آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال شعر و ادبیات
S3 : 10:11:22 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
یک کتاب برای خواهر زاده ام خریدم البته به انتخاب خودم ولی مناسب حال او . قبل اینکه کتاب را تحویلش بدهم یک فصلی از کتاب را خواندم . نوشته ی زیر ، انتهای فصل اول کتابه . دیدم خالی از لطف نیست که اینجا پست کنم . البته قصدی برای خواندن باقی کتاب ندارم و پیشنهادی هم راجع به خوندن و یا نخودنش ندارم :

تسلیمم در برابر هر آتچه در توان من نیست
و هر انچه به ذات در توان تو هست

تسلیمم در برابر قدرتی که در من نیست برای تغییر بعضی از اتفاقها و تسلیم در برابر قدرتی که در تو هست برای تغییر بسیاری از ... دیدن ادامه ›› موقعیتها .

ما هر دو صبوریم ؛
من صبور در برابر درس هایی که می دهی
و تو صبور در برابر خشمها و خستگی هایم .

ما هر دو می دانیم که قرار است چه بشود ؛
من قرار است دل بدهم و دوام بیاورم
و تو قرار است ادامه بدهی و منتظر دیدن و فهمیدن من نشوی .

ما هر دو ادامه می دهیم ؛
من تا زمانی که تو اجازه می دهی
و تو تا زمانی که خودت می خواهی.

تسایمم در برابر تویی که قدیمی ترین ، پیرترین ، و با تجربه ترین جریان دنیایی.
تسلیمم در برابر تویی که از هزاران سال قبل جریان داشته ای و تا هزاران سال بعد هم جریان خواهی داشت .

تسلیمم ، تسلیم تو ای زندگی

از هر سمت که می روم با تو برخورد می کنم .
در هر انفاقی که قرار می گیرم تو را می بینم .

هر رابطه ای که شروع می شود ، هر رابطه ای که تمام می شود ، تو آنجایی در امتداد تمام اتفاقات و تجربیات .

هر لحظه حادثه ای تو را یه یاد من می آورد
از هر سمت که می روم با تو برخورد می کنم .
این عجیب ترین و با شکوه ترین برخورد دنیاست .

از کتاب تکه هایی از یک کل منسجم

پ.ن : با توجه به یک فصلی که خواندم در اینجا تسلیم به معنی پذیرش هر انچه که نمی توانیم تغییر دهیم است و نه عدم کوشش و تلاش:.
سپهر این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
خب... امسالم گذشت و اتفاقی نیوفتاد...
درست سیزده مرداد، سه و ربع کم بعدازظهر
هر سال ۱۳ مرداد منتظرم ببینم کی اینو پست میکنه
(نه توی تیوال، کلن، فیسبوک، اینستا، توییتر...)
۱۶ ساعت پیش
یه خاطره ی گمشده یادم اومده...
دانشجو که بودم، جایی کار می کردم. ۸ تا ۵. گاهی با ذوق میومدم خونه، تند به چیزی می خوردم. میشستم پای کامپیوتر و کل سریال رو میدیدم. بعد بلند میشدم و یه چیزی می خوردم و دوباره میرفتم سر کار. بدون اینکه بخوابم. چه دورانی بود.
۳۴ دقیقه پیش
پوریا صادقی
یه خاطره ی گمشده یادم اومده... دانشجو که بودم، جایی کار می کردم. ۸ تا ۵. گاهی با ذوق میومدم خونه، تند به چیزی می خوردم. میشستم پای کامپیوتر و کل سریال رو میدیدم. بعد بلند میشدم و یه چیزی می ...
دایی جان ناپلئون تنها سریالیه که دیدم و تو یک روز و نیم دیدمش 😉
۳۲ ثانیه پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با درود
یکی از ویژگی های بسیار در خور توجه شاهنامه زبان پاک و عفیف حکیم توس است . او در اوج هنرمندی ، با شکوهی که لازمه حماسه سراییست عفیف و پاک هم می سراید . مثل این چند بیتی که مربوط به بسته شدن نطفه سهراب است :
چو انباز او گشت با او به راز
ببود آن شب تیره و دیریاز

ز شبنم شد آن غنچه ی تازه پر
و یا حقه لعل ... دیدن ادامه ›› شد پر ز در

بکام صدف قطره اندر چکید
میانش یکی گوهر آمد پدید

بدانست رستم که او بر گرفت
تهمتن بدل مهرش اندر گرفت

ویا در داستان زال و رودابه انجا که میخواهد بگوید به غیر بوس و کنار اتفاقی بین آنها نمی افتد .

همی بود بوس و کنار و نبید
مگر شیر کو گور را نشکرید ...

و بسیاری جاهای دیگر .
راستش خیلی مطمئن نیستم این یک حسن باشه، خب احتمالا سانسور و شرایط اجتماعی و مذهبی بی تاثیر نبودن.
با احترام، من نمیگم مثلا dirty book طور میبود، ولی این نمونه ها برای من، سانسور، خودسانسوری، خفقان محیط و ترس ما از واژگان رو یادآوری میکنه
۳ روز پیش، شنبه
سیدمهدی
درود بر شما علی جان. عالی بود
درس پس میدم سید جان
۳ روز پیش، شنبه
Ali
درس پس میدم سید جان
بزرگواری شما برادر
۳ روز پیش، شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دارن هاردی از جهاتی شبیه تونی رابینز ، و از بسیاری جنبه ها متفاوت از دیگرانه . شباهتش با تونی رابینز اینه که کاربردی مینویسه . حرفها و ایده هاش امکانِ اعتبارسنجی و راستی آزماییِ روزانه دارن ، بر خلافِ دیگران صرفن به دنبالِ روحیه دادن و خوب کردنِ موقتی یا دائمِ حالِ مخاطب نیست . اون تلاش میکنه با تمرکز روی تصمیماتِ هر روزه و کارها و انتخابهای روزانه ، تحلیلی صحیح و عملی از موفق شدن یا نشدن و مسیرشون ارائه بده .
پر حرفی نکنم . از اونجا که مطالعه ش ، خصوصن کتاب " اثر مرکب " از این نویسنده ، برای خودم بسیار سودمند و راهگشا بوده ، گفتم به شما هم پیشنهادش بدم .
این کتاب رو میتونین از کتابفروشیها هم تهیه کنید
و اگر حوصله ی بیرون رفتن ندارید ، یا به هر دلیلی نخواستید بخریدش ، آپلود کردم تا بتونین از لینک زیر دانلودش کنید

http://s12.picofile.com/file/8404490300/asar.pdf.html


Ali این را خواند
میم، پوریا صادقی و سیدمهدی این را دوست دارند
اتفاقا این کتاب توی لیست خواندنی های منه ولی هر کس یه ترجمه رو معرفی کرده ، و چون نمیخوام حضوری خرید کنم کار سخت شده. نسخه ی آپلودی شما ترجمه ی چه کسیه؟
۳ روز پیش، شنبه
پوریا صادقی
چه جالب. البته فکر می کردم عشریه فقط مربوط به کلیمی ها باشه. دمتم گرم
نه ما هم داریم :) لبته مسلمونا هم خمس دارن . خدا رو شکر همه ی ادیان در این موارد شبیه همن :)
۳ روز پیش، شنبه
پوریا صادقی
گاندی در پاسخ به کلبرگ گفت؛ کار آن مرد درست بوده است و آن مرد نباید مجازات شود. چرا؟ زیرا قانون از آسمان نیامده است. ما انسان‌ها قانون را وضع می‌کنیم تا راحت‌تر زندگی کنیم. تا بتوانیم در زندگی ...
حقیقتن حکیمانه بود جوابش . عالی .
ممنونم
۳ روز پیش، شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
و دست‌های کهنه‌‌ی جوانم، دست‌های آزرده‌ام به بویِ، به حریمِ، به حرمتِ گیسوانی موج موجِ درهم آمیخته، آویخته، جوان و جاندار، با رگه‌های به سرخی گراینده‌ی درخشان، با این زندگی‌، جوانی، اندیشه‌هایی که از من زیر خودش نهان کرده بود، من دلم، دستم، سرآستین کُتم به یُمنِ این گیسوان برگردانده شده به سوی منظرِ این رویت، این رویت و این خواب گرم بود. گیسوان بودند و آویخته بودند، در این لحظه در جایی از این سیاره، هرکجا که بود، و اگر یک نگاه، هر نگاهی، یک لمحه بر این گیسوان می‌ماند، من دیگر در خواب علف و چشم آهو جاودانه شده بودم.

سبز پری
پرویز دوائی
غزل نابی از حافظ شیراز .
به نظرم شاه بیت این غزل ، بیت آخره .

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم

رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم
سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم

شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد
التفاتش به می ... دیدن ادامه ›› صاف مروق نکنیم

خوش برانیم جهان در نظر راهروان
فکر اسب سیه و زین مغرق نکنیم

آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند
تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم
میم این را خواند
امیرمسعود فدائی، نیلوفر ثانی، سپهر و محمد مجللی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
صادقی
صدای شاعر
مجموعه ای صوتی از اشعار نو و کلاسیک پارسی که با صدای خود شاعر یا ادبای صاحب نام خوانده شده. این مجموعه با همت کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان روی کاست و صفحه گرامافون عرضه شده. اطلاعات دقیقی از سال انتشار، تعداد این آلبوم ها و برنامه های آتی کانون در دسترس نیست یا لااقل من پیدا نکردم. گویا بعد از ۵۷ تولید و انتشار این آثار متوقف شده.
برخی از شاعران که اشعارشان با صدای خودشان در این مجموعه ضبط شده:
م. آزاد، احمد شاملو، فروغ فرخزاد، نصرت رحمانی، یدالله رویایی، نادر نادرپور و...

برخی شاعرانی که اشعارشان توسط سایرین خوانده شده:
بابا طاهر - با صدای: امیر نوری ـ آواز: پری زنگنه
ابوسعید ابوالخیر - صدای: بیژن مفید
سعدی - صدای هوشنگ ابتهاج
ابوالحسن صبا - صدای: فیروزه امیرمُعز

و بسیاری دیگر


در این لینک خیلی از این آثار قابل شنیدنه:
http://www.parand.se/seda/archive-kanon.htm
از کتاب روان درمانی اگزیستانسیال اروین دیالوم ترجمه سپیده حبیب

کامو باور داشت انسان فقط در صورتی می تواند به مقام واقعی اش نائل شود که هنگام مواجهه با پوچی ، با شکوه زندگی کند . با عصیان ، عصیانی افتخار آمیز و گردن فرازانه در برابر موقعیت خود ، می توان از بی تفاوتی جهان فراتر رفت و بر آن پیشی گرفت . هیچ چیز با چشم انداز پر شکوه عزت نفس انسانی برابری نمی کند . سرنوشتی نیست که نتوان با خوار شمردنش بر آن چیره شد .
میم این را خواند
نازنین ص، پوریا صادقی، امپرسیونیست و محسن جوانی این را دوست دارند
شما جمله ی آخر رو قبول دارید؟
پوریا صادقی
خب صرفا بار معنایی لغات متفاوت بوده که البته مطلقا ایرادی به مترجم عزیز وارد نیست. من هم تجربه ای در این زمینه ندارم. معادل های انتخاب شده برای دو واژه ی کلیدی، باعث اون تغییر معنایی برای من ...
ممنون پوریا جان خیلی عالی بود لطف کردی .
به نظر من این سبک نوشته هایی که ریشه ی روانشناسی و فلسفی داره، نسبت به خواننده تغییر مفهوم میده.
مثلا همون واژه ی condition، برای خواننده تداعی کننده ی موضوعیه که باهاش مشکل داره.
با شرایط مالیش مشکل داره؟
با شرایط اجتماعیش؟
با شرایط فکری و اعتقاداتش؟
با سطح دانش و آگاهی و فهمش از هستی؟
تمام اینها می تونه مورد نظر خواننده قرار بگیره.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
قسمت آخر قصیده ای در نقد و تصحیح شعر و ستایش کتاب با چراغ و آینه استاد شفیعی کدکنی
.
.
.

در میان این سخن زی ما یکی دفتر رسید
الاُغانی وش کتابی ، در حلاوت شکّری

سوی ما آمد شفیعی با " چراغ و آینه "
کلبهء دل را منوّر کرد با افسونگری

دیده بربند از بزرگان سلف در نقد شعر
زآنکه در بستان دانش جلوه گر ... دیدن ادامه ›› شد نوبری

خوانده ام بهرامی و وطاط و رازی ، شمس قیس
در قیاس این دفتر تو هست چیز دیگری

مجلس آراسته از شاعران نغر گوی
در حق هریک ز حکمت داده داد داوری

زنده شد بار دیگر پروین و عشقی و بهار
جلوهء دیگر گرفتند این بتان آزری

حبّذا ای اوستاد اوستادان سخن
مرحبا ای فارِس میدان معنی گستری

شاد زی ای دانشومند خراسانی تبار
تا به صد سال دیگر با عزّ و با نیک اختری

در حق تو وام کردم ز انوری آنجا که گفت
" کو سلیمان تا در انگشتت کند انگشتری "
از کتاب هنر عشق ورزیدن اریک فروم

برای کسی که دارای منش بارور و سازنده است ، نثار کردن برترین مظهر قدرت آدمی است. در حین نثار کردن است که من قدرت خود ، ثروت خود و توانایی خود را تجربه می کنم . تجربه ی نیروی حیاتی و قدرت درونی ، که بدین وسیله به حد اعلای خود می رسد ، مرا غرق در شادی می کند .من خود را لبریز ، فیاض ، زنده و درنتیجه شاد احساس می کنم .‌.. آنکه می دهد غنی است نه آنکه بسیار دارد .

پ.ن این روزها روزهای نثار کردن است ...
عشق نتیجه رضامندی کافی جنسی نیست، بلکه کامیابی جنسی_ حتی آگاه بودن از آنچه به اصطلاح فن روابط جنسی نام دارد_ نیز نتیجه عشق است.
اگر بخواهیم برای اثبات این نظریه که هرروز شاهد صحت آن هستیم دلیل بیاوریم، می توانیم مطالب فراوانی را که از روانکاوی بدست آمده مورد بررسی قرار دهیم.
مطالعه یکی از متداولترین مشکلات جنسی یعنی سردی زن و شوهر و کمابیش روانی مرد، نشان می دهد علت واقعی عدم اطلاع از فنون درست نیست، بلکه علت واقعی منع هایی ست که عشق را غیرممکن می سازد.
ترس یا تنفر از جنس مخالف اساس این مشکلات است که موجب می شود شخص خودش را کاملا در اختیار طرف نگذارد.بی پیرایه عمل نکند ، به شریک جنسی خود در صمیمیت و هم آغوشی اعتماد نکند.
105ص

از همین کتاب
نیلوفر ثانی
به نظرم بستگی به شخصیت هر فرد و نگاهش به عشق داره از نظر من که انسان خودش موجود بسیار پیچیده ایه، عشق هم می تونه سرشار از لایه ها و پیچیدگی های زیادی باشه حتی آنقدر که گاهی بعضی از احساس ها، ...
ما اگه بتونیم این داداشمون رو راضی کنیم کامنت‌هاش رو پاک نکنه بردیم⁦☺️⁩⁦☺️⁩🤭🤭
امیرمسعود فدائی
ما اگه بتونیم این داداشمون رو راضی کنیم کامنت‌هاش رو پاک نکنه بردیم⁦☺️⁩⁦☺️⁩🤭🤭
😂😂
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم

گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

چون صبا با تن بیمار و دل بی‌طاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم

در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخم کش ... دیدن ادامه ›› و دیده گریان بروم

نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم

به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشید درخشان بروم

تازیان را غم احوال گران باران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم

ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
همره کوکبه آصف دوران بروم

گاهی اوقات فکر می کنم اگر حافظی نبود شاید لذت بیشتری از ادبیات می بردم . ناخوداگاه هر شعری که میخونم با اشعار او مقایسه می کنم و چه مقایسه نا عادلانه ای ... برای همینه که نمیتونم با شعر معاصر ارتباطی برقرار کنم ...

شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است ...
سپهر، میم سردلی و جعفر میراحمدی این را خواندند
امپرسیونیست و محمد مجللی این را دوست دارند
< نظر مورد پاسخ، در دسترس نیست >
با درود قطعا همینطوره که میفرمایید . در مورد من واقعا هر شعری میخونم نا خوداگاه با او مقایسه میکنم ... و باید بگم به نظر من ( که قطعا ممکنه مخالفانی داشته باشه ) در مضامینی که حافظ سروده تا اونجایی که من خوندم و البته به سلیقه من کسی حتی به گرد پای او چه به لحاط لفظ و چه معنا نرسیده مگر مضمونی سروده باشه که او نسروده ... البته این نظر و سلیقه منه ... حافظ برای من شاعری فیلسوف و فیلسوفی شاعر است ... امیدوارم روزگار ما هم به خلاقیت و بینش و قدرت افرینش زیبایی همچو او پیدا بشه ...
Ali
با درود قطعا همینطوره که میفرمایید . در مورد من واقعا هر شعری میخونم نا خوداگاه با او مقایسه میکنم ... و باید بگم به نظر من ( که قطعا ممکنه مخالفانی داشته باشه ) در مضامینی که حافظ سروده تا ...
علی عزیز، انگار نظر من پاک شده ( یعنی انگار دست من به اشتباه روی “زدودن” رفته). عذر می‌خوام
میم سردلی
علی عزیز، انگار نظر من پاک شده ( یعنی انگار دست من به اشتباه روی “زدودن” رفته). عذر می‌خوام
خواهش میکنم ممنون از اینکه نظرتون را گفتید.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
(( رونوشت ))

همین












جاذبهء انگشتان گیاه، رد زندگی
برای فاطمه برحی
دختری که ۲۵خرداد توسط شوهرش
سر بریده شد.

اینجا شهر مرده هاست
آدم ها یکدیگر را فحش می‌دهند
تمام عقده ها شان را بر سر هم خالی می‌کنند
نفس کشیدن کار بسیار سختی است
اینجا آدم ها آنچه که می‌گویند را ف...
برای فاطمه برحی
دختری که ۲۵خرداد توسط شوهرش
سر بریده شد.

اینجا شهر مرده هاست
آدم ها یکدیگر را فحش می‌دهند
تمام عقده ها شان را بر سر هم خالی می‌کنند
نفس کشیدن کار بسیار سختی است
اینجا آدم ها آنچه که می‌گویند را فراموش
و تمام گذشته خود را انکار می‌کنند.
ما چگونه زیستیم که هیچ‌گاه حقیقت را ندیدیم؟
تاوان ... دیدن ادامه ›› کدام اشتباه بودیم که روز به روز
بیشتر به مرگ نزدیک می‌شدیم؟
رویایی بودیم
که هیچ گاه به واقعیت تبدیل نشد
صدایی بودیم
که حتی یک بار هم شنیده نشدیم.
دلم برای خودم تنگ شده
برای زمانی که هیچ‌کس اشک هایم را ندیده بود
برای زمانی که صدای خنده هایم
بلند تر از هر صدایی بود،
ما سرنوشت مان سیاه تر از سیاهی ست.
پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
برآنم که باشم
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا در یابم
شگفتی ... دیدن ادامه ›› کنم
باز شناسم
که ام؟
که میتوانم باشم؟
که میخواهم باشم؟
تا روزها بی ثمرنماند
ساعت ها جان یابد
لحظه ها گران بار شود
هنگامی که میخندم
هنگامی که میگریم
هنگامی که لب فرو میبندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهیست ناشناخته
پر خار
ناهموار
راهی که باری در آن گام میگذارم
که قدم نهاده ام
و سر بازگشت ندارم
بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات
اکنون مرگ میتواند فراز آید
اکنون میتوانم به راه افتم
اکنون میتوانم بگویم که زندگی کرده ام

مارگوت بیکل
ترجمه ی احمد شاملو
ببخشید ولی نتونستم بعد از خوندن دوباره ی صد باره شعر، دوست دارم رو نزنم...
۲۴ خرداد
اکنون مرگ میتواند فراز آید
اکنون میتوانم به راه افتم
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شاید دنیاهای زیادی کنار دنیای ما در جریان هست و نمیبینیم،شاید عاشقانه های زیادی نوشته شده و حتی بهش فکر نمیکنیم چون باور پذیر نیست،مثل اطلاعات جدیدی که از کرونا ویروس پخش شد.

