمش و در نهایت به زندگی های سابق خود که همان صندلی های
کج که نشانه ای از قاعده های نابرابر و نشستن های ناعادلانه و معیوب مان است
بر می گردیم شاید..
اما اینکه آیا این کار از نظر هنری ایراد دارد یا نه ... در قد و قواره من نیست حتمن و کار
منتقدان است...
امیدوارم توانسته باشم شاید کمکی در حل مسائل کرده باشم....
۱۵ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بسم الله الرّحمن الرّحیم

تو نیز شیهه بکش گاهی *

نویسنده : محمد علی فمی تفرشی

پنج به علاوه‌ی یک گفتار درباره‌ی «شیهیدن (مصدر ساختگی از شیهه کشیدن)» اثر عبّاس جمالی و گروهش

• صفر.
در شمایل‌نگاریِ اجرای «شیهیدن (مصدر ساختگی از شیهه کشیدن)» به عناصر بصری آشنا و دلالت‌های صریحی می‌رسیم که ما را به حافظه‌ی اجتماعی و حادثه‌هایی از امرِ واقع هدایت می‌کند. سیاهه‌ای که از سر و شکل و لباسِ جوان‌های روی صحنه تا ضربدر پشتِ لباس‌هایشان، و از صندلی‌های کج تا تخته‌سیاه و گچ، و از لباس سرهمیِ یک کارگرِ بی‌زبان به هیبت «گوریل پشمالو»ی یوجین اونیل تا کفش‌های پاشنه‌بلند، از یک‌لنگه‌پا تنبیه شدن تا سطل آشغال مکانیزه، همه را شامل می‌شود. این سیاهه، البتّه پیوسته و بی‌واسطه با حافظه‌ی تاریخیِ مخاطب در مواجهه است؛ همین‌جاست نخستین تفاوتِ آشکار و خطّ تمایزی که این اثر با دیگر آثارِ روی صحنه دارد. «شیهیدن» انتخابی آگاهانه داراست: تصمیم می‌گیرد به جای فروشِ کالای مبتذلی که «تکه‌پرانی‌های سیاسی» نام مناسبی بر آن است، مخاطب را در مقابلِ یک تجربه‌ی ملتهبِ اجتماعی قرار دهد. مخاطبی را که ذره‌ای در این موضوع سرگذشتی دارد، دعوت می‌کند تا به حافظه‌ی اجتماعی‌اش مراجعه کند و همراهِ لحظات شود. اثر به جای اینکه با قراردادنِ کلمات و جملاتی بی‌مایه که به قصدِ خنداندنِ مخاطب، مسابقه‌ی بی‌فایده‌ای از «میزانِ فهمیدنِ تکّه‌های تُندِ سیاسی» در بیرون از سالن بینِ مخاطب‌ها به راه بیندازد، تصمیم می‌گیرد همه‌ی حاضرین را در یک تجربه‌ی تلخِ اجتماعی سهیم کند. نیک، به همه‌ی ما یادآوری می‌کند که تئاتر در مواجهه با پدیده‌های اجتماعی نیست که پدید می‌آید، بلکه (وام می‌گیرم از سخنِ بسیار هگلی استلا آدلر) تئاتر اساساً همان روح اجتماع است.

• یک.
اگر عصرِ پس از آنتونن آرتو را در تئاتر - به بیانِ خودِ او - عصرِ کفایتِ شاهکارها و پایانِ بازنمایی بدانیم، تئاترِ امروزِ کشورِ ما نه در امتدادِ تجربه‌ی «پایانِ بازنماییِ ارسطویی» برای آرتو، بلکه در نوعی فضیلت قائل بودن علیهِ بازنمایی و در یکسره به کنار نهادنِ امرِ واقع قابلِ توضیح است. اجراهایِ روی صحنه‌ی امروز ( و این چندسال) با امرِ واقع همان کاری را می‌کنند که به بیانِ ژاک لکان «تکه‌تکه‌کردن» به‌وسیله‌ی زبان است و در این اقدام تا جایی پیش می‌روند که اجراهای روی صحنه، مانندِ صفحه‌های مجازیِ ما (اینستاگرام و غیره) نسبتشان با واقعیّتِ زندگانی‌هایمان به‌مرور کمتر و کمتر می‌شود. ( تکه‌تکه‌کردنی که در یکی از واپسین تابلوهای اجرا در تمثیلی سرِ سفره محقّق می‌شود. کسانی که زبانِ گویا دارند، آن اجراگری را که بی‌زبان است می‌کُشند و می‌خورند و از شرّش خلاص می‌شوند.)
در این جنبش «علیه بازنمایی» ( نه لزوماً به گونه‌ای که آرتو متصوّر بود) خواسته-ناخواسته هرچه ضدِ بازنمایی باشد را فضیلت می‌شمارد و آن تعبیرِ آدلر، آن اشعه‌ی ایکس بودنِ تئاتر نسبت به جامعه اساساً به فراموشی سپرده می‌شود. در این وانفسا که مناسباتِ دیوانه‌وار و بی‌رحمِ تئاترِ تجاری، «خوب» و «بد» را در فُرمِ آثار تعیین می‌کند، «شیهیدن» با این تصوّر به مبارزه برمی‌خیزد. به همه‌ی ما یادآوری می‌کند، نسبت با امرِ واقع لوث کردنِ موضوعِ ملتهبی مثل کولبرها با یک نمایشِ صرفاً بازنمایانه نیست (که از قضا خودِ آدلر یکی از مبدأ‌های این‌گونه از نمایش است). همچنین نسبتِ واقعی با امرِ واقع این گریزِ مداوم این روزهای تئاترِ ما از بازنمایی و بسنده‌کردن به «تکه‌پرانی»ها هم نیست. «شیهیدن»، انتخاب کرده است تا با مطرح کردنِ یک ایده‌ی فلسفی-اجتماعی از نظریات دلوز و دیگران، در مواجهه با امرِ واقع، سنتزی داشته باشد از «بازنمایی» و «ضدِ بازنمایی». و ما به عنوان مخاطب در این جدال سخت میانِ دو امرِ متضاد شریکیم و به تماشایش می‌نشینیم. تعبیرِ «متن‌های باز» از اومبرتو اکو کاملاً درباره‌ی «شیهیدن» صادق است: «شیهیدن» مخاطب را در این مسیرِ تضّاد دیالکتیکی همراهِ خود می‌کند. به هیچ‌وجه یک محصول تمام و کمال، و یک بسته‌ی آماده‌ی مصرف از معنا نیست. بلکه ایده‌ای است ناتمام برای بازخوانی، و پرونده‌ای است باز برای دوباره‌اندیشی و نونگری. از همان تصویرهای ابتدایی تا پایان؛ مثلاً معلّم نقاشی/کنفرانس‌دهنده روی تخته می‌نویسد و فریاد می‌زند: «همیشه اسب را اسب بکشید.». این یک سویِ دوقطبیِ یادشده، یعنی بازنماییِ صرف است؛ که با آن تخته‌ی مخدوش و مُبهم، البتّه گونه‌ای متناقض‌نمایی را یادآوری می‌کند که: اساسِ بازنمایی مطلق ممکن نیست! سنتز این تضّاد نه بازنمایی خواهد بود و نه ضدّآن؛ بلکه به قولِ یک دوست و «رفیق»، در نتیجه تبدیلش می‌کند به «ضدّ ضدّ بازنمایی». همین مسئله، «شیهیدن» را به مهم‌ترین اثر روی صحنه‌های تهران تبدیل می‌کند و البتّه همین کافیست تا سکوت و بی‌اعتنایی آشکارِ جامعه‌ی تئاتری به آن برای ما معنی‌دار شود.

