شیوا ارسطویی نویسنده، شاعر و مترجم ایرانی بود که واژهها در دستانش چون شیشههای رنگی یک پنجرهی کهن، از غروبهای خاموش و زخمهای ناپیدای زنان و سرزمینش سخن میگفتند. او از آندسته خالقانی بود که واژه را تنها برای نوشتن نمیخواست؛ او با واژهها میزیست، میجنگید و زندگی میبخشید.
ریشهها و راه
در تهران پرتپش و پرخاطره متولد شد. نوجوانیاش را در مسیر دانش گذراند: ابتدا در رشتهی بهداشت، سپس با تغییر مسیر، فوقلیسانس مترجمی زبان انگلیسی را از دانشگاه آزاد اسلامی دریافت کرد. اما آنچه زندگیاش را معنا بخشید، نه مدرک بلکه هنر بود. داستاننویسی را نزد رضا براهنی آموخت و خود، سالها آموزگار نوشتن شد؛ در دانشگاه هنر تهران، دانشگاه فارابی و سپس در کارگاه داستاننویسی (وانکا) که پناهگاه عاشقان
... دیدن ادامه ››
قلم بود.
خروش در سکوت
شیوا ارسطویی از امضاکنندگان بیانیهی تاریخی ۱۳۴ نویسنده بود؛ طنین اعتراضش علیه سانسور، در کنار صدای جمعی از اهل قلم، در حافظهی فرهنگی ایران ماندگار شد. اما خروش او تنها به صفحهی کاغذ محدود نبود. در دوران جنگ ایران و عراق، امدادگر شد؛ چهره به چهره با مرگ، دست در دست درد. این تجربهی بیواسطه از رنج، روح آثارش را شکل داد.
نوشتههایی با طعم اشک و شجاعت
قلم شیوا ارسطویی زخمی بود و بیپروا. در (آفتاب مهتاب) از زندگی زنان گفت؛ در (آمده بودم با دخترم چای بخورم) از پیچوخم رابطههای خانوادگی. (بیبی شهرزاد) راوی تاریخ پدرسالاری بود، و (خوف) بازتاب سکوت سرکوب. (نینا) به دوران جنگ دههی ۶۰ بازگشت و دردهای آن نسل را بازتاب داد. و (ولی دیوانهوار)، فریادی شاعرانه بود در میان رنج، پختگی و امید.
افتخارات، در سایهی فروتنی
در میان تحسینها، جایزهی هوشنگ گلشیری در سال ۱۳۸۲ برای مجموعهی داستانی (آفتاب مهتاب) فقط یکی از آنها بود. اما او همواره از هیاهو دوری میکرد. بزرگترین افتخار او، تأثیری بود که بر ذهن و دل نسل نویسندگان و خوانندگان معاصر نهاد.
پایان، اما نه خاموشی
در ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۴، دفتر زندگی شیوا ارسطویی بسته شد؛ در سکوتی آکنده از اندوه. دلیل رفتنش روشن نشد، اما رد گامهایش در کوچهپسکوچههای ادبیات ایران برای همیشه باقیست. او رفت، اما واژههایش ماندهاند؛ همانگونه که بوی چای مانده بر لب فنجانی که مادری، دخترش را به آن دعوت کرده بود.
نمونه شعر:
چه درهایی باید میبست و
بازشان کرده بود
و چه درها باید باز میکرد و
بسته بودشان.
یک لنگه مثلِ سلام
دو لنگه مثلِ سفر
درِ بلندِ باران که آرام میخواند
و درِ کوتاهِ ناودان که بلند.
چه درها که کتیبهاش به نامِ او
و در بود و درگاه خالی
بازش کرده بودند
برده بودند.
نیاموخت
که عشق دریست
در اضطرابِ باز بستن
و هرگز نیاموخت
که آینه هم دریست
که باید از آستانهاش گذشت.
چهل درِ خواب و
یک درِ بیدار
با جاجیمی پلاسیده
مضطرب
بهجای پرده
با نقشِ باغی باغچهای
که بود
باید میبود.