واقعا چرا؟ چرا همه کسایی که تو کار ساختمون بودن و قرار بود کنار احمد باشن تا خونهاشو بازسازی کنه، یه جوری! بودن؟!
چرا رضاها و مرتضیها اینطوری بودن؟!
احمد که پیر شد تو این بازسازی اما یه چیزی!
انگاری هر وقت میخوایم جایی رو درست کنیم، بازسازیش کنیم، با کسایی سر و کار پیدا میکنیم که . . . !!!!
یه نمایش فوقالعاده دیدم.
شب آخر رسیدم برم کار اصغر و بچههاشو ببینم، اما مطمئنم احمد و کارگرای جورواجور ساختمونیش، دوره بعدی هم اجرا خواهند داشت.
رضا و مرتضی کنار احمد، چه قدر فوقالعاده بودن.
و این نردبون که عکسشو گذاشتم، چه نردبونی بود!!!
به همه بچههای شوخی میکنید موسیو تانر تبریک میگم.
راستی اون مسیو همسایه که بچهها رو دوست داشت، فوقالعاده بوداااا!