... دیدن ادامه » دو.
از ابتدای اجرا نخستین تصویری که پیشِ روی ما قرار می‌گیرد، تصویری است از پسرها و دخترهایی که روی صندلی‌های کج و معوج و ناراحت نشسته‌اند و فُرمِ بدنِ آن‌ها به این واسطه از ریختِ عادی و حدّ صفرِ نشستن خارج شده‌است. چهره‌ی بی‌چهره‌ی همه‌شان رو به مخاطب است. یک اجراگر در مقابلِ آن‌ها و پشت به مخاطب ایستاده است و دیگر اجراگر در مقابل (روی سازه‌ای شبیهِ سطل آشغال‌های مکانیزه) ایستاده است. یک ترکیب‌بندی، یا -آنچنان که نمایش بدان می‌رسد- یک «پرسپکتیوِ» دیدنی از اجراگرهایی که در تاریک‌روشنِ صحنه تابلو می‌سازند. بر دفُرمه‌بودنِ بدن‌ها، از همان ابتدا و با کلمات پسرک تأکید می‌شود: «توی کلاسِ نقّاشی دیدم تو را بی‌شکل.» اجراگر می‌گوید: «شکلِ بی‌شکلی» و می‌گوید: «شکل‌ْمنحرفم.». همین بی‌شکلی، شکل‌منحرفی و دفرمه‌بودگی، تداعی‌گرِ ایده‌ی بدن‌های بدونِ اندام می‌شود. ایده‌ای که در ادامه، با تمثالی از «رم‌کردن» (و به تعبیرِ نامِ اثر: «شیهیدن»)، رام‌شدگیِ بدن را زیرِ یوغِ مناسباتِ کلاس (بخوانید جامعه‌ی تمامیّت‌طلب) برنمی‌تابد.تنی که به‌وسیله‌ی «حیوان‌شدگی» عصیان می‌کند. و حالا در منتهای این حیوان‌شدگی، به اندام‌های متکثّری می‌رسیم که بدن ندارند. به یاد بیاوریم که ژاک دریدا نیز در تعبیرِ خویش از ایده‌ی شقاوتِ آنتونن آرتو، به مددِ تمثیلی از شناختِ اندام‌وار (که از سوی پدیدارشناسانی نظیرِ مرلوپونتی بسیار به‌آن پرداخته شده‌است) تئاتر را به عنوانِ واسطه‌ای گُم‌شده در مناسباتِ متن‌محور و خداوندگارپنداشتنِ نویسنده در تاریخِ این هنر معرّفی می‌کند. او این واسطه‌ی گم‌شده را همان «بدن‌های به یغمارفته» که خودِ آرتو در جایی گفته‌بود، خطاب می‌کند. یعنی ایده‌ی تئاتر شقاوت، بنا بود پایانی باشد بر عصر بازنمایی ارسطویی، آن هم به واسطه‌ی پرداختن به بدن‌ها. «شیهیدن» در تمامِ طولِ اجرا فاصله‌ای میانِ خویش و سنّتِ بازنمایانه قائل می‌شود که در تقلّای پیوسته‌ی گروه اجرایی در تجدیدِ فرم‌های بیمار، «بی‌شکل» و «شکلْ‌منحرف» در بدن‌ها بازتولید می‌شود. مانندِ فیگورهای فرانسیس بیکنِ یا پیکرهای رنجورِ نقّاشی‌های اگون شیله. تئاتری که پیوسته تلاش می‌کند، واژه‌ها، بدن‌ها و تمام عناصرِ دیداری و شنیداریِ اجرا در فاصله‌ی آشکار با سنّت بازنمایانه و از سویی در فاصله با تئاترِ مرسومی که علیه بازنمایی شکل گرفته است قرار گیرد. جالب‌تر آن‌جاست که به‌نظر می‌رسد، نقطه‌ی اتّصالِ این دو ایده -شقاوت و حیوان‌شدگی- در نوعی نسبت‌یافتن با امر واقع است: دقیقاً در همان‌جایی که یکی از بدن‌ها (و متقاوت‌ترینِ آن‌ها) که قدرتِ تکلّم را -حتّی تکلّمی به بی‌شکلیِ دانشجویان هم- ندارد این پرسپکتیوِ حاضر را برهم می‌زند. یک عنصرِ مزاحم که با زبان، چه به آشفتگیِ دانشجوها و چه به شسته‌رُفتگیِ معلّم، به کل بیگانه است.
البتّه بر اساسِ ارزش‌گذاریِ پایانِ اثر، می‌توان اثر را نقدی ناخواسته بر ایده‌ی شیهیدن به مثابه‌ی حیوان‌شدگی دانست: حیوان‌شدگی هرچند ایده‌ای پسامدرن باشد و هرچند فرمتِ اجرایی نیز به دور از برگزاریِ کلاسیک است، امّا سوگواریِ انتهاییِ اثر بر بدنِ درونِ سطل آشغال، اساسِ ایده‌ی حیوان‌شدگی را با همه‌ی پسامدرن بودنش، ناخواسته به نوعی ارتجاع متّهم می‌کند. رهاییِ بدن‌ها در صحنه‌ی شیهه‌کشیدن هرچند دلپذیرترین گریز در دلِ دست‌وپابستگیِ اجراهاست، اما جبر و ناگزیریِ حیوان‌شدگی، انگار در گوشِ ما می‌خواند که: “بازگشت به طبیعت را که پیشترها روسو گفته بود” و عملاً تفاوتی در خروجیِ اجتماعی میانِ این دو نیست؛ هرچند ایده‌ی متأخّرتر ویرانیِ بیشتری به بار آورد. نقدی عمیق، دلهره آور، تا حدّی کاتارسیسی و البتّه ناخواسته. هرچند مهم‌تر از این نقدِ ناخواسته، نسبتِ حیوان‌شدگی با یک تجربه‌ی اجتماعی مهم‌ترین پیشنهاد «شیهیدن» به‌نظر می‌رسد.

• سه.
اثر امّا در طرح کردنِ این ایده‌ها، به نظر می‌رسد که دچارِ دوپارگی در لحن می‌شود و بخشی از فلسفه‌ی طرح شده در پاره‌ی نخست را در برابرِ سنّتِ یک‌پیکر اجتماعیِ پاره‌ی دوم قرار می‌دهد. اینکه اثر گویی دوپاره شده‌است و در پاره‌ی دوم (که بخش اجتماعی‌ترِ آن است) هیچ نشانی از پرداختن به ایده‌های فلسفیِ مطرح‌شده در پاره‌ی نخست ندارد، ما را به این داوری درمی‌اندازد که ناگاه اثر در تکوینش «التقاطی» عمل کرده است. حتّی تا اندازه‌ای قادریم مرزی میانِ این دو پاره ترسیم کنیم و (به غیر از پاساژِ میانه‌ی اجرا، که دو فضا را در هم می‌آمیزد)، این ادّعا گزافه نخواهد بود که بعد از صحنه‌ی «رَم کردن» دیگر از آن انگاره‌ی مفهومیِ ابتدایی فاصله گرفته‌ایم. منظور صحنه‌ای است که در آن هر اجراگر با ضربه‌زدن به دستِ اجراگرِ دیگر که «چوبِ الف» اخته و بی‌حرکتش کرده است عبارتِ «رم کن!» را می‌گوید و او را رها می‌سازد تا رهایی در همه‌ی صحنه پخش شود. امّا این دوپاره‌دیدنِ اجرا، نه این که صحیح نباشد؛ بلکه حاصلِ خودِ دیالکتیکِ غریبِ یادشده است: به عبارتِ دیگر، اگرچه اثر در ماجرایی اجتماعی با مختصاتی از مکان و زمانِ عصرِ خودش (از بلوار کشاورز، ساعتِ چهار، میدان انقلاب، سردرِ دانشگاه تهران و…) می‌گذرد؛ امّا پیوسته در جست‌وجوی رهایی، وضعیّتِ بدنِ بدونِ اندام را در برابرِ موقعیّتِ اندامِ بدون بدن قرار می‌دهد. به عنوانِ نمونه می‌توان اشاره داشت که اثر خواسته یا ناخواسته، پیوسته در زیباشناسیِ میزانسنیکِ خویش، موقعیّتِ اجراگرها را متمرکز و پراکنده می‌کند. مثلِ قلبی که با هر تپش در خود جمع می‌شود، باز می‌شود و دوباره فشرده می‌شود. اوجِ تمرکزِ فیگورهای انسانی به عنوانِ اندام‌هایی از یک نظامِ سوبژکتیوِ واحد، به‌خصوص در گلوله‌ی غلطانِ گوشتی که از پسرهای اجراگر ساخته می‌شود، مشخّص و واضح است. ( گلوله‌ای از انسان‌ها که به لحاظِ بصری دستِ کمی از نمونه‌ی مشابهش در اجرای «دوزخ» کاستلوچی، ندارد. هرچند بهترین نسخه‌ای که از وضعیّت بدنِ بدونِ اندام با چنین مثالی در ذهن داریم، به گمان من می‌تواند فصل پایانیِ بازی کامپیوتری درخشان و تکرارنشدنیِ «درون» (inside) باشد؛ که با افزودنِ صداها و جنبه‌ی سوبژکتیوِ تعاملیِ کاربرِ بازی، آن را در مقابله با وضعیّتِ اندام بدون بدن، بسیار زیبا و تکان‌دهنده به‌تصویر می‌کشد. )
اوجِ پراکندگیِ میزانسنیکِ اجراگرها هم در فصلی از اجرا که «نقطه» تداعی‌گرِ سانسور و مقابله‌ی کلامی می‌شود شاهدیم… در این صحنه یکی از اجراگرها جملاتی را با این‌سو و آن‌سو جهیدن (بخوانید: سرخوشی) در صحنه بیان می‌کند. فارغ از چیستیِ جملات، یکی‌یکی اجراگرها با گفتنِ کلمه‌ی «نقطه» کلامِ او را قطع می‌کنند. هر بار که نقطه می‌گذارند کلام قطع می‌شود و این همزمان است با قطعِ حرکت. هر نقطه می‌شود یخ‌زدگی و بی‌حرکت شدن. سپس اجراگرِ یادشده، باخته و سوخته، به تلافیِ باختنش، با تکرارِ کلمه‌ی «نقطه» همین وضعیّتِ محدودکننده را برای سایر اجراگران به وجود می‌آورد. اجراگرانِ دیگر دارند تلاش می‌کنند کلمات را از صحنه به میانِ تماشاییان، و از میانِ مخاطب‌ها به درب‌های خروجی سالن ببرند. اما «نقطه» اجازه نمی‌دهد. صحنه‌ی درخشانی که به ما یادآوری می‌کند، هرچه مقابله جدی هم باشد، هرچه فریادِ اجرا رسا هم باشد، در نهایت سنتزِ این تضادّ دیالکتیکی، راهی به بیرون از درب‌های سالن ندارد. ممکن است کلمات از روی صحنه به میانِ تماشاکنان برسند؛ امّا نقطه‌های پی‌درپی اجازه نخواهد داد تا اجراگر این واژگان را از سالن بیرون ببرد. این فُرمِ اجرایی که در آن اجراگرها متناوباً جمع گردند و باز پراکنده شوند، اگرچه به لحاظِ بصری فوق‌العاده است اما گویای سرگذشتِ تلخِ ایده‌ی فرامتنیِ اثر نیز هست. به این اعتبار اثر پیوسته تلاش می‌کند با این تکثّر میزانسنیک، چونان قلبی بتپد، راه بجوید و رها شود، اما چنین نخواهد شد.

