غولی که در آفتابه مرد؛ روایت یک فروپاشی نمادین
در خانهای که همهچیزش بر محور قدرتِ بیخردانه میچرخد، غول چراغ جادو بهجای آنکه به آرزوها جان بدهد، در آفتابه گیر میکند و میمیرد. مرگِ او، آغاز آشفتهبازاری است که خانه ارباب را به میدان هرجومرج بدل میکند. این تصویر آغازین، همان قلابی است که تماشاگر را به درون دنیای «مضحکه سیاه» پرتاب میکند؛ نمایشی به نویسندگی و کارگردانی مهدی ملکی، که در نوبت چندم اجرا میشود.
ملکی در این اثر به سراغ سنتهای ایرانی رفته است: از سیاهبازی و نمایشهای میدانی گرفته تا چندسویهای که بهجای جدایی، تماشاگر را به مشارکت وامیدارد. اما این بازگشت به گذشته صرفاً یک نوستالژی ساده نیست؛ «مضحکه سیاه» میخواهد با زبان کهن، از زخمهای امروز بگوید: سوءمدیریت، فساد، رشوه، دروغ و سقوط اخلاقی.
نمادها و صحنههای زنده
غولِ گیرکرده در آفتابه، استعارهای است از ساختاری که خودش، خودش را خفه میکند. از همان لحظه، نمایش وارد فاز
... دیدن ادامه ››
فروپاشی میشود: چه کسی لایق اداره است؟ قدرت دستِ چه کسی میماند؟ و چه کسی قربانی خطاهای ساختاری خواهد شد؟
نمایش در این مسیر بر چند نقطه قوت مهم سوار است:
۱-بازگشت به فرم بومی: استفاده از سیاهبازی و اجرای میدانی نه فقط تماشاگر را میخنداند، بلکه دیوار میان صحنه و سالن را فرو میریزد.
۲-زبان استعاری: مرگ غول و خانه ارباب به مثابه جامعهای در حال زوال، به مخاطب امکان چندلایهخوانی میدهد.
۳-گفتمان اجتماعی: موضوع «سوء مدیریت، فساد و رشوه» در بطن نمایش، همان زخمی است که امروزه هر مخاطب ایرانی آن را لمس میکند.
۴-موسیقی زنده و ریتم اجرا: موسیقی، حرکت و صحنهپردازی به ریتم نمایش انسجام بخشیدهاست.
کجا لغزید؟
اما «مضحکه سیاه» همچون هر اثر دیگری از لغزش بینصیب نیست؛
۱-شلوغی بیش از حد صحنه: تعداد زیاد بازیگران گاه روایت را از انسجام میاندازد و تمرکز مخاطب را برهم میزند.
۲-فشردگی زمانی: در کمتر از یک ساعت، نمادها و تمهای فراوانی روی صحنه میآید که بخشی از مخاطبان را سردرگم میکند.
۳-خطر تکبعدی شدن شخصیتها: وقتی هر شخصیت به یک برچسب اخلاقی تقلیل مییابد («فاسد»، «معترض»، «قدرتطلب»)، عمق روانی از بین میرود.
۴-تعادل طنز و نقد: طنز و انتقاد در لحظاتی بهجای همافزایی، یکدیگر را تضعیف میکنند.
میان سنت و امروز
آنچه «مضحکه سیاه» را ارزشمند میکند، همین تلاش برای پیوند زدنِ سنتهای نمایشی ایرانی با نقد اجتماعی معاصر است. ملکی موفق شده است در میانه خنده و تلخی، آیینهای بسازد که تماشاگر ناگزیر در آن خود و جامعهاش را ببیند. اما همین جاهطلبی باعث شده که گاه روایت سنگین شود و بخشی از مخاطبان، بهخصوص تماشاگر عام، در لابهلای نمادها جا بمانند.
یک نتیجهگیری شخصی
بهعنوان کسی که نمایش را دیدهام و حالا از بیرون به آن فکر میکنم، «مضحکه سیاه» برایم شبیه همان غول است: پرقدرت، سرشار از انرژی، اما گاه در ظرفی کوچکتر از ظرفیتش گیر میکند. این نمایش نشان میدهد که بازگشت به نمایش ایرانی اگر با دغدغههای امروزی پیوند بخورد، میتواند همچنان زنده و خلاق باشد.
ملکی در این کار، هم ما را خنداند و هم زهر ریخت و همین، بزرگترین دستاورد «مضحکه سیاه» است؛ اینکه مخاطب از سالن بیرون برود و با خودش بگوید: آیا ما هم در خانهای زندگی نمیکنیم که غولهایش در آفتابه گیر کردهاند؟