تیوال شعر و ادبیات
S3 : 12:36:08
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
من او را دیده بودم
نگاهی مهربان داشت
غمی در دیدگانش موج می زد
که از بخت پریشانش نشان داشت
نمی دانم چرا هر صبح ، هر صبح
که چشمانم به بیرون خیره می شد
میان مردمش می دیدم و باز
غمی تاریک بر من چیره می شد
شبی در کوچه ایی دور
از آن شبها که نور آبی ماه
زمین و آسمان را رنگ می کرد
از آن مهتاب شب های بهاری
که عطر گل فضا را تنگ می کرد
در آنجا ، در خم آن کوچه دور
نگاهم با نگاهش آشنا شد
به ... دیدن ادامه » یک دم آنچه در دل بود گفتیم
سپس چشمان ما از هم جدا شد
از آن شب ، دیگرش هرگز ندیدم
تو پنداری که خوابی دلنشین بود
به من گفتند او رفت
نپرسیدم چرا رفت
ولی در آن شب بدرود دیدم
که چشمانش هنوز اندوهگین بود


از : نادرنادر پور شعر انگور
محمدرضا مدیری و جهان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زنی چراغ به دست از سپیده دم آمد
زنی که موی بلندش در آستان طلوع
غبار روشنی سرخ شامگاهان داشت
بر آستانه نشست
ز پشت مردمکش
آفتاب را دیدم
که از درخت فراتر رفت
به روی گونه گلرنگ صبح پنجه کشید
نگاه روشن زن
خراش پنجه خورشید را نشانم داد
عبور عقربه ای ، ساعت طلایی را
آسمان ، به دو قسمت کرد
زن از مدار زر اندود نیمروز گذشت
به شامگاه رسید
ز پشت مردمکش آفتاب را
دیدم
که ... دیدن ادامه » از درخت فرود آمد
به روی گونه بیرنگ خاک پنجه کشید
نگاه خیره زن
خراش پنجه خورشید را نشانم داد
زمان ، زمان عزیمت بود
زنی چراغ به دست از حصار شب می رفت
مرا ، اشاره کنان ، از قفای خود می برد
زنی که موی بلندش در آستان غروب
شکوه روشنی سرخ
صبحگاهان داشت
زنی که آینه در نگاه ، پنهان داشت



از : نادر نادر پور
دل می رود ز دستم
صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان
خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم
ای باد شرطه برخیز
باشد که باز بینیم
دیدار آشنا را

حافظ
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی
مرا دریاب ای خورشید در چشم تو زندانی
خوش آن روز که بینم باغ خشک آرزویم را
به جادوی بهار خنده هایت می شکوفانی
بهار از رشک گلهای شکرخند تو خواهد مرد
که تنها بر لب نوش تو می زیبد گل افشانی
شراب چشمهای تو مرا خواهد گرفت از من
اگر پیمانه ایی از آن به چشمانم بنوشانی
یقین دارم که در وصف شکرخندت فروماند
سخن ها بر لب سعدی قلمها بر کف مانی
نظر بازی نزیبد از تو با هرکس که می بینی
امید من چرا قدر نگاهت را نمی دانی


از : استاد حسین منزوی
محمدرضا، آذرمهر، جهان، باهآر و بامداد این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به چشمهای نجیبش که آفتاب صداقت
و دستهای سپیدش
که بازتاب رفاقت
و نرمخند لبانش نگاه میکردم
و گاهگاه تمام صورت او را
صعود دود ز سیگار من کدر می کرد
و من به آفتاب پس ابر خیره می گشتم
و فکر میکردم
در آن دقیقه که با من
نه تاب گفتن و نه طاقت نگفتن بود
سیاه گیسوی من مهربانتر از خورشید
از این سکوت من آزرده گشت و هیچ نگفت
و نرمخنده نشکفته بر لبش پژمرد
و روی گونه گلگونش را
غبار سرد کدورت در آن زمان آزرد
توان ... دیدن ادامه » گفتن از من رمیده بود این بار
در آخرین دیدار
تمام تاب و توانم رهیده بود از تن
اگر چه سخن از تو می گریزم
را چه بارها که به طعنه شنیده بود از من
توان گفتن از من رمیده بود این بار چرا
که این جداییم از او نبود از خود بود
و سرنوشت من آنگونه ای که میشد بود
سخن تمام
مرا دستهای نامرئی به پیش می راندند
سخن تمام
مرا کوه و جنگل و صحرا به خویش می خواندند


از : حمید مصدق
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زیباترین روز
هنوز فرا نرسیده است

شعری از ناظم حکمت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اتاقی که در رویای من است
یک میز دارد
دو صندلی
و دیگر هیچ
بهرام عبادی و آذرمهر این را پاسخ داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ناگهان آینه حیران شد گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد گمان کردم تویی
رد پایی تازه از پشت صنوبرها گذشت
چشم آهوها هراسان شد گمان کردم تویی
ای نسیم بی قرار روزهای عاشقی
هر کجا زلفی پریشان شد گمان کردم تویی


از : فاضل نظری
ایمان نامیا و سعید رستمی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پریدنِ کبوتر
شبیه مشکل من است
و نام ها که اولویتی ندارند
اینک جنسیت
ذهن غیرمنتظره ای ست
و خمیدگی شاخه ای در اولویت است
..
بهرام روحانی
از کتاب "لکنت هیولا"
نشر ایجاز-تهران
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کسی نگریست
و قسمت مست کشف
دامن ما را هم گرفت
دامن زندگی آن کارگر بیچاره را هم گرفت
که بارها
هر بار
از یاد تو و
آسمانخراشهای شهر
می اُفتاد
..
بهرام روحانی
از کتاب "پرواز بوفالوها"
نشر تنفس-پاریس
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هنوز آفتاب قد چشمان تو پایین نیافتاده
رادیو را روشن میکنم
و برای هزارمین بار میشنوم
که هواشناسی مثل هر روز
جهت باد را
از روی موهای تو تشخیص میدهد
..
بهرام روحانی
از کتاب "جعبه ی سیاه"
نشر تنفس-پاریس
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کاش میشد که روزی، دلم را مثل بذری بکارم
که فردا
بارور گردد و نسل عشاق
از محیط زمین برنیفتد.

دکتر شفیعی کدکنی
عباس الهی این را خواند
جهان این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شنا می‌کنم
از این سو به آن سو
زیرآبی می‌روم
تا آن‌جا که نفس دارم
انگشتانم را به کف استخر می‌کشم
ناگهان
یادت
چون کوسه‌ای به سمتم بازمی‌گردد.


سارا محمدی اردهالی
عباس الهی این را خواند
ایمان نامیا این را دوست دارد
دراین صحرا آبی نیست
عشق نابی نیست
کوسه هااسیرساحلند
ازحال ماغافلند
دست هایمان بسته غرقیم
همگی اسیر قبریم


........
۱۱ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شعر «شفیعی کدکنی» به مناسبت نود سالگی «هوشنگ ابتهاج»

پرتو شعلۀ عصیان زمانی سایه
هرچه خوانند تو را برتر از آنی سایه
نیست امروز کسی عارف و زندیق بهم
تو درین ره همه‌جا ورد زبانی سایه
نوجوان بودی و شعرت همه آفاق گرفت
در نود سالگی‌ات نیز همانی سایه
چشم بد دور ازین شعبده در کار هنر
آفتابی تو که در سایه نهانی سایه
از طلسمات غزل آنچه گشودند تو را
رهرو واقف این گنج روانی سایه
از دَد و دیو چه بیمت که بدین خاتم شعر
راستی را که سلیمان زمانی سایه
هر که یک لحظه تو را دید همه عمر خوش است
کیمیای ... دیدن ادامه » دل هر پیر و جوانی سایه
کبریایی که به سلطانیِ فقر است تو را
فارغ از کوکبۀ کون و مکانی سایه
دورم از مجلسِ یاران که ندیمند تو را
همّتم لیک نه دور است و تو دانی سایه
خواست خوشنام پیامی پیِ بزم یاران
گم شدم دل که در آن سوی گمانی سایه
نیّت خیر مگردان و بیا جانب ما
که وطن را به سحر مژده رسانی سایه
لحظه‌ای نیست که غافل شود از یاد تو دل
ای خوشا من که توام جان جهانی سایه

محمدرضا شفیعی کدکنی
بوده است یار بی من اگر دوش با رقیب
یا من به قتل می رسم امروز یا رقیب
شکر خدا که مرد به ناکامی و ندید
مرگ مرا که می طلبد از خدا رقیب
با یار شرح درد جدایی چسان دهم
چون یک نفس نمی شود ازوی جدا رقیب
در عاشقی هزار غم و درد هست و نیست
دردی از این بتر که بود یار با رقیب
با هاتف آنچه کرده که او داند و خدا
بیند جزای جمله به روز جزا رقیب


از : هاتف اصفهانی
سارا ایرانی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کره زمین آن قدر بزرگ هست که حتی در میان قلب کثیف تمدن هم می توان مزرعه ای زیبا با چمنزارهایی سرسبز و گاه نهرهایی زیباتر که در آنها ماهی واقعی به جای قوطی های کنسرو ماهی شناور است یافت.
ژرفنا - جورج اورول
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