• چهار.
علاوه بر اینکه ما در پاره‌ی دوم، هیچ صحنه‌ای مشابه صحنه‌ی شیهه کشیدن‌ها نمی‌بینیم و ایده‌ی فلسفیِ اجرا، به کل کناری نهاده می‌شود؛ شاید دلیلِ دیگرِ تصوّر دوپارگی این است که در بخشِ دوم، کلمه‌ها، جمله‌ها و کُدهای بسیار آشکارتر و دلالت‌های به‌شدّت صریح‌تری از یک وضعِ اجتماعی-سیاسی به میان می‌آیند؛ به عنوانِ نمونه، اینکه دانشجوها در اتاقی که مانندِ «بایگانی» است و در میانه‌ی کاغذبازی‌ها به دنبالِ برگی از هویّتِ خویش هستند؛ یا اینکه تقابلِ وجدانِ رهای آن‌ها با اتاقِ تنگِ بایگانی را فریاد می‌زنند، شاید به خودیِ خود یک ایده در میانِ ایده‌های اجتماعیِ اثر باشد؛ اما هنگامی که کسی در آن میان، از «بُغض کثافت» سخن می‌کند، همه‌ی آنچه در ژرفا بود را باخود به سطح و صراحت می‌آورد. اینکه اجراگری می‌گوید که سیروس (یکی از شخصیّت‌ها) اخراج شده، و به این اکتفا نمی‌کند و بلافاصله می‌گوید که بعد از او دیگران هم اخراج شده‌اند، نمونه‌ی دیگری است. نمونه‌ی دیگری از یک نگرانی. نگرانیِ صاحبانِ اثر از اینکه مخاطب‌ها ارتباطی را که شاید و باید برقرار نکنند. از سویی بدنی که نمی‌تواند حرف بزند، همان بدنی است که لباس‌کار سرهمی به تن کرده و دانشجویان (بخوانید: مردم) از او کناره می‌گیرند. همین هم، تلاش برای صراحتِ بیشتر را نشان می‌دهد. اینکه یک اجراگر کفش‌های پاشنه‌بلند (معلم/کنفرانس‌دهنده) را درمی‌آورد و به دیگری می‌گوید : «خودت سوار شو!» باز از این دست صراحت و عریانی است؛ به همان اندازه که یخ‌زدگیِ آن روز میدان را تنها «خونِ تازه» می‌توانست درمان کند. به این سیاهه بیفزایید صحنه‌ی تشییع جنازه را و پیش از آن کشته‌شدنِ «کارگرِ بی‌زبان» به دستِ «سهرابِ آدم‌فروش» را. همه‌ی این سیاهه می‌تواند ما را به داوریِ دوپاره شدنِ اجرا وادارد: پاره‌ای عمیقاً انتزاعی و فلسفی و پاره‌ای صریحاً اجتماعی و سیاسی. (البتّه میانجی کوتاهی در میانه هست که هردو وجه را در بر دارد.) در واقع، مخاطبی که در فرامتن «شیهیدن» را به دور از نگرانی‌های تئاتر تجاری یافته‌بود، در مواجهه با این دست نشانه‌های صریح، می‌پندارد که اثر به مخاطب باج می‌دهد تا کاملاً او را از دست ندهد. امّا باز در دفاع از اثر باید گفت این‌طور نیست و این داوری اندکی عجولانه است. یکی دیگر از چیزهایی که اثر به همه‌ی ما یادآوری می‌کند شاید همین باشد: وقتی موضوع اثری برآمده از تجربه‌ی زیسته باشد و به اندازه‌ی کافی ملتهب، روایتِ آن -به‌هرترتیب و با هر کیفیت- روشی است برای درمان. به فصل‌هایی از نظریه‌ی ریشارد شکنر ارجاع می‌دهم و به تلقّی «طاعون‌وار»ِ آرتو از تئاتر. مدّت‌هاست که هنرمندان به خبرهای داغ مراجعه می‌کنند یا به وقایع تاریخی می‌پردازند یا ایده‌های انتزاعیِ بدونِ جغرافیا را مرکزِ توجّه قرار می‌دهند؛ با همه‌ی احترامی که برای این خروجی‌ها می‌توان قائل بود، باید پذیرفت که این اجراها احتمالاً نه بیمارمان می‌کنند و نه به درمان راه می‌جویند. «شیهیدن» به دنبالِ چیزهای عادی نیست؛ به دنبالِ چیزهای کوچک هم نیست… می‌خواهد کارهای بزرگ کند. درباره‌ی چیزهای بزرگ‌تر حرف بزند. نه این‌که بزرگ حرف بزند. نه اینکه گُنده‌گُنده حرف بزند. بلکه ریز ریز بگوید، منتها از چیزهای بزرگ. فارغ از خوب و بدش، و اینکه دوستش داریم یا نه، باید اعتراف کنیم که همین بسیار حائز اهمیّت است. طبعِ ما شاید دیگر این‌گونه روندها را نپسندد؛ شاید به کل فراموش کرده‌ایم که به قول رابرت هالمن: «اگر رمان، یک زمزمه باشد بی شک تئاتر یک فریاد است!»

• پنج.
از فرامتن بسیار گفتیم و می‌گوییم؛ همگی واقفیم که در تئاتر امروزِ ما سالن‌ها یا اشغال شده‌اند یا به پیوستِ مناسباتی مگو آثار را به اجرا می‌پذیرند. گروهی بسیار بزرگ از اجراها، همان تئاترِ تجاریِ دیوانه‌وار و هارشده است که مناسباتِ سالن‌ها، محتوای متن‌ها و حتّی فرم‌های اجرایی را تعیین می‌کند. امّا گروهِ مهجورِ دیگری از اجراها هم هستند که در «باکس‌های تجربه» و سانس‌های کم‌فروغ در سالن‌های خصوصی از نظرها پنهان می‌مانند. برخی سالن‌دارها هم با ژستِ فرهنگی و سخاوتمندیِ کاسب‌کارانه، متظاهرانه، پر از منّت و توهین‌آمیز، ساعت‌های کم‌فروش و محدودیت‌های بسیارشان را برای اجراهای تجربی و دانشجویی کنار گذاشته‌اند. اجراهایی نظیرِ «شیهیدن»، می‌کوشند تا سالن‌های به اشغال درآمده را بازپس‌گیرند. بی‌شک این‌کار جز با خرج کردن از پول و اعتبار، و جز با ضررِ جدّی مالی برای یک گروه میسّر نیست. اجرایی این‌چنینی، می‌کوشد دسته‌ی سومی از اجراها باشد که مخاطب را به تماشای اجرایی از گونه‌ای دیگر امّا در سالنی که انتظارش نمی‌رود دعوت کند. بی‌آنکه مناسباتِ تجاریِ متعفّنِ آن سالن و دیگر سالن‌ها را بپذیرد. بی‌آنکه در تقسیم‌بندیِ خودی و دیگری، نقشِ آن دیگریِ مهجور را (بخوانید اجراهای تجربیِ دچار تبعیض) ایفا کند. نه این است و نه آن. نه در پستوهای سالن‌های کوچک و بزرگ خصوصی می‌خزد و نه با مناسباتِ تجاری در سالن‌ها و سانس‌های پرفروش کنار می‌آید. نمی‌گویم این اجراها را باید ستود. اما اجازه می‌خواهم بگویم این اجراها را باید دید. باید دید و درباره‌اش گفت و شنید.
.