پدیده از بین رفتن توانایی حس کردن بو توسط پزشکان آمریکایی به عنوان یک واکنش محافظتی سیستم ایمنی بدن توضیح داده شده است. آن‌ها احتمال می‌دهند اعصاب بویایی مرتبط با مغز به معنای واقعی کلمه "خودکشی می‌کنند" تا از شیوع بیشتر ویروس کرونا جلوگیری کنند.

اعصاب بویایی عاشق قربانی میشوند تا بیماری کمتر در بدن منتشر شود،اگر اسم این رابطه عشق نیست پس چیه؟مثل عشق سرباز برای وطن،عشق یک فرد برای خانواده،عشقهای نانوشته ی زیادی هست که بی خبریم.

کرونا ویروس
کابوسی که تمومی نداره
یکی از روزای پاییز بود، پاییز ۹۷. از اون روزا که آفتاب رنگ پریدس و خیلی نمیشه فرق سایه و روشن درختا رو تشخیص داد. میشد بگی هوا سرده ولی کاپشن هنوز نمی چسبه. سر پارک وی بودم. یاد بچگیام افتادم، گاهی از این مسیر میرفتیم تجریش. یه فروشگاه کورش سر پارک وی بود که الان جاش ایستگاه اتوبوس و آتش نشانیه. بهش میگفتن کورش چادری. بغلشم ساندویچ یکتا بود، با اون سوپ جو و ساندویچای کاغذپیچ. هوس کردم ولیعصر رو بیام پایین. یاد قدیما که هنوز دو طرفه بود افتادم، قبل از ۸۸. اون وقتا میشد از تجریش راه افتاد و اومد تا ونک. هر جام دلت خواست، تاکسی بگیری و زودتر برسی کافه. حدودای ۸۸ پاتوقم کافه شوکا بود، پاساژ گاندی. یارعلی و کیا. نون و پنیر و گردو و چایی. اما الانِ ۹۷ دیگه خیلی کافه نمیرم.
“مرکز راهنمایی صنایع ایران” یا همون مدیریت صنعتی رو که رد کردم، یه مامور بازیافت! از همونا که یه گونی بزرگِ سابقا سفید رو کولشونه، دم دمای “رادیو و تلوزیون ملی ایران” بود، همون جام جام صدا و سیما. از دور میدیدمش. میرفت سطلای بزرگ رو کج میکرد و توشون رو میگشت و سطلای کوچیکتر رو همون جوری سرپا.
سرعتم ازش بیشتر بود، ردش کردم. دیگه رسیده بودم پاساژ صفویه. شنیده بودم قبلا زیر پاساژ صفویه سالن تیاتر بوده ولی خب هرگز توش رو ندیدم.
پارک رو که رد کردم، نرسیده به اسفندیار، کوچه ی عاطفی غربی که قبلا دولتشاهی بود. یه وقتی باغ وحش تهران اینجا بود که بعد منتقل شد به ارم.
کوچه ی رحیمی، قبلا اسمش چهرازی بوده. بیمارستان یا بهتر بگم تیمارستان چهرازی توش بوده، دکتر چهرازی. که سال ۷۰ تعطیل شد. شاید اون پادکستم اسمش رو از همینجا اورده باشه.
سر اسفندیار وایسادم و سعی کردم قبل از ساخت اتوبان نیایش رو به یاد بیارم. به نظرم ورودی بیمارستان قلب یه میدونگاهی بود و فضای سبز. بی دلیل به ذهنم رسید ... دیدن ادامه ›› چند سالی اسم خیابون ولیعصر، دکتر مصدق بوده. لابد جایی خونده بودم. البته بعد از ۵۷.
قدم زنون اومدم پایین، ظفر رو رد کردم. اسکان خودشو نشون داد. سر بلوار میرداماد یا همون بلوار پهلوی یا خیلی قدیما، بلوار ششم بهمن(تاریخ انقلاب سفید). چه فضای جالبی داره تو این ساختمونای دهه ۴۰ و ۵۰ و مدرنیته معماری. لابد یه موقعی کلی برو بیا داشته. حتما مد بوده تو پاساژا حوض و آب نما درست کنن. زیرزمین اسکانم مثل پلاسکو آبنما داره. آخ پلاسکو...
پاییزا آرم هتل هما از یکم پایینتر از میرداماد معلوم میشه، فکر کنم هنوزم توش از لیوان و پارچ استیل استفاده کنن. و میدون ونک. ونک همیشه من رو یاد جشن های ۲۵۰۰ ساله میندازه. عکسهای سال ۱۳۵۰ میدون ونک و سازه ی ورودی تخت جمشید، دروازه ی ملل. به به... نمی دونم چه سالی اون سازه رو تخریب کردن و چرا.
اون طرفم که فانفار رو میشد دید. شهربازی میدون ونک. شهر از بالای فانفار(چرخ و فلک) باید کلی سیاحت می داشته.
این شهر چقدر جذابه، حتی زیر آفتاب رنگ پریده ی پاییز.
چند روز دیگه حتما برف میاد، شایدم چند هفته ی دیگه. و چقدر لذت بخشه قدم زدن این خیابون زیر برف، تو شب، زیر نور چراغای شهر و گاهی هم نئون چشمک زن مغازه ها که روشن و خاموش میکنه برفای معلق رو.
این شهر چقدر جذابه..
وای، چقدر دلم واسه همین چیزای ساده تنگ شده
چقدر جذاب نوشته شده.
میشه قدم به قدم با نویسنده جلو رفت انگار داری باهاش توی خیابون راه میری.
چقدر با احساس نوشتید آقای صادقی
به به ❤️
زنده باد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
حسن توفیق کاریکاتوریست پیشکسوت کشور درگذشت.

حسن توفیق برادر ارشد حسین و عباس (از نوه‌های خواهری حسین‌خان توفیق، بنیان‌گذار روزنامه توفیق در سال ١٣٠١)، متولد ١١ اسفندماه ١٣٠۴، در دبستان دارالفنون تا اخذ دیپلم متوسطه تح... حسن توفیق کاریکاتوریست پیشکسوت کشور درگذشت.

حسن توفیق برادر ارشد حسین و عباس (از نوه‌های خواهری حسین‌خان توفیق، بنیان‌گذار روزنامه توفیق در سال ١٣٠١)، متولد ١١ اسفندماه ١٣٠۴، در دبستان دارالفنون تا اخذ دیپلم متوسطه تح... حسن توفیق کاریکاتوریست پیشکسوت کشور درگذشت.

حسن توفیق برادر ارشد حسین و عباس (از نوه‌های خواهری حسین‌خان توفیق، بنیان‌گذار روزنامه توفیق در سال ١٣٠١)، متولد ١١ اسفندماه ١٣٠۴، در دبستان دارالفنون تا اخذ دیپلم متوسطه تح...
حسن توفیق کاریکاتوریست پیشکسوت کشور درگذشت.

حسن توفیق برادر ارشد حسین و عباس (از نوه‌های خواهری حسین‌خان توفیق، بنیان‌گذار روزنامه توفیق در سال ١٣٠١)، متولد ١١ اسفندماه ١٣٠۴، در دبستان دارالفنون تا اخذ دیپلم متوسطه تحصیل کرد. سپس به دانشگاه تهران راه یافت و در رشته حقوق قضایی فارغ‌التحصیل شد. کارمند وزارت دارایی بود و مدتی در دانشگاه ملی (شهید بهشتی فعلی) درس می‌داد.

حسن توفیق، از دوران محمدعلی توفیق (١٣٢٢)، رسما به جمع طنزپردازان توفیق پیوست. از همان ابتدا نیز قدرت مدیریت خودش را نشان داد و پس از برکناری سردبیران چپ‌گرا و متمایل به حزب توده، سردبیری توفیق را با همراهی برادرانش برعهده گرفت، اغلب کاریکاتورهای روی جلد توفیق در دوره دوم و سوم، کار اوست.

او در ابتدا با راهنمایی و همکاری روح‌الله داوری، از کاریکاتوریست‌های متأخر توفیق، و سپس به‌صورت مستقل شروع به خلق آثار ماندگارش در هفته‌نامه می‌کند.

