من این نمایش رو دوشنبه شب دیدم. الان هم یه ساعت نوشتم براش و دستم خورد صفحه رو بستم و همهش پاک شد. پس دوباره مینویسم. کاش میشد این نمایش رو توی نمایشهایی که دیدهم ثبت کنم بدون این که بهش ستاره بدم. نه چون بد بود. چون برام کمّی نیست. این اجرا همون چیزی رو در من بیدار میکرد که آهنگهای او و دوستانش بیدار میکنن. یک چیزی در این گروه هست که نمیدونم چطوری ولی دست میاندازه جایی که نباید و کاری میکنه که نباید. او شبیه یه موجود نامرئیه، یه موجود انتزاعی که یه بار تو آهنگ تجلّی پیدا میکنه یه بار تو نقّاشی الانم توی نمایش. من اون شب حالم خوب نبود. گریه کردم. پریشون. بعدش که رفتم خیلی گریه کردم. خیلی تنها بودم. مرسی.
تکنیکلی هم کار رو دوست داشتم. همه چیزش قابل قبول به بالا بود. بعد مدّتها اوّلین کار ترجمهای بود که ترجمهش حالم رو بد نمیکرد. خیلی خیلی ترجمۀ خوبی داشت. خسته نباشی معصومه :) بقیه چیزها هم خوب بود ولی مهمتر از همه اینه که او و دوستانش ریتم رو میشناسه. حس رو میشناسه و آدم رو میشناسه. ترکیب همۀ اینا میشه یه چیزی که هر کاریش کنی نمیتونه بد بشه. که این بد هم نبود. خوب بود. همۀ بازیها به دلم نشست ولی پویان مکری و سارا سجّادی بیشتر. و تهش اینا مهم نیست. یه جایی برد منو این اجرا که اینا خیلی اهمیتی نداره توش. ممنونم بازم. دلم تنگ میشه برای این اجرا.