* : بخشی از ترانه‌ی حسین صفا

نقد به قلم محمد علی فمی تفرشی
امیر مسعود، رضا بهکام و امیر این را خواندند
محمد حسن موسوی کیانی و سپهر این را دوست دارند
بسیار مشعوفیدیم از خواندنش..
سپاس از شما جناب نوریوسفی
که ما را محظوظ کردید..
کجا چاپ شده این جذاب نوشته؟
و البته موضع من مشخص است
در قد و قواره من نبود..
همه نقدها را می خوانم تا هفته
آخر دوباره یا سه باره بیاییم و ببینیم
و این بار با ذهنیت..
شاید چیزهایی ... دیدن ادامه » فهمیدیم و لذت ببریم..
۰۹ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این یک اسب نیست
نویسنده: حسام سلامت • در ۶ آبان, ۱۳۹۸ • ادبیات و هنر

مهر و آبان ۹۸٫ تماشاخانه‌ی ایرانشهر. سالن ناظرزاده‌ی کرمانی. «شیهیدن». یک ابداع تئاتری. یک تئاترِ صراحتاً مخالف‌خوان بدون مخالف‌خوانیِ صریح. فکرکردنِ تئاتر به آینده‌ی خود به میانجی خلق تئاتر آینده.
از دست رفتنِ شکل
همان صحنه‌ی اول: صندلی‌های کج‌وکوله و نشستن‌های دفرمه. همان مونولوگ‌های اول: «شکلْ از دست داده، شکلْ منحرف‌شده، تنِ بی‌شکل تو» و غیره. همان حرکت‌های اول: گره‌خوردن دو بازیگر به هم و بارشدن‌شان روی همدیگر، یکی زبانمند و سخنگو، دیگری بی‌زبان و الکن. و در ادامه، جست‌وخیزهای سرخوشانه و دیوانه‌وار همه‌ی بازیگران در خطوط تصادفی و نامنظم، برخوردهای فیزیکی گاه‌وبیگاه، و در نهایت، ازنفس‌افتادن دیگر بازیگران و تقابلِ (دوباره‌ی) بازیگر سخنگو و بازیگر الکن ... دیدن ادامه » بر سر به-‌خود-جلب‌کردنِ دختری سرگردان که انگار در میانه‌ی زبان و بی‌زبانی گیر افتاده است و در موقعیت تصمیم‌ناپذیری دست‌وپا می‌زند. «شیهیدن» در همین صحنه‌ی نخست دست خود را در نهایت هوشمندی برای مخاطب هوشمند رو می‌کند. به بیان دیگر، در اینجا با مجموعه‌ای از کُدگذاری‌های نمایشی طرفیم که مسیر آینده‌ی کل اثر را از مجرای قسمی فشرده‌سازی تِماتیکْ به زبانِ بی‌زبانی پیش‌دستانه ترسیم می‌کند: از شکل‌ افتادگی‌ها (ایستادن در مرز باریکِ میانِ شکل و بی‌شکلی)، در-میانه-بودن (حدّ فاصلِ زبان و بی‌زبانی)، بیش‌فعالی بدن‌های کنش‌مندِ بی‌سروسامان به موازات اغمای دلالت‌گری زبان.
سایه‌ها
یک کلاس نقاشی. دانشجویان کلاس نقاشی‌. و درسِ خانم‌معلمِ کلاسِ نقاشی: «اسب را اسب بکشید، آسمان را آسمان بکشید، گُل را گُل بکشید. کسی حق نداره چیزی غیر از اون چیزی که هست بکشه». تصادفی نیست که با یک کلاس نقاشی طرفیم، آنهم کلاسی که ظاهراً نقاشی را با شبیه‌سازی یکی می‌گیرد و دانشجویان را تشویق می‌کند که نظم چیزها در عالم واقع را بازتولید کنند: نظم بازنمایی همچون رونویسی از واقعیت. اما همه‌ی دانشجویان از این نقاشی‌ نفرت دارند، به آن تن نمی‌دهند، دستش می‌اندازند و پیوسته از آن تخطی می‌کنند: «کی از نقاشی متنفره؟» همه‌ی بازیگران: «من».
آیا وقتی مثل یک اسب شیهه می‌کِشَم یک اسب هستم؟ آیا وقتی همچون یک اسب یورتمه می‌روم یک اسب می‌شوم؟ آیا زمانی که یک اسب را نقاشی می‌کنم یک اسب نقاشی کرده‌ام؟ شیهه می‌کِشم ولی اسب نیستم. یورتمه می‌روم ولی هنوز اسب نشده‌ام. اسب را نقاشی می‌کنم ولی این یک اسب نیست. فاصله‌ای هست که پُر نمی‌شود، فاصله‌ی میان چیز (یک اسب، یک کلاس، یک اتفاق، یک دوستی، یک میدان، یک تجمع، یک خیابان) با مفهوم‌اش، با تصویرش، با تقلیدش، با روایت‌اش، در یک کلام، با بازنمایی‌اش. آیا بازنمایی ممکن است؟ آیا زبان از پس باز-نمایاندن چیزها برمی‌آید؟ آیا از زبان ساخته است که آنچه هست یا آنچه بوده است را در یک فاصله‌ی زمانی-مکانی باری دیگر حاضر کند؟ «شیهیدن» نمایشِ شکستِ چاره‌ناپذیرِ بازنمایی چیزها به میانجی زبان است، زبانی که حتی در اوج صلابت و سلاست ظاهری‌‌اش، حتی در دقایقی که پُرگویی می‌کند چیزی نمی‌گوید: نه پیامی منتقل می‌کند، نه معنایی می‌سازد، نه قصه‌ای تعریف می‌کند و نه روایتی به دست می‌دهد. با این حال، ردپای محو و مبهمی از همه‌ی اینها (از پیام، معنا، قصه، روایت) همچنان باقی می‌ماند، چراکه حتی اگر دسترسی به چیزها ناممکن شده باشد، اگر جای چیزها خالی مانده باشد (فقدان‌ها، غیاب‌ها)، حتی اگر چیزها برای همیشه از دست رفته باشند یا حتی اگر هیچ‌زمانی براستی وجود نداشته‌اند، سایه‌‌شان همواره باقی می‌ماند. سایه‌ها در سرتاسر «شیهیدن» پخش شده‌اند: سایه‌ای از قصه‌ای که هیچگاه تعریف نمی‌شود، سایه‌ای از شخصیت‌هایی که هرگز معرفی نمی‌شوند، سایه‌ای از اشکالی که هیچوقت کشیده نمی‌شوند، سایه‌ای از مکان‌هایی که هیچگاه حضور ندارند، سایه‌ای از معناها و دلالت‌ها که هیچ‌زمان تثبیت نمی‌شوند، سایه‌ای از زبان که هیچگاه به درستی کار نمی‌کند و پیوسته به لکنت می‌افتد، سکته می‌کند، چیزی را نمی‌نامد و توصیف نمی‌کند و برای همین مدام سکندری می‌خورد. از همین روست که تاریکی‌های صحنه به اتکای نورپردازی‌‌ای که در روشن‌کردن چیزها خست به خرج می‌دهد همچون تمهیدی اجرایی عمل می‌کند که حضورِ خودِ سایه‌ها را رویت‌پذیر می‌کند. در جهان آشفته‌ی «شیهیدن» که به گونه‌ی کلیت‌ناپذیری تکه‌پاره شده است فقط با ردی از چیزها سروکار داریم، خود چیزها هرگز به تمامی حاضر نیستند، فقط می‌شود سایه‌هاشان را دنبال کرد، خودشان دست‌یافتنی نیستند، گم شده‌اند. با همه‌ی اینها، کنش‌های زبانی بازیگران به رغم نابسندگی‌هایش هنوز می‌تواند به چیزی اشاره کند، درست مثل انگشتی که به جهتی (نه به چیزی) اشاره می‌کند و نگاه را متوجه‌ی سمت‌وسویی می‌کند و نه بیشتر از این. برای همین، در «شیهیدن» با ابرهای دلالت طرفیم، با دلالتی که در میان ابرها پنهان شده است و از همین رو تا آخر در ابهام باقی می‌ماند. انگار مِهی غلیظ کل صحنه را گرفته باشد و برای پیداکردن راه فقط می‌شود به سایه‌ها، به آن انگشت اشارتگر دلخوش کرد.
ناتوانی‌های زبان
همه‌ی اینها می‌توانست محصول چندگانگی آشتی‌ناپذیر تفاسیر، تنوع واپاشیده‌ی پرسپکتیوها، سیالیت مدلول‌ها، تعویق واسازانه‌ی معنا یا بازیگوشی سرخوشانه‌ی راوی باشد، یعنی همه‌ی بازی‌های پست‌مدرنیستی‌ای که سودایی غیر از این ندارند که ناممکنی دلالت را از مجرای گره‌خوردگی‌های ناگشودنی خودِ زبان جار بزنند. «شیهیدن» اما به هیچیک از این تکنیک‌های نخ‌نما متوسل نمی‌شود و پیشنهاد دیگری عرضه می‌کند. «مثل چی می‌تونه باشه این لحظه؟». این را بازیگران از هم می‌پرسند. ولی هیچکس نمی‌داند. همین ندانستن، همین عجزِ از نامیدن و ناتوانی در توصیف‌کردن بی‌‌‌آنکه توضیحی برای این ناتوانی و عجز در کار باشد کل اثر را تکه‌تکه می‌خورد. «شیهیدن» موضعی در قبال این پرسش نمی‌گیرد که شکست بازنمایی از کجا می‌آید. دغدغه‌ی این را ندارد که روشن کند چرا زبان کار نمی‌کند، چرا جملات بازیگران نطفه نمی‌بندد، و چرا هیچ کلامی منعقد نمی‌شود. آیا اینها نتیجه‌ی مصرف‌شدن بیش از حد زبان است؟ نتیجه‌ی قسمی وراجی؟ محصول ترس‌خوردگی از قدرت همه‌جاحاضری که سبب می‌شود معنا آنقدر خودش را مخفی کند تا دفن شود؟ نتیجه‌ی تکرار بی‌تفاوت سنت‌های صُلب؟ محصول ته‌نشست‌ها و رسوبات تاریخ‌های سپری‌شده؟ نتیجه‌ی تحریف‌ها و دستکاری‌های دم‌ودستگاه‌های قدرت؟ نتیجه‌ی یاوه‌سرایی‌های بی‌سروته رسانه‌ها و پروپاگانداها؟ «شیهیدن» خود را از عرضه‌‌داشت هر پاسخی در قبال این پرسش‌ها معاف می‌کند و در عوض، همه‌ی همِّ خود را صَرف این می‌کند که با ناتوانی زبان بازی کند و از همه‌ی امکانات اجرایی‌ای که ازکارافتادگی زبان آزاد می‌کند، بهره بگیرد. با این وصف، با مرثیه‌ای برای شکست زبان یا سوگواری برای امتناع بازنمایی یا، از همه‌ی اینها بدتر، ماخولیای سودازده‌ای که حسرت روزهای حضور بی‌میانجی معنا را بخورد، سروکار نداریم. انگار تقدیر زبان در جهان واپاشیده‌، چند‌پاره و درهم‌گوریده‌ی «شیهیدن» این است که لکنت‌زده، پُروقفه و بی‌حاصل باشد. در صحنه‌ای که خانم‌معلمِ کلاسِ نقاشی تقلا می‌کند تا معنای پرسپکتیو را توضیح دهد آنقدر تپق می‌زند و در بیان جملات و کلماتش به دردسر می‌افتد که در نهایت نمی‌تواند چیزی بگوید. تمسخر دانشجویان نیز در عمل تمهیدی است که بیان او را پیوسته قطع می‌کند و از کار می‌اندازد. آخرالامر، خانم‌معلم در حالی که پیچ‌وتاب می‌خورد (انگار در خودش گره خورده باشد) باری دیگر زور می‌زند که چیزی بگوید ولی کلام‌اش معنایی را افاده نمی‌کند. در این میان، بدنش شاهدی است بر جان‌کَنَدن عاجزانه‌ای که او را تا مرز خفه‌شدن پیش می‌بَرَد. همین رویه به سبک و سیاقی دیگر در صحنه‌ی نقطه‌گذاری‌های پیاپی بر روایتگری یکی از بازیگران تکرار می‌شود. کسی می‌خواهد چیزی بگوید (مهم نیست چه چیزی) اما رشته‌ی کلام‌‌اش پیوسته با نقطه‌ای که دوستانش می‌گذارند، قطع می‌شود. این بازی نقطه‌گذاری در ابتدا سرخوشانه به نظر می‌رسد و خود راوی هم از سر تفنن در آن مشارکت می‌کند اما به مرور از قسمی کلافگی یا عصبیت سردرمی‌آورد. نقطه‌ها آنقدر تکثیر می‌شوند که کلامِ آبستنْ دمادم سقط می‌شود. بازی که بسط پیدا می‌کند و فراگیر می‌شود دیگر هیچکس نمی‌تواند چیزی بگوید: نقطه‌گذاری‌ها زبان را ناتمام می‌گذارند. حتی خارج‌شدن‌‌ بازیگران از قاب و تخطی‌شان از مرزهای صحنه هم توفیری ایجاد نمی‌کند. روایتی شکل نمی‌گیرد. زبان شکست می‌خورد. زبان ناتوان می‌ماند.
بختک
خودِ ناتوانی زبان در فیگور مرموزی که همچون بختکی شوم در سرتاسر نمایش حضوری صریح یا ضمنی دارد نشانه‌گذاری شده است. بار نمادینِ بی‌زبانیِ مُقدر را خود اوست که به دوش می‌کشد. رابطه‌ی او با دیگر بازیگران عموماً از جنس بارشدن است: در هر صحنه‌ای که سروکله‌اش پیدا می‌شود به تن بازیگران می‌‌چسبد و سنگینی‌اش را بر بدن آنها بار می‌کند و بدن‌هاشان را از شکل می‌اندازد. به آنها گره می‌خورد، در آنها می‌لولد و خاک‌شان می‌کند. تصادفی نیست که جایگاه‌اش از همان آغاز در سطل زباله است و مدام به آن بازمی‌گردد. انگار با مازاد یا تفاله‌ای طرفیم که باید از شرش خلاص شد و بیرون‌اش گذاشت. او پیشاپیش یک طردشده است. «شیهیدن» با تمهید این فیگورِ بی‌زبانِ مزاحمِ مطرود، به موضع‌اش در قبالِ خودِ بی‌زبانی (ناتمام‌بودگی، ازکارافتادگی، نابسندگی و چندپاره‌گی زبان) تجسد می‌بخشد و آن را بیرونی می‌کند. به بیان دیگر، فیگوری در کار است که این موضع را نمایندگی می‌کند. با اینهمه، او بیشتر از دیگران تقلا می‌کند حرف بزند و چیزی بگوید. همه‌ی بدن‌اش یک تقلای مدام است برای زبان‌گشودن و به‌حرف‌آمدن. او با بی‌زبانی‌اش کنار نیامده است. در یکی از صحنه‌های آخر همه‌ی توان‌اش را خرج می‌کند که به زبان بیاید ولی باز هم شکست می‌خورد و پس می‌افتد. تن نیمه‌جانش بر دوش بازیگران حمل می‌شود تا به قربانگاه برود. و آخرین صحنه. همه‌ی بازیگران دورتادور یک سفره نشسته‌اند. یکی از بازیگران قربانی را در مراسمی آیینی خفه می‌کند. او را در سطل زباله می‌اندازد. گوشت‌اش را در میان سفره‌نشینان توزیع می‌کند. همه می‌خندند. شادیِ خلاصی از بختک. تنها یکی از بازیگران بر بالای جنازه‌ ایستاده است و نظاره می‌کند. نمی‌خندد. از گوشت قربانی نخورده است. ضیافت ناتمام می‌ماند. بازیگران باری دیگر به صندلی‌هاشان بازمی‌گردد و در همان ژست‌های دفرمه‌ی‌ اولیه‌شان فرومی‌روند، مات، بی‌حرکت و درمانده. چیزی تغییر نکرده است. یک بستار بی‌زمان. یک تکرار بی‌تفاوت. زبان باز نشده است. «شیهیدن» جهان‌اش را بی‌آنکه هیچ امکانی برای تولید تفاوت باقی بگذارد، می‌بندد.
تئاتریکال‌سازی ایده
«شیهیدن» به دقیق‌ترین معنای کلمه یک ایده-تئاتر است. ایده همچون پیشنهادی برای تفکر، همچون مسئله‌ای برای گره‌گشایی یا پیچ‌خوردگی بیشتر و باز هم بیشتر. هر ایده‌ای مخاطب‌اش را دعوت می‌کند که آن را ادامه دهد و تکمیل‌اش کند، بی‌آنکه اصلاً کامل‌شدنی در کار باشد. یک ایده‌-تئاتر یا یک ایده‌ی تئاتری تنها در خود تئاتر و به اتکای امکانات درونی آن است که می‌تواند بیان شود. اما تئاتر در اینجا صرفاً یک وسیله‌ یا ابزار بیان برای نمایش ایده‌ای که از قبل وجود داشته و برای خود چرخ می‌خورده نیست. تئاتر خودِ ایده را به میانجی تئاتریکالیته‌اش خلق می‌کند. به بیان دیگر، گشایش افق‌های ایده تماماً مدیون تئاتریکالیته‌ی تئاتر است و جز در مدیوم تئاتر نمی‌توانسته است خلق شود. آینده‌ی تئاتر در گرو خلق ایده‌های تئاتری است، ایده‌هایی که تنها تئاتر می‌تواند آنها را بیافریند و به نمایش بگذارد. به‌صحنه‌آوردن ایده، کار یک ایده‌-تئاتر همین است.
این یادداشت سید حسام سلامت -مثل بیشتر گفته/نوشته‌هایش- غوغاست. غوغا!
۰۷ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به نظر من اجرای قابل دفاعی بود، فضاسازی و در راستای همین فضاسازی بازی بازیگران یکدست بود، اجراییه که ارزش دیدن را حتی برای دو بار داره
سه گانه بداهه همزمان در سالن ایرانشهر
حرفی نذارم
اجرایی که ما امرئز دیدیم 65 دقیق بئد و سپاس چون کلافه شدم..
اما فهمیدم حذف پرسپکتیو هم عنصر مهمی است برای فهمیدن
بعد سالها با منتقد پرکار جناب خدایی عزیز با شیهیدن مواجه شدم
و انتظار کشیدم تا مواجهه مستقیم با منتقد و معرفش داشته باشم
با دوستان قدیمی شان با دوستی گرم بودم نیم ساعتی ایستاده..
5 دقیق راجع به تئاتر حرف زدند و راجع به چیزهای دیگر
در همان 5 دقیقه فهمیدم 30 درصد کارو فهمیدم...
عباس جمالی به جمع پیوست و همگی به جز خدایی سیگار روشن کردند
و من امدم و نمی دانم بعدش چه شد..
تئاتری برای خواص النا س بود
اول نقد بخوانید بعد ببینید..
جدا میگم..
می دانم ایراد بود یا به عمد جمالی خودش را از قید اصول اولیه بیانش راحت کرده بود
تا ... دیدن ادامه » سعی می کردیم با یک باکس کارش ارتباط برقرار کنیم موضوعی جدید می آمد
و شیهیدن و اشاره ای به شیهه اسب و رها یی
اگر بخواهم درونمایه بگویم تئاتری در مورد رهایی است.. و ارزش رها شدن..
ولی خلی چیز زیادی دستگیرم نشد.. شاید رهایی از فرمت های مسخره تدریس
فرمت های پز دادن یک اثر در گالری های خارجی و بی ارزش شمردنش
شاید رهایی از متعلقات.. جایی که بازیگری پایش را در کفش دیگری می کند و همان مسیر را می رود
و بر می گردد و همان می شود برای ذوستانش..
10 دقیقه آخرش بیشتر فهمیدم... جایی که همه به جایگاهشان بعد از مرگ شخصی
برمی گردند.. جایی که شاید خودشان خفه اش کردند و پای سفره ای مثل غذای
مجالس مرگ به خوردنش مشغول شدند و زباله هایشان را در کنار مرده خفه شده به سطل زباله انداختند..
....................
اگر کار برای جمالی حرفه ای نبود کاری تجربه گرا می نامیدمش...
اما نام کارگردانش، حرفهای محمد حسن خدایی ( منتقدی پر دانش و منصف)
معذوریت های فعلی
و از همه مهمتر بسیار بالاتر از دانش و تجربه است که من بخواهم در موردش حرف
بزنم.. می دانستم بر خلاف آشفتگی های معمول آمانور گونه اش که بیشتر شبیه
بداهه بود ، اما سروده بداهه.. بداهه ای برای آغاز رهایی و اتمام رهایی
و در کنار نمایش بداهه و اسلو که نمایشش در مقابل متن اصلی اش و حتی
فرمش بداهه است.،
و اکنون سالن ایرانشهر مفتخر است سه گانه بداهه همزمان را به نمایش در آورده است.


نیلوفر، NetHunter، فرشته، مینا، امیر حسین زاده و سمیرا ریماز این را خواندند
لیلا مظاهری این را دوست دارد
سه گانه بداهه جالبه اصطلاحه
۱۴ آبان
اسامی که انتخاب می کنم جناب حسین زاده
از خود متنم جذاب تر است..
پو خودم باهاش حال می کنم
همه ام این را می دانند..
۱۵ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بازیها خوب بود
مشخص بود برای کار تمرین داشتند و اجرای تمیزی رو ارائه دادند
در لفافه پر از اشاره هایی سیاسی و اجتماعی بود که درک و ربطش به هم رو برای من مشکل میکرد یا در انتقال آن ضعف بود
ولی در کل اجرایی نبود که من به شخصه دوستش داشته باشم
جز کار هایی هست که منتظر خواندن نقد دقیقش هستم
حس میکردم اکه این اجرا رو در سالن مولوی میدیدم به عنوان یک کار کارگاهی بهتر به نظرم میاومد تا ناظرزاده

میترای عزیزم به شخصه بسیار خوشحالم که شیهیدن همسو با محتواش داره در سالنی اجرا می ره که سانس بعد گروه دیگری با دوبرابر این قیمت ، بهای بلیتشون رو نرخ گذاری کردند
این سیاست درستی ست که نمایشی مثل شیهیدن تمام مرزهای متعارف تئاترهای وال استریتی رو مختل ... دیدن ادامه » می کنه ..
۰۳ آبان
میترای شریفی عزیز. قطعاً نظر شما بسیار برام جالب و محترمه. اما من هم با نیلوفر ثانی موافقم و به نظرم میاد این تقسیم‌بندی‌های مرسوم عاقبت ترسناکی خواهد داشت. گروهی از اجراها به دلیلِ برچسبی که فروشنده‌های بلیط به اون‌ها می‌زنند (مثلاً برچسب‌های همین ... دیدن ادامه » سایت‌ها)، محکوم به دیده‌نشدن خواهندشد و این خیلی دردناکه. اگر مرکز تئاتر مولوی، جایگاهِ دانشگاهی و منزّهِ خودش رو حفظ کرده بود و سایرِ سالن‌ها هم کم و بیش هویّت و شخصیتِ مستقلی برای خودشون قائل بودن، شاید من هم با شما موافق بودم... اما با این وضع... به نظر می‌رسه که اولویت پس گرفتنِ تئاتر باشه. به نظر میاد آقای سرمایه مدّت‌هاست تئاتر رو بلعیده. شاید بشه کاری کنیم که قِی کنه. شاید هنوز تئاتر رو کاملاً هضم نکرده باشه. شاید بشه توی سالن‌هایی که تماشاگرها رفت و آمد دارند هم تئاتر دید. نه لزوماً چیزهای دیگه‌ای که اسمش تئاتره. یا تئاتری که فرمش رو به سلبریتی‌هاش فروخته.
۰۷ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درباره اجرای «شیهیدن» به کارگردانی عباس جمالی
آن لَکه گوشه صحنه که همه چیز را بحرانی می‌کند

سید حسین رسولی
شماره ۴۴۹۲ - ۱۳۹۸ یکشنبه ۲۸ مهر
روزنامه اعتماد صفحه ۹

همان‌طور که بارها اشاره کردم تولید تئاترهایی که به «تاریخ اکنون» و «اکنونیت» می‌پردازند با گسست و انقطاع روبه‌رو شده است و اغلب اجراهای روی صحنه از ایجاد تفکر، شَک و اختلاف میان مخاطبان ناتوان هستند. این امر چند دلیل عمده چون اقتصاد تئاتر، محافظه‌کاری، عدم شناخت نسبت به فرم و ساختار، اداره سانسور و چه و چه دارد. این روزها نمایش «شیهیدن» به نویسندگی و کارگردانی عباس جمالی در ایرانشهر روی صحنه است که تلاش می‌کند تمام این مشکلات را نادیده بگیرد و در «چارچوب سیاست اجرایی» خود حرف‌هایی متفاوت بزند و تماشاگران را به تفکر وادار کند ولی یکی از مشکلات اساسی اجرای جمالی توجه بیش ... دیدن ادامه » از حد به مخاطب حرفه‌ای و همفکر است که باعث می‌شود تماشاگر عادی و غیرحرفه‌ای و حتی مخالف با پریشانی روبه‌رو شود و میزان نشانه‌ها هم آنچنان زیاد است که برای تحلیل و واکاوی آنها شاید سردرد بگیرید. با تمام این تفاسیر اجرای جمالی قابل احترام است و تلاش می‌کند در فرم و بدن بازیگران به شدت بحرانی عمل کند. اگر از نظر بینامتنیت به اجرا نگاه کنم ردپای غلامحسین ساعدی با نمایشنامه‌های دیکته و زاویه و همچنین عباس نعلبندیان نیز دیده می‌شود. البته اعتقاد دارم که ایده‌های ژیل دُلوز و جورجو آگامبن به وفور در شکل و شمایل اجرای جمالی دیده می‌شود. در پرسش از اینکه چگونه یک عادت می‌تواند ظرفیت و قدرت عمل یک موجود را افزایش یا کاهش دهد، دلوز توجه خود را معطوف به مسئله «اتونومی» می‌سازد. عناصر زندگی چون بدن‌ها، کالاها، پول، دارایی، مادیات، تفکرات، سیاست، زبان و... در اندیشه دُلوز مهم هستند و دقیقا این مفاهیم را در اجرای جمالی می‌بینیم. دُلوز اعتقاد دارد که موقعیت کنونی نیازمند آن است که مفاهیم جدید خلق شوند، اما بدون هیچ جای اشتباهی، زمانی که مفاهیم جدید به کار گرفته می‌شوند، شیوه‌های عمل و تجربیات کنونی را توضیح نمی‌دهند؛ در واقع، این خود مفاهیم هستند که نیازمند توضیح‌اند. دُلوز به نقل از میشل فوکو می‌نویسد: «قدرت، عملی بر روی عمل است، عملی بر روی اعمال موجود یا بر روی اعمالی که ممکن است در زمان حال یا آینده پیدا شوند». این «قدرت عمل بر روی عمل» به اعتقاد نگارنده، می‌تواند گشایشی مهم به اجرای جمالی باشد. معلمی در اجرا هست که از پرسپکتیو می‌گوید ولی این پرسپکتیو با حضور سطل آشغال و «فرودستان حاشیه‌ای» به هم می‌ریزد و دچار «لَک» می‌شود و حالا به قول اسلاوی ژیژک این «امر واقع» همان «لَک» است که باید از تصویر زیبای جهان سرمایه‌داری پاک و منزه شود. ترکیب کلاس درس، سطل آشغال و بدن‌هایی که کاراکتر نیستند و تنها به توده‌ای بحرانی تبدیل شده‌اند، در اجرا موج می‌زند. ایضا، می‌بینیم یکی از بدن‌ها تلاش می‌کند «بدن دیگری طردشده» را با آوازی سنتی درون سفره خفه کند و حالا تمام بدن‌ها دور سفره می‌نشینند و گوشت آن دیگری را به نیش می‌کشند اما یک نفر امتناع می‌کند. این «بدن مخالف» نیز توسط همان «دیگران مسلط» طرد و حذف می‌شود.

