یادداشت بهاءالدین مرشدی درباره نمایش شب بخیر، و روز...
روزنامه ایران - 8 دی 1400
بهاءالدین مرشدی
داستان نویس
آنطور که از پوستر نمایش بر میآید قرار است به تماشای نمایشی بنشینم که برگرفته از رمان «آئورا» نوشته کارلوس فوئنتس است. اسم نمایش هم «شب بهخیر و روز» نوشته و کارگردانی بابک حجری است که در سالن هیلاج به صحنه رفته است.
قدیمترها یعنی خیلی قدیم رمان را خواندهام و هرچه فکر میکنم یادم نمیآید در این رمان چه خبر بوده و بعد هرچه به خودم فشار میآورم یادم نمیآید و فقط میدانم یک عشق آتشین توی رمان هست که همان هم از ذهنم خارج شده است. همین است که انگار دارم یک کار را بدون سابقه دانستن از سرنوشت میبینم.
... دیدن ادامه ››
صحنه، درهای متعددی است که قرار گذاشتهاند شکستهای روایتی و تو در تویی داستان را به نمایش بگذارند. درها باز و بسته میشوند و آدمهای نمایش از آن خارج میشوند و داخل میشوند و گاهی فقط همینطور باز میشوند و بسته. این است که هی فکر میکنم کدام بازیگر قرار است از کدام در بیرون بیاید و چه اتفاقی را میخواهد رقم بزند. این خودش تعلیق ایجاد میکند. چیزهای دیگری هم در صحنه هست که این تعلیق را ایجاد میکند. مثل یک آدم که هی میآید و میرود و حرف نمیزند و میمانی قرار است چه سرنوشتی داشته باشد یا آن شخصیتی که روی صندلی راحتی نشسته و عروسک درست میکند و در پی این است تا دستخطهای ژنرال را ترجمه کند و در این میان، عشق و دیوانگی و ترسی است که در این اثر جریان دارد.
از همه اینها اگر عبور کنم میخواهم به کارگردانی کار گیر بدهم و بگویم حجری در این نمایش قابهای مینیمالی را نشان داده و انگار ترسیده خودش را از این مینیمال خارج کند و دست و بال خودش را بسته است. اما همین دست و بال بسته باعث شده اجرایی تر و تمیز ببینید که در طراحی خوب پیش میرود. همه چیز درست در نقطه خودش حرکت میکند و بازیگرها هم کنترلشده بازیای که باید را به نمایش میگذارند. این است که بازی بازیگران هم یکدست شده و کمتر پیش میآید که نامتناسب با یکدیگر باشند. حالا گو اینکه یک جاهایی نامتناسب بودن به چشم میآید اما تعلیق ماجرا چنان هست که آدم چشمش را ببندد و فکر کند حالا کدام عشق یا کدام دیوانه از فضا یا کدام دیوانه از عشق از کدام در داخل میشود و کدام مجنون شده محکوم به زندانی شدن در خانه است.
داستان آئورا کار خودش را میکند. یعنی آقای فوئنتس خوب پیش میرود، نویسنده این نمایش هم با آئورایی که خلق کرده میخواهد همان داستان را پیش ببرد اما اینجا تبدیل متن داستان به نمایش اما و اگرهایی ایجاد میکند. در صحنه همیشه دست و بال آدم بستهتر است تا وقتی که یک داستان نوشته میشود. این است که کارگردان یا دراماتورژ باید حواسش باشد چطور آدمهای کاغذی را تبدیل به آدمهای واقعی کند. من فکر میکنم حجری در این نمایش ما را از دنیای آدمهای کاغذی وارد دنیای آدمهای واقعی میکند و داستان خودش را ایجاد میکند و به ما میگوید دیوانگی و جنون چطور شکلی دارد و چطور میشود یک ادبیات امریکای لاتینی با آنهمه پیچش و تو در تویی تبدیل به یک صحنه واقعی تو در تو شود.