برگزاری ... دیدن ادامه ›› اولین دوره کلاس‌های آموزشی کاریکاتور در ایران و سازمان‌دهی کردن تیم کاریکاتور توفیق، از نوآوری‌های حسن توفیق است. از ابتکارات متعدد حسن توفیق، تغییر امضای کنایه‌آمیز روی جلدش از حسن توفیق به اسداله توفیق در شوخی با جدال‌های هرروزه کاشانی و مصدق درخصوص ملی شدن نفت بود که بازخورد بسیار زیادی در محافل سیاسی داشت و سبب واکنش‌های مصدق شد.

پس از توقیف توفیق (تیرماه ١٣۵٠)، حسن و برادرانش بسیار کوشیدند تا راه گریزی برای انتشار مجدد بیابند، اما تلاش‌شان در عین حقانیت‌شان اثربخش نبود و توفیق، قربانی سیاست‌های تلخ حاکمیتی شد. او مدتی در ایران بود و سپس همراه خانواده راهی امریکا شد و پس از چندی مجددا به ایران بازگشت.

متن خبر ایرنا
کمی_بی_ربط
برخی اهالی مجله ی توفیق، در دهه شصت مجله ای به نام “توفیقون” به راه انداختند به سردبیری ابولقاسم صادقی، عضو هیات تحریریه توفیق. که به دلیل استفاده از نام توفیق، در شماره ی دوم توقیف! شد. و از شماره سوم با نام “فکاهیون” ادامه ی کار داد.
چقدر دوست داشتم این مطبوعه و بعدها گل آقا رو... و خاطرات جالبی برام به جا گذاشتن. گویا این مجلات هرگز عاقبت خوشی در ایران ندارند. توفیق، فکاهیون، گل آقا...
پوریا صادقی
کمی_بی_ربط برخی اهالی مجله ی توفیق، در دهه شصت مجله ای به نام “توفیقون” به راه انداختند به سردبیری ابولقاسم صادقی، عضو هیات تحریریه توفیق. که به دلیل استفاده از نام توفیق، در شماره ی دوم توقیف! ...
پایان گل آقا به نظر من تیر خلاص و پایانی نمادین به عصر ایران مدرن و روشنگر هست و ورود به تاریکی جهل سوار بر قطاری که که هر لحظه بیشتر در سراشیبی جهان سوم به عقب سرعت میگیره.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کوهی به کوه  دیگری خیره مانده بود
به سنگ ریزه ایی در دور دست
سکوت تو
کسی را به اینجا نیاورده است
و گندمی که سا‌ل‌هاست در سیلو مانده
روح فرسوده اش در دشت
به یال اسبی چسبیده است  وُ
از ملخ ها و موش ها می گریزد.
شیر...
کوهی به کوه دیگری خیره مانده بود
به سنگ ریزه ایی در دور دست
سکوت تو
کسی را به اینجا نیاورده است
و گندمی که سا‌ل‌هاست در سیلو مانده
روح فرسوده اش در دشت
به یال اسبی چسبیده است وُ
از ملخ ها و موش ها می گریزد.
شیر سنگی به پای شکسته اش نگاه می کند
و از بلوط ها سه چیز مانده است:
سنجاب بی بلوط
زاگرس بی بلوط
و من
که صدای گنجشک ... دیدن ادامه ›› در می آورم
برای خاکستر شاخه ها
صدای رود برای خاک.
اندوه را
با پوکه های خالی اندازه گرفتم
با انگشتانم اندیشید‌م
با لب‌هایم اندیشیدم
بر دیوار فرو ریخته‌ی تاریخ
نام چه کسی را بنویسم؟
آب‌ها را کنار زدم
ماهی‌های رودخانه را کنار زدم
مزرعه را کنار زدم
سنگریزه‌ها و استخوان‌ها را کنار زدم
تو،زیر کدام جنازه پنهان شده‌ای سرزمین من؟


زاگرس_بی_گوزن
امیر اسحاق این را خواند
جعفر میراحمدی و ابرشیر این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
‏نه گلویش ساقه‌ی گندم بود؛
نه فصل فصلِ درو 
داسِ لعنتی...
‏نه گلویش ساقه‌ی گندم بود؛
نه فصل فصلِ درو
داسِ لعنتی