(نکته: اسم عنوان نمایش در روزنامه اعتماد با عنوان اشتباه درج شده است که معلوم نیست چرا چنین شده است ولی به بزرگی خودتان ببخشید.)

http://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/135172/%D8%A2%D9%86-%D9%84%D9%83%D9%87-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87-%D9%83%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87%E2%80%8C%DA%86%D9%8A%D8%B2-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%8A-%D9%85%D9%8A%E2%80%8C%D9%83%D9%86%D8%AF

سپاس جناب رسولی..
مثل همیشه دقیق
ولی ای کاش نشانه هایش را هم معرفی می کردید
هنوز گنگ هستیم..
۰۴ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"شیهه‌ای در متن آشفتگی"
(بخش اول)

نمایش "شیهیدن"_ مصدر ساختگی از فعل شیهه کشیدن_ کاری از عباس جمالی با گروهی جوان‌ست که در سالن استادناظرزاده کرمانی‌ در مجموع ایرانشهر درحال اجراست.
نمایش درباره‌ی دانشجویانی معترض‌، مبتنی بر حرکات بدن و دیالوگ‌هایی منقطع و مکرر، با دلالت‌های معنایی‌ست که می‌خواهد در ترکیبی از حرکات فیزیکال و کلام، مخاطب را به جهان خود وارد و نیروهای کنش‌مندی را در جریانِ اعتراضات، توقیف‌ها، و سانسورها فاش و متکثر کند.
جهانی از عصیان و سرکشی در قالب اتفاقاتِ روز و دغدغه‌مند جاری که بخش مهمی از بُعد اجتماعی و سیاسی انسان امروز با تداعیِ تکرارپذیری هر زمانه است ..
انسانی که در تلاطم ساختارشکنی و مرزهای مسلط، چنانکه دلوز اشاره می‌کند، به حیوان‌شدگی رو می‌آورد و حیوان‌شدن را برای انهدامِ موقعیت‌های تسلیم، و قلمروزدایی از نفوذ فرآیندی که قصد تزریق وضعیتی را دارد که از آنان بدن‌های مطیع و رام می‌سازد.
عصیانگری انسان یاغی در شمایل حیوان‎شدگی، بیرون‌ریزی طغیان و فاصله از وجه عقلانیتِ انسانی‌ست که در محفظه‌ی محافظه‌کاری و هراس از بی‌تعادلی، محبوس‌ست و می‌خواهد به رهاشدگی در مطالبه‌ی آنچه برحق می‌داند برسد. تقلا می‌کند، می‌افتد، می‌غلطد، بر می‌خیزد، رخوت و مسخ شدگی را می‌دَرد و به رویت‌پذیری تشنج عضلانی و ذهنی می‌رسد. تمامی بدن به شبکه‌ای درهم پیچیده تبدیل می‌شود. نه متمایل به توحش و وحشت بلکه متمایل به آزادی و رهایی و ژرفیتی در عصیان و دریدگی نظام‌های مسلطی که عنان انسانی را در سیطره‌ی خود می‌گیرد و آنها را تبدیل به الگوهایِ مورد تایید خود و بدن‌های رام می‌کند. بدن‌هایی که اهلیِ انقیادِ قدرتند و سرکوب‌ها از آنان اجسام مطیعی می‌سازد که شی‌ءشدگی را بیش از وجه انسانی خویش، بلد می‌شوند. انفعالی در جسم و بدن‌ها که عاطفه و شور را بی‎اثر کرده و ذهن را نیز که با بدن و تن در ارتباط مستقیمی‌ست و تفکیک ناپذیر، منفعل می‌کند.
کل اجرا در تلاش برای رهایی‌ست می‌خواهد به بیرون از خودش جاری شود شیهه می‌کشد، زوزه می‌کند، فریاد برمی‌آورد تا بتواند از استیصالی که نهادها و نظام آموزش، و سانسورها بر بدنه‌ی افرادش اعمال می‌کند، به دَر رود. این فریاد گمشده در سال‌های پیشین که از گلویی برنخاست و از حنجره‌ای ادا نشد، بیرون می‌ریزد و اعلام وجود می‌کند. نه تنها زبان و کلام بلکه تمام اندام‌ها دلالتگر برطغیانی‌ست که به انفجار می‌رسد. زخم‌هایی که در گذر زمان خونش دلمه شده، و حالا دگر بار، بر زمین می چکد.
"شیهیدن"، فیگور، ژست و طراحی حرکت و فرم نیست . بلکه تاثیر "حرکت" و "پویایی" بر بدن‌های بی‌حرکت و رخوت‌زده‌ای‌ست که اگرچه از خفقان و فقدان‌ها آماسیده‌اند، اما از کار نیفتاده‌اند. اجازه‌ی مونتاژهای قدرت را در سلسله مراتب استاد_شاگری، نمی‌دهد. جا خالی نمی‌کند. تحت تاثیرِ ژستِ فرهیختگیِ جبری استاد قرار نمی‌گیرد. تجربه می‌کند، می‌سازد، ویران می‌کند تا به آگاهی دست یابد. در میدان‌ها، در تجمعات، در عبور از ایستاییِ اِعمال شده با وجودِ عواقبِ ستاره‌دارشدن، اخراج، حذف و طرد، مقاومت می‌کند. برخلاف نسل محافظه‌کاری که در حاشیه‌ی سکوت و بی کنشی، پناه گرفته‌است.
"شیهیدن" در جای‌جای خود از اشاره به کنش‌هایی بهره می‌جوید که در ترکیب گروهی، مشارکت و آزادسازیِ نیروهایی را تجلی می‌دهد که در انسجام و وحدت‌گرایی، هرچند در اقلیت، به شرح نبرد می‌رسد. نبردی که نقد مشخصی به نهادهای سلسله مراتبی (و در اینجا دانشگاه)، به عنوان واحد نظارتی قدرت در کنترل بدن‌ها و ذهن‌ها، عمل می‌کند، توام با شیوه‌ای هنجارشکن و مقاومتی، دارد.

صندلی‌های ناقص طراحی کاربردی در جهت نقص و انحراف در مجموعه‌های آموزشی‌ست که قادر نیست تعادل و بالانس دانش‌جویان را حفظ کند و برای اینکه او بتواند دراین شرایط دوام بیاورد، ملزم به انطباق با همان نقص و ایراد و انحراف از محور است. واین دوگانگی در موقعیت‌های متعدد در اجرا نیز بازنمایی می‌شود. استادی با کفش‌های پاشنه‌دار زرد بعنوان نشانگانی از همسویی مزورانه، و همراهی ریاکارانه‌ی کادر آموزشی، و تخته‌سیاهی کج که انحرافی از حقیقتِ واقع و تسلط ایدئولوژی است.
اجرا شروعی طوفانی دارد، دیالوگ‌هایی به اشاراتی از بی‌شکلی، شکل از دست داده، منحرف شده، آغشته‌شده، با گلاویزی دو تن، که هرکدام نمادی از جریانی غالب و مغلوب‌ست و جمعیتی که در اطراف آنان به گریز و افت‌و خیز، و در نهایت تهی از هر نیرویی، از جریان می‌افتند. سطل بزرگ زباله‌ای در حاشیه‌ی صحنه، که مدام در بلعیدن و قی کردن زباله ها، دستخوش تغییرمعنا وکارکردست.

