نمایش «پابرهنه لخت با قلبی در مشت» به قلم توانمند علیرضا کوشک جلالی، اثری عمیق و چندلایه است که تماشاگر را به سفری طاقتفرسا در دنیای «علی» – کارگر ترکیهای ساکن آلمان – میبرد. علی، قهرمانی ناخواسته و قربانی بیعدالتی، در پی فاجعهای خانمانسوز (آتشافروزی نژادپرستانه که خانوادهاش را از او میگیرد)، در مرز باریک جنون و مقاومت گام برمیدارد. این نمایش، نه تنها روایتگر سوگ و از دست دادن است، بلکه کاوشی جسورانه در مفاهیم هستیشناختی و اجتماعی است که هویت، جایگاه و حق حیات انسان حاشیهنشین را به چالش میکشد.
در هستهٔ این تراژدی، یک تحلیل قدرتمند اگزیستانسیالیستی نهفته است. علی، پس از از دست دادن خانوادهاش و مواجهه با بیمعنایی مطلق، به ورطهٔ جنون کشیده میشود. این جنون را نمیتوان صرفاً یک بیماری روانی دانست؛ بلکه فریادی هستیشناختی و پاسخی منطقی به پوچی (absurdity) جهانی است که به او تحمیل شده. در جهانی که معنای خانواده، امنیت و آینده در یک لحظه به خاکستر تبدیل میشود، جنون برای علی به ابزاری برای مقاومت در برابر واقعیت طاقتفرسا تبدیل میشود.
او دیگر با منطق خشک و بوروکراتیک جامعه پیرامونش سخن نمیگوید، بلکه با زبان خاص خود، زبانی مملو از تصاویر تلخ و واقعیتهای درونی، به تعریفی جدید از هستی خود دست مییابد. این «دیوانگی» به او اجازه میدهد تا از قیدوبندهای اجتماعی که او را نادیده گرفته یا قربانی کردهاند رها شود و در عین حال،
... دیدن ادامه ››
تنها راه ارتباط او با عزیزانی باشد که از دست داده است (نمادین کردن بولنت در جیبش). او با جنون خود، نوعی آزادی را تجربه میکند؛ آزادیای که در آن مجبور نیست جهان را آنگونه که هست بپذیرد، بلکه میتواند آن را در قالب درونی و ویرانشدهٔ خود بازآفرینی کند. این مبارزه برای معنا در برابر بیمعنایی مطلق، جوهرهٔ هستیشناختی نمایش را شکل میدهد.
نمایش کوشک جلالی همچنین یک نقد قدرتمند پسااستعماری را ارائه میدهد. «علی» نماد سوژهٔ سابآلترن (زیردست و فرودست) است که هویت، زبان و بدن زخمیاش در مواجهه با ساختار قدرتمند و غالب جامعهٔ آلمان قرار میگیرد. آتشسوزی نژادپرستانه نه تنها خانوادهاش را میگیرد، بلکه بدن او را نیز زخمی میکند و او را به نمادی از قربانیان خشونت نژادی و عدم پذیرش تبدیل مینماید.
مواجههٔ علی با «ادارهٔ خدمات اجتماعی» نمونهٔ بارز این تقابل است. او که آلمانی را به خوبی صحبت نمیکند، در برابر بوروکراسی سرد و بیروح قرار میگیرد. «بدن زخمی علی» که فریاد درد و سوگ سر میدهد، در مقابل «زبان بیبدن» و خشک نهادهای دولتی قرار میگیرد که تنها به دنبال تکمیل فرمها و اجرای پروتکلها هستند. این تقابل، نشانگر عدم توانایی و گاه عدم تمایل سیستم غالب به درک رنج و تجربهٔ سابآلترن است زبان علی، پر از استعاره و حس، در مقابل زبان رسمی و بیروح بوروکراسی قرار میگیرد و ناتوانی در برقراری ارتباط، او را بیشتر به انزوا و جنون سوق میدهد. او برای سیستمی که تنها «پوشه» و «پرونده» میشناسد، نامرئی و ناشنوا باقی میماند.
در این نمایش، شهردار نمایندهٔ قدرت حاکم و ایدئولوژیک است. او با «همدردی نمایشی» (Performative Empathy) وارد صحنه میشود؛ تلاشی برای خنثیسازی خشم نژادی و بازسازی وجههٔ آسیبدیدهٔ جامعه در برابر افکار عمومی. این رویکرد، که به نظریهٔ اسپیواک (Spivak) دربارهٔ «سابآلترن میتواند حرف بزند؟» و ناتوانی سابآلترن در رساندن صدای واقعیاش گره میخورد، نشان میدهد که چگونه قدرت سعی میکند رنج قربانی را به ابزاری برای مشروعیتبخشی خود تبدیل کند. شهردار نه به دنبال درک عمق فاجعه یا جبران واقعی است، بلکه میخواهد با ژستهای همدردانه، از بروز بحران عمیقتر اجتماعی جلوگیری کند. او با «زبان بیبدن» خود، در مقابل «بدن زخمی» علی قرار میگیرد و تلاش میکند روایت رسمی و کنترلشدهای از حادثه ارائه دهد.
یکی از نقاط قوت و پیچیدگیهای نمایش، پایانبندی آن است که نه تنها غیرمنتظره، بلکه از لحاظ هستیشناختی و اجتماعی بسیار پرمعناست. ازدواج علی با پیرزن همسایه و واگذاری خانه به او، در ابتدا ممکن است عجیب به نظر برسد، اما در یک تحلیل عمیقتر، نمایانگر بازسازی هستی و مکان علی است.
علی که از «دیوانهخانه» آمده، نه تنها از فضای فیزیکی آن رهایی مییابد، بلکه از فضای ذهنی و برچسب «دیوانه» نیز میگریزد. پیرزن، که در طول مدت بستری بودن علی از فرزندش مراقبت کرده، نمادی از «حمایت ارگانیک فرودست» است؛ حمایتی که از دل روابط انسانی و نه از ساختارهای بوروکراتیک بیرون میآید. این ازدواج، عملی از سرِ عشق رمانتیک نیست، بلکه کنشی استراتژیک برای «بازیابی مکان» و «تثبیت هستی» علی. خانه به او باز میگردد، اما نه به واسطهٔ کمک دولت، بلکه از طریق یک معاملهٔ انسانی و غیررسمی. این عمل به او اجازه میدهد تا از فضای «بیمکانی» (Placelessness) و سرگردانی هویتی که پس از فاجعه تجربه میکرد، خارج شود.
پیرزن، به عنوان یک شهروند عادی و خارج از نظام بوروکراتیک، نقش حامی را ایفا میکند و از این طریق، ساختار رسمی و ناکارآمد را دور میزند. این پایانبندی، با وجود تلخیهای خود، نوعی رهایی و بازسازی را برای علی به ارمغان میآورد؛ او نه تنها مکان فیزیکی خود را بازمییابد، بلکه با این پیوند غیرمتعارف، هویت و جایگاه انسانی خود را نیز در جهانی که سعی در حذف او داشت، تثبیت میکند. این عمل، یک پیروزی کوچک اما مهم برای سوژهٔ سابآلترن است که از طریق روابط انسانی و خلاقیت شخصی، به حق خود بر زندگی دست مییابد.
«پابرهنه لخت با قلبی در مشت» تنها یک نمایش تلخ دربارهٔ سوگ و نژادپرستی نیست، بلکه اثری است که با جسارت تمام، به ریشههای هستیشناختی و اجتماعی بحران هویت و عدالت میپردازد. علیرضا کوشک جلالی با خلق شخصیت «علی» و روایت تقابل او با ساختارهای حاکم، نه تنها همدردی تماشاگر را برمیانگیزد، بلکه او را به تفکر عمیق دربارهٔ معنای انسانیت، جایگاه حاشیهنشینان و پیچیدگیهای قدرت و مقاومت وامیدارد. این نمایش، فریادی از اعماق حاشیه است که پژواک آن تا مدتها در ذهن مخاطب باقی خواهد ماند