تیوال شعر و ادبیات
S3 : 14:46:24
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
درین سرای بی کسی، کسی به در نمی‌زند

به دشتِ پُرملال ما پرنده پَر نمی‌زند


یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی‌کُند

کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی‌زند


نشسته‌ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی‌زند


گذرگهی ... دیدن ادامه » است پُر ستم که اندر او به غیر غم

یک صلای آشنا به رهگذر نمی‌زند


دل خراب من دگر خراب‌تر نمی‌شود

که خنجر غمت از این خراب‌تر نمی‌زند


چه چشم پاسخ است از این دریچه‌های بسته‌ات؟

برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی‌زند


نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست

اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی‌زند

*ابتهاج
جسارتا "یکی" صلای آشنا ... اشتباه تایپی شده
۳ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

دیگر
هیچ تختی مارا باهم نمی بیند
وهیچ صبحی با بوسه آغاز نمی شود


تو
با خورشید زندگی می کنی
من با ماه
در ما فقط یک خاطره زنده خواهد ماند
پنجره ای روبه غروب
قائد حسینی

شروین دهقان شرق و جهان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نوروز خجسته و پیروز .. هنگام خوش .. زایش لبخندتان مستدام... شاد باشید..

اندر دل من مها دل افروز تویی
یاران همه هستند ولی شمع دل افروز تویی
شادند جهانیان به نوروز و به عید
عید من و نوروز من امروز تویی..

نوروز منو فصل بهارم یار ست
بیتابم و بیقراری من یارست
دیوانه مرا خوانده هر آنکس که شنید
سرسبزی نو بهار من هم یارست....
۰۴ فروردین
پاینده باشی..بسیار زیبا...
۰۹ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شکوه این گل افشانی چه زیباست
به دشت گل ، غزل خوانی چه زیباست
ز روی لاله روشن می شود دل
به بزم دل چراغانی چه زیباست
نوای عشق می بارد ز صحرا
ترنم های عرفانی چه زیباست
و بغض آسمان پهنه دل
در این صحرای بارانی چه زیباست
بهاران با نگاهی تازه آمد
نگاه چشم ایرانی چه زیباست

امیر هوشنگ صدری و وِی_دا این را خواندند
جهان و آذرمهر این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از هرچه می رود سخن دوست خوش تر است
پیغام آشنا ، نفس روح پرور است
هرگز وجود حاضر و غایب شنیده ای؟
من در میان جمع و دلم جای دیگر است
شاهد که در میان نبود ، شمع گو بمیر
چون هست اگر چراغ نباشد منور است
ابنای روزگار به صحرا روند و باغ
صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است
جان می روم که در قدم اندازمش ز شوق
در مانده ام هنوز که برگی مقرر است
کاش آن به خشم رفته ی ما آشتی کنان
بازآمدی که دیده مشتاق بر در است
جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی
وین دم که میزنم به غمت ، دود مجمر است
شب های بی توام ، شب گور ست در خیال
ور ... دیدن ادامه » بی تو بامداد کنم روز محشر است
گیسوت عنبر سینه ی گردن تمام بود
معشوق خوب روی چه محتاج زیور است
سعدی خیال بیهوده بستی امید وصل
هجرت بکشت و وصل هنوزت مصور است
عمو فرهاد قصه ها این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این یک نظریه‌ی علمیِ جدید است که همین چند روز پیش ثابت شده است: می‌گوید مجموع وزن بدن مردم دنیا همیشه عدد ثابتی است، منتهی نسبتش بین چاق و لاغرها نوسان می‌کند... آن‌وقت هرچه بر گوشت و وزن بدن عده‌ای افزوده شود، به همان اندازه از وزن و گوشت عده‌ای دیگر کاسته می‌شود.