"دیدم ... دیدن ادامه » تن تورا بی شکل، بی شکلی ، شکل منحرف شده ، شکل از دست داده .."*
فرم درجهت محتوایی‌ که از طراحی‌ صحنه و دیالوگ‌های آغازین قابل ردیابی‌ست، شکل پذیر می‌شود و نشان می‌دهد که درپیِ تن‌آسایی و فرم کلیشه‌ایِ زیباشناسانه نیست. بلکه در صدد قالبی برایِ بیان وضعیتی‌ ناهنجار و اعتراضی‌ست. تاکید بر بی‌شکلی نیز می‌تواند اشاره‌ای به فرم خاصِ اجرایی نیز باشد که مملو از آشفتگی، بی نظمی و درهم‌ریختگی‌ست. کلمات کلیدی نمایش از همین آغاز کدگشایی می‌شوند.
"تو آنروز در میدان بودی؟"*
حضور در میدان به معنای کنش‌ست به معنای رد بی تفاوتی از تضیع حقوقی‌ست که مشارکت جمعی را طلبیده اما آن را به اعتبار نمی‎گیرد میدان جایگاهی بعنوان عرصه‌ی حضور کنش‌های اجتماعی بارها به میان می‌آید. میدان نه از لحاظ موقعیتِ مکانی، که اشاره‌ای به مفهوم و "وضعیتی" از حضورِ اجتماعی در هر برهه‌ای‌ست که نیازمند به اعلام نظر و مطالبه‌گری‌ست. همان وضعیتی که اغلب، تهی از نیروهای انقلابی‌ست.
در بخش‌های مختلف ، آنچه در صحنه جان می‌گیرد و به حرکت در می‌آید، وجوهی از مناسبات قابل نقدی‌ست که می‌خواهد بر خلاف روال و ساختار مسلط رایج، عنان بردارد و سرکشی کند. و آنرا که همواره مورد حذف و سانسور بوده، با بکارگیری نشانه هایی از قطع کلام و اعلام نقطه، گسیختگی معنایی را بازتولید کند.
بازی بازیگران، مسلط و با وجود ریتم بالای اجرا در حرکات و فعالیت فیزیکال بالا و پرحجم، هماهنگ‌ست، که از تمرین‌های خوب و کافی گروه حکایت می‌کند. طراحی صحنه و نور و موسیقی به شیوه‌ای موثر کاربردی‌ست و در تکمیل فرآیند اجرا، جا افتاده و همسوست. تمام صحنه و طراحی میزانس‌ها، درخشان‌ست . خروج از صحنه توسط بازیگران به جایگاه تماشاگران، درجهت شکست قراردادهایی‌ست که در کلیت معنایی اجرا بارها یادآوری می‌شود.
"شیهیدن" در اجرا با وجود محتوایی که انتخاب کرده‌است، نوعی طاعون‌زدگی را نیز منتقل می‌کند. طاعونی آرتویی که می‌خواهد پوسته‌ی تن آسایی رخوت‌انگیز را نه تنها از صحنه‌ی بازیگری و درام‌های کم تحرکِ ایستا، بلکه از صحنه‌ی اجتماعی کنار بزند. و به حساسیتی برساند که فروپاشی مقدمه‌ای بر اقدامی تاثیرگذارباشد.
"شیهیدن" با وجود تمام امتیازاتِ درخور و متمایز خود، به نظر می‌رسد از جایی به بعد به دلیل تراکمِ معنایی ونشانه‌های مفهومی دچار پرگویی می‌شود که با وجود غلبه‌ی فرم ، برای مخاطب، منجر به خستگی و قطع روند ارتباط گیری‌اش با جریان صحنه می‌شود و بعد از آن بیش از آنکه مداقه‌گرانه ردیابی و پیگیری کند، تنها ناظر و تماشاکننده، است. به نظر می‌رسد با کوتاه‌تر شدن زمان اجرا از 85 دقیقه، بازده بیشتری برای مخاطب ایجاد شود. و اتصال مطمئن‌تر و بی انقطاع‌تری را ایجاد کند.

عباس جمالی، جسارتِ خلق آثاری را دارد که در ترکیب متوازنی از فرم و محتوا، تلنگر اندیشه‌ورزانه‌ای در مدیوم تئاترست و همواره نشان داده از دغدغه‌مندی و آگاهمندی ویژه‌ای برخوردارست که موجب بازتابِ خودآگاهیِ عمیقِ او در اجراهایش می‌شود. خودآگاهی‌ای که وضعیتِ زمانه‌ی خود را نیز در بر می‌گیرد. همان "آگاهیِ دوران" که هایدگر از آن سخن می‌گفت و هنرمند بیدار و برخوردار از وجود و وجدان انسان را واجدِ آن می دانست.
"شیهیدن" اجرایی در سبک خاصی‌ست که هرچند بدلیلِ حرکات فیزیکال و فرم پر تحرکش، تماشاگر عام را نیز جلب کند، اما بی شک، جریانی‌ست جاری و هشدار دهنده که مخاطب جدی و خاص تئاتر را هدف گرفته‌است. و این خود بستری برای اندیشیدن را مهیا می‌کند.
"یخ زدیم و آب نشدیم با هیچ تابستانی
یخ زدیم و دانه دانه همه چیز یخ زد یخبندان شد و هیچ آفتابی گرممان نکرد."*

نیلوفرثانی
*: بخش هایی از دیالوگ نمایش
من کار رو پسندیدم ولی به نظرم کار قابل توصیه ای برای مخاطب عام نیست
یه مشکل اساسی که با کار داشتم بیان بازیگر ها بود و نمی دونم نوع بیان شون به درخواست کارگردان به این شکل بود و یا واقعا بیان شون بد بود طوری که من که ردیف ۴ بودم نیمی از دیالوگ ها رو درست ... دیدن ادامه » متوجه نمی شدم

در مورد طراحی صحنه کاملا موافقم در عین سادگی ، کاربردی بود

کلیت اجرا و قصه مشخصه ولی خیلی دلم می خواد جزییات رو بفهمم
اجرایی که من دیدم ۷۰ دقیقه بود و ریتم خوبی داشت
۲۶ مهر
درود جناب موسوی کیانی عزیز چندروز پیش مطلبم آماده شد متاسفانه در سفربودم تاخیر افتاد
امشب منتشرشد
ممنونم که توجه و محبت دارید
۱۷ آبان
سپاسگزارم خانم ثانی..
۱۸ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
واقعا زبانم قاصر هست از اینکه افتضاح بودن یک نمایش رو بیان کنم...
سالن ناظرزاده رو چه شده؟؟!!!
یه زمانی انقد ناظرزاده استاندارد بالایی داشت که گاها بدون اینکه بدونم چی در حال اجراست میرفتم و هیچوقت زیر متوسط نبود کارها
۲۵ مهر
ئه! چه بد. میخواستم ببینمش
۲۵ مهر
گویا کار خوبی است..
منتقدین که تحسینش می کنند
در قد و قواره من نبود..
۰۴ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
از کارهای حرکتی و هماهنگی و تسلط بازیگران بسیار لذت بردم اما به گمانم این هجم از ایهام و استعاره از سادگی و‌روانی کار فرو می کاست و جذابیت را بشدت کاهش میداد. ضمنا وقتی که ژانر کار ذکر نمیشود و چند سطری هم نوشته نمیشود و متن نمایشنامه نیز در دست نیست باید با حدس و‌گمان به تماشا نشست و در اواسط کار زمان برایت به کندی بگذرد. برای سالن پر مخاطبی چون ناظرزاده ، نیم خالی بودن خود پیام مهمی است.
برای مخاطب عام و تماشاچی حرفه ای نبود
مثلا تز ارشد نمایش..
۰۴ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
روز اول اجرا رو دیدم، نمایشی خوب و اجراهای عالی.
بیان واقعیت های جامعه با سبکی بسیار متفاوت و جذاب.
جای تشکر و قدردانی داره از همه عزیزان در این کار.
سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
ساعت چهار، میدان، اعتراضات، سطل آشغالها، علامت ضربدر پشت لباسها...
اینها برداشت من از نمایشه که مربوط به اعتراضات چند سال پیشه. شاید برداشت من صحیح نباشه. دوست دارم که دوستان این گنگی رو برای من روشن کنند. اوایل نمایش برای من گنگ بود ولی به مرور کمی بهتر شد.البته خیلی سوالات در ذهنم مونده. اینکه چرا اسب؟ چرا شیهیدن؟
بازیها با اینکه شب اول اجرا بود مسلط بود و معلومه که تمرین به اندازه بوده.
ایده ی صندلیهای ناراحت و کج و معوج جالب بود: معذب بودن دائمی دانشجویان و جوانان معترض!
وقتی تک تک میخواستن صحبت کنند شمشیر سانسور با “نقطه نقطه” گفتن مانع میشد ولی وقتی با هم شروع کردند به گفتن، تونستن حرفشون رو بزنن.
عرض تشکر و خسته نباشید از کلیه ی عوامل این نمایش
صندلی ها نماد سر در دانشگاه تهران بود
۲۱ مهر
خوب شد گفتید آقای کیانی. نقد خانم ثانی رو خوندم و خیلی استفاده کردم.
۰۴ آبان
خانم مظاهری
بله ایشان خوب نوشتند و البته اقای رسولی
به نظرم آن را بخوانید و کاز آقای خدایی
مصاحبه ها را هم بخوانید و یکبار دیگر
رروید ببینیید..
۰۴ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بی صبرانه منتظر دیدن این کار هستم
میترا این را خواند
نیلوفر ثانی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید