در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | فریال آذری
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 16:36:47
 

فعال هنری

 ۱۲ دی ۱۳۶۱
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
نمایش  میرزا رضا وارد تاریخ، سیاست، حافظه و حذف به‌شکلی درهم‌تنیده را به مخاطب نشان میدهد. میرزا رضا نه فقط یک فرد تاریخی، بلکه گره‌گاهی است از خشونت سیاسی، تحقیر اقتصادی، خیانت روشنفکری و پاک‌سازی حافظه. نمایش با انتخاب روایت‌محوری و پرهیز از دکور پرجزئیات، آگاهانه می‌کوشد تمرکز را از بازسازی تاریخی به بازخوانی مفهومی منتقل کند. این انتخاب، در سطح ایده، هوشمندانه و قابل دفاع است. اجرای روایت‌محور با دکور مینیمال، بستری فراهم می‌کند برای تمرکز بر متن و معنا. نمایش از همان ابتدا با حذف فیزیکی نشانه‌ها—قبرها، باغ‌ها، نام‌ها—تماشاگر را وارد جهانی می‌کند که حافظه در آن مدام پاک می‌شود. تکرار موتیف قبر، از میرزا رضا گرفته تا پهلوان اکبر خراسانی و حتی قبر مادر شاه، نشان می‌دهد حذف، امری تصادفی نیست؛ یک منطق دارد. در این میان، قبر نه محل آرامش، بلکه نشانهٔ تصرف و پاک‌سازی است. این ایده، یکی از ستون‌های محکم نمایش است و به‌درستی عمل می‌کند.
اشارهٔ مداوم به باغ‌ها—از رفسنجان و بهرام‌آباد گرفته تا باغ فیشرآباد که به پارک هنرمندان بدل شده، و باغ طوطی—نمایش را از یک روایت صرف تاریخی فراتر می‌برد. باغ در اینجا فقط فضا نیست؛ استعاره‌ای است از تصرف، تغییر کاربری و بازنویسی تاریخ. نمایش به‌درستی نشان می‌دهد که چگونه فضاها، همانند قبرها، از معنا تهی و دوباره مصرف می‌شوند. این پیوند میان جغرافیا و قدرت، یکی از نقاط قوت تحلیلی نمایش است و نشان می‌دهد پژوهش تاریخی پشت متن جدی گرفته شده است.
نمایش، در کنار روایت مردان تاریخ، لحظاتی را نیز به بدن‌های زنانه اختصاص می‌دهد؛ بدن‌هایی که نه‌فقط قربانی، بلکه میدان اعمال قدرت‌اند. روایت زن‌هایی چون زهرا خانم و حبیبه، و اشاره به کودک چهار سالهٔ کشته‌شده، نشان می‌دهد که خشونت سیاسی پیش از آنکه به اسطوره تبدیل شود، بر بدن‌های بی‌قدرت حک می‌شود. اما مهم‌تر از این روایت‌ها، لحظه‌ای است که نمایش از سطح حکایت فراتر می‌رود و به کنش می‌رسد: بازی ... دیدن ادامه ›› گنجفه.
گنجفه در این اجرا صرفاً یک جزئیات فولکلور یا سرگرمی نیست بلکه به کنشی آیینی و بی‌رحمانه بدل می‌شود. پرت شدن مکرر پرتقال و انتظار برای آنکه یکی از زنان حرمسرا آن را بگیرد، سازوکاری عریان از انتخاب اجباری را پیش چشم تماشاگر می‌گذارد و مردانی که این صحنه را به قهقرا میبرند گنجفه بازی، در اینجا، نام مستعار خشونت است. اهمیت این صحنه در آن است که قدرت، نه در قالب فرمان، بلکه در قالب بازی عمل می‌کند. بدن زنانه، در ظاهر، وارد یک آیین بی‌خطر و حتی خنده‌دار می‌شود، اما نتیجه، هم‌خوابگی اجباری و حذف اختیار است. گنجفه به‌درستی نشان می‌دهد که چگونه قدرت می‌تواند خود را در قالب بازی، رسم و عادت پنهان کند؛ بی‌آنکه نیازی به اجبار مستقیم داشته باشد. اینجا، نمایش موفق می‌شود چیزی را نشان دهد که در بسیاری از بخش‌های دیگر صرفاً گفته می‌شود: پیوند میان بدن، انتخاب و حذف. در عین حال، همین صحنه، شکافی معنادار با سایر بخش‌های اجرا ایجاد می‌کند. زیرا در حالی که گنجفه به کنشی تمام‌عیار بدل می‌شود، بسیاری از بحران‌های دیگر—هویت، قبر، نام—در سطح گفتار باقی می‌مانند. به این معنا، بازی گنجفه یکی از لحظاتی است که نمایش به‌جای توضیح، عمل می‌کند؛ و دقیقاً به همین دلیل، تأثیرگذارتر است. این صحنه نشان می‌دهد که اگر نمایش در سایر موقعیت‌ها نیز به بدن و کنش اعتماد می‌کرد، می‌توانست از دام اطلاعات‌گویی و ارجاع صرف عبور کند.
نمایش به‌طور پراکنده به شبکه‌ای از مناسبات سیاسی اشاره می‌کند: « روزنامه قانو»، سید جمال‌الدین اسدآبادی، پیشنهاد سازش به کامران میرزا (با پیشنهاد دور زدن پدر برای شاهی) و حتی فروش پتهٔ کرمان به‌عنوان نشانه‌ای از اقتصاد تحقیرآمیز. این عناصر، تصویری چند لایه از دوران می‌سازند؛ دورانی که سیاست، اقتصاد و روشنفکری در هم تنیده‌اند. بااین‌حال، این لایه‌ها بیشتر «ذکر» می‌شوند تا «دراماتیزه».
لغزش اجرایی در بخشی رخ می‌دهد که به پرویز خطیبی—نوهٔ میرزا رضا—می‌پردازد. این بخش ناگهان از روایت نمایشی فاصله می‌گیرد و به فهرست‌خوانی تاریخ سینما و سرگرمی بدل می‌شود: نام‌هایی چون اسماعیل کوشان، علی دریابیگی، واریته بهار، آبی و رابی. این فهرست‌خوانی، ریتم را می‌شکند، و جهان نمایش را از درون تهی می‌کند. مسئله فقط پرویز نیست؛ این الگو در مواجهه با شخصیت‌های دیگر نیز تکرار می‌شود. سید جمال الدین اسد آبادی نیز دقیقا همین الگو را تکرار میکند.
نمایش او را به استانبول می‌برد و با پرسشی صریح مواجه می‌کند: «فراماسونر، تو افغانی هستی یا اسدآباد همدان؟» پاسخ او—«من در کابل قبری خواهم داشت»—در سطح متن، پاسخی هوشمندانه است؛ جابه‌جایی بحث از هویت ملی به سرنوشت بدن پس از مرگ.
لحن طنز کلی نمایش و به‌ویژه تیپ‌سازی مامور پلیس—با ویژگی‌های دوجنسه بیش از آنکه قدرت را افشا کند، آن را به شوخی مصرفی تقلیل می‌دهد. این طنز، نه انتقادی است و نه مخرب؛ صرفاً خنثی‌کننده است و گاهی طعنه ای به خواجه دربار قجری نیز میزند.
یکی دیگر از محورهای نمایش، وسواس میرزا رضا نسبت به نام‌ها و ریشه‌شناسی آن‌هاست: اصرار بر اینکه رفسنجان نام دیگری داشته، توضیح مداوم دربارهٔ واژه‌ها و تغییر شان. این وسواس، در سطح ایده، کاملاً با تم حذف حافظه هم‌راستاست
نمایش با تکیه بر روایت‌محوری و پژوهش تاریخی، تصویری تأمل‌برانگیز از میرزا رضا کرمانی و شبکهٔ پیرامونی او ارائه می‌دهد. ایده‌های زیربنایی—قبر، باغ، حذف، اقتصاد تحقیر—محکم و قابل دفاع‌اند
گرایش به فهرست‌خوانی، ارجاع صرف به شخصیت‌های تاریخی، تیپ‌سازی طنز آمیز اجازه نمی دهند تا بحران های هویتی و تاریخی پر رنگ در نمایش ظاهر شوند
میرزا رضا کرمانی را می‌توان نه صرفاً به‌عنوان یک کنشگر سیاسی، بلکه به‌مثابه سوژه‌ای روانی فهمید که در وضعیت تحقیر مزمن شکل گرفته است؛ سوژه‌ای که فقر، بی‌پناهی حقوقی و نادیده‌گرفته‌شدنِ مداوم، زبان او را از کار انداخته و خشونت را به آخرین امکانِ بیان بدل کرده است. رنج شخصی او، از خلال همانندسازی با رنج تاریخی، به رنجی کلان پیوند می‌خورد و در این نقطه، کنش خشونت‌بار برایش مشروعیت می‌یابد؛ زیرا دیگر نه اصلاحی متصور است و نه گفت‌وگویی ممکن. رابطهٔ او با سید جمال‌الدین اسدآبادی نیز در همین چارچوب قابل فهم است: سید جمال به‌مثابه پدر نمادینی ناپایدار، که معنا و جهت می‌دهد، اما خود ریشه، مکان و مسئولیت مشخصی ندارد؛ پدری با هویتی لغزان و قبری نامعلوم که خشونت را به‌جای پاسخ، به میراث بدل می‌کند. وسواس میرزا رضا بر نام‌ها، قبرها و ریشه‌ها—از اصرار بر اتیمولوژی رفسنجان تا حساسیت بر پاک شدن حافظه‌ها—نشانهٔ آگاهی تاریخی صرف نیست، بلکه بیانگر اضطراب فروپاشی معناست؛ ترسی از آنکه اگر نام‌ها حذف شوند، رنج او نیز بی‌اثر و بی‌نام شود. در این معنا، قتل شاه نه انفجار جنون، بلکه تلاشی آگاهانه برای حک‌کردن نام خویش بر تاریخ است؛ کنشی که بیش از آنکه صرفاً سیاسی باشد، پاسخی روانی به حذفِ مزمن و آخرین امکانِ عاملیت برای سوژه‌ای است که تمام راه‌های دیگر از او سلب شده‌اند.
کامران میرزا در این نمایش نه صرفاً یک شاهزادهٔ مغضوب، بلکه سوژه‌ای است گرفتار در بحرانِ مالکیت، نام و حذف نمادین؛ کسی که مدام بر «باغ فیشرآباد» و خانهٔ هنرمندان تأکید می‌کند و می‌گوید «این را من دادم به فیشر»، اما در نهایت با این واقعیت مواجه می‌شود که نه خانه‌ای به نام اوست، نه اتاقی، و سهم واقعی از فضا و تاریخ، بیش از آنکه به او برسد، نصیب عرب‌ها، اتریشی‌ها و دانمارکی‌ها شده است. این گسست میان ادعای مالکیت و فقدانِ ثبت‌شدهٔ آن، کامران میرزا را به شخصیتی بدل می‌کند که بیش از قدرت، اسیر حسِ محرومیت از به‌رسمیت‌شناخته‌شدن است. خلع شدن از نایب‌السلطنه‌بودن، برای او نه فقط یک سقوط سیاسی، بلکه یک فروپاشی روانی است؛ زیرا تمام میل او به قدرت، در نهایت به یک خواست ساده و انسانی تقلیل می‌یابد. اما حتی این میل نیز ناکام می‌ماند. کامران میرزا، در این معنا، چهرهٔ تراژیکِ مردی است که در منطق تقسیم قدرت و حافظه، همواره بازنده است؛ کسی که به‌جای آنکه تاریخ را تصاحب کند، شاهد تصاحب‌شدن فضاها و نام‌ها توسط دیگران است و در نهایت، نه با حذف فیزیکی، بلکه با حذف از حافظهٔ رسمی تنبیه می‌شود.اگر کامران میرزا در این نمایش تصویرِ سوژه‌ای است که می‌خواهد با تملک باغ و ثبت نام، سهمی از حافظهٔ رسمی تاریخ داشته باشد اما در نهایت از هر دو محروم می‌ماند، میرزا رضا کرمانی سویهٔ رادیکال همین شکست است؛ جایی که فقدانِ نام و به‌رسمیت‌شناخته‌نشدن، دیگر در حسرتِ ثبت شدن متوقف نمی‌ماند و به کنشی خشونت‌بار بدل می‌شود تا آنچه به کامران میرزا داده نشد—حضور در حافظه—به هر قیمت ممکن تحمیل شود.
میرزا رضا کرمانی در این نقطه نه صرفاً یک قاتل سیاسی، بلکه سوژه‌ای است که خشونت را به‌عنوان آخرین زبان ممکن برمی‌گزیند؛ زبانی برای مقاومت در برابر حذفِ مزمن، پاک‌شدن قبرها و فروپاشی معنا، و تلاشی برای آنکه نامی که تاریخ از ثبتش سر باز زده، با کنشی برگشت‌ناپذیر حک شود.
۱۴۰
 
«وی‌لا» یکی از آن متن‌هایی است که نه بر پیش‌رفت روایی، بلکه بر تعلیق وجودی ایستاده است. نقطه‌ی صحنه – ویلایی در شمال، خبری از جنگی کوتاه‌مدت در حاشیه – بهانه‌ای است برای کاویدن وضعیتی آشنا: ملتِ در انتظار.
جنگ نه دیده می‌شود، نه شنیده؛ تنها در گفت‌وگوها حضور دارد، در ته صدای تلویزیون، و در اضطرابی که هیچ‌کس جدی‌اش نمی‌گیرد. این سکون، ساختار اصلی متن است: جهانی که در آن «دیگر هیچ چیز نمی‌افتد»، بلکه فقط تکرار می‌شود.
جهان نمایش حول یک شیء می‌چرخد: بالشی پُر از دلار، سکه و طلا.
در لحظه‌ای که محتوای بالش لو می‌رود، همه‌ی مناسبات دگرگون می‌شود. بالشِ خواب و آسایش تبدیل به گاوصندوق بحران می‌شود؛ نشانه‌ای از فروپاشی اعتماد و انتقال امنیت از رابطه به شیء.
جنگ در بیرون است، اما بحران درون بالش است.
هیچ‌کس در «وی‌لا» قهرمان نیست؛ هرکس به‌نحوی ... دیدن ادامه ›› درگیر بقاست:
سیروس، بازیگر مسن و شوخ، نماد طبقه‌ی فرهنگی‌ای است که در برابر بحران فقط به شوخی و شعر چنگ می‌زند. پس از یافتن بالش، زبانش خشک می‌شود؛ مرگ او مرگِ خلاقیت است.
آیدا، پزشک دقیق و نامطمئن، عقلِ بقاست: می‌فهمد که باید پول را پنهان کرد و آماده‌ی خروج است. او از نظر ذهنی از وی‌لا خارج شده است.
کورش و سمیرا، زوج مصرف‌گرا، بحران را نه تهدید که عرصه‌ی معامله می‌بینند؛ جنگ برایشان کارکرد اقتصادی دارد.
ولی، تیپ فرودستِ بی‌قدرت، زیر فشار فرسوده می‌شود؛ تنها کسی که هم سرمایه دارد، نه قدرت تصمیم، نه امکان فرار.
شادی، زن باردار، تنها محور آینده است؛ بدنی حاملِ زیست، در جهانی که همه چیز به سمت مرگ می‌رود.
نگین و اروشا، نوجوانان، نسل شاهد‌اند: بدون امکان کنش، اما با حافظه‌ی تصویری (گوشی، گیتار).
منیر، مادر، عنصر زمین است؛ تغییری نمی‌کند، چون قرار است ریشه باشد.
و رفتگر، سبز‌پوشِ بیرون از بُرج و طبقه، آینه‌ی اخلاقی صحنه است؛ تنها کسی که از فروپاشی مصون می‌ماند. او با رنگ سبز لباسش نماد پیوند با زمین است
در این جمع ناهمگون، بالش همان کاری را می‌کند که جنگ در جهان بیرون: نظم ظاهراً امن را فرو می‌ریزد.
زبان نمایشنامه از گفتار روزمره ساخته شده است: اسنپ، بی‌بی‌سی، هموروئید، مختارنامه. در ظاهر خنده‌دار است اما به قصد نقد نوشته شده؛ خنده‌ای حفره‌دار که زیرش ورطه‌ای از بی‌اعتمادی جریان دارد.
این زبان عامدانه فرسوده است؛ زیرا خودِ جامعه فرسوده است. هیچ جمله‌ای به پایان نمی‌رسد، هیچ تصمیمی نهایی نمی‌شود. ساختار نیز همین منطق را تکرار می‌کند: صحنه‌ها دایره‌وارند، نه خطی.
«وی‌لا» درباره‌ی بحران نیست، درباره‌ی زیستن در آستانه‌ی بحران ابدی است.
در این جهان: جنگ نمی‌کُشد، بلکه می‌فرساید؛ بی‌اعتمادی جیره‌ی روزمره است؛ و قهرمان وجود ندارد، فقط بازمانده هست. سیروس، آیدا، کورش و دیگران در پایان نه سقوط می‌کنند و نه نجات می‌یابند. آنان فقط جای خود را تغییر می‌دهند. در آخر، بالش ــ این شیء نرم و خانگی ــ بزرگ‌ترین افشاگر صحنه است: نماد جهانی که در آن «آرامش»، خود مخفیگاه اضطراب است.
در خوانش پست‌کلونیالی، «وی‌لا» تصویری از جامعه‌ای پیرامونی است که نه در مرکز تولید قدرت، بلکه در حاشیه‌ی مصرف و واکنش ایستاده است. جنگ در این نمایش نه به‌مثابه رخدادی سیاسی، بلکه به‌عنوان شرایطی تحمیلی و بیرونی حضور دارد؛ امری که شخصیت‌ها هیچ سهمی در شکل‌گیری‌اش ندارند، اما تمام زیست‌شان را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. دلار، سکه و طلا ــ که به شکلی پنهان در بالش جا داده شده‌اند ــ نشانه‌ی وابستگی اقتصاد محلی به ارزش‌های بیرونی و ناپایدار است؛ سرمایه‌ای که نه تولید شده، نه قابل دفاع است، فقط باید مخفی شود. در این ساختار، آیدا امکان «حرکت» دارد و سیروس در سکون فرهنگی خود گرفتار است؛ نابرابریِ دسترسی به جغرافیا، ویزا و بدنِ قابل‌انتقال، همان شکاف کلاسیک مرکز/پیرامون را بازتولید می‌کند. «وی‌لا» نشان می‌دهد در وضعیت پست‌کلونیال، بحران از بیرون می‌آید، امنیت به شیء تقلیل می‌یابد و انسان‌ها نه کنشگر تاریخ، که مدیران اضطراب روزمره‌اند.
اگر «وی‌لا» را در افق اسطوره‌ایِ سفر قهرمان بخوانیم، با روایتی مواجه می‌شویم که در آستانه‌ی اسطوره متوقف می‌ماند. جنگ دوازده‌روزه و کشف بالشِ مملو از دلار و طلا، همان «ندای ماجرا»ست؛ لحظه‌ای که جهانِ عادی ترک برمی‌دارد و قهرمان باید از آستانه عبور کند. اما سیروس، این قهرمانِ فرسوده‌ی عصر معاصر، دعوت را به شوخی، شعر و تکرار وا می‌گذارد و به جای عبور، در آینه‌ی خود خیره می‌ماند. هیچ پیرِ دانایی ظاهر نمی‌شود، زیرا خرد نیز به کالایی مصرف‌شده بدل شده است؛ آزمون‌ها نه به تطهیر که به فرسایش می‌انجامند. سفر، تنها برای آیدا امکان‌پذیر است، اما او حامل اسطوره نیست، حامل خروج است؛ و قهرمانِ بی‌سفر در خانه می‌پوسد.
«وی‌لا» اسطوره‌ی وارونه‌ی زمانه‌ی ماست: جهانی که در آن آستانه‌ها بسته‌اند، بازگشتی در کار نیست و انسان، پیش از آغاز سفر، برای همیشه در مرحله‌ی انتظار دفن می‌شود.
در «وی‌لا»، وضعیت جنگی باعث فروپاشی کامل هرم نیازهای مازلو می‌شود و شخصیت‌ها را به‌طور ناگهانی به پایین‌ترین سطح، یعنی «بقای زیستی»، بازمی‌گرداند. قطع برق، جست‌وجوی وسواس‌گونه، و اضطراب ناشی از گم‌شدن بالش، نشان می‌دهد که ذهن دیگر توان ماندن در سطوح بالاتر ــ عشق، احترام، معنا و خودشکوفایی ــ را ندارد. سیروس که پیش‌تر با شعر، بازیگری و شوخی در لایه‌های متعالی‌تر روان زیست می‌کرد، در لحظه‌ی افشای محتوای بالش دچار انسداد زبانی و فروپاشی خلاقیت می‌شود؛ گویی مغز او در حالت اضطرار، تمام منابعش را صرف «حفظ دارایی و جان» می‌کند. در این منطق، بالش نه یک شیء روایی، بلکه جایگزین روانیِ امنیت از‌دست‌رفته است: زمانی که نهاد، قانون و اعتماد اجتماعی فرو می‌ریزند، انسان به پنهان‌سازی پول، غذا و امکان فرار پناه می‌برد. «وی‌لا» به‌دقت نشان می‌دهد که در شرایط جنگ، انسان نه سقوط اخلاقی می‌کند و نه تعالی می‌یابد، بلکه به‌طور غریزی کوچک می‌شود؛ به موجودی که فقط می‌خواهد زنده بماند
بخش چهارم نقد
«تلخاب» صحنه‌ی بروز ناخودآگاه جمعیِ سرکوب‌شده است؛
جایی که سایه به شکل زن جادوگر سخن می‌گوید،
Self در هیئت تلخک می‌خندد،
و پرسونا در قالب ملکه فرو می‌ریزد.
ملال، نه ضعف شخصیت‌ها،
بلکه علامت توقف روانِ جمعی است؛
و آیین، آخرین تلاش ناکام برای نجات معنا.
سایهٔ ملکه در «تلخاب»
(خوانش یونگی: آن‌چه تاج اجازهٔ دیدنش را نمی‌دهد)
۱. تعریف مسئله: سایه ... دیدن ادامه ›› در دستگاه یونگ
در روان‌شناسی تحلیلی یونگ، سایه آن بخش از روان است که:
● با تصویر رسمی «من» (پرسونا) ناسازگار است
● سرکوب می‌شود
● و اگر آگاه نشود، به شکل فرافکنی، خشونت، هذیان یا فروپاشی بازمی‌گردد
ملکه، به‌عنوان عالی‌ترین پرسونا (تاج، قدرت، نظم، مادرِ نمادینِ ملت)،
بیشترین سایهٔ ممکن را حمل می‌کند.
پرسونا‌ی ملکه: مادرِ مقدس، حاکمِ پاک
ملکه خود را این‌گونه تعریف می‌کند:
● زنی مشروع
● همسر شاه
● مادر بالقوه
● مرکز نظم و معنا
خطاب جادوگران به او بسیار معنادار است:
«ای مریمِ بی‌لبخندِ دربار»
یعنی:
● مادر
● اما بی‌فرزند
● قدیسه
● اما تهی
این پرسونا، اجازهٔ دیدن هیچ میل تاریکی را نمی‌دهد.
هستهٔ سایهٔ ملکه: میل، خشم، ویرانگری
الف) میلِ انکارشده
ملکه بارها می‌گوید:
«من فرزند خواستم»
اما یونگی اگر بخوانیم:
● خواستنِ او، خواستِ تملک است، نه پذیرش زندگی
● کودک باید «شاه آینده» باشد، نه «خود»
وقتی کودک می‌گوید:
«من می‌خواهم آزاد باشم»
و ملکه پاسخ می‌دهد:
«نه، تو شاه آینده‌ای»
اینجا سایه فعال می‌شود:
میل به بلعیدن دیگری در قالب عشق.
خشمِ سرکوب‌شده
ملکه مدام نقش زن رنج‌کشیده را بازی می‌کند،
اما لحظه‌ای که گلوی جادوگر را می‌گیرد:
«گلوی جادوگر را می‌گیرد؛ نفسش به شماره می‌افتد»
این لحظه، ظهور عریان سایه است:
● خشونت
● تمایل به حذف
● میل به قتل
و بلافاصله:
«دستش لرزید»
یعنی ایگو هنوز توانِ پذیرش سایه را ندارد.
جادوگر: تجسم بیرونیِ سایهٔ ملکه
در منطق یونگی، اگر سایه پذیرفته نشود،
به بیرون فرافکنی می‌شود.
جادوگر دقیقاً همین کارکرد را دارد:
● زنِ دانا
● زنِ مطرود
● زنِ بدنی
● زنِ خطرناک
ملکه به او می‌گوید:
«تو رحم مرا سحر کردی، تو نطفه‌هایم را بلعیدی»
اما پاسخ جادوگر، یونگیِ ناب است:
«نه، من فقط پرده‌ها را پس زدم. آنچه دیدی، همیشه در تو بود.»
یعنی:
جادوگر ≠ علت
جادوگر = آینه سایه
کودک: بازگشت سایه در هیئت «فرزند»
کودک در این متن:
● معصوم نیست
● مطیع نیست
● آرکی‌تایپ «کودک الهی» یونگی است
اما ملکه نمی‌تواند این آرکی‌تایپ را بپذیرد؛
چون کودک می‌گوید:
«من فقط خودم را می‌شناسم»
و این جمله، برای ایگوی متورم ملکه، غیرقابل تحمل است.
اینجا سایه دوباره فعال می‌شود:
● فریاد
● تحقیر دیگر زنان
● تهدید
● هیستری قدرت
ملال ملکه: پیامد نپذیرفتن سایه
از منظر یونگ:
ملال = توقف انرژی روانی (Libido)
ملکه چون:
● میلش را انکار کرده
● خشمش را سرکوب کرده
● سایه‌اش را به جادوگر فرافکنی کرده
دچار این وضعیت می‌شود:
«آدمی با این رنج بی‌پایان چه خواهد کرد؟»
این سؤال، سؤال روانی است، نه فلسفی.
روانِ او راهی برای حرکت ندارد.
تراژدی ملکه: ناتوانی در آشتی با سایه
در تراژدی یونگی:
● سقوط، نتیجه شر نیست
● نتیجه ناآگاهی است
ملکه شرور نیست؛
اما سایه‌اش را نمی‌پذیرد.
او اگر می‌توانست:
● بپذیرد که مادر بودن ≠ تملک
● بپذیرد که خشم، بخشی از اوست
● بپذیرد که نازایی فقط زیستی نیست، روانی هم هست
شاید امکان فردیت (Individuation) داشت.
اما متن آگاهانه این امکان را از او می‌گیرد.
● در «تلخاب»، ملکه شخصیتی شرور یا قربانی صرف نیست؛
● او سوژه‌ای است که زیر بار پرسونا خرد شده است.
● سایه‌اش—میل، خشم، ویرانگری—به‌جای آن‌که آگاه شود،
● در هیئت جادوگر و کودک به صحنه بازمی‌گردد.
● تراژدی ملکه، نه نازایی،
● بلکه ناتوانی در دیدن آن چیزی است
● که تاج اجازهٔ دیدنش را نمی‌دهد.
خوانش یونگی: دو مسیر متفاوتِ مواجهه با سایه
۱) پرسونا: نقطه شروع مشترک
مؤلفه
ملکه (تلخاب)
لیدی مکبث
نقش اجتماعی
ملکه، مادرِ نمادینِ قدرت
بانوی نجیب، همسرِ لرد
کارکرد پرسونا
حفظ نظم، تداوم تاج
حفظ شأن، پیش‌برندهٔ جاه‌طلبی
بحران
نازایی / گسست از بدن
 
یونگی: هر دو پرسونا «پاک، رسمی، کنترل‌گر» هستند؛ بنابراین حجم سایه بالاست.
محتوای سایه: شباهت‌های بنیادین
الف) میلِ ممنوع
● ملکه: میل به تملکِ فرزند/آینده (کودک باید «شاه» باشد).
● لیدی مکبث: میل به قدرتِ بی‌واسطه (پادشاهی به هر قیمت).
هر دو میل را اخلاق رسمی سرکوب می‌کند → سایه انباشته می‌شود.
ب) خشمِ زنانه سرکوب‌شده
● ملکه: خشم در هیئت حمله بدنی به جادوگر.
● لیدی مکبث: خشم در زبانِ فراخوان به «ارواح ظلمت».
یونگی: خشمِ انکارشده، به انرژی مخربِ سایه بدل می‌شود.
تفاوت تعیین‌کننده: «فعال‌سازی» یا «فرافکنی» سایه
لیدی مکبث: همانندسازی با سایه (Shadow Identification)
او آگاهانه سایه را فرا می‌خواند
سایه را درونی می‌کند
● برای مدتی، از آن قدرت کنش می‌گیرد
● اما ایگو تابِ این همانندسازی را ندارد → فروپاشی
پیامد یونگی:
سایه بلعیده می‌شود، اما Self غایب است → جنون.
ملکه: فرافکنی سایه (Shadow Projection)
او سایه را به بیرون می‌اندازد:
● به جادوگر
● به کودک
● به «دیگریِ زنانه»
«تو رحم مرا سحر کردی»
● سایه پذیرفته نمی‌شود
● آگاهی رخ نمی‌دهد
● کنش هم ممکن نمی‌شود
پیامد یونگی:
سایه بازمی‌گردد، تکه‌تکه، مزمن، و ملال‌آور.
نسبت سایه با بدن: تفاوت کلیدی زنانه
لیدی مکبث
● بدن را انکار می‌کند
● مادری را نفرین می‌کند
● بدن به صحنه علائم روان‌تنی بدل می‌شود (خواب‌گردی، شست‌وشو)
ملکه
● بدن را می‌خواهد، اما کنترل می‌کند
● نازایی را سیاسی/جادویی می‌خواند
● بدن به سکون می‌رسد (ملال)
یونگی:
لیدی مکبث → انفجار روان
ملکه → انجماد روان
پایان تراژیک: دو شکست، دو شکل
 
لیدی مکبث
ملکه
سرنوشت
جنون و مرگ
ملال و تعلیق
وضعیت روان
فروپاشی ایگو
توقف لیبیدو
نسبت با سایه
بلعیده شد
نادیده ماند
جمع‌بندی یونگی:
● لیدی مکبث به‌دلیل یکی‌شدن با سایه سقوط می‌کند.
● ملکه به‌دلیل نپذیرفتن سایه می‌پوسد.
تفاوت ژانریِ حاصل از این دو سایه
مکبث (شکسپیر): تراژدی کنش‌محور
→ سایه فعال می‌شود، تاریخ حرکت می‌کند، کاتارسیس رخ می‌دهد.
تلخاب: تراژدی آیینی/روانی
→ سایه معلق می‌ماند، تاریخ تکرار می‌شود، کاتارسیس ناممکن است.
اگر لیدی مکبث نمونه زنی است که با سایه‌اش یکی می‌شود و در آتش آن می‌سوزد،
ملکه «تلخاب» زنی است که سایه را نمی‌بیند و در سرمای ملال منجمد می‌شود.
یکی بیش‌ازحد به تاریکی نزدیک می‌شود،
و دیگری آن‌قدر از آن می‌گریزد که زندگی از حرکت بازمی‌ایستد.
تراژدی اول، انفجار است؛
تراژدی دوم، سکون.
در خوانش تطبیقی یونگی–فمینیستی، لیدی مکبث و ملکه «تلخاب» دو پاسخ متفاوت به سرکوب تاریخی میل زنانه‌اند: لیدی مکبث با همانندسازی آگاهانه با سایه (Shadow Identification) برای لحظه‌ای به کنش دست می‌یابد اما به بهای فروپاشی ایگو، درحالی‌که ملکه با فرافکنی سایه به جادوگر و کودک، از کنش می‌گریزد و در ملال مزمن منجمد می‌شود. این تفاوت نشان می‌دهد چگونه ساختارهای قدرت، بدن زنانه را یا به انفجار روانی می‌کشانند یا به سکون آیینی؛ هر دو، پیامد حذف مسیر فردیت (Individuation) در نظمی مردسالارانه‌اند.
«از لیدی مکبث تا ملکه تلخاب: دو سرنوشت برای سایهٔ زنانه»
این مقایسه نشان می‌دهد سایه زنانه وقتی به رسمیت شناخته نشود، یا به‌صورت کنش افراطی می‌سوزاند (لیدی مکبث) یا به شکل ملال و تعلیق می‌پوساند (ملکه). لیدی مکبث با فراخواندن تاریکی، بدن را انکار می‌کند و به جنون می‌رسد؛ ملکه با حفظ پرسونا و نفی تاریکی، بدن را کنترل می‌کند و به توقف لیبیدو. تراژدی اول آتش است، دومی یخ—و هر دو از ناتوانی ساختار در پذیرش سایه می‌آیند.
مثلث یونگی: مدئا / لیدی مکبث / ملکه
در مثلث یونگیِ مدئا–لیدی مکبث–ملکه، سه وضعیت مواجهه با سایه ترسیم می‌شود: مدئا سایه را می‌شناسد و عامدانه از آن عبور می‌کند (کنش اسطوره‌ایِ آگاهانه)، لیدی مکبث با سایه یکی می‌شود و فرو می‌ریزد (تورم ایگو)، و ملکه سایه را فرافکنی می‌کند و در ملال می‌ماند (انسداد لیبیدو). این سه‌گانه، طیفی از امکان‌های روان زنانه را نشان می‌دهد: آگاهیِ خطرناک، قدرتِ ویرانگر، و سکونِ فرساینده.
بخش سوم نقد

از منظر روان‌شناسی (و به‌ویژه روان‌کاوی)، این «بی‌خویشتن» را می‌توان:
● ناحیه‌ی واپس‌رانده‌شده‌ی روان
● میل سرکوب‌شده
● یا همان ناخودآگاه دانست
تلخک، برخلاف جایگاه دلقک‌وارش، تنها شخصیتی است که به این شکاف آگاه است.
او نه درمانگر است، نه نجات‌دهنده؛
او مفسر زخم روانی است.
تلخک: سوژه‌ی آگاهِ افسرده
در صحنه هفتم، گفت‌وگوی تلخک و مچول به‌ظاهر عاشقانه ... دیدن ادامه ›› است، اما از منظر روان‌شناختی، نشانه‌های واضح ملال و افسردگی وجودی را دارد:
«به دردی دچارم که تنها درمانش آغوش توست»
این «درد»:
● جسمانی نیست
● موقعیتی نیست
● بلکه خلأیی است که با هیچ کنش واقعی پر نمی‌شود
تلخک دچار افسردگی آگاهانه است؛
او می‌داند چرا رنج می‌کشد، و همین دانستن، رنج را عمیق‌تر می‌کند.
مچول: انکار، فریب و مکانیسم دفاعی
اعتراف مچول در صحنه ۲۵ بسیار تعیین‌کننده است:
«من فریب دادم تلخک! همه‌اش دروغ بود. سحر و جادو افسانه است»
از منظر روان‌شناسی، مچول نماینده‌ی مکانیسم انکار (Denial) است:
● انکار جادو = انکار رنج
● انکار افسون = انکار تاریخ خشونت علیه زنان
او با مستی و گریه اعتراف می‌کند؛
یعنی حقیقت فقط وقتی امکان بروز دارد که خودآگاهی تضعیف شود.
ملکه: روان‌نژندی قدرت
ملکه دچار نوعی نوروز قدرت است:
● وسواس بر زایش
● اضطراب طرد
● خشم نسبت به بدن خودش
او نمی‌تواند فقدان را بپذیرد، پس:
● آن را به جادو نسبت می‌دهد
● یا به خیانت دیگران
ملکه سوژه‌ای است که «نمی‌تواند نباشد»،
و همین، او را ویران می‌کند.
ملال (Boredom): بیماری خاموش جهان «تلخاب»
الف) ملال به‌مثابه وضعیت وجودی
ملال در «تلخاب» نه بیکاری است، نه کسالت؛
بلکه فرسودگی معناست.
جمله‌ای مثل:
«احساس می‌کنم کارهای نکرده بسیاری دارم به اندازه تمام عمر»
نشانه‌ی واضح ملال اگزیستانسیال است:
● زمان کش می‌آید
● آینده تهی است
● کنش بی‌معنا می‌شود
این همان ملالی است که کی‌یرکگور و کامو درباره‌اش نوشته‌اند.
ملال و جادو
جادو در این نمایش، واکنشی است به ملال:
● وقتی معنا فرو می‌ریزد، آیین جای آن را می‌گیرد
● وقتی عقل ناتوان است، ورد فعال می‌شود
اما نکته‌ی مهم:
جادو ملال را درمان نمی‌کند؛
فقط آن را قابل تحمل می‌کند.
ملال زنانه
ملال زنان در متن، مضاعف است:
● ملال از بدن
● ملال از انتظار
● ملال از حذف
زنانی که تلخک صدایشان را می‌شنود:
«صدای هزاران زن از زیر خاک»
این‌ها سوژه‌های ملال‌زده‌ای هستند که هرگز امکان کنش نداشته‌اند
ژانر «تلخاب»: تراژدی آیینی ـ روان‌شناختی
الف) ژانر غالب
«تلخاب» را نمی‌توان در یک ژانر کلاسیک محبوس کرد، اما دقیق‌ترین توصیف آن:
تراژدی آیینی با مؤلفه‌های روان‌شناختی و ابزورد
خصایص این ژانر در متن
۱. فقدان روایت خطی
● صحنه‌ها بیشتر حالت روانی دارند تا داستانی
● تقدم با «وضعیت» است نه «حادثه»
۲. زبان شکسته و شاعرانه
● زبان بازتاب روان گسسته است
● تکرار، لکنت، هذیان و نجوا فراوان است
۳. شخصیت‌ها به‌مثابه وضعیت روانی
● تلخک = آگاهی رنج‌دیده
● ملکه = اضطراب قدرت
● مچول = انکار و تسلیم
۴. آیین به‌جای کاتارسیس
در تراژدی کلاسیک، تماشاگر پالایش می‌شود؛
در «تلخاب»، تماشاگر در ملال رها می‌شود.
نسبت با تئاتر ابزورد
«تلخاب» به ابزورد نزدیک است، اما تفاوت مهمی دارد:
● در ابزورد، جهان بی‌معناست

● در «تلخاب»، معنا وجود دارد اما غیرقابل زیستن است
این تفاوت، اثر را سیاسی و زنانه می‌کند.
«تلخاب» نمایش سوژه‌هایی است که می‌دانند،
و همین دانستن، آن‌ها را فلج کرده است.
ملال، نه یک حس گذرا، بلکه بیماری ساختاری جهان نمایش است؛
و جادو، آخرین پناه روانی در برابر فروپاشی معنا.
این متن، به‌جای درمان، تشخیص می‌دهد؛
و به‌جای امید، آینه می‌گذارد.
صحنه به‌مثابه ناخودآگاه جمعی
از منظر یونگ، «تلخاب» روایتِ داستانی نیست؛
بلکه صحنه‌ی فعال شدن آرکی‌تایپ‌ها در یک روانِ جمعیِ بیمار است.
اینجا ما با شخصیت به‌معنای روان‌شناسی کلاسیک مواجه نیستیم؛
بلکه با کهن‌الگوها (Archetypes) طرفیم.
تلخک: «خودِ آگاه‌شده» (Ego touched by the Self)
تلخک نه دلقک است، نه شورشی صرف.
او نزدیک‌ترین شخصیت به Self (خویشتنِ کل) است.
در متن:
«من نخکش آینه می‌شه… هر خنده‌ام یه تیکه از تاجتون فرو می‌ریزه»
در خوانش یونگی:
● خنده = لحظه‌ی آگاهی
● شکستن تاج = فروپاشی پرسونا (نقاب قدرت)
تلخک کارکرد آینه‌ای Self را دارد:
نه اصلاح می‌کند، نه نجات می‌دهد؛
فقط نشان می‌دهد.
به همین دلیل خطرناک است.
ملکه: پرسونا + آنیما‌ی سرکوب‌شده
ملکه نمونه‌ی کامل پرسوناست:
● نقش رسمی
● تاج
● زبان خطابه
● قدرت نمایشی
اما بحران او از جایی شروع می‌شود که:
● بدن نازاست
● زایش ناممکن است
در یونگ:
نازایی = قطع ارتباط Ego با Self
فریادهای آخرالزمانی ملکه:
«بوزید ای بادهای سهمگین… تخم شوم این بشر ناسپاس را نابود سازید»
این‌ها تورم ایگو (Ego Inflation) است:
وقتی ایگو می‌خواهد جای Self بنشیند.
زن جادوگر): سایه + زنِ دانا (Wise Woman)
رگوادج مهم‌ترین کهن‌الگوی نمایش است.
او ترکیبی است از:
● Shadow (سایه)
● Wise Old Woman / Crone
جملاتش:
«من هم کفر و هم ایمانم… تبعیدی آسمانم»
«پیشونیم… از این همه طلسم شکسته تاول زده»
او حامل:
● دانشی بدنی
● خاطره‌ای مدفون
● حقیقتی غیرقابل‌تحمل
در منطق یونگ:
جامعه‌ای که سایه را نپذیرد، محکوم به فروپاشی روانی است.
و «تلخاب» دقیقاً همین را نشان می‌دهد.
هم‌سرایان: ناخودآگاه جمعی
صداهای جمعی:
«اون خود شیطانه…»
«از خون جوانان وطن لاله دمیده…»
این‌ها صدای ناخودآگاه جمعیِ ترومازده است:
● تاریخی
● زخمی
● تکرارشونده
اینجا تاریخ حل نمی‌شود؛
فقط بازگشت می‌کند.
ملال (Malal) در خوانش یونگی: رکود لیبیدوی روان
الف) ملال ≠ افسردگی فردی
در یونگ، ملال نشانه‌ی مهمی است:
توقف جریان لیبیدو (انرژی روانی)
در «تلخاب»:
● نه میل به آینده وجود دارد
● نه امکان بازگشت به گذشته
پس روان در وضعیت تعلیق فرساینده می‌ماند.
ملال و آیین
جادو، ورد، تکرار اعضای حیوانی:
«چشم خفاش… جگر میمون… روغن گرگ…»
این‌ها تلاش ناخودآگاه برای:
● فعال‌سازی دوباره لیبیدو
● بازگشت به منبع کهن معنا
اما چون آیین به‌اجبار و از سر اضطرار است،
شفا نمی‌دهد؛ فقط ملال را مزمن می‌کند.
ملال زنانه: گسست از آرکی‌تایپ مادر
در روان یونگی، زن وقتی از آرکی‌تایپ «مادر» جدا شود:
● میل منجمد می‌شود
● بدن بیگانه می‌شود
ملکه، جادوگر، و زنان مدفونِ زیر خاک
همه در یک وضعیت‌اند:
«محکوم به سکون میل»
این سکون، سرچشمه‌ی ملال است.
ژانر «تلخاب» در خوانش یونگی
الف) ژانر اصلی:
تراژدی آیینی ـ اسطوره‌ای با ساختار یونگی
این اثر نه درام روان‌شناختی است،
نه رئالیسم،
نه ابزورد صرف.
خصایص ژانری (با شواهد متنی)
۱. غیاب روایت علی–معلولی
صحنه‌ها مثل رؤیا می‌آیند:
● تکه‌تکه
● تکرارشونده
● نمادین
→ ساختار خواب / ناخودآگاه
شخصیت‌ها = آرکی‌تایپ
● ملکه: پرسونا
● تلخک: Self آگاه
● جادوگر: Shadow / Wise Woman
● جمع: ناخودآگاه تاریخی
زبان وردی و اسطوره‌ای
زبان نه برای ارتباط، بلکه برای احضار به کار می‌رود.
فقدان کاتارسیس
در تراژدی کلاسیک:
پالایش
در «تلخاب»:
مواجهه‌ی حل‌نشده با سایه
تماشاگر سبک نمی‌شود؛
سنگین‌تر بیرون می‌رود.
نسبت با ابزورد
ابزورد می‌گوید:
معنا وجود ندارد
«تلخاب» می‌گوید:
معنا وجود دارد،
اما دفن شده است.
و این تفاوت، آن را زنانه، تاریخی و سیاسی می‌کند
صدف خاقان و مهدی حیدری این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ادامه نقد بخش دوم
الف) اختگی زنانه (ملکه)
نازایی ملکه، نشانه شکست بدن زن در نظامی است که:
● بدن زن را فقط تا جایی می‌خواهد که «تولید» کند
● و به‌محض ناتوانی، او را زائد می‌بیند
جمله کلیدی:
«با صد اکسیر و صد هزار طلسم هم، خون تو زایش ندارد»
این جمله، حکم قطعی قدرت است؛ قدرتی که زن را به رحم فروکاسته.
ب) اختگی قدرت
اما تناقض مهم اینجاست:
قدرتی که ملکه نماینده‌اش است، خود ... دیدن ادامه ›› عقیم شده:
● ناتوان از تداوم
● ناتوان از تولید معنا
● ناتوان از حفظ مشروعیت
به این معنا، اختگی از بدن زن فراتر می‌رود و به نظام سلطنت/حاکمیت سرایت می‌کند. تلخک وقتی می‌گوید: «من فقط آینه‌ام» در واقع اختگی پنهان قدرت را بازمی‌تاباند. پیری در «تلخاب» فقط یک وضعیت جسمی نیست؛ بلکه لحظهٔ افشای حقیقت است.
بدن پیرِ ملکه، بدنی است که دیگر نمی‌تواند:
● وانمود کند
● فریب دهد
● یا وعده آینده بدهد
در این متن، پیری برابر است با:
● آشکارشدن شکست‌ها
● فروریختن تاج
● و ناتوانی از ادامه دروغ تاریخی
هر خنده تلخک: «یه تیکه از تاجتون فرو می‌ریزه» پیری، لحظه‌ای است که بدن دیگر با قدرت همدست نیست. به همین دلیل، پیری در این نمایش ترسناک است؛ چون حقیقت را ناخواسته عیان می‌کند.
رنج زنانه در بستر خیانت: خیانت به بدن، نه فقط به عشق
خیانت در «تلخاب» فقط خیانت زناشویی یا عاطفی نیست؛ بلکه خیانت ساختاری است:
● خیانت به بدنی که سال‌ها ابزار قدرت بوده
● خیانت به زنی که فقط به‌خاطر «نزاییدن» حذف می‌شود
وقتی ملکه می‌گوید: «اگر من نزایم، شاه زن دوم اختیار می‌کند» این جمله، به‌شدت عریان است. زن نه معشوق است، نه شریک؛ زن کارکرد است.
رنج زنانه نمایش دقیقاً از همین‌جا می‌آید:
● از هم‌زمانی عشق، قدرت، بدن و طرد
● از لحظه‌ای که زن می‌فهمد بدنش دیگر سرمایه نیست
تلخک و جادوگران، این رنج را تسلی نمی‌دهند؛ آن را برملا می‌کنند. «تلخاب» متنی است درباره بدن‌هایی که دیگر به کار قدرت نمی‌آیند:
بدن زنِ پیر، بدن نازا، بدنِ دانا، بدنِ خندان. جادو، خنده و آیین، ابزارهای فروپاشی‌اند؛ نه برای نجات، بلکه برای افشا.
این نمایش، به‌جای همدلی، آینه می‌گذارد؛ و به‌جای روایت، مناسک اجرا می‌کند.
پدرِ ملکه: معمار پنهانِ اختگی و خیانت
افشای این نکته که پدرِ ملکه، زن دوم شاه را باردار کرده، یکی از رادیکال‌ترین لحظات «تلخاب» است؛ نه صرفاً به‌عنوان یک گره روایی، بلکه به‌مثابه افشای ساختار قدرت پدرسالار.
تلخک می‌گوید:  «شاه عقیمه… طراح اصلی اوست… جان منظورم همان پدرتان است.»
اینجا پدر، فقط یک فرد نیست؛ او نهاد پدرسالاری است:
● پدری که دخترش را برای قدرت معامله کرده
● پدری که بدن زن را ابزار تداوم سلطنت می‌داند
● و همان پدری که در نهایت، خود دست به خیانت می‌زند تا این تداوم را تضمین کند
باردار شدن زن دوم شاه به‌دست پدر ملکه، نه نشانه‌ی شهوت فردی، بلکه عملی سیاسی است: تولید وارث، به هر قیمت.
خیانت مضاعف: خیانت به دختر، خیانت به زن
این افشا، دو سطح از خیانت را هم‌زمان فعال می‌کند:
الف) خیانت به دختر
ملکه درمی‌یابد:
● بدنش سال‌ها سرمایه‌ی قدرت بوده
● اما وقتی از زایش ناتوان شده، پدرش مستقیماً او را دور زده
او نه فقط همسرِ ناکام شاه، بلکه دخترِ قربانی پدر است.
ب) خیانت به زن (زن دوم)
زن دوم نیز، در این میان، نه انتخاب‌گر، بلکه رحم جایگزین است. بدن او محل انتقال قدرت است؛ بی‌نام، بی‌صدا، بی‌هویت. در «تلخاب»، هیچ‌یک از زنان در موقعیت میل قرار ندارند؛ همه در موقعیت کارکرد‌اند.
اختگی شاه و جابه‌جایی فالوس قدرت
با عقیم بودن شاه، فالوس (قدرتِ زاینده) از بدن شاه جدا می‌شود و به بدن پدر ملکه منتقل می‌گردد.
این جابه‌جایی، بسیار مهم است:
● شاه، فقط عنوان دارد
● پدر، عمل می‌کند
● و بدن زنان، میدان اجراست
به این معنا، «تلخاب» نشان می‌دهد که قدرت واقعی همیشه جایی بیرون از تاج است؛
در اتاق‌های پشتی، گفت‌وگوهای محرمانه، و بدن‌هایی که به حساب نمی‌آیند.
پیری، نازایی و طرد: بدن زن در لحظه‌ی انقضا
ملکه وقتی می‌گوید:
«فقط کافی بود بدانم می‌توانم زایش داشته باشم… ولیعهدی»
نشان می‌دهد که مسئله، عشق یا حسادت نیست؛
مسئله، حق ماندن در قدرت از مسیر بدن است.
پیری ملکه، لحظه‌ای است که:
● بدن دیگر قابل بهره‌برداری نیست
● و خیانت، مشروع جلوه می‌کند
در این‌جا خیانت، نه انحراف اخلاقی، بلکه تصمیم عقلانی نظام قدرت است.
در صحنه‌های زارخوانی و آیینی (صحنه ۳۱)، جادوگران و بدن ملکه وارد مناسک می‌شوند.
این آیین‌ها:
● برای بارور کردن نیستند
● برای درمان نیستند
● بلکه برای به زبان آوردن حقیقت سرکوب‌شده‌اند
وقتی ملکه از شکم مادر، لمس پدر و «بوسه‌ای که از میان بدن زن عبور می‌کند» حرف می‌زند، بدن زن به حافظه‌ی تاریخی خیانت بدل می‌شود.
زن جادوگر در «تلخاب»: بدنِ دانا، صدای سرکوب‌شده
۱. جادوگر به‌مثابه «دانش ممنوع»
زن جادوگر در «تلخاب» نه کاراکتری فرعی، بلکه حامل دانشی است که نظم سلطنتی تاب تحملش را ندارد.
دانش او:
● بدنی است، نه نوشتاری
● آیینی است، نه قانونی
● زنانه است، نه مشروع
وقتی ملکه با تحقیر به او سکه پرتاب می‌کند و می‌گوید:
«اگر زر می‌خواهی، بگیر! اما جانم را دیگر به تاریکی نمی‌دهم»
و جادوگر پاسخ می‌دهد:
«جادوگر از نان خشک استیصال مردم فربه می‌شود، نه از زر»
اینجا تقابل دو منطق شکل می‌گیرد:
● منطق قدرت (زر، تاج، معامله)
● منطق جادو (رنج، استیصال، بدن)
جادوگر از فقر تغذیه می‌کند، نه از ثروت؛ و همین او را خطرناک می‌کند.
بدن جادوگر: بدنِ قربانیِ پیشینی
برخلاف تصور رایج، جادوگر در این متن قدرت‌مندِ پیروز نیست؛
او پیشاپیش محکوم است.
در صحنه‌ای که ملکه گلویش را می‌گیرد: «گلوی جادوگر را می‌گیرد. نفسش به شماره می‌افتد»
این تصویر، یک یادآوری تاریخی است: زنِ دانا، زنِ بلد، زنِ آگاه، همیشه اولین قربانی نظم است.
جادوگر:
● تهدید است
● اما بی‌دفاع
● داناست
● اما بی‌پناه
او «دیگریِ خطرناک» است که حذفش، مشروع جلوه داده می‌شود.
زبان جادو: آشوب علیه نحو قدرت
وردهای جادوگر:
«بیاور موی مادر، ناخن، استخوان سگ ماده، دست گرگ نر…»
این زبان:
● خطی نیست
● عقلانی نیست
● تمیز و مرتب نیست
این همان چیزی است که قدرت از آن می‌ترسد.
جادوگر با شکستن نحو، نظم معنایی جهان سلطنت را به‌هم می‌ریزد.
او به‌جای دعا، نفرین می‌خواند:
«شوهرت را افلیج کن، تا در خشت خام تو را بجوید»
نفرین، اینجا واکنش اخلاقی نیست؛
آخرین ابزار زنِ بی‌قدرت است.
نسبت جادوگر و ملکه: دو سوی یک سرنوشت زنانه
ملکه و جادوگر، در ظاهر در دو سوی قدرت ایستاده‌اند؛
اما متن نشان می‌دهد که هر دو:
● قربانی بدن‌اند
● قربانی زایش‌اند
● قربانی نظم پدرسالارند
ملکه بدنِ مشروع است، جادوگر بدنِ مطرود.
اما سرنوشت‌شان یکی است: حذف.
وقتی جادوگر می‌گوید:
«دختر جان، با صد اکسیر و صد هزار طلسم هم، خون تو زایش ندارد»
او نه تحقیر می‌کند، نه انتقام می‌گیرد؛
او حقیقت را عریان می‌گوید.
و خودش تأکید می‌کند:
«من انتقام نمی‌گیرم، من فقط آینه‌ام»
جادوگر و سکون میل: زنِ محکوم به بی‌حرکتی
در صحنه‌های پایانی، جمله‌ای کلیدی شنیده می‌شود:
«این زن محکوم است به سکون میل»
سکون میل، یعنی:
● نه حق زایش
● نه حق انتخاب
● نه حق خواستن
جادوگر، این حکم را صادر نمی‌کند؛
آن را بر زبان می‌آورد.
در این معنا، جادوگر:
● نجات‌دهنده نیست
● درمانگر نیست
● بلکه شاهدِ حقیقت است
و همین، او را غیرقابل‌تحمل می‌کند.
جایگاه آیینی جادوگر: حذف برای تداوم نظم
در آیین زارخوانی و مناسک پایانی، جادوگر در کنار ملکه قرار می‌گیرد،
اما نه به‌عنوان هم‌پیمان، بلکه به‌عنوان بدنی که باید قربانی شود تا آیین کامل گردد.
در منطق آیین:
● باید کسی حذف شود
● باید بدنی بار گناه را به دوش بکشد
و این بدن، همیشه بدن زنِ داناست.
زن جادوگر در «تلخاب» تجسم دانشی است که پیش از آن‌که شنیده شود، سرکوب می‌شود.
او نه شر است، نه نجات؛
او بدنِ حافظه است.
قدرت، او را می‌کُشد،
چون جادوگر آینده را پیش‌گویی نمی‌کند؛
حال را افشا می‌کند.
الف) «بی‌خویشتن»؛ هسته‌ی روانی نمایش
تلخک در صحنه ششم به مفهومی کلیدی اشاره می‌کند:
«در درون ما جایی وجود دارد که همواره از آن غافلیم… من نامش را بی‌خویشتن گذاشتم».
صدف خاقان و مهدی حیدری این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
«تلخاب» آگاهانه در مرز اسطوره، خواب، جادو و سیاست قدرت حرکت می‌کند. جهان اثر نه رئالیستی است و نه صرفاً نمادین؛ بلکه در وضعیتی معلق میان کابوس جمعی و آیین نمایشی شکل می‌گیرد. ساختار متن به‌وضوح از منطق خطی روایت فاصله می‌گیرد و به جای آن، بر تکرار، ورد، صدا و تصویر تکیه می‌کند.
متن بیشتر «اتفاق» است تا «داستان»؛ و این انتخاب، آگاهانه و در امتداد سنت نمایش‌های آیینی، شکسپیری متأخر (به‌ویژه مکبث و شاه لیر) و تئاتر شاعرانه است.
زبان: نقطه قوت و هم‌زمان پاشنه آشیل
الف) زبان شاعرانه و آیینی
زبان «تلخاب» واجد کیفیتی شعری، خطابی و طلسم‌گون است. جملات اغلب کارکرد اطلاع‌رسان ندارند، بلکه:
● احضار می‌کنند
● تهدید می‌کنند
● افسون می‌سازند
نمونه‌هایی مثل: «من فقط آینه‌ام» یا «با هر خنده، تکه‌ای از تاجت فرو می‌ریزد» نشان می‌دهد زبان، خود کنش ... دیدن ادامه ›› دراماتیک است، نه صرفاً حامل کنش.
ب) خطر افراط زبانی
در عین حال، تراکم استعاره‌ها، تکرار واژگان جادویی و جملات خطابی گاه به مرز اشباع می‌رسد. در برخی بخش‌ها:
● زبان به جای پیش‌برندگی، متن را در خود حل می‌کند
● صداها شبیه هم می‌شوند (ملکه، تلخک، جادوگران)
اینجاست که اجرا ناگزیر می‌شود بار تمایز را به دوش بازیگر و کارگردانی بیندازد.
شخصیت‌ها: تیپ ـ اسطوره ـ صدا
ملکه
ملکه نه یک «شخصیت روان‌شناختی»، بلکه نماد قدرت فرسوده، سترون و در حال فروپاشی است. نازایی او فقط جسمانی نیست؛ نازایی سیاسی، اخلاقی و تاریخی است.
فریادهای آخرالزمانی او بیشتر از آنکه نشانه اقتدار باشد، سند وحشت از زوال است.
تلخک
تلخک مهم‌ترین دستاورد متن است.
او:
● نه دلقک صرف است
● نه جادوگر کلاسیک
● و نه ضدقهرمان
تلخک «آینه» است؛ آینه‌ای که حقیقت را نه با منطق، بلکه با تمسخر، خنده و فروپاشی آشکار می‌کند. او یادآور Fool شکسپیری است، اما با رگه‌ای معاصر: آگاه، بی‌رحم و انقلابی.
جادوگران
جادوگران در «تلخاب» بیشتر از آنکه عامل شر باشند، مکانیزم افشا هستند. آن‌ها دانش تاریک ندارند؛ آن‌ها دانشی دارند که قدرت از شنیدنش می‌ترسد.
جمله‌ای مثل: «جادوگر از نان خشک استیصال مردم فربه می‌شود» مستقیماً متن را به خوانش اجتماعی و سیاسی امروز پیوند می‌زند.
ساختار دراماتیک
نمایشنامه ساختار کلاسیک آغاز–میانه–پایان ندارد.
ساختار آن:
● حلقوی
● کابوس‌وار
● مبتنی بر تکرار و تصاعد تدریجی فروپاشی است
این انتخاب جسورانه است، اما ریسک دارد:
● اگر اجرا فاقد ریتم دقیق باشد، متن کش‌دار می‌شود
● اگر میزانسن و صدا طراحی نشوند، لایه‌ها تخت می‌شوند
تم‌ها و لایه‌های معنایی
مهم‌ترین تم‌های متن:
● قدرت و توهم تداوم آن
● نازایی به‌مثابه استعاره سیاسی
● آینه، خنده و تمسخر به‌عنوان ابزار حقیقت
● جادو نه به‌عنوان خرافه، بلکه به‌عنوان دانشی سرکوب‌شده
«تلخاب» متنی است که به‌وضوح می‌گوید:
فروپاشی، از خنده آغاز می‌شود، نه از شمشیر.
نسبت متن با اجرا
این متن بیش از آنکه برای خوانده‌شدن نوشته شده باشد، برای اجرا طلب می‌کند:
● صدا
● بدن
● نور
● موسیقی زنده یا طراحی صوتی
در اجرای ضعیف، متن می‌تواند متظاهر و پرگو جلوه کند؛
در اجرای دقیق، می‌تواند به تجربه‌ای خلسه‌آور و تکان‌دهنده بدل شود.
جمع‌بندی انتقادی
نقاط قوت:
● جهان منسجم شاعرانه
● شخصیت تلخک
● جسارت در زبان و ساختار
● ظرفیت بالای تأویل سیاسی و فلسفی
چالش‌ها:
● خطر یکنواختی زبانی
● وابستگی شدید به کیفیت اجرا
● کمبود لحظات سکوت و شکست ریتم
در «تلخاب»، جادو نه ابزار پیش‌برندهٔ داستان، بلکه خودِ ساختار نمایش است. صحنه‌های جادوگری، وردها، تکرار نام اشیا (موی مادر، استخوان، ناخن، زهر، دیگ، باد) و حتی شکست نحو و صدا، نمایش را از منطق علی–معلولی بیرون می‌کشند و وارد منطق آیین (Ritual)می‌کنند.
اینجا جادو:
● نه خرافه است
● نه شرّ مطلق
● بلکه دانشی آیینی و بدنی است که در برابر نظم سلطنت/قدرت مردانه می‌ایستد
جادوگران و تلخک، حاملان دانشی‌اند که «قابل قانون‌گذاری» نیست. به همین دلیل، زبان‌شان:
● شکسته
● چندپاره
● آمیخته به صدا، ناله، تکرار و هذیان است
این زبان، زبان بدن است نه زبان قانون.
«تلخاب» در این معنا، به سنت تئاتر آیینی نزدیک می‌شود؛ جایی که تماشاگر نه شاهد روایت، بلکه در معرض یک عمل جادوشو (Enchantment/Disenchantment) قرار می‌گیرد.
اختگی در «تلخاب» فقط به نازایی زیستی تقلیل پیدا نمی‌کند؛ بلکه یک مفهوم چندلایه است
صدف خاقان و مهدی حیدری این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ادامه از نقد
کتایون در این اجرا، به جای آنکه یک نیروی مخالف یا یک حافظه فعال باشد، به یک «آیینه بازتاب‌دهنده فقدان» تبدیل می‌شود که هیچ پروژه‌ای برای پس از فقدان ارائه نمی‌دهد. سیاست نشنیدن زن در اینجا، نه با حذف کلامی، بلکه با حذف امکان «فعل آینده» محقق میشود.
کتایون در تمام نمایش در موقعیت کاساندرا قرار دارد: حقیقت را می‌بیند و می‌گوید، اما شنیده نمی‌شود. با این حال، ارجاع ابتدایی و  پایانی به مکبث، تراژدی را از ساختار اسطوره‌ای و جمعی، به داوری اخلاقی فردی تقلیل می‌دهد. این پایان‌بندی، نه نتیجه‌ی درام، بلکه فرار از مواجهه با فاجعه است
نمایش به شیوه‌ای ناخودآگاه به «مشروعیت‌بخشی آیینیِ حذف» میرسد
اجرای «رستم و اسفندیار» به‌جای بازاندیشی تراژدی، آن را توجیه می‌کند. با حذف سپنتا مینو از اسفندیار، با تقلیل تقدیر به حس مبهم زروانی، با اختلاط آیین‌ها و با نشاندن زن در آیینی که او را به رسمیت نمی‌شناسد، نمایش آینده را حذف می‌کند. کتایون، در نهایت، نه حقیقت‌گوی اسطوره‌ای، بلکه مادری رنج‌کشیده است؛ و این، بزرگ‌ترین شکست اجرای مدعی زن‌محوری است.
کتایون، در نهایت، نه حقیقت‌گوی اسطوره‌ای، بلکه مادری رنج‌کشیده است؛ و این، یعنی یکبار دیگر حماسه در جهان معاصر به تراژدی تبدیل میشود
درباره ... دیدن ادامه ›› اسامی و ریشه شناسی آنها و کارکرد معناییشان باید بگویم اسفندیار کلمه ای است مرکب از سه بخش سپنته، مئینیو، داته که میتوان آن را به برآمده از سپنتا مینو و این مفهوم که او تجلی امشاسپند سپنتا مینو است را قوت می بخشد در حماسه الهه ها و خدایان اسطوره ای زمینی میشوند و مرگ سیاوش کارکردی اسطوره ای دارد.
کتایون نیز از ریشه یونانی کت و کتائون در معنی زن بینا و شاهد حقیقت معنی میگردد با این معنی کتایون به کاساندرا نزدیک میشود (حقیقت‌دانِ بی‌شنیده)، نه به داور اخلاقی مکبثی.
از این رو گمان دارم نویسنده به دلایلی دچار لغزش هایی گردیده است و اما ممکن میدانم که در نوشته به دلایلی حذف هایی صورت گرفته که احتمال دارد توجیهات این بخش های نوشتار بوده اما چون در اجرا وجود نداشته اند اکنون به درک خطای مفهومی انجامیده است
داستان اسفندیار با تمرکز بر لحظه‌ای تراژیک و اغلب نادیده‌گرفته‌شده در حماسه ملی، یعنی سوگ کتایون پس از شهادت فرزندش، صحنه تئاتر را به محلی برای مناقشه بر سر بازنمایی اسطوره، آیین و سیاست بدن دراماتیک مبدل ساخته است. این بازخوانی، که از منظر ساختار و فرم اجرایی، تلاشی برای فاصله گرفتن از روایت‌های مرسوم و حرکت به سمت رویکردی رادیکال در اجراهای معاصر ایرانی است، به‌جای آنکه صرفاً به بازگویی حماسه بپردازد، سعی دارد تا با برجسته‌سازی موقعیت زن (مادر) در آستانه فقدان، ساختارهای بنیادین قدرت و خشونت اسطوره‌ای را مورد پرسش قرار دهد.
نقطه کانونی این اجرا، مونولوگ طولانی و سنگین کتایون است که در آن، او نه تنها فقدان جسمی اسفندیار را می‌گسلد، بلکه با مجموعه‌ای از نمادها و ارجاعات آیینی – که به طرز عجیبی با هم درآمیخته‌اند – به تفسیر مرگ پسرش می‌پردازد. با این حال، این تمایل به مدرن‌سازی روایت، منجر به تولید مجموعه‌ای از تناقضات بنیادین در فرم، محتوا و سطح ارجاع می‌شود که نقد دقیق آن‌ها برای درک عملکرد این اثر ضروری است. این نقد، به تحلیل ساختار فرمی، خطاهای ارجاعی، و مهم‌تر از آن، عدم موفقیت در پیوند دادن فرم به یک نظریه منسجم در حوزه اسطوره و آیین می‌پردازد.
فرم اجرایی انتخاب‌شده، بر پایه «مینیمالیسم افراطی» و تا حدی ملهم از ساختارهای نمایش ایرانی است؛ صحنه‌ای خالی،  و تکیه کامل بر توانایی‌های بدنی و بیانی بازیگر زن که انصافا بعنوان بازیگری توانمند از بدن، میمیک صورت و حرکت در نقش کتایون به خوبی بهره میگیرد. این رویکرد، در تئاتر معاصر، اغلب با هدف حذف زوائد و تمرکز بر «جوهر کنش» صورت می‌گیرد. در اینجا، این مینیمالیسم قرار بود فضای لازم برای تنفسِ صدای زنِ از حاشیه رانده‌شده را فراهم کند.
اما این سیاست بدن، دچار تناقض بوده. در بخش‌هایی از مونولوگ، بازیگر برای بازنمایی «تراژدی ازدست‌دادن»، از تکنیک «ادغام بدن‌ها» بهره می‌برد؛ ... دیدن ادامه ›› کتایون بدن خود را به سمبلی از بدن مثله‌شده یا ناپیدای اسفندیار تبدیل می‌کند. و مرزی میان بازنمایی عینی و استعاره‌گستری سیال شود. این ابهام، به تقویت بار تراژیک،  منجر میشود. و هنر کارگردانی اثر در آن به خوبی نمایان میگردد.
یکی از نخستین ضعف‌های ساختاری، در نحوه بازنمایی شخصیت اسفندیار نهفته است. در این اجرا، اسفندیار تبدیل به یک «ابژه» خالص می‌شود؛ ابژه‌ای که کارکردش صرفاً فعال‌سازی مکانیسم سوگ در کتایون است. این رویکرد، شخصیت اسفندیار را از تعارضات درونی‌اش (تکلیف و خانواده) و پیچیدگی‌های اسطوره‌ای‌اش (نور چشم کیخسرو، نذر هما) عریان ساخته و به یک قربانی ساده تقلیل می‌دهد.
این فروکاست، یک خطای ارجاعی بزرگ است.
اسفندیار در روایت‌های اصلی، محمل تضاد میان «قدرت مذهبی-سیاسی» (از جانب پدر/شاه) و «اراده فردی» (برای کسب رستگاری یا رسیدن به مقصد) است. با حذف این تعارضات و نمایش صرفاً بدن تیرخورده او، اجرا از ظرفیت حماسی متن دور شده و آن را به یک درام شخصی کوچک‌تر تقلیل می‌دهد. تراژدی، در تئاتر، بیش از آنکه از مرگ یک فرد ناشی شود، از تقابل اجتناب‌ناپذیر نیروهای عظیم ناشی می‌شود؛ نیروی اسفندیار در اینجا، به دلیل این فروکاست، تضعیف شد.
شاید نقص تحلیلی و اجراشده در این اثر، در زمینه استفاده از زبان و نمادهای آیینی پدیدار می‌شود. کتایون در مونولوگ خود، به‌طور مداوم بین نمادهای آشکار زرتشتی (نور اهورایی، پیمان‌شکنی) و ارجاعات مبهمی که شدیداً بوی آیین‌های پیشازرتشتی و به‌ویژه آیین میترا (مهر) می‌دهند، در نوسان است. این اختلاط، نه یک سنتز هنری موفق، بلکه یک خطای ناآگاهانه در سطح تحلیل متون دینی-اسطوره‌ای است. اجرای نمایشی، به جای آنکه یکی از این دستگاه‌های آیینی را برای تفسیر مرگ انتخاب کند (مثلاً تمرکز بر مفهوم «اندیشه نیک» در زرتشت)، تلاش می‌کند با وارد کردن المان‌های «آیین‌وار» از هر دو دستگاه، به درامی سنگین‌تر دست یابد. نتیجه، یک هم‌نشینی ناهمگون است که نه به زرتشت وفادار است و نه می‌تواند رمزگان مهرپرستی را به درستی فعال سازد. این اقدام، قدرت معنایی نمادها را تضعیف کرده و اجرا را در سطح کارناوالیک فرو می‌آورد.
ادامه بحث از بند قبل، ما را به مسئله سیاست بدن زنانه در مواجهه با آیین‌های مردانه می‌رساند. تمرکز اجرا بر کتایون به عنوان «مادری سوگوار» تلاشی است برای اعطای صدای حذف‌شده به او؛ اما این تلاش در حوزه آیین‌های مورد استفاده شکست می‌خورد.
آیین میترا (که اشاراتی به آن در اجرا وجود داشت)، آیینی «رازآمیز»، «نظامی» و به‌شدت مردانه بود.
ورود به این آیین، خروج از حوزه زنانگی تلقی می‌شد. خشونت نمادین اصلی در این اجرا، زمانی رخ می‌دهد که کتایون (بدن زنانه و نماد مادری) مجبور می‌شود تا بار نمادین آیین مهر را بر دوش بکشد.
این یک سوءتفسیر از ماهیت آیین است: زن، نه تنها در فرایند اصلی اسطوره‌ای حذف شده، بلکه حالا در سطح نمادین نیز با اجبار به تفسیر یک آیین مردانه در موقعیت قربانی قرار می‌گیرد. این انتساب، یک «خشونت نمادین» مضاعف است؛ نه تنها پسرش مرده، بلکه ابزارهای معناسازی که او ناگزیر به استفاده از آن‌هاست، ابزارهایی برای نفی خود او هستند.
این اجرا مصر بود تا بر مفهوم «تقدیر» یا سرنوشت محتوم تأکید کند. در نگاه اول، این رویکرد، با ماهیت تراژیک اسطوره همخوانی دارد. با این حال، وقتی صحبت از تقدیر در اساطیر ایرانی می‌شود، ناگزیر باید به مفهوم عمیق‌تر «زمان بی‌کران» اندیشید که در دستگاه زروانیسم تبیین می‌شود.
زروان به‌مثابه زمان بی‌کران (Zurvan-i Akarana) و نیروی فرادینی است که خود، مادر اهورامزدا و اهریمن می‌شود. زروانیسم، دستگاهی است که در آن، خیر و شر هر دو از یک منبع واحد نشأت می‌گیرند و تقابلشان ناشی از یک جدایی درون‌زای زمانی است. این دستگاه، برخلاف الهیات صرفاً اهورایی که در آن اهریمن نیرویی کاملاً خارجی است، یک رویکرد پیچیده‌تر نسبت به مفهوم شر و اجبار ارائه می‌دهد. 
این نمایش، به‌شدت بر ایده «تقدیر» (یا سرنوشتی که از بیرون تحمیل می‌شود) تأکید دارد، اما کاملاً فاقد دستگاه نظری زروانی است. اجرای نمایشی، تقدیر را به‌عنوان یک نیروی خارجی و اغلب بی‌رحم (شبیه به سرنوشت در تراژدی یونانی) جلوه می‌دهد، در حالی که پتانسیل عظیمی برای مواجهه با تقدیر از منظر «زمان بنیادین» در متن حماسی وجود داشت.
غیبت آگاهانه یا ناآگاهانه از این نظریه، باعث شد که نمایش، نهایتاً در سطح تقدیر، سطحی باقی بماند و عمق فلسفی مورد نیاز را کسب نکند. تلاش دیگری که در این اجرا صورت گرفت، تلاش برای تفسیر نمادین مرگ اسفندیار بود. بر عنصر «چشم» (از دست دادن بینایی و مرگ در پی اصابت تیر به چشم) تأکید زیادی شد. این نماد، در تئاتر ایرانی اغلب با مفهوم «بینش نافرجام» مرتبط است.
«تیر دوشعبه» (یا تیر دوپیکان)، که نمادی از دوگانگی و دو راهی یا شقاوت خاص در اجرای این قتل است، که می باید احتمالا با ارجاعاتی که مفهوم ثنوی را در پس ذهن اساطیری دارند پیوند میداد که از آن ها گذشته است همانند مفهوم  ویزاردگ ورسی در کیش زرتشتی یا ریش دو تکه رستم و پیوند این مفاهیم با تیر دو شعبه و کشتن اسفندیار با کور کردن هر دو چشم این ترکیب، نمادشناسی مرگ را از یک ساختار منسجم اسطوره‌ای خارج کرده و به یک مونتاژ سوبژکتیو از نشانه‌ها بدل ساخت که هیچ یک به درستی در زمینه خود جای نگرفتند. مرگ اسفندیار، قرار بود لحظه نهایی تقابل قدرت (رستم) و تقدیر (شاه) باشد؛ اما در اینجا تبدیل به نمایشگاهی از نمادهای نامربوط شد.
صحنه‌ی نایلون، چشم‌های سفید و ریختن آب قرمز، مرگ اسفندیار را به تصویری آیینی تقلیل می‌دهد که در آن، مرگ نه فقدان آگاهی، بلکه لبخندی سرد است. نمایش از منطق گذار آیینی غافل می‌ماند و صرفاً به مصرف نمادها بسنده می‌کند.
نکته مهم دیگری که در تحلیل این اجرا باید مورد توجه قرار گیرد، «سیاست نشنیدن» است. اگرچه تمرکز بر کتایون برای شنیده شدن صدای او بود، اما ماهیت نهایی مونولوگ، این صدا را به یک فریاد عقیم تبدیل کرد. کتایون تنها بازمانده‌ای است که می‌تواند حقیقت را بگوید، اما ساختار تراژیک اجرا، آینده‌ای برای این حقیقت قائل نیست.
مرگ اسفندیار، مسیر جانشینی و قدرت در ایران باستان را تغییر می‌دهد (یا حداقل مسیرش را پیچیده می‌کند). با حذف کامل اراده مردانه (اسفندیار) و تقلیل مادر به صدای سوگ، اجرا از هرگونه امید به بازسازی یا آینده‌نگری سیاسی-اسطوره‌ای عاری می‌شود.
وقتی سیاوش سیاه می‌شود
تأملی بر یک پارودی اجرایی از شاهنامه
بازخوانی شاهنامه در تئاتر ایران معمولاً میان دو قطب حرکت می‌کند: یا به بازسازی باشکوه و وفادارانه‌ی حماسه می‌انجامد، یا به اقتباسی آزاد که بیشتر از متن اصلی فاصله می‌گیرد. این نمایش اما راه سومی را برمی‌گزیند: پارودی اجرایی. نه در پی تخریب اسطوره است و نه در پی بازتولید تقدس آن؛ بلکه شاهنامه را به میدان بازی صحنه تبدیل می‌کند.

در این میان، انتخاب سیاوش کاملاً معنادار است. سیاوش در شاهنامه، چهره‌ای تراژیک، پاک و قربانیِ مناسبات قدرت است. اما در این متن، او از مسیر شخصیت «سیاه» احضار می‌شود؛ شخصیتی که هم تداعی‌گر تیپ‌های نمایش ایرانی است و هم بدل اجراییِ سیاوش. این جابه‌جایی، یک تصمیم صرفاً زبانی نیست،
بلکه حرکتی دراماتورژیک است: اسطوره از مقام قهرمان تراژیک به مقام کاراکتر اجرایی منتقل می‌شود. همین انتقال، موتور پارودی را ... دیدن ادامه ›› روشن می‌کند.

بازی زبانی «سیاه/سیاوش/سیاه‌وش» نه صرفاً شوخی کلامی، بلکه شکستن هویت تثبیت‌شده‌ی اسطوره است. سیاوش دیگر چهره‌ای یگانه و قدسی نیست؛ او به ماده‌ای قابل تغییر در صحنه بدل می‌شود. این وضعیت، نوعی دموکراتیزه‌کردنِ اسطوره است: قهرمان حماسه وارد قلمرو اجرا می‌شود، جایی که همه‌چیز می‌تواند بازتعریف شود.

از نظر اجرایی، متن ظرفیت بالایی برای ریتم، حرکت گروهی و استفاده از موسیقی دارد. حضور رقص و کنش‌های بدنی، زبان روایت‌محور شاهنامه را به زبان بدن ترجمه می‌کند. اما همین‌جا نقطه‌ی حساس اثر نیز شکل می‌گیرد: اگر اجرا صرفاً به شلوغی صحنه و انرژی فیزیکی بسنده کند، پارودی به سطح سرگرمی فروکاسته می‌شود. آنچه باید حفظ شود، تعادل میان لحن حماسی و لحن هجوآمیز است. شکست این تعادل، نمایش را یا به لودگی می‌کشاند یا به بازگویی بی‌رمق متن اصلی.

یکی از نقاط درخشان متن، لحظات متاتئاتریکال آن است؛ جایی که نمایش از نمایش‌بودنِ خود پرده برمی‌دارد. اشاره به پشت‌پرده، عوامل اجرا و خودِ مکانیزم تئاتر، نوعی فاصله‌گذاری ایجاد می‌کند. این فاصله‌گذاری، تماشاگر را از غرق‌شدن کامل در اسطوره بازمی‌دارد و او را به تأمل درباره نسبت «حماسه و اکنون» دعوت می‌کند. شاهنامه دیگر صرفاً روایت گذشته نیست؛ موضوعِ گفتگو در صحنه است.

با این حال، متن در بخش‌هایی دچار پراکندگی دراماتورژیک می‌شود. تعدد ارجاع‌ها—از عناصر شاهنامه‌ای تا نشانه‌های فرهنگ عامه—اگرچه بالقوه جذاب است، اما همیشه به انسجام روایی نمی‌انجامد. خطر این‌جاست که نمایش به مجموعه‌ای از ایده‌های جذاب اما ناپیوسته تبدیل شود. در چنین شرایطی، نقش کارگردان تعیین‌کننده است: باید میان لحظات طنز، روایت و نقد، خطی روشن ترسیم شود.
نکته مهم دیگر، وارونگی اخلاقی در برخی دیالوگ‌هاست؛ به‌ویژه در مواجهه با رستم. این وارونگی، اگر هوشمندانه اجرا شود، می‌تواند به لایه‌ای انتقادی درباره مفهوم قهرمان در فرهنگ ما بینجامد. اما اگر سطحی ارائه شود، تنها به شوخی‌ای گذرا تبدیل خواهد شد. متن در این نقطه امکان یک نقد جدی از اقتدار اسطوره‌ای را فراهم می‌کند—امکانی که ارزش دارد با دقت بیشتری پرورانده شود.

در نهایت، این اثر بیش از آن‌که در انسجام کلاسیک روایت سنجیده شود، باید در توانایی‌اش برای فعال‌کردن حافظه جمعی و بازی‌دادن اسطوره در صحنه ارزیابی شود. این نمایش زمانی موفق است که بتواند میان خنده و تلخی، میان حماسه و نمایش ایرانی، و میان گذشته و اکنون، تنشی زنده ایجاد کند. اگر این تنش حفظ شود، «سیاوش» نه به‌عنوان قهرمان تراژیک، بلکه به‌عنوان امکانی برای بازاندیشی در سنت، دوباره متولد می‌شود.
نمایش «کانگوروی ژاپنی» یک کلاژِ جسورانه از سه متنِ «کانگورو» (علیرضا آرا)، «بهش بگو آفرین» (پوپک رحیمی) و «دستیاران صحنه را می‌چینند» (ژان میشل ریب) است. این اثر پیش از آنکه با کلمات آغاز شود، با «ماده» (Materiality) با مخاطب سخن می‌گوید. صحنه‌ای پوشیده از پلاستیک‌های زباله به رنگ‌های آبی و مشکی، نه تنها یک انتخاب بصری، بلکه یک استراتژیِ هستی‌شناختی است.
اولین مواجهه‌ی مخاطب با «کانگوروی ژاپنی»، اصطکاک و خش‌خشِ مداوم پلاستیک‌های آبی و مشکی است. استفاده از پلاستیک زباله به عنوان بسترِ زیستِ بازیگرانی که لباس‌های روزمره بر تن دارند، مرز میان «درون» و «بیرون»، و «ارزش» و «بی‌ارزشی» را از بین می‌برد.
رنگ آبی در این میان، تداعی‌گرِ سردی، انجماد عاطفی و فضایی بیمارستانی یا صنعتی است، در حالی که مشکی، لایه‌ی قطعیِ نیستی و فرجام را به آن می‌افزاید. بازیگران در این کوه از زباله، نه به مثابه قهرمان، بلکه به عنوان «اشیاء مصرف‌شده» حرکت می‌کنند. صدای طبیعی اصطکاک این پلاستیک‌ها، که جایگزین موسیقی متن شده، تاکیدی بر «واقعیتِ عریان» و «ملالِ صوتی» است که شخصیت‌ها در آن دست و پا می‌زنند.

«کانگورو» در متن علیرضا آرا، ما با زوجی روبرو هستیم که درگیر یک «بی‌مکانی» و «بی‌زمانیِ» مطلق‌اند. دو المان کلیدی در این بخش، معناباختگیِ مدرن را به اوج می‌رسانند:
بارداریِ ناپدید شده: در یک صحنه، زن حامله است؛ نمادی از امید، آینده و تداوم. اما در صحنه‌ی بعد، این بارداری بدون هیچ توضیحی ... دیدن ادامه ›› ناپدید می‌شود. این «بودن و نبودنِ» ناگهانی، بدن را از ساحتِ بیولوژیک خارج کرده و آن را به یک ابزارِ رواییِ ناپایدار تبدیل می‌کند. در جهانی که همه چیز مثل کیسه‌های زباله جابه‌جاپذیر است، حتی جنین نیز نمی‌تواند ریشه بدواند.
جنگِ تقویم‌ها: اختلاف زن و مرد بر سر تقویم، نشان‌دهنده‌ی گسستِ واقعیتِ مشترک است. وقتی دو نفر که زیر یک سقف زندگی می‌کنند، حتی بر سرِ «زمانِ حال» توافق ندارند، یعنی پیوندِ هستی‌شناختی آن‌ها گسسته است. زمان در این نمایش، خطی نیست؛ بلکه دایره‌ای است که در آن شخصیت‌ها مدام به نقطه‌ی صفرِ تنهایی بازمی‌گردند.
در کنار این‌ها، اصرارِ مضحکِ مرد بر اینکه «اول او باید وارد صحنه شود»، نشان‌دهنده‌ی آخرین سنگرِقدرتِ مردانه در یک رابطه‌ی فروپاشیده است. او که دیگر نه تسلطی بر زمان دارد و نه بر بدنِ همسرش، به «فرمالیسمِ قدرت» چنگ می‌زند تا شاید با اولویتِ فیزیکی در ورود، اقتدارِ از دست رفته‌اش را بازسازی کند.