گردآوری بهترین اشعاری که خوانده ام/بخش اول/ باباطاهر1











1

ببندم ... دیدن ادامه » شال و میپوشم قدک را

بنازم گردش چرخ و فلک را

بگردم آب دریاها سراسر

بشویم هر دو دست بی نمک را

2

دلی دیرم خریدار محبت

کز او گرم است بازار محبت

لباسی دوختم بر قامت دل

زپود محنت و تار محبت

3

محبت آتشی در جانم افروخت

که تا دامان محشر بایدم سوخت

عجب پیراهنی بهرم بریدی

که خیاط اجل میبایدش دوخت

4

اگر دل دلبر و دلبر کدام است

وگر دلبر دل و دلرا چه نام است

دل و دلبر بهم آمیته وینم

ندونم دل که و دلبر کدام است

5

شب تاریک و سنگستان و مو مست

قدح از دست مو افتاد و نشکست

نگهدارنده‌اش نیکو نگهداشت

وگرنه صد قدح نفتاده بشکست

6

ته دوری از برم دل در برم نیست

هوای دیگری اندر سرم نیست

بجان دلبرم کز هر دو عالم

تمنای دگر جز دلبرم نیست

7

بهار آیو به صحرا و در و دشت

جوانی هم بهاری بود و بگذشت

سر قبر جوانان لاله رویه

دمی که گلرخان آیند به گلگشت

8

سیاهی دو چشمانت مرا کشت

درازی دو زلفانت مرا کشت

به قتلم حاجت تیر و کمان نیست

خم ابرو و مژگانت مرا کشت

9

عزیزا کاسهٔ چشمم سرایت

میان هردو چشمم جای پایت

از آن ترسم که غافل پا نهی تو

نشیند خار مژگانم بپایت

10

اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ

اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ

اگر ملک سلیمانت ببخشند

در آخر خاک راهی عاقبت هیچ

11

زدست دیده و دل هر دو فریاد

که هر چه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

12

دو چشمم درد چشمانت بچیناد

مبو روجی که چشمم ته مبیناد

شنیدم رفتی و یاری گرفتی

اگر گوشم شنید چشمم مبیناد

13

دلم بی وصل ته شادی مبیناد

زدرد و محنت آزادی مبیناد

خراب آباد دل بی مقدم تو

الهی هرگز آبادی مبیناد

14

یکی درد و یکی درمان پسندد

یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران

پسندم آنچه را جانان پسندد

15

دل عاشق به پیغامی بسازد

خمار آلوده با جامی بسازد

مرا کیفیت چشم تو کافیست

ریاضت کش ببادامی بسازد

16

هر آنکس عاشق است از جان نترسد

یقین از بند و از زندان نترسد

دل عاشق بود گرگ گرسنه

که گرگ از هی هی چوپان نترسد



17

مرا نه سر نه سامان آفریدند

پریشانم پریشان آفریدند

پریشان خاطران رفتند در خاک

مرا از خاک ایشان آفریدند

18

سه درد آمو بجانم هر سه یکبار

غریبی و اسیری و غم یار

غریبی و اسیری چاره دیره

غم یار و غم یار و غم یار

19

اگر شیری اگر میری اگر مور

گذر باید کنی آخر لب گور

دلا رحمی بجان خویشتن کن

که مورانت نهند خوان و کنند سور

20

اگر شیری اگر ببری اگر کور

سرانجامت بود جا در ته گور

تنت در خاک باشد سفره گستر

بگردش موش و مار و عقرب و مور

21

دلا اصلا نترسی از ره دور

دلا اصلا نترسی از ته گور

دلا اصلا نمیترسی که روزی

شوی بنگاه مار و لانهٔ مور

22

خداوندا بفریاد دلم رس

تو یار بیکسان مو مانده بیکس

همه گویند طاهر کس نداره

خدا یار مو چه حاجت کس

23

گلی که خود بدادم پیچ و تابش

باشک دیدگانم دادم آبش

درین گلشن خدایا کی روا بی

گل از مو دیگری گیرد گلابش

24

به قبرستان گذر کردم کم وبیش

بدیدم قبر دولتمند و درویش

نه درویش بیکفن در خاک رفته

نه دولتمند برده یک کفن بیش

25

وای آن روجی که در قبرم نهند تنگ

ببالینم نهند خشت و گل و سنگ

نه پای آنکه بگریزم ز ماران

نه دست آنکه با موران کنم جنگ

26

خدایا داد از این دل داد از این دل

نگشتم یک زمان من شاد از این دل

چو فردا داد خواهان داد خواهند

بر آرم من دو صد فریاد از این دل



27

دلا غافل ز سبحانی چه حاصل

مطیع نفس و شیطانی چه حاصل

بود قدر تو افزون از ملایک

تو قدر خود نمیدانی چه حاصل



29

مو که چون اشتران قانع به خارم

جهازم چوب و خرواری ببارم

بدین مزد قلیل و رنج بسیار

هنوز از روی مالک شرمسارم

30

زهجرانت هزار اندیشه دیرم

همیشه زهر غم در شیشه دیرم

ز نا سازی بخت و گردش چرخ

فغان و آه و زاری پیشه دیرم



31

شبی نالم شبی شبگیر نالم

ز جور یار و چرخ پیر نالم

گهی همچون پلنگ تیر خورده

گهی چون شیر در زنجیر نالم

32

دلا از دست تنهایی بجانم

ز آه و نالهٔ خود در فغانم

شبان تار از درد جدایی

کند فریاد مغز استخوانم

33

قلم بتراشم از هر استخوانم

مرکب گیرم از خون رگانم

بگیرم کاغذی از پردهٔ دل

نویسم بهر یار مهربانم

34

مو آن دلدادهٔ بی خانمانم

مو آن محنت نصیب سخت جانم

مو آن سرگشته خارم در بیابان

که چون بادی وزد هر سو دوانم

35

دلم دور است و احوالش ندونم

کسی خواهد که پیغامش رسونم

خداوندا ز مرگم مهلتی ده

که دیداری بدیدارش رسونم

36

شبی خواهم که پیغمبر ببینم

دمی با ساقی کوثر نشینم

بگیرم در بغل قبر رضا را

در آن گلشن گل شادی بچینم

37

به صحرا بنگرم صحرا ته وینم

به دریا بنگرم دریا ته وینم

بهر جا بنگرم کوه و در و دشت

نشان روی زیبای ته وینم

38

الهی دشمنت را خسته وینم

به سینه اش خنجری تا دسته وینم

سر شو آیم احوالش بپرسم

39

سحر آیم مزارش بسته وینم

3نمیدانم که سرگردان چرایم

گهی نالان گهی گریان چرایم

همه دردی بدوران یافت درمان

ندانم مو که بیدرمان چرایم

40

یا تا دست ازین عالم بداریم

بیا تا پای دل از گل برآریم

بیا تا بردباری پیشه سازیم

بیا تا تخم نیکوئی بکاریم.





انتخالب و گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)

سه شنبه 18دی1397

تیلا بختیاری این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر اندک . . .

اندک . . .

دوستم نداشته باشی

من نیز تو را

از دل می‌برم

اندک . . .

اندک . . .

اگر یکباره فراموشم کنی

در ... دیدن ادامه » پی من نگرد

زیرا

پیش از تو فراموشت کرده ام

....
پابلو نرودا
قاصدک، جهان و ایمان نامیا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چه شبیخون قشنگی زده آغاز نگاهت
باز هم صید خودش کرده مرا باز نگاهت
چشمهایت به من افتاد و مرا باز صدا زد
میکشد پای مرا سوی تو آواز نگاهت
چشم زیبای تو را دیدم و این معجزه کافی ست
من که ایمان به تو آوردم و اعجاز نگاهت
دوستت دارم و دانی که گرفتار تو هستم
می کشد این دل بیمار مرا ناز نگاهت
گوی جادوی چشم تو چنان شیفته ام کرد
آمدم تا که بگویی به من آن راز نگاهت
تو که زیبایی آمیزش موسیقی و شعری
به ! چه آهنگ قشنگی ست در آن ساز نگاهت


از : استاد یاور همدانی
کلمه "وطن" یک روز از بین می‌رود.
آن‌وقت مردم به پشت سرشان، به ما نگاه می‌کنند که خودمان را توی مرزها حبس کرده بودیم و سرِ چندتا خط روی نقشه همدیگر را می‌کشتیم!
بعد می‌گویند
این‌ها عجب احمق‌هایی بودند!

جنگ آخر الزمان
ماریو بارگاس یوسا
در خیلی از کشورها با پخش سرود ملی در مدارس و .. مخالفت کردن از جمله استرالیا .
چراکه خانواده ها معتقد بودن نباید بچه هامونو با ذهنیتِ خشونت طلبی و دشمن پروری و ... بار بیارید .
ملی گرایی و وطن پرستی و ... رو عامل نژاد پرستی و دلیلِ جنگها و ظلمها و تبعیضها ... دیدن ادامه » میدونن و البته مخالف اصل حقوق بشر که انسان آزاد است هر کجا که میخواهد خانه ای برای خود داشته باشد .
۲۲ دی
محمد ونائی عزیز

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی ... دیدن ادامه » که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
و قلب
برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف، زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی که هر حرف ترانه ایست
تا کمترین سرود بوسه باشد
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...
و من آنروز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم
احمد شاملو
۲۳ دی
و من آن روز را انتظار می کشم..

ممنون سارای عزیز بابت مطلب و شعر زیبایی که گذاشتی.
۲۳ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید