همینک تیم پشتیبانی تیوال از طریق چت آنلاین و ایمیل در خدمت شماست و موقتا پاسخگویی تلفنی متوقف شده‌است. اطلاعات بیشتر
تیوال شعر و ادبیات
S2 : 14:56:48
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال

 

و آرام نشسته بود
همراه با زندگی،همه واهمه ها
خستگی،چین و چروک روی دیوار
داستان شب را در ذهنش مرور می کرد.
در چهره اش همیشه لبخند موج می زند
لبخندهایی که قصّه تنهایی آدمها را
سرایش می کند و می نویسد.
گاهی مداد و کاغذی بیرون
و تصویری از چهره شعرهایش
که آرام بخش واژه ها شده اند ترسیم می کند
خسته نمی شود از به خاطر سپردن
از آنچه که در ذهن اش می روید
از منظره های عکاسی کرده
تا دوراهی های تلخ سرنوشت،
راه هایی که جایی آدمی
از ... دیدن ادامه » پیمودن شان خسته می شود
و ترجیح به زندگی را کنار می گذارد
تا از زیبایی هاش لذت ببرد
اما می نویسد و با دقت تماشا می کند روزگار را
پای رفاقت تا آخر می ایستد
قرار است زمان رقص برگ ها عاشق شود
زیرا قصه‌ها ناتمام نمی ‌مانند
انقدر تکرار می‌ شوند
که یک ‌جایی در ذهن آدمها تمام شوند
شاید یک وقت دیگر
شاید یک جای دیگر.

#مجتبی
نیلوفر و حسین کوهی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی غم انگیزه...
هوا انقدر قشنگ باشه...
آسمون به این قشنگی باشه...
نم بارون زده باشه‌..
بعد نتونی بری بیرون تو خیابون رو سنگفرش خیابون قدم بزنی....نتونی بری بدوی... نتونی بری تو محله های قدیمی مثل هر سال تو تعطیلات نوروز از خونه های قدیمی و در هاشون عکس بگیری ....
با دوستات بشینی تو ماشین آهنگ های مورد علاقه ت خاصه الان تو این حال و هوا «فرامرز اصلانی» رو گوش بدی و باهاش بخونی و بری به کشف محله های مختلف و کوچه های قشنگ و دنبال کوچه هایی بگردی که اسماشون عجیب خوب و خوشایند ه...


اصلا چقدر دلم برای «تهران» تنگ شده... ترافیک ش... چراغ قرمز ش... دیوونگی آدما... دلم واقعا تنگ شده به آدما اصلا دست بزنم...!!
دوست داشتن
که هیچ وقت تمام نمی شود
فقط از سالی به سال دیگر
منتقل می شود.
مثال دانش ‌آموزی که مشق اش را
در دفتری تازه پاک نویس می کند
صدا،عطر،نامه ‌ها،
شماره تلفن و صندوق پستی
جا به جا می شود و می چسبد
به کمد و دیوار در سال جدید.
شاید در این روز و روزگار
دوست داشتن و انتظار
میان مردمان همیشه طلبکار
کمی عجیب،نوعی دوام آوردن باشد
اما روح،رها
قصه ... دیدن ادامه » های کتاب بغض،کوتاه
هر برگی که ورق بخورد
همه چیز جز عشق
کهنه و منسوخ شود.
حالتان به بهترین حالها دگرگون باد....با بهترین آرزوها....نوروزتان پیروز... .
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

مرثیه ای برای یک فرهنگ

به یزدان اگر ما خرد داشتیم ************** کجا این سرانجام بد داشتیم


پیش تر از هرچیز میخوام بگم که خیلی متاسف م اگر که نوشته م کمی تند و صریح ه....هرچندکه واقعیت ناخوشایند و البته آزاردهنده ست.

این بیت که به اشتباه به فردوسی نسبت داده شده و در اصل از مثنوی«مهر میهن» شاعر «مصطفی سرخوش»هست ....رو خیلی بهش ایمان/ اعتقاد/باور دارم و با تمام و تک تک سلول های بدنم فهم ش میکنم... عمیقا باور دارم و باهاش زندگی میکنم...که البته فراتر از یک بیت شعر ه.. و درواقع یک ایدیئولوژی ه...و روزی نیست این بیت رو با خودم مرور نکنم حداقل روزی ۲ تا ۳ بار... بنا بر اتفاق های نابخردانه ای که اطرافم اتفاق میفته و شاهد هستم...و البته بسیار هم همین شعر رو خطاب به شخص خودم میخونم....خرد جمعی و خرد فردی.

وقتی عکس ها و فیلم های مربوط به دو روز آخر سال۹۸ رو میدیدم واقعا شگفت زده شدم از اینهمه بی تفاوتی و بی توجهی و البته بلاهت.... گذشته از اینکه امسال چهارشنبه سوری رو بعضی از دوستان با شکوه برگزار کردند و تلفات هم داشتیم و مصدومیت های شدید هم(که واقعا حیرت داره)...اینکه تو بعضی مناطق تهران و شهرستان های دیگه مردم کاملا بی تفاوت و بی قید نسبت به تمام هشدار ها ( که از قضا متوجه سلامت و فرهنگ و اقتصاد و اجتماع شخص خودشون هست) دارند با فراغ بال خرید میکنند و ازدحام جمعیت واقعا به قدری هست که چه عابر پیاده تو پیاده رو به واسطه ی حضور پر شور دست فروش ها و فروشنده ها و البته حضور پر شورتر مردم و خریدار ها(واقعا مکمل هم هستیم )و چه خودروها تو خیابون براشون ممکن نیست که مسیر رو باز کنند و با وجود ترافیک انسانی و ماشینی باید به سختی مسیر رو برای عبور پیدا کنند...براستی که اینهمه هجوم سفیهانه برای خرید تو این شرایط، جواب دندان شکنی ست به زحمات تمام کادر پزشکی ک به هزار زبان(علمی/ عامیانه/ تمنایی/ ملتمسانه/ هشداری/ آینده نگرانه و...) گفتند و میگن؛ لطفا کمی آروم بگیرید...تو خونه بشینید... و صبور باشید..واقعا بهتر از این نمیشد واکنشی نشون داد مبنی بر اینکه ما متوجه هستم و شرایط رو درک میکنیم.
والبته مسافرت هایی که قسم خوردیم انجام بدیم به هر قیمتی...به هر تلاشی... و به هر توجیهی...بی اینکه ذره ای عاقلانه و منطقی بخوایم قضیه رو تو ذهنمون مرور کنیم و ببنیم واقعا معنی سفر تو این شرایط چی میتونه باشه؟!
کمی فکر کنیم...
امروز چندتا عکس دیدم ازهمین عزیزان پزشکی که از فرط خستگی تو موقعیت های ناخوب برای کمی استراحت فقط پلکهاشون رو روی هم گذاشتند ... و آوار خستگی رو میشد با کم ترین توجه از وجود و ظاهرشون دید...خستگی... استیصال.. وحشت... و شاید واژه های دیگه ای که بازد خلق کرد تا بشه شرح حال داد و حق مطلب رو ادا کرد...... ویک عکسی که خیلی متاثرم کرد عکسی بود از یکی از همین عزیزان(نه لزوما ایرانی) که روی برگه کاغذی که دستش گرفته بود و روش نوشته بود« ما برای شما اینجاییم(سر کار) شما هم به خاطر ما خونه بمونید...» واقعا انتظار زیادی نیست... اصلا انتظار نیست...وظیفه است... یعنی در واقع امر بدیهی ه... نکته جالب اینه که این قضیه به نفع تک تک خودمون ه... و در ابتدا یه امر کاملا شخصی ه...و بعد یه امر اجتماعی...

... دیدن ادامه »
میگن ما شبیه ایتالیایی ها هستیم زیاد... تو خیلی چیز ها......ولی باور کنید حداقل تو این مورد نیستم ...چه به لحاظ سیستماتیک و وظایف و خردورزی مسئولین در راس و چه به لحاظ وظایف شهروندی و خرد فردی....کاش مسئولین به جای مالیات های مسخره و عوارض های جدید و نوالظهور و صدتاچیزهای دیگه که هر روزه ما رو به واسطه ی اونها شگفت زده میکنند و به ما تحمیل میکنند این بار برای خروج های غیر ضروری و مسافرت ها تو این برهه ی زمانی این جریمه ها رو میذاشتند مثل ایتالیا ...تا شاید کمی شبیه اونا بشیم.. ما مردمی هستیم که نه خودمون به فکر خودمون هستیم و نه مسئولین مون... و فقط استاد بلامنازع داد سخن دادن در هر مورد تخصصی و غیر تخصصی هستیم و البته بسیار نظریه پرداز های قابل....(با خودم هم هستم)
باور کنید حتی بازگشت به همون چرخه بیمار اقتصاد, فرهنگ, مسائل اجتماعی و تحصیلی و همه چیز به این مربوط ه که خودخواهی و بی خردی رو کنار بذاریم و این تعطیلات رو تو خونه با خودمون و موبایل هامون و فیلم و کتاب و موسیقی و هرچه که دوست داریم خوش بگذرونیم....
باید قبول کنیم بعضی حماقت ها شخصی ه ... یعنی فقط به خود آدم اسیب میزنه و هر کس نسبت به خودش مسئول ه و اصراری هم نیست که انجام ش ندیم...هرکس دوست داره انجام بده.... ولی بعضی حماقت ها فقط متوجه ی شخص خود فرد تنها نیست و عواقبش بخش وسیعی از جامعه رو درگیر میکنه و منجر به فاجعه میشه... این نه تنها حماقت ه بلکه خودخواهی هم هست.

راستش این حجم از بی خردی رو نتونستم تاب بیارم و خشم م رو کنترل کنم و چون تنها شبکه ی اجتماعی که درش عضو هستم همین تیوال هست تصمیم گرفتم خیلی خودخواهانه خشم درونی م رو اینحا تخلیه کنم.... ببخشید خودخواهی م رو....


درضمن واقعا نمیدونستم برای این موضوع باید چه دسته بندی رو انتخاب کنم...



بهار مبارک

خیلی خوشحاام که مینویسید

مرسی از توصیح تون..
میتونم بپرسم شما میدونید از کی هست‌!
من نسخه ی حمیدیان و کزازی که با توضیحات هست رو دارم... به گمانم تو اون نسخه دیدم...

اکر اشتباه گفتم که خیلی هم ازتون ممنونم تصحیح کردید...
من مجدد نشخه های ... دیدن ادامه » موجودم رو نکاه میکنم والبته می پرسم.
۰۱ فروردین
علی آقا، بابت پیشنهاد کتاب ،،، خیلی خیلی ازتون ممنونم...و حتما کتاب رو میگیرم و میخونم...واقعا ممنون..و در مورد پرداخت هزینه ی کتاب، از معدود مواردی که اعتقاد دارم پول م رو خوب جایی خرج کردم پشیمونی ندارم همین مورد کتاب هست...با طیب خاطر خرید میکنم....
در مورد پاک کردن کامنت هاتون هم تصمیم نهایتا با خودتون هست....

در مورد اینکه گاهی هم به اشتباه بیتی یا کلامی به دیگری نسبت داده میشه که خوب البته اتفاق خوبی هم نیست با شما هم نظر هستم ولی باز هم حداقل در مورد ابیاتی که ذکر کردید چیزی که با اندیشه ی فردوسی منافات داشته باشه نمیبینم (یعنی در واقع ضدیت)....جدای از اینکه توالی ابیات به درستی درنظر گرفته نشده...و اینکه صورت اصلی و درست بیت تغییر کرده....

در هر صورت برای من که خیلی خیلی خوشایند بود این تذکر از طرف شما..... و از شما و این اشتباه بسیار آموختم....

خیلی جالب بود...تو این کم تر از دو روز بابت جست و جو و چند و چون این قضیه چند نفر دیگه از دوستانم هم وارد این قضیه شدند و تونستیم چیزهای جدید هم کشف کنیم.
واقعا ممنون علی آقا.

۰۲ فروردین
زحمت خوندن از خوشایند ترین زحمت هاست برای من....خاصه در مورد ادبیات....
علی آقا، هرچند تو کلیت با شما موافقم... اما خوب با بعضی از گفته ها تون نه، موافق نیستم....

در هر صورت مصاحبت خوبی بود ... و باز هم ممنون.
۰۳ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

تو بهارِ همه‌ی فصل‌های من بودی
تو بهارِ همه‌ی دفترچه‌هایی که
چیزی دَرِشان ننوشتم.
بگذار پاسخ دهم
همچنان که دوستانه می‌گِریَم.
هرچه بلور است به فصل پیش بسپاریم.
بگذار تا با رنگهای تنت
دوست بدارمت:
عریان شو زیر آبشار‌های خورشید
حتا انگشترت را
در صدای آنها پرتاب کن
که می‌خاهند به ما
چیزی را جز این که هست
بِباورانند.
تو ... دیدن ادامه » را با رنگ گلهای بِه
با رنگهای بلوط
تو را دوست خاهم داشت.
بنفش تند از آنِ زنبق‌هاست.

#بیژن_الهی
#جوانی‌ها


#بهار_مبارک همراهان و دوستان ارجمند، آرزوی سلامتی و پیروزی برای همه‌ی شما هم‌دردان و هم پیالگان

https://t.me/artplAs
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر زمان به عقب برگردد
از هشت‌سالگی
به کلاس زبان فرانسه می‌روم
اجازه نمی‌دهم رنگ کفش‌هایم را
بزرگترها انتخاب کنند
پفک و چیپس نمی‌خورم.
در اردوهای مدرسه بیشتر می‌خندم
زنگ ورزش را جدی می‌گیرم
بی‌خیال مدیر و ناظم
شیطنت بسیار می‌کنم،
بیشتر پیاده‌روی و یوگا تمرین می‌کنم
از حافظ و سعدی و مولانا
بیشتر می‌خوانم
فروغ و شاملو رو از بر می کنم،
گران و مرغوب اما اندک خرید می‌کنم
از ... دیدن ادامه » کافه رفتن کم و می‌گذارم
روی دفعات مراجعه به شهر کتاب
سینمای کلاسیک جهان را دنبال می‌کنم
حساب پس‌انداز باز می‌کنم
به جای بحث با مردم
به آنها لبخند میزنم
و مهم نیست حق با چه کسی باشد
دوباره عاشق می شوم
دوباره عاشق می شوم
دوباره عاشق می شوم.
به بهههه..
۲۸ اسفند ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پیشنهادی بهتون میدم که نتونید رد کنید.../ تو این روزهایی که بیشتر خونه هستیم.../
Belle Epoque
Atonement
Birds of Passage
Boogie Nights
Suite Francaise
The Legend of 1900
The Unknown Woman
The Best of Youth
Death and the Maiden
تو این لیست ۳ تاش رو دیدم
atonement
the unknown woman
the legend of 1900
که به نظرم the legend بهتر از دوتای دیگه بود‌.
البته که بقیه رو هم احتمالا ببینم.
۲۶ اسفند ۱۳۹۸
راستش منم best offer رو زیاد نپسندیدم.... یعنی زیاد برام کشش نداشت... درگیری داستانی ش ازقضا کم نبود ولی به نظرم کشش درونی زیاد نداشت ...حداقل برای من.
۲۷ اسفند ۱۳۹۸
دقیقا.. حال این درگیری که شما میگید فکر کنم بیشتر به این خاطر که این مرد کودکی ، جوانی، عاشقی و حتی بزرگ سالی نکرده بود و فقط پیر شده بود..ولی اون کشش درونی بیشتر به خاطر این بود که تهی از داشتن راستین عشقی بود ..حتی زرنگ بازی های او هم بزرگ ترین نشانه از ... دیدن ادامه » آسیب پذیری اش بود.. اون قسمت از فیلم معلوم بود که روحش هم مانند دستانش در غلاف در دست کش های چرمی اش مانده....
۲۹ اسفند ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"تکنیک اسطوره
حکومت توتالیتر را با قدرتی که بر زندگی افراد دارد مشخص می‌کنند. بدین معنی که قدرت‌طلبی حکومت و مداخله‌ی آن در امور خصوصی افراد حد و حصری نمی‌شناسد. با تصویب قانون اختیارات تام مصوب 24 مارس 1933 اختیار قانون‌گذاری از قوه‌ی مقننه به شخص رهبر(= هیتلر) انتقال یافت و اعلام شد که او مرجع و حَکَم نهایی در حکومت آلمان است. نه پارلمان منحل شد و نه قانون اساسی به حال تعلیق درآمد بلکه این دو دیگر عواملی مؤثر در حکومت نبودند.
رهبر، دولت بود. دولت دیگر مشروعیت خود را از این‌که دولتی مبتنی بر قانون است به دست نمی‌آورد، بلکه در واقعیت، قانون آن چیزی بود که در خدمت اراده‌ی رهبر قرار داشت، رهبری که فوق قانون بود.
چنین دولت توتالیتری دیگر مشروعیت خودرا از قانون کسب نمی‌کرد بلکه مشروعیت‌اش را از اسطوره دریافت ‌می‌داشت.
بر جوامع ابتداییِ اسطوره‌ای ... دیدن ادامه » قانون حکومت نمی‌کند بلکه رسوم، تابوها و اعتقادات قبیله‌ای و ایمان به‌حکمت و دانایی کسانی که قدرت غیبت‌گویی دارند حاکم است."
نقش اسطوره و تکنولوژی در ظهور توتالیتاریسم از دیدگاه ارنست کاسیرر (شرحی بر اسطوره‌ی دولت ارنست کاسیرر)
جان مایکل کرویز / ترجمه‌ی یدالله موقن
توو این ایام که بیشتر وقت برا خودمون داریم (و منو یاد تابستونای دوران مدرسه می‌ندازه) کنار فیلم دیدن و کتاب خوندن و همه کارایی که دوس داریم؛ می‌تونیم پادکست هم گوش بدیم. بجز پادکستای تخصصی که هرکسی بسته به نوع کارش و مطالعاتش گوش می‌ده، پادکستای عمومی که من دوسشون دارم و گوش می‌دمو بعضیاشونو اینجا می‌گم و شما هم اگه بلدین بگین که اگه من دنبال نمی‌کنم بدونم :-)

پادکست دیالوگ باکس
پادکست احسانو (احسان عبدی‌پور) ❤️❤️
پادکست چنل بی و بی‌پلاس
رادیو مرز
پادکست جعبه (منصور ضابطیان)
رادیو دیو
پادکست آلبوم

و خیلیای دیگه با موضوعات جذاب موسیقی و تاریخ و ادبیات...

رادیو "روغن حبه‌ی انگور" و رادیو "چهرازی" هم جزو بهترینا بودند
۲۵ اسفند ۱۳۹۸
آره ولی دیگه نمی‌سازن چیزی خیلی وقته.
حالا چهرازی چرا ولی فواد و هایده پیداشون نیس :دی
جعبه‌ی شماره هفت رو گوش بده بامزه‌س.
۲۵ اسفند ۱۳۹۸
چهرازی قسمت جدید داد :دی
۲۶ اسفند ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
‏گفتند: چونی؟
گفت: چگونه باشد کسی که بامداد برخیزد و نداند که شبانگاه خواهد زیست یا نه؟

تذکرة الاولیاء/ ذکر اویس قرنی

سللم‌ به دوستان خوب تیوال،شیفتهام کم شده و از اواخر هفته چند روزی مرخصی هستم،گفتم یادی کنم از دوستانی که مدتیه بی خبرم.امیدوارم سلامت باشید.
خدا قوت نرگس خانوم، سرتون سلامت⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩
۲۵ اسفند ۱۳۹۸
نرگس جان
با همههههه ی وجودم برات انرژی میفرستم
حتی نمیتونم تصور کنم چقدر سخته کارت ولی یادت نره، شما خیلییی قویتر از این حرفایی هااا :)
منتظر دیدنت هستم رفیقِ شریفم
۱۶ ساعت پیش
ممنونم مجللی جان
راستش خیلی خسته میشم،روحی و جسمی اما میگذره این روزا
۱۲ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
 

‏لا تُغرِّب أحدًا رآک وطنًا...

غُربت کسی نباش
که وطن دیده تو را...!

محمود درویش


برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
میدونی
خیلی روزها باید بیاد و بگذره
خیلی شب ها باید سیاهی اش رو
آروم آروم بهت نشون بده
تا بغضت،نزدیک ترکیدن نشه،
باید بدجوری بجنگی
جنگی که برای فراموش کردن نیست
بلکه برای ذره ایی از یاد بردن
اونم به مدت کاملا محدود
کمتر از چند ساعت و چند روز،
انقدر باید با خودت کلنجار بری
حواست رو به چیزهایی پرت کنی
که هیچ وقت حواس پرت کن
نبودند و نیستند و نخواهند بود
فقط مجبوری که بهشون پرت بشی،
به ... دیدن ادامه » چیزایی سرگرم میشی
که حتی یه روزی فکر نمی کردی،
چیزهای غیر قابل سرگرمی
حالا شدند وقت پر کن تو و
باید باهاشون سازش بکنی،
بعضی وقت ها هم نگاهت
به چیزهایی میفته که حتی
تصورش برات سخت بوده
که بهشون فکر بکنی،
چه برسه به اینکه این روزا
تمام‌ دارایی ات باشند،
از همه بدتر
بخوای پا روی دل خودت بگذاری هستش
که سخته و خیلی سخت تر از اون هم
دلت زیر پای کسی له بشه
که یه روزی انگار،صاحبخونه قلبت بوده،
آره
باید جنگید
بد هم جنگید
جنگی که هیچ وقت بردی نداره
و مدام تلفات این جنگ،برات مرگه،
حالا توی این اوضاع ‌و احوال
خاطره ها هم می تونند
معشوقه‌های خوبی برای آدم باشند،
فرقی هم نداره که کجا
‌ و چه جوری جای دارند،
خاطره ی یک شهر
یا خیابان های شیک رُم
درخت های خیابون بِیْکِر لندن
یا سرسبزی های نوفل لوشاتو پاریس،
داخل یک حیاط قدیمی باشند
یا کنار یک باغ بزرگ،
میون آدمهای خاکستری شهر،
شاید هم گوشه ایی از یک جاده ی بیابونی
که نظاره گر ماشین ها هستند،همین و بس،
مهم نیستش که نهال یا پیر هستند
قشنگ این هستش که می بینند
نفس می کشند
و خیلی خوب
حال دلت رو می فهمند،
خاطره ها،حتما از زمان خلقت
هم می تونستند استوار باشند
هم معشوقه‌های خوبی
برای من،برای تو،برای ما
و‌ شاید هم برای تمام نسل ها،
میدونی
خیلی روزها باید بیاد و بگذره
خیلی شب ها باید سیاهی اش رو
آروم آروم بهت نشون بده
تا بغضت نزدیک ترکیدن نشه.

#مجتبی
امیرمسعود فدائی و ژوآن این را خواندند
نیلوفر، Sajad... و جعفر میراحمدی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گاهی وقت‌ها که احساس اندوه می‌کردم، به این علت بود که خود را غیر از آنچه بودم می‌پنداشتم و سپس برای بدبختی و دردمندی آن اشخاص احساس تأسف می‌کردم. به‌طور مثال، خود را مدرس دانشگاهی می‌پنداشتم که به مقام استادی نرسیده و کسی حاضر نیست به سخنرانی‌های او گوش بدهد؛ یا کسی که فلان نافرهیخته درباره‌اش بدگویی می‌کند، یا فلان شایعه پراکن درباره‌اش دروغ و شایعه می‌سازد؛ یا عاشقی که شیفته دختری است که به او توجه نمی‌کند؛ یا بیماری که به واسطه بیماری خانه‌نشین شده است؛ و یا اشخاص دیگری که به مصیبت‌های مشابه مبتلا هستند. من هیچ‌یک از اینها نبوده‌ام، همه اینها پارچه‌ای هستند که از آن لباسی ساخته شده و من برای مدت کوتاهی آن را بَرتَن کرده‌ام، سپس، برای تعویض با تن‌پوش دیگری آن را کنار گذارده‌ام.
اما پس از تمام این‌ها خود من کیستم؟ مردی هستم که ... دیدن ادامه » کتاب «جهان به مثابه اراده و تصور» را نوشته است، اثری که برای مشکل بزرگ هستی راه‌حلی ارائه کرده که شاید همه راه‌حل‌های پیشین را بلا استفاده کند... من این‌گونه مردی هستم و چه‌چیز می‌تواند در این سال‌های اندکی که پیش رو دارد، مزاحم او باشد.
لازم بگم؟ "آرتور شوپنهاور"
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دشت پهناوری بود. در شیب یک تپه. پر از سبزه و علف. تکه تکه هایی غرق گل های ریز و درشت. جایی سفید، جایی صورتی، زرد، سرخ، قاصدک. آن طرف تر درختی بود. تنومند و سبز. با سایه ای وسیع. در سایه اش سگی لم داده و توله هایش را می پایید. توله های تپل که در سبزه ها دنبال پروانه ها می جهیدند. زمین می خوردند و دوباره پی گل ها می رفتند. در درازای دشت برکه ی زلال آبی بود که دشت در صدایش آرام می نمود. دورتر ها کوه ها بلند بودند. بالاهایشان پر برف و پایین تر ها سبز. برکه تا پای آن کوه ها ادامه داشت. آسمان آبی بود. چند ابر سفید با نسیم خنک، آرام می رفتند. گه گاهی صدای پر زدن حشره ای در فضا شنیده می شد و گاهی صدای اسب از پشت تپه ها.
در چند قدمی، چند سنگ دایره وار روی زمین بود. وسطش آتش کوچکی که بود که دود می کرد. رویش کتری چای. بوی خوش آب و علف هوا را پر می کرد. صدای هیزم تر. شروع گرمای زمین.
ژوآن، امیرمسعود فدائی و محمد لهاک این را خواندند
سیدمهدی و محسن جوانی این را دوست دارند
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو را
براى تمامِ روز هاى خوبى
که هنوز نیامده
خنده هاى از تهِ دل
ِیک حالِ خوب
تمامِ دوست داشتن هاى به موقع،
براى یک خیالِ راحت
مى خواهم

در این آشفته بازارِ
دوست داشتن هاىِ ساعتى،
وقتِ آمدن نیست جانم
کمى صبر کن
عاشقى را از بَر شو
که وقتى" با پاىِ خودَت آمدى
بمانى ... دیدن ادامه » برایم

تمامِ لذتِ دوست داشتن
همین است که آدمها
نه با اصرار
که با پاىِ خودشان بیایند
و بمانند براىِ همیشه
تا آخرِ عمر
هر لحظه براىِ هم جان دهند
آمدنت ولى حالا
فقط و فقط معناى عشق را خراب میکند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شاید این نوشته آخر باشد
بیدار که شدی
کنار زیرسیگاریِ گوشه میز
پیدایش میکنی
این بار با دست چپ نوشتم
چون با دست راست
زیادی نوشته ام ولی
این نوشته فرق دارد
حرف زیادی برای گفتن ندارم
حس نمی کنم حتما باید چیزی را بدانی
که تا همین لحظه نمی دانستی،
اکثر اوقات بدون استفاده از واژه ها
توجه نشان نمیدادی
و گاها که شروع به صحبت می کردم
انگار که اتفاقی که در جریان بود
و احساسی ... دیدن ادامه » که داشتم با واژه ها
خطشه دار می شد و اوضاع را بدتر می کرد
ناگفته نماند
که با دست چپ نوشتن برایم
سخت تر از چیزیست که فکرش را بکنی
و از طرفی،فکر نمی کنم
که حتی این نوشته رابا این خط نافرم بخوانی
فکر نمی کنم حتی اگر بخوانی
چیزی ازش بفهمی
و فکر نمی کنم اگر چیزی ازش بفهمی
تاثیری روی تو داشته باشد
و فکر نمی کنم این نوع نوشته ها
اصولا پیش تو حرمتی داشته باشند.
تو دنیای خودت را داری
و من دنیای منزوی و کوچک خودم را
گاهی از بالکن دنیای خودت
در حالی که سیگار می کشی
برای من دست تکان می دهی
یادم نمی آید که لحظه ایی بود که دوستت نداشتم
اما در این لحظه،که نیمه برهنه در اتاق نشسته ام
و از بالکن برایم دست تکان می دهی
فقط لبخند می زنم
و خودم را سرگرم خاموش کردن سیگار
در زیر سیگاری نشان می دهم
باقی این نوشته را
با دست راست بعدا
برایت می نویسم
فعلا خسته شده ام.
مادرم ظهر گفت
عین سگ باید دنبالت بدوام
اینکه هفته ی اول فقط مرا خوشحال دیده
اینکه من از آن نوع آدمها هستم
که با من وقت می گذرانند و بعد
مرا دور می اندازند
اینکه هیچ کس مرا نمی خواهد
من در جواب چیزی نگفتم
که صد البته موقعیت بسیار نادری بود.
یادم افتاد این اواخر دیگر دستم را
زمانیکه در صدای شلیک خنده و گپ و گفت رفقایت غرق می شدی
فشار نمی دادی و بعد به من لبخند بزنی
قبل از نوشتن این خط
به دستم چند ثانیه خیره شدم
بغضم را که قورت دادم بقیه کلمات را نوشتم
یک حس درونی به من می گوید
که همیشه برای آدمهایی مثل من و تو
ماندن از رفتن سخت تر است
و اینکه تا به حال کسی به ما
دوست داشتن یاد نداده
ساعت های جفت قابل احترام اند
امّا چه کسی به من فکر میکند؟
حالا که مجبورم بپذیرم که تو نیستی
راستی،
سوالم را هنوز نپرسیدم
سوالی که جوابش را احتمالا هرگز
به دستم نمی رسانی
چون اهل نوشتن که نیستی
تماس هم بگیری پاسخی نخواهد داشت
چطور به این سادگی عوض شدی
نوشته ام را تمام نمی کنم
عجله ایی هم ندارم
هنوز هشت نخ سیگار در پاکتم مانده.


#مجتبی
"یادم نمی آید که لحظه ایی بود که دوستت نداشتم"
واااااااااای مجتبی...

