در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | حجت بقایی: گروه هنری گرگ کاسپین تقدیم می کند: "سکوت‌نامه – نمایش یک نانوش
S4 > com/org | (HTTPS) 78.157.41.90 : 07:30:59
گروه هنری گرگ کاسپین تقدیم می کند:

"سکوت‌نامه – نمایش یک نانوشته"

تهیه کننده: دکتر علی حسین پور
نویسنده: دکتر حجت بقایی
کارگردان: سلمان مهدوی(ساری)- امید رقابتی(کرج)- سجادبقایی(تهران)
اجرا: گروه هنری ماهان، حجت بقایی

(صحنه تاریک است. نور موضعی فقط روی بازیگر. بازیگر وسط صحنه نشسته، شاید با دفتری بسته در دست، یا قلمی ... دیدن ادامه ›› خاموش‌شده.)

بازیگر:
(مکث... نگاهی به تماشاگران)
مرا نویسنده ننامید...
به من شاعر نگویید.

(بلند می‌شود، قدمی به جلو)

فیلمنامه را بلدم
اما برای دیگران.
خبرنگار؟ نه!
پژوهشگر؟ هرگز.

(کمی با تمسخر)

فقط دوره‌گردی هستم
که گاهی...
در گوشه‌ای از این جهانِ بی‌رحم
بی‌قلم می‌نویسد.

(سکوت. نفس عمیق.)

سی سال است که می نویسم
و هنوز...
قلم ندارم.

(به جمع نگاه می‌کند. مکث.)

اگر چیزی بر کاغذ می‌ریزم
از عشقِ مردم است
مردمی که
زبان‌شان در گلو مانده
و کسی نیست...
حرف‌شان را فریاد کند.

(صدا آرام‌تر. تلخ‌تر.)

در این سرزمین
قلم‌ها مالِ وصل‌شدگان‌اند.

(کمی عصبی)

شما را به خدا
دیگر نقش بازی نکنید!
بهانه نیاورید!
همیشه همین بوده...
ادبیات؟ هنر؟ دروغ؟
یکی می‌نویسد
پنجاه نفر می‌خورند.
و آن یک نفر را
شاید
فقط شاید
کسی او را ببیند...

(صدا محزون. آرام قدم می‌زند.)

حرف‌هایی در من هست
رازهایی...
که اگر بگویم
دلِ سنگ
آب می‌شود.
برای همان‌هایی که
روزی گربه را پرستیدند
و آدم را هرگز ندیدند...

(مکث. نگاهی به زمین.)

نه، نگران نباشید...
بلدم بنویسم.
اما بهتر از آن...
بلدم سکوت کنم.

(به آسمان نگاه می‌کند.)

اگر سکوت را نمی‌فهمیدم
نویسنده هم نمی‌شدم.

(برمی‌گردد به صندلی یا دفتر. می‌نشیند.)

خواستم بگویم...
نه برای نان
نه برای نام
ننوشته‌ام هیچ‌گاه.
سرنوشتِ بزرگان را می‌دانم
می‌خواستم از فردوسی بگویم
اما...
یادم آمد آن قصه نویس دوران را
آذری یزدی را
که تمام قصه های ما
یا نوشته‌اش بود
یا الهام از آثارش...

(چند قدم آرام. در خود.)

مطالعه کنید پایان‌ها را...
همه‌شان یکی هستند.
و من؟
نه منتظرم کسی بگوید شاعر
نه دل‌خوش به نویسنده بودن.
نه لقب...
نه تعریف...
نه امید.

(سکوت. به تماشاگر خیره می‌شود.)

انتظار...
خسته می‌کند آدم را.

(آخرین مکث. صدایش آرام و محکم.)

بی‌خیال.
برویم...
به همان سکوتی
که از همه چیز
عمیق‌تر است.

(نور خاموش می‌شود. سکوت.)
+++
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید