پس چه به دادگاه میکشیدم و از چه حکم میکنید؟
مگر چه کردهام من که اینگونه چون تیغِ در گلویتان، سرفهایم بهرِ زندگیتان!
همینکه نمیدانیدم؟ همینکه کتابِ در دستانم معجزی نیست تا دوزختان به سَردی بَرَد؟!
بیمارم و آری، بیم نه از این جنگآشوب در شَهجنگلِ دروغ.
موشهای جویدن با تلههای در دست؛ درختان میتخراشند آوایی بلند و همدرندگانِ خویش میافرازند.
آونگانِ بادتیزی لاشهها، بر هوهایِهایِهویِها.
شیر بر درختی، گربهخرس، خرگوش جایِ خود، کفتار و گراز نیز...