متن پوپک رحیمی، بر لبه‌ی باریکِ «تأیید» و «حقیقت» گام برمی‌دارد. واژه‌ی «آفرین»، که در حالت عادی یک تحسینِ ساده است، در اینجا تبدیل به یک «بن‌بستِ زبانی» می‌شود.
مرد (ژان کلود) از گفتنِ «آفرین» سر باز می‌زند، چون با «معنای» آن مشکل دارد. او مردی است که هنوز به صداقتِ کلمه معتقد است، در حالی که زن (لوییز) در پیِ یک «کنشِ نمایشی» برای جلب رضایت خواهرِ بازیگرش است.
نکته‌ی درخشان در تحلیل این اپیزود، اولویت یافتنِ «نمایش» بر «زندگی» است. زن، خواهرِ بازیگرش را به پدر و مادر ترجیح می‌دهد و در نهایت، رابطه را فدایِ یک کلمه‌ی تحمیلی می‌کند. دیالوگِ مربوط به «ریختنِ نوشیدنی» و عذرخواهیِ صوری (“می‌گم وای ببخشید”)، نشان‌دهنده‌ی سقوطِ اخلاق به سطحِ «اتیکت‌های توخالی» است. در این جهان، عذرخواهی و تحسین، نه از سرِ احساس، بلکه به عنوان ابزارهای مکانیکی برای پیشبردِ زندگیِ روزمره استفاده می‌شوند.
شاید سیاسی‌ترین و عمیق‌ترین لایه‌ی نمایش، اپیزودِ دستیاران (اثر ژان میشل ریب) باشد. مایک و پیت، کارگرانِ نامرئیِ صحنه، از «تاریکی» و «پشت‌صحنه» خسته شده‌اند. آن‌ها با استفاده از قدرتِ تخیل (Imagination)، قطعاتی از نمایشنامه‌های معروف را بازی می‌کنند و خود را در نقش‌هایی می‌بینند که در واقعیت از آن‌ها دریغ شده است.
دستیاران، نماینده‌ی طبقه‌ی فرودستی هستند که می‌خواهند از «شیء‌وارگی» رها شوند. آرزوی آن‌ها برای «درخشیدن روی صحنه» و «خروج از تاریکی»، یک مانیفستِ کارگری است. اما پارادوکسِ تراژیکِ ماجرا در «هاراکیری» آن‌ها نهفته است.

خودکشیِ آیینیِ هر دو دستیار روی صحنه، کنشی است که دو معنای متناقض را حمل می‌کند: از یک سو، این تنها راهِ آن‌ها برای «تصاحبِ صحنه» و جلبِ توجهِ ابدی است، و از سوی دیگر، نشان‌دهنده‌ی بن‌بستی است که در آن حتی تخیل هم نمی‌تواند مانع از بلعیده شدنِ انسان توسطِ زباله‌های پیرامونش شود. آن‌ها در میان پلاستیک‌های آبی و مشکی می‌میرند تا نشان دهند که در این کلاژِ پوچ، تنها «مرگ» است که رنگی از واقعیت دارد.
لباس‌های روزمره‌ی بازیگران در تضاد با پالتوهای مشکی و به خصوص «پالتوی سرخابی»، لایه‌ای از خیانت و میلِ سرکوب‌شده را بازنمایی می‌کند. پالتوی سرخابی، تنها لکه‌ی رنگیِ گرم در میان هجومِ آبی و مشکی است.
این رنگ، نمادی از یک «فریب» است؛ میلی که به خیانت می‌انجامد و در نهایت، شخصیت‌ها را به همان پیله‌های پلاستیکی‌شان بازمی‌گرداند. لباس در اینجا نه برای پوشاندن بدن، بلکه برای مخفی کردنِ «فقدانِ معنا» به کار می‌رود.
نمایش «کانگوروی ژاپنی» با مهارت تمام، سه دنیای متفاوت را در یک جغرافیای مشترک (زباله‌دانِ مدرنیته) پیوند می‌زند. مسعود میرطاهری با حذف موسیقی و تکیه بر صداهای ارگانیکِ صحنه، فضایی «هایپر-رئالیستی» ایجاد کرده که در آن، پوچی نه یک تمِ انتزاعی، بلکه یک تجربه‌ی فیزیکی است.
ما با انسان‌هایی روبرو هستیم که تقویم‌هایشان با هم نمی‌خواند، بارداری‌شان به هوا می‌رود، برای یک «آفرینِ» پوچ از هم جدا می‌شوند و در نهایت، دستیارانی که تنها با مرگِ داوطلبانه می‌توانند «دیده» شوند.
نمایش «کانگوروی ژاپنی» درباره‌ی «چیزهایی است که دیگر کار نمی‌کنند»؛

از رحمی که توانِ نگاه‌داشتنِ بارداری را از دست داده، تا واژه‌ای چون «آفرین» که دیگر بر زبان نمی‌لغزد، و تا دستیارانی که نمی‌خواهند در تاریکیِ پشت صحنه بمانند. مسعود میرطاهری با هوشمندی، تماشاگر را بر صندلی‌های زرد و نارنجی می‌نشاند تا شاهد تجزیه‌ی مناسبات انسانی در میان انبوه کیسه‌های زباله باشد — مناسباتی که زمانی واقعی بودند، اما اکنون همچون همان کیسه‌های آبی و مشکی، مصرفی، پر سروصدا و در نهایت، دورریختنی شده‌اند.
«کانگوروی ژاپنی» نه یک روایت خطی، بلکه یک وضعیتِ هستی‌شناختی است؛ وضعیتِ انسانی که در میان تلی از تخیلات نافرجام و واقعیت‌های سرد، به‌دنبال نوبتی برای حضور بر صحنه می‌گردد، بی‌آنکه بداند صحنه از پیش فروپاشیده است. آن‌چه باقی مانده، تنها صدای خش‌خشِ پلاستیک‌هاست؛ انعکاسی از زیست معاصر که در آن، معنا همانند جسم از هم پاشیده و اتصال‌ها جای خود را به اصطکاک داده‌اند.
نمایش «آگنیتاژ» در نقطه‌ی تلاقیِ چند بحران جمع‌شده است: بحران مهاجرت، مرگ، از‌دست‌دادن خانه، فروپاشی رابطه‌های عاطفی، و گسست از هویت شخصی. اثر رسول حق‌جو نه صرفاً در بستر اجتماعی بلکه در پهنه‌ی فلسفی و روانی حرکت می‌کند؛ جهانی که در آن انسان مرزی، در میان قفس و پرواز، میان امید و فروپاشی حضور دارد.
کمپ مرزی آگنیتاژ، هم در متن و هم در طراحی اجرا، فضایی «میان‌مرزی» یا liminal می‌سازد؛ یعنی مکانی که نه هنوز مقصد است، نه دیگر وطن. این جهان تعلیق، به‌جای امکان رهایی، نوعی بی‌قراری هویتی را با خود حمل می‌کند. در ظاهر، شخصیت‌ها به‌منظور عبور از مرز و رسیدن به زیست امن‌تر گرد آمده‌اند، اما موسیقی، طراحی صحنه، و رابطه‌های انسانی همه نشان می‌دهند که این عبور ممکن نیست. مهاجرت در این نمایش نه حرکت جسمی، بلکه بحران ذهنی و روانیِ انسانِ درگیرِ میان گذشته و آینده است.
بدن‌های تحت انضباط و زبان سکوت
در خوانش میشل فوکو، قدرت مدرن از طریق بدن‌ها عمل می‌کند؛ با تکرار، محدودسازی، و انضباط. بدن در جهان نمایش آگنیتاژ دقیقاً چنین وضعیتی دارد. مردِ اجرا (با لباس کار، شلوار جین و جوراب قرمز) ترکیبی از بدنِ فرودست، شرمگین و انقباضی است. خمیدگی شانه‌ها، نشستنِ جمع‌شده، و حالت زانو زدن در برابر زن، بازنمایی فیزیکیِ عقده‌ی حقارت و تسلیم است. از سوی دیگر، بدن زن (با لباس مشکی بلند و ایستادگی ثابت) تجلی قدرت و قضاوت است؛ حامل مرگ و داوری، هم‌چون «مادرِ سوگوار» یا «زنِ داورِ خیانت».
این نسبت میان ایستادن و نشستن، میان سکون و خمیدگی، نشان می‌دهد که فوکو دقیقاً در صحنه حاضر است: بدن‌ها در نظم ... دیدن ادامه ›› نگاهیِ قدرت و قضاوت اجتماعی تثبیت شده‌اند. هر حرکت یا سکون، بیانی از کنترل روانی است. در این اجرای جسمی، گفتار کم‌اهمیت و سکوت، زبان اصلی قدرت می‌شود. سکوت زن نشانه‌ی سلطه است و صدای مرد، هرچند ناتمام، نشانه‌ی میل و شکست.
نقد شخصیت و روان: فرزندخواندگی، خیانت، و حقارت
در جهان متن، «آگنیتاژ» تنها کمپ مهاجران نیست؛ استعاره‌ای از روان انسانِ گم‌شده در نظام‌های پدرسالار و روابط وابسته است. شخصیت‌ها میان نقش‌های والد و فرزند، عاشق و معشوق، گناهکار و قضاوتگر در نوسان‌اند.
رابطه‌ی مرد و زن در اجرا و متن، علاوه بر تخطی از قالب‌های زیستی، استعاره‌ای از فرزندخواندگی روانی است. مرد در برابر زن، کودکی درمانده است که در پی تأیید یا نجات از نگاه مادرانه‌ی داور است. زانو زدن مرد با گیتار خاموش، نه فقط نشانه‌ی عشق ازدست‌رفته، بلکه بیانگر فروپاشی توان تصمیم‌گیری و کودک‌ماندگی روانی است. از این منظر، فرزندخواندگی دیگر رابطه‌ای حقوقی نیست، بلکه استعاره‌ای برای انسان‌هایی است که هویتشان را از دیگری و قضاوت او دریافت می‌کنند.
خیانت نیز در این جهان، به معنای تجاوز به مرز رابطه است: نگذاریدِ دیگری برکنار شود، نافرمانیِ عشق از قانونِ تعلق. کدهای خیانت در بدن‌ها و فضا رخ می‌دهند نه در دیالوگ‌ها. زنِ ایستاده و مردِ شکسته، یادآور لحظه‌ی بازخواست است. مسافت اندک میانشان پر از چگالی عاطفه‌ی مسدود و اضطراب بدن‌های فروپاشیده است.
عقده‌ی حقارت در این اجرا نه فقط در زبان، بلکه در فیزیک شخصیت‌ها عمل می‌کند. مرد در تمنای پرواز است، اما هر بار بدنش مانعش می‌شود؛ زن، داورِ زمین، حقیقت و سکون است. تقابل این دو، سازوکار روانی گسست را کامل می‌کند: میلِ مرد برای فرار، میل زن برای ایستادن و داوری.
استعاره‌ی پرنده در قفس و رؤیای پرواز
از درخشان‌ترین لحظات اجرا، صحنه‌ی تقلیدِ حرکت مرغ عشق در قفس است. بازیگر مرد با تقلید این حرکات، بدن انسان را به بدن حیوانی اسیر تبدیل می‌کند. قفسِ نامرئی، همان کمپ است، همان جهان نظم‌یافته‌ای که حرکت در آن تکراری است: جای پرواز محدود، ضربه‌های کوتاه، و نگاه‌هایی بی‌پاسخ.
در این میزانسن، پرنده نماد انسانِ محصور است و نمایش کلّی به تمثیلی از جامعه‌ی کنترلی تبدیل می‌شود. هنگامی‌که در پایان، مرد با بال‌هایی سفید ظاهر می‌شود، این تصویر در امتداد آن قفس معنا پیدا می‌کند. بال‌ها رؤیای پروازند، نه واقعیتش. او هنوز از قفسِ ناپیدا بیرون نرفته، اما تخیلش به‌جای تن عمل می‌کند. اینجا پرواز، شکل مقاومت خیال در برابر زندان جسم است.
از نظر نمادین، بال‌های سفید، در نقاط تلاقیِ چند معنا عمل می‌کنند:
در سطح فلسفی، آرزوی مهاجر برای عبور از مرز؛
در سطح روانی، تلاش برای رهایی از حقارت؛
در سطح اسطوره‌ای، یادآور فرشته یا بازگشت به مرگ.
همان‌گونه‌که در اجرا دیده می‌شود، زن در کنار بال‌های سفید، همچنان با لباس مشکی و ایستادگی حضور دارد؛ ترکیبِ مرگ و خیال، ثبات و پرواز، سراسر صحنه را در تنشی دائمی نگه می‌دارد.
نورهای قرمز در صحنه‌های ابتدایی، تداعی‌گرِ حادثه، فروپاشی یا خشونت‌اند. بدن مرد زیر نور سرخ حالتی شبه‌اعدامی دارد؛ بازوهای باز و بدن قوسی‌شکل میان مقاومت و تسلیم.
پای برهنه نماد عبور از مرزِ نرمِ امنیت به خشونت است. زن در این دوران نقش شاهد یا داور را ایفا می‌کند؛ ایستاده، در سکوت، با لباس سوگ.
موسیقی نمایش نیز با تداعی فضاهای اقتدارگرا (آلمان نازی، ریتم‌های نظامی) حافظه‌ی تاریخی خشونت را زنده می‌کند. این موسیقی نه تزئینی بلکه تقویت‌کننده‌ی ساختار انضباطی صحنه است. فوکو در بحث از «بدن‌های منضبط» اشاره می‌کند که صدا، ریتم و زمان ابزارهای قدرت‌اند. در «آگنیتاژ»، این عناصر شنیداری، نظم بدن‌ها را تأیید می‌کنند: راه‌رفتن‌های تکراری، توقف‌های هم‌زمان، صدای ضرب‌آهنگِ کنترل.
مرگ در متن «آگنیتاژ» از همان ابتدا حضور دارد: واژه‌هایی چون «اعدامی»، «تیرباران»، «هوس مردن». داوود و دیگر شخصیت‌ها، قربانیان نظامی هستند که مرگ را سازمان‌دهی کرده است. قتل داوود در سطح درونی، بازتولید همان خشونتی است که در بیرون اجرا می‌شود. به همین دلیل، مرگ نه پایان بلکه بخشی از منطق نظم است.
در سطح نمادین، کمپ خود صحنه‌ی مرگِ تدریجی است: آدم‌هایی زنده اما بی‌روح، تحقیر‌شده، منتظر، در وضعیتِ «زندگی برهنه». مرگ در نمایش حرف می‌زند، نه با کلمات بلکه با سکون و انجماد بدن. زنِ سیاه‌پوش ادامه‌ی این مرگ است؛ تصویری از سوگواری‌ای بی‌پایان، از داوری‌ای که عشق را به گناه تبدیل کرده است.
در مطالعات فرهنگی، ویکتور ترنر مفهوم liminality را برای لحظه‌هایی تعریف می‌کند که انسان از موقعیتی گذشته اما هنوز به موقعیت تازه‌ای وارد نشده است. در «آگنیتاژ»، تمام زندگیِ شخصیت‌ها در همین لحظه‌ی بینابینی می‌گذرد. آن‌ها وطن را ترک کرده‌اند اما هنوز جایی را نیافته‌اند که بتوانند به آن تعلق بگیرند. زمان در نمایش کش می‌آید، چون هیچ مقصدی وجود ندارد. این کشیدگیِ زمان، واقعیت روانیِ مهاجرت را بیان می‌کند: زندگی‌ای در حاشیه‌ی گذشته و آینده، میان امید و مرگ.
در این جهان معلق، رؤیای پرواز تنها راه بقاست. تخیل، جای عمل را می‌گیرد و بدن، تنها حافظه‌ی ناکامی می‌شود. شخصیت‌ها در حال انتظارند، اما این انتظار به نوعی زیست بدل شده است؛ انتظار به‌عنوان شکل زندگی انسانِ مهاجر.
«آگنیتاژ» را می‌توان همچون منظومه‌ای از گسست‌ها خواند:
گسست بدن از آزادی، گسست خانواده از وابستگی، گسست عشق از تعلق، و گسست انسان از مکان. این نمایش، با بهره‌گیری از نشانه‌های ساده و قدرتمند — قفس، چمدان، بال سفید، نور قرمز و صندلی قرمز — جهانی می‌سازد که در آن معنای «عبور» دائماً به تأخیر می‌افتد.
از منظر نظری، اثر حق‌جو گفت‌وگویی میان آگامبن (فضای کمپ و زندگی برهنه)، فوکو (بدن‌های تحت انضباط)، و ترنر (وضعیت بینابینی) خلق می‌کند. از منظر عاطفی، شخصیت‌ها در جدالی میان «ماندن» و «رفتن» با خود درگیرند. و از منظر تصویری، جهان اجرا میان نور و تاریکی، میان صدای گیتار خاموش و بال‌های خیال، در رفت‌وآمد است.
و در پایان، مردی با بال‌های سفید در میان تاریکی ظاهر می‌شود؛ موجودی انسانی که هنوز به قفس نامرئیِ خود زنجیر است. پرواز رخ نمی‌دهد، اما رؤیایش نفس می‌کشد. زنِ ایستاده، همچون داورِ زمین، با لباس سوگ و سکوت، بر این رؤیا سایه می‌اندازد. در آن لحظه، مخاطب درمی‌یابد که حقیقت «آگنیتاژ» نه در رسیدن به آزادی، بلکه در میلِ بی‌پایانِ انسان به پرواز است.
در جهانی که قوانینی نامرئی بدن‌ها را منضبط کرده و مرزها هویت‌ها را می‌بلعند، خیال تنها قلمرویی است که هنوز نمی‌توان زندانی‌اش کرد.
در قفس‌های مدرن، پرنده پرواز نمی‌کند، اما هر بال سفید یادآور مقاومتی است در برابر نظمی که می‌خواهد آسمان را از انسان بگیرد.
«آگنیتاژ» در نهایت، تراژدیِ همین میل است: میلِ پرواز در جهانِ قفس.
اشکان صیاد محلی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
، نمایش «مرز» با اتکا به فضایی مینیمال، بدن تنها‌ی بازیگر و سازه‌ای صحنه‌ای از بسته‌های سیگار، جهانی را بازنمایی می‌کند که در آن مرز نه صرفاً یک خط جغرافیایی بلکه سازوکاری برای تولید و بازتولید فرودستی است. این مقاله با تکیه بر نظریه‌های پسااستعماری، به‌ویژه مفاهیم «سوژهٔ فرودست» (اسپیواک)، «مرکز و پیرامون» (سعید)، «ناـخانگی» و «میان‌آستانگی» (بابا)، تحلیل می‌کند که چگونه عناصر اجرایی این نمایش—از بدن بازیگر تا طراحی صحنه و نور—وضعیت تعلیق و بی‌جایی انسان مرزی را به تصویر می‌کشند. استدلال اصلی مقاله آن است که اجرا با تبدیل عناصر روزمره‌ای چون سیگار و دکه به نشانه‌های صحنه‌ای، ساختار نابرابر قدرت در جغرافیای مرزی را آشکار می‌کند و تجربهٔ زیستهٔ سوژهٔ حاشیه را در قالبی بصری و نمادین بازنمایی می‌سازد.
در مطالعات پسااستعماری، مرز اغلب نه فقط یک مرزبندی جغرافیایی بلکه سازوکاری برای تثبیت روابط قدرت تلقی می‌شود. مرزها فضاهایی هستند که در آن‌ها نابرابری‌های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی به‌شکل فشرده و ملموس بروز می‌کنند. از این منظر، زیست در مرز به معنای قرار گرفتن در موقعیتی است که همواره میان مرکز و پیرامون معلق باقی می‌ماند.
نمایش «مرز» با تمرکز بر تجربهٔ یک سرباز مرزی، چنین وضعیت تعلیقی را به زبان تئاتر ترجمه می‌کند. اجرای این نمایش، با بهره‌گیری از طراحی صحنه‌ای ساده و تاریکی فراگیر، جهانی خلق می‌کند که در آن بدن بازیگر و دکه‌ای ساخته‌شده از بسته‌های سیگار به عناصر اصلی معناپردازی تبدیل می‌شوند. این مقاله می‌کوشد نشان دهد که چگونه این عناصر اجرایی، در پرتو نظریه‌های پسااستعماری، تجربهٔ زیست در حاشیه را بازنمایی می‌کنند.
یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های بصری اجرا، حضور بدن تنهای بازیگر در فضایی تاریک و تهی است. این بدن اغلب در وضعیت‌هایی خمیده، نشسته یا جمع‌شده قرار ... دیدن ادامه ›› دارد؛ ژست‌هایی که به‌جای اقتدار نظامی، فرسودگی و آسیب‌پذیری را القا می‌کنند.
در نظریهٔ گایاتری اسپیواک، «سوژهٔ فرودست» به گروه‌هایی اشاره دارد که در ساختارهای قدرت، امکان بیان و نمایندگی خود را از دست می‌دهند (Spivak, 1988). بدن سرباز در این اجرا را می‌توان نمونه‌ای از چنین سوژه‌ای دانست: او در مرکز روایت حضور دارد، اما توانایی تغییر شرایط خود را ندارد.
بدن بازیگر در فضای خالی صحنه، بیش از آنکه عامل کنش باشد، حامل فشار ساختارهاست. این وضعیت با آنچه اسپیواک «ناممکن بودن سخن گفتن سوژهٔ فرودست» می‌نامد همخوانی دارد؛ حضوری که دیده می‌شود اما شنیده نمی‌شود.
عنصر مرکزی صحنه، دکه‌ای ساخته‌شده از بسته‌های سیگار است. این سازه در عین سادگی، لایه‌های معنایی متعددی را فعال می‌کند. نخست آنکه سیگار در این بافت نمایشی به کالایی مرزی تبدیل می‌شود؛ کالایی که اقتصاد غیررسمی و پرخطر مناطق مرزی را تداعی می‌کند.
در نظریهٔ پسااستعماری، رابطهٔ مرکز و پیرامون اغلب از طریق جریان کالاها تعریف می‌شود؛ کالاها آزادانه حرکت می‌کنند، اما انسان‌های پیرامونی در محدودیت باقی می‌مانند (Said, 1978). دکهٔ سیگار در این اجرا تجسم همین منطق است: سازه‌ای که از کالا ساخته شده اما به‌جای رفاه، نشانهٔ معیشت ناامن است.
از سوی دیگر، این دکه کارکردی شبیه «خانه» دارد. شخصیت نمایش گاه به آن تکیه می‌دهد، کنار آن می‌نشیند یا در نزدیکی آن پناه می‌گیرد. بااین‌حال، این خانه از کالایی موقتی و شکننده ساخته شده است. چنین وضعیتی یادآور مفهوم «ناـخانگی» (Unhomeliness) در اندیشهٔ هومی بابا است؛ وضعیتی که در آن خانه دیگر مکان امنیت نیست، بلکه محل تجربهٔ بیگانگی و نااطمینانی می‌شود (Bhabha, 1994).
نورپردازی اجرا به‌شدت مینیمال است. تاریکی گستردهٔ صحنه، تنها بدن بازیگر و دکه را برجسته می‌کند و باقی جهان را از دید حذف می‌سازد. این حذف پس‌زمینه، به‌لحاظ معنایی اهمیت فراوان دارد.
در چنین فضایی، شخصیت فاقد افق جغرافیایی یا اجتماعی مشخص است. جهان اطراف او به فضایی نامتعین تبدیل می‌شود؛ فضایی که نه امکان حرکت را فراهم می‌کند و نه امکان بازگشت را. این وضعیت را می‌توان با مفهوم «فضای میان‌آستانه‌ای» پیوند داد؛ فضایی که در آن سوژه میان وضعیت‌ها و هویت‌های مختلف معلق می‌ماند.
هومی بابا در نظریهٔ خود بر اهمیت وضعیت‌های «میان‌آستانه‌ای» یا لیمینال تأکید می‌کند؛ موقعیت‌هایی که در آن هویت‌ها و ساختارهای قدرت در حال مذاکره و بازتعریف‌اند (Bhabha, 1994). مرز در اجرای این نمایش دقیقاً چنین کیفیتی پیدا می‌کند.
شخصیت نمایش نه کاملاً درون یک سرزمین قرار دارد و نه خارج از آن؛ او در آستانه‌ای دائمی زندگی می‌کند.
این وضعیت تعلیق در میزانسن‌ها نیز بازتاب می‌یابد: بدن بازیگر اغلب در حالت‌هایی قرار می‌گیرد که میان ایستادن و نشستن، حرکت و سکون، یا بالا رفتن و فرو افتادن قرار دارند.
بدین‌ترتیب، مرز در این اجرا نه یک خط ثابت بلکه فضایی از تعلیق و بی‌ثباتی است؛ فضایی که در آن هویت، خانه و آینده همواره در حالت ناتمام باقی می‌مانند.
حضور مکرر سیگار در اجرا تنها یک جزئیات واقع‌گرایانه نیست. دود سیگار کیفیتی مه‌آلود و خاکستری به صحنه می‌بخشد که با وضعیت مبهم سوژهٔ مرزی همخوان است.
دود در اینجا استعاره‌ای از زیست موقتی و ناپایدار است: حضوری که شکل می‌گیرد، در فضا پخش می‌شود و سپس ناپدید می‌گردد. چنین تصویری با تجربهٔ زیست در حاشیه هم‌خوانی دارد؛ جایی که ثبات اقتصادی و اجتماعی به‌ندرت امکان‌پذیر است.
اجرای «مرز» با اتکا به کمینه‌گرایی صحنه‌ای و تمرکز بر بدن بازیگر، تصویری فشرده اما چندلایه از زیست مرزی ارائه می‌دهد. در این اجرا، مرز نه صرفاً یک مکان جغرافیایی بلکه ساختاری است که روابط قدرت را بازتولید می‌کند.
دکهٔ سیگار، تاریکی صحنه، دود و بدن خمیدهٔ سرباز همگی به نشانه‌هایی تبدیل می‌شوند از جهانی که در آن انسان مرزی در وضعیت تعلیق دائمی زندگی می‌کند. در پرتو نظریه‌های پسااستعماری می‌توان گفت که این اجرا تجربهٔ «سوژهٔ فرودست» را به سطحی بصری منتقل می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه مرز، به‌جای آنکه صرفاً محل عبور باشد، به فضایی برای تثبیت فرودستی بدل می‌شود.
از این منظر، «مرز» را می‌توان نمونه‌ای از تئاتری دانست که با زبانی استعاری و مینیمال، پیچیدگی‌های زیست در پیرامون را آشکار می‌سازد؛ جهانی که در آن، انسان میان رؤیای حرکت و واقعیت توقف گرفتار مانده است.
ممنونم از نقد شما فریال جان عزیز
ممنونم از حضورت فدای قدمت
۲۹ خرداد
فریال عزیز سپاس از حضورتون و نقد شما🙏🏻🤍
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایش «نامقصد» در سطح روایت داستانی درباره یک تراژدی فردی است، اما در لایه‌های عمیق‌تر به سازوکارهای اجتماعی خشونت و شیوه‌های بازتولید آن در حافظه فردی و جمعی می‌پردازد. تجاوز مهران به آبان در ظاهر یک کنش فردی است، اما نمایش به‌تدریج نشان می‌دهد که این خشونت در خلأ رخ نمی‌دهد؛ بلکه در شبکه‌ای از سکوت، انکار و عادی‌سازی اجتماعی تثبیت می‌شود. آزاده شاهد واقعه است اما مداخله نمی‌کند و همین سکوت، خشونت را از سطح یک جرم فردی به سطح یک شکست جمعی ارتقا می‌دهد. آنچه در ادامه رخ می‌دهد ــ ازدواج آزاده با مهران و تولد کودکی نابینا از این پیوند ــ نشان می‌دهد که خشونت نه تنها سرکوب نمی‌شود، بلکه در ساختار زندگی روزمره جذب و بازتولید می‌گردد.
در اینجا مفهوم «خشونت نمادین» در اندیشه پیر بوردیو می‌تواند چارچوبی نظری برای فهم این وضعیت فراهم کند. بوردیو خشونت نمادین را نوعی سلطه می‌داند