بهرام صادقی
ملکوت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سفر می کنم تا به جایی که نیست
به دنیای بی انتهایی که نیست
شب و روز ، دنبال خوشبختی ام
و می جویم آن را ز جایی که نیست
زمبن و زمان جایگاه من است
نفس می کشم در هوایی که نیست
نگاهم غریبانه ره می برد
پی رد یک آشنایی که نیست
کسی گم شد انگار در کوچه ها
در این جاده جز رد پایی که نیست
سرور سرود رهایی چه شد؟
در این جا به جز غم صدایی که نیست
دلم در قفس خلوتی تازه یافت
رها می شود در فضایی که نیست
در این کوره راهی که افتاده ام
به ... دیدن ادامه » جز دل مرا رهنمایی که نیست
غرل می سرایم برای زمان
و تقدیم بر لحظه هایی که نیست
کسی باز در باور من نشست
خدایی که هست و خدایی که نیست
من از عشیره ی عشقم ، همین مرا کافیست
که خاک بوسی این سرزمین ، مرا کافیست



از : ناشناس
۹۷/۱۲/۱۹
جهان این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نه
هرگز شب را باور نکرده ام
چرا که در فراسوهای دهلیزش
به امید دریچه ای
دل بسته بودم...


#شاملوی جااااانان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در گذشت پر شتاب لحظه های سرد
چشمهای وحشی تو در سکوت خویش
گرد من دیوار می سازد

می گریزم ازتو در بیراهه های راه
تا ببینم دشتها را در غبار ماه
تا بشویم تن به آب چشمه های نور
در مه رنگین صبح گرم تابستان
پر کنم دامان ز سوسن های صحرایی
بشنوم بانگ خروسان را ز بام کلبه دهقان

می گریزم از تو تا در دامن صحرا
سخت بفشارم به روی سبزه ها پا را
یا بنوشم شبنم سرد علفها را

می ... دیدن ادامه » گریزم از تو تا در ساحلی متروک
از فراز صخره های گمشده در ابر تاریکی
بنگرم رقص دوار انگیز طوفانهای دریا را

در غروبی دور
چون کبوترهای وحشی زیر پر گیرم
دشتها را ، کوهها را ، آسمانها را
بشنوم از لابلای بوته های خشک
نغمه های شادی مرغان صحرا را

می گریزم از تو تا دور از تو بگشایم
راه شهر آرزو ها را
و درون شهر ...
قفل سنگین طلایی قصر رویا را

لیک چشمان تو با فریاد خاموشش
راهها را در نگاهم تار می سازد
همچنان در ظلمت رازش
گرد من دیوار می سازد

عاقبت یکروز ...
می گریزم از فسون دیده تردبد
می تراوم همچو عطری از گل رنگین رویاها
می خزم در موج گیسوی نسیم شب
میروم تا ساحل خورشید
در جهانی خفته در آرامشی جاوید

نرم می لغزم درون بستر ابری طلایی رنگ
پنجه های نور می ریزد بروی آسمان شاد
طرح بس آهنگ

من از آنجا سر خوش و آزاد
دیده می دوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو
راههایش را به چشمم تار می سازد
دیده می دوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو
همچنان در ظلمت رازش
گرد آن دیوار می سازد


آقای سوبژه (محمد لهاک) این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش

در آن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم به چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش

در ٌآن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم

فرو ... دیدن ادامه » خواندم به گوشش قصه عشق
تو را می خواهم ای جانانه من
تو را می خواهم ای آغوش جانبخش
تو را ، ای عاشق دیوانه من

هوس در دیدگانش شعله افکند
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
به روی سینه اش مستانه لرزید

گنه کردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود


از : فروغ فرخزاد

پیرزاد و آذرمهر این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ای آشنای من
برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد
تا پر کنیم جام تهی از شراب را
و ز خوشه های روشن انگور های سبز
در خم بیفشریم می آفتاب را
برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد
تا چون شکوفه های پرافشان سیب ها
گلبرگ لب به بوسه ی خورشید وا کنیم
وانگه چو باد صبح
در عطر پونه های بهاری شنا کنیم
برخیز و بازگرد
با عطر صبحگاهی نارنج های سرخ
از دور از دهانه ی دهلیز تک ها
چون باد خوش ، غبار برانگیز و باز گرد
یک صبح خنده رو
وقتی ... دیدن ادامه » که با بهار گل افشان فرارسی
در باز کن ، به کلبه خاموش من بیا
بگذار تا نسیم که در جستجوی تست
از هر که در ره است ، بپرسد نشانه هات
آنگاه ، با هزار هوس با هزار ناز
بر چین دو زلف خویش
آغاز رقص کن
بگذار تا بخنده فرود اید آفتاب
بر صبح شانه هایت
ای آشنای من
برخیز و با بهار سفر کرده باز گرد
تا چون به شوق دیدن من بال و پر زنند
بر شاخه های لبان تو ، مرغان بوسه ها
لب بر لبم نهی
تا با نشاط خویش مرا آشنا کنی
تا با امید خویش مرا آشتی دهی


از : نادر نادر پور
آذرمهر این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
خود بتازیم به هر درد که از دوست رسد
بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم
جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم
شکوه از غیر خطا هست ، خطایی نکنیم
یاور خویش بدانیم خدا یاران را
جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
گر که دلتنگ از این فصل غریبانه شدیم
تا بهاران نرسیده ست هوایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر زدنش ساز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر ... دیدن ادامه » شکستیم به غفلت ، من و مایی نکنیم
و به هنگام نیایش سر سجاده عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
مهربانی صفت بارز عشاق خداست
یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم



از : سرکار خانم نوابی عزیز

آذرمهر این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو در چشم من همچو موجی
خروشنده و سرکش و نا شکیبا
که هر لحظه ات می کشاند به سویی
نسیم هزار آرزوی فریبا

تو موجی
تو موجی و دریای حسرت مکانت
پریشان رنگین افقهای فردا
نگاه مه آلوده دیدگانت

تو دائم به خود در ستیزی
تو هرگز نداری سکونی
تو دائم ز خود می گریزی
تو آن ابر آشفته نیلگونی

چه ... دیدن ادامه » می شد خدایا ...
چه می شد اگر ساحلی دور بودم
شبی با دو بازوی بگشوده خود
تو را می ربودم ... تو را می ربودم



از : فروغ فرخزاد
مرتضی کلانی و قاصدک این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

برایم کارت پُستالی از نپال بفرست



برای من که از بالی کنده شدم در باد
برای من آوازی بخوان
بادبادکِ بی بند !
آسمانِ مرا پس نمی دهند

ما این جائیم که ترس هامان را بتکانیم
دوربین مان را برداریم وُ در همین صحنه بکاریم
عاشقانه بازی کن !


فردا ... دیدن ادامه » حق داری خواب بمانی
حق داری راه ات را خط بزنی در ترن
یا جا بمانی از ایستگاهِ من !
بلیتِ یک نفره !
تختِ یک نفره !
در شعری که می شود همیشه عاشق ماند
فردا در کاغذ های بی سرنشین
نه بوسه ای مانده ست
نه حتا زنی که در گوشه های لباسش می گریست
ما این جائیم که ترس هامان را در آغوشِ هم بتکانیم
باران مثل صدای قاشق ها و النگوهای کهنه از یاد می رود
برایم کارت پستالی از "نپال“ بفرست


#پگاه_احمدی ( متولد ِ ۱۳۵۳ )

پ.ن : از کتاب های شعر ِ پگاه ِ احمدی می توان از " روی ِ سُل ِ پایانی " ، " کادِنس " و " این روزهایم گلوست " نام بُرد .
پگاه ِ احمدی یک کار تحقیقی هم به نام ِ : " شعر ِ زن از آغاز تا امروز " دارد ، که از سوی ِ نشر ِ چشمه منتشر شده .او چند سال قبل به دعوت ِ انجمن ِ قلم ِ آلمان ، به آن کشور سفر کرد ، و اکنون ساکن ِ همان جاست . به تازگی مجموعه شعر ِ جدید ِ او به نام ِ " شدت " ، از سوی ِ نشر ِ ناکجا _ناشر الکترونیک ِ کتاب های فارسی در کشور ِ فرانسه _ منتشر شده .
نیلوفر ثانی، مختار بایزیدی و بامداد این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ای تماشاگه خلوتگه راز
راز دار دل پر سوز وگداز
محرمی تا شنود راز تو کیست
چه کنی پیش کسان رازت را
با تو ای اختر خورشید امید
نیست بیمی ز نشیب و ز فراز
دست پیش آر و کمر بند به عشق
که ز عشق است امید اعجاز
کلک تقدیر ندانست کسی
تا چه انجام رقم زد ز آغاز
غیر تو نیست مرا هم قدمی
محرمی در حرم راز و نیاز
شوخ شکر لب شیرین کارم
دلبر انگیز به شور از شهناز
دم غنیمت همه دم دان ، از آنک
عمر ... دیدن ادامه » کوتاه و امید است دراز


از : اهورا

محمدرضا مدیری این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر به روی دفتر خویش
تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگهایم
آه... گویی ز دخمه دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
بر لبم شعله های بوسه تو
می ... دیدن ادامه » شکوفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله راز
ناشناسی درون سینه من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوییا بوی عود می آید
آه... باور نمیکنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دوچشم شور افکن
سوی من گرم و دلنشین باشد
بی گمان زان جهان رویایی
زهره بر من فکنده دیده عشق
می نویسم به روی دفتر خویش
(جاودان باشی ای سپیده عشق)


از : فروغ فرخزاد
آذرمهر و رها باصفا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو آن پرنده رنگین آسمان بودی
که از دیار غریب آمدی به لانه من
چو موج باد که در پرده حریر افتد
طنین بال تو پیچید در ترانه من
پرت ز نور گریزان صبح ، گلگون بود
تنت حرارت خورشید و بوی باران داشت
نسیم بال تو عطر گل ارمغانم کرد
که ره چو باد به گنجینه بهاران داشت
چو از تو مژده ی دیدار آفتاب شنید
دلم تپید و به خود وعده رهایی داد
چراغی از پس نیزار آسمان تابید
که آشیان مرا رنگ روشنایی داد ...


از : نادر نادر پور
آذرمهر، محمدرضا مدیری و رها باصفا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آیینه

لب هایش آشیانه ی آتش بود
با شعله های بوسه و دندان
رقصی درون جامه ، نهان داشت
چشمی بسوی آینه ، خندان
هر ناز او ، نیاز نمایش بود
صبح از شکاف پیرهنش می تافت
شب ، غرق در سجود و ستایش بود
او ، زیر لب ، از آینه می پرسید
ایا من آن کسم که تو می خواهی ؟
آیینه ، آشیانه ی آتش بود


شام بازپسین نادر نادر پور
می به جام و جام می در دست بادا
جمله مشتاقان عالم ، مست بادا
یار من تردست عشق است ار به عالم
دل اسیر حقه ی تردست بادا
ماهی حیرانم اندر آب عالم
صید جان را موی دلبر شست بادا
رفعت آرد بر دل و جان ، شهد ساقی
هر که جز آن را بنوشد پست بادا
مانع آمد در ره عشقم ، هواها
زین موانع جان ما را جست بادا
نیست شد اندر جهان ، اوهام باطل
عشق یار اندر دل و جان ، هست بادا
کوچه گرد عشق شد الیار عاشق
نی به رویش کوچه ای ، بن بست بادا


از ... دیدن ادامه » : الیار
من او را دیده بودم
نگاهی مهربان داشت
غمی در دیدگانش موج می زد
که از بخت پریشانش نشان داشت
نمی دانم چرا هر صبح ، هر صبح
که چشمانم به بیرون خیره می شد
میان مردمش می دیدم و باز
غمی تاریک بر من چیره می شد
شبی در کوچه ایی دور
از آن شبها که نور آبی ماه
زمین و آسمان را رنگ می کرد
از آن مهتاب شب های بهاری
که عطر گل فضا را تنگ می کرد
در آنجا ، در خم آن کوچه دور
نگاهم با نگاهش آشنا شد
به ... دیدن ادامه » یک دم آنچه در دل بود گفتیم
سپس چشمان ما از هم جدا شد
از آن شب ، دیگرش هرگز ندیدم
تو پنداری که خوابی دلنشین بود
به من گفتند او رفت
نپرسیدم چرا رفت
ولی در آن شب بدرود دیدم
که چشمانش هنوز اندوهگین بود


از : نادرنادر پور شعر انگور