بخشی از شعرِ آخرِ شاهنامه، اخوان ثالث
...
هان، کجاست؟
پایتخت این کجآیین قرن دیوانه.
با شبانِ روشنش چون روز،
روزهای تنگ و تارش، چون شب اندر قعر افسانه.
با قلاع سهمگین سخت و ستوارش،
با لئیمانه تبسم کردن دروازههایش، سرد و بیگانه.
...
هان، کجاست؟
پایتخت این بیآزرم و
... دیدن ادامه ››
بیآیین قرن.
کاندران بیگونهای مهلت
هر شکوفهی تازهرو بازیچهی بادست.
همچنانکه حرمت پیرانِ میوهی خویش بخشیده
عرصهی انکار و وهن و غدر و بیداد است.
...
آه، دیگر ما
فاتحان گوژپشت و پیر را مانیم.
بر به کشتیهای موج بادبان از کف،
دل به یاد برّههای فرّهی در دشت ایّام تهی ، بسته،
تیغهامان زنگخورد و کهنه و خسته،
کوسهامان جاودان خاموش،
تیرهامان بال بشکسته.
ما
فاتحان شهرهای رفته بربادیم.
با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون آید از سینه،
راویان قصههای رفته از یادیم.
کس به چیزی، یا پشیزی، برنگیرد سکههامان را.
گویی از شاهیست بیگانه.
یا ز میری دودمانش منقرض گشته.
گاهگه بیدار میخواهیم شد زین خواب جادویی،
همچو خواب همگنان غار،
چشم میمالیم و میگوییم: آنک، طرفهقصرِ زرنگارِ صبحِ شیرینکار.
لیک بیمرگست دقیانوس.
وای، وای، افسوس.