تو تاکسی نشستم و دارم برمیگردم کرج.
بعد یه هفته خیلی سخت و سنگین، امشب رفتم اجرای بچهها رو تو قصاب دیدم.
هنوز اشکم دنبال اینه که سرازیر بشه. درد خطهای چاقوی روی بدن بیتا اذیتم میکنه، نمیتونم چشاشو فراموش کنم.
بعد اجرا بهش گفتم دلم از درد امثال تو خونه و بعد طولانی بغلش کردم،
داستان قصاب تو کانادا بود و جریان مال گذشته یه کشور دیگه بود اما من تو ایران مونده بودم و تو چند سال گذشته و البته همین یه هفته اخیر!
آخر نمایش آرزو کردم یه روزی با بیتا و ساناز همکار بشم اما الان تو این فکرم که چیکار کنم همین روزا امثال محمد نباشن و پویاها دنیا نیان!
یه نمایش خیلی تلخ دیدم اما چقدر فوقالعاده.
محمد، پویا، ساناز و بیتا خیلی عالی بازی کردن، خیلی.
شاهو چقدر خوب هم موضوع رو انتخاب کرده بود و هم بینظیر کارگردانی کرده بود.
هر چند
... دیدن ادامه ››
دقیقه یه بار غافلگیر میشدم، اصلا نمیتونستم اتفاق بعدی رو حدس بزنم.
بلیت این اجرا رو برای فرداشب گرفته بودم و امشب قرار بود بازی بزرگ رو ببینم، اما به اون اجرا نرسیدم و بچههای تئاتر شهر هماهنگ کردن امشب قصاب رو ببینم و فرداشب برم بازی بزرگ!
هرچند که مطمئنم این نمایش دورهای بعدی اجرا رو خواهد داشت اما از این دور فکر کنم فقط دو شب مونده!
به حدی این نمایش منو گرفت که نه تنها بعد اجرا حسمو به همه بچهها انتقال دادم، قبل از نوشتن این متن، به سجاد هم زنگ زدم و بابت این اجرا بهش گفتم دمت گرم رفیق . . .
پنجشنبهشب ۲۵ دی ۱۴۰۴