دومین تجربهم تو این سبک و اولین تجربهی مثبتم بود ولی چون هنوز به این جنس تیاتر عادت ندارم نتونستم به قدر کافی برای نظردادن رو متن و محتوا متمرکز
... دیدن ادامه ››
بشم؛ شاید بهتر بود این کمبود تجربه تو غالب مخاطبها رو نویسنده در نظر میگرفت و شایدم نه؛ مطمئن نیستم. به هر حال ایدهی استفاده از علائم جسمی و ذهنی یک بیماری اشنا، برای ترکیب و قوی کردن کیفیت دراماتیک تجربههای تکراری، جذاب و به یادموندنی شد.
چینش صندلیها به نظرم ریسک میاومد. به طور اتفاقی و برخلاف عادت شخصیم، از نظر فیزیکی واقعا وسطای ماجرا نشسته بودم و وقتی تموم شد به نظرم رسید که موفق ترین چیزی که دربارهی این نمایش وجود داشت تحت تاثیر همین مدل ریسکها اتفاق افتاد! این که یه درصد قابل توجهی از مخاطباش رو طی اجرا به بغض یا گریه انداخته بود و خیلی درگیر با اتفاقی که شاهدش نبودن کرده بود یا حداقل خاطرات یا محتوای ذهنشون رو همزده بود. به نظرم هیچ جوره نمیشد خارج از قاب بود و این همه تاثیر پذیرفت.
از نظر مهارت اجرا، تیم صادقانه یکدست نبود؛ حس من به عنوان مخاطب غیرحرفهای این بود که بعضی واقعا کاربلد بودن و بعضی یکمی مشابه خوانندهی یک متن و با تمرکز کمتر عمل کردن. این موضوع موقعی بیشتر به چشم میخورد که طی دیالوگهای دونفره بین یک بازیگر که میشد ببینم و یکی که پشت سرم بود، مدام چرخیدن و برگشتن برای دنبال کردن صدا سخت بود و انتخابم این شد ک فقط به اکت و ریاکت همونی که جلوم بود نگاه کنم و به صداها توجه کنم. این کار فقط تو بعضی از مکالمه ها و دربارهی بعضی از بازیگرا خوب جواب میداد.
در هرصورت اشتیاق و انرژیتون و قدمی که برای یه سبک کمتراشنا برداشتید واقعا ارزشمند و قشنگه؛ خسته نباشید.