اگه بگم بی نهایت دوست داشتم،فکر نمیکنی دارم اغراق میکنم؟! اگه بگم دوست نداشتم تموم شه باور میکنی! اگه بگم حسودیم شد و همزمان متعجب شدم از قلمت،مسخرم نمیکنی؟!
واقعا خوب بود..
اخه ... دیدن ادامه » من زیاد اهل شعر نیستم..اصلش شعر نمیفهمم.. واسه همین اینو که به نثر نوشتی خیلی توجه م رو جلب کرد..
خییییلی خوب بود..خییییلی..
۱۱ اسفند ۱۳۹۸
زمانی که از تو می نویسم
میان ابرها در آسمان
به پرواز در می آیم
بال هایم باز
ضربان قلب کوچکم
تند می زنند

می نویسم
نقش می بندی
می ... دیدن ادامه » نویسم
هویدا می شوی
خط به خط دفترم
به بوی تو آغشته می شود

می بینی؟
من برای زندگی با تو
باید نگران
علائم حیاتی ام باشم

حال تو
حرف تازه ایی برایم بزن
فقط شبیه
دوستت دارم های بی اثبات
کلیشه های روزمره نباشد

همیشه و همه جا
دم از خواستن بزن،
از آمدنی بگو
که رفتن ندارند
از ماندن های ابدی

اتفاقی باش
که ثابت می کند
عشق تا بی نهایت زیباست
مثال خنده های صبح
بوسه بر باز شدن پلکهات.


#مجتبی
۱۱ اسفند ۱۳۹۸
منت میگذاری و لطفت هستش
که وقت میگذاری و میخونی
برقرار باشی رفیق❤️
۱۱ اسفند ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حداقل ازت میخوام هیچوقت فراموشم نکنى
یه گوشه از ذهن و قلبتو حتى کوچیک برام نگهدار
براىِ سال ها، براىِ همیشه
اینجورى خیالم راحت تره
میدونم دوستم ندارى ولى من که دارم
انقدر دوست دارم که شاید هیچکس هیچوقت اندازه من نه
انقدر دوست دارم که دلم میخواست
مادرت باشم،پدرت باشم،خواهر یا برادرت باشم
نمیدونم دقیقا ولى یه نسبت خونى باهات داشته باشم
حالا که نشد،حالا که نمیشه
حالا که همینجورى بى توقع
باید دوست داشته باشم میخوام فراموشم نکنى
میخوام فراموش نکنى که هر وقت،هرجا
خسته شدى یا کم آوردى
بدونى یکى هست که بى توقع واسه آروم کردنت میمیره
میخوام ... دیدن ادامه » فراموش نکنى و بدونى یکى هست
که میتونى رو کمکش حساب کنى
خیالم راحت تره اینجورى بهترى
دارم میرم که بهتر باشى
آرامش داشته باشى و در عوض میخوام
فراموشم نکنى،حداقل با خیال راحت برم،
قول میدى؟
دوست داشتم با این متنت انقد همذات پنداری نمیکردم.. کاش نمیکردم..
۱۱ اسفند ۱۳۹۸
ببخش که ناراحتت کردم
۱۱ اسفند ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

اول بار که دیدمت
بوی گِل می دادیم
و هنوز استخوان های مان قوام نیافته بود
بی هیچ درکی از تنهایی
و چشمانی که نه مضطرب بود نه عاشق
آتش ها افروختیم و تیغ ها آختیم
شاهرگ هامان را نواختیم
با بوی روغن و علف
بوی الکل بوی نفت
در هزار و سیصد و چند خورشیدی
بریدند
این بار نه شاهرگ هامان را
با بوی مادر و خون
دوباره زاده شدم
در ... دیدن ادامه » انزوایی دور دست یافتم‌ت
لچک به سر
گیسو در باد انداخته
نه کوزه ای بود نه چشمه ای
نه عاشق شدن در نگاه نخست
در پیکره‌ی روسپی شهر
در نه ماهگی فرزند نامشروع ش
در ازدحام آهن و فرمول
دوباره دوستت داشتم
بوی گِل می دادی
بوی گِل می دادی
بوی گِل می دادی
و استخوان هایت...
چند هزار سال دیگر باید بمانم
به کهکشان شخصی ات سرک بکشم
و تو
رفته باشی از کهکشان سرکوچه تان گلُ بخری
و من
دوستت دارم بکارم در حیاط تان
تا در هزارهای سال نوری
قد بکشند و زیر سایه اش
دوباره بوی گِل بدهی

#یاسر_متاجی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به انکه حقیقت را یافته است اعتماد نکن ،حقیقت خاکستریست .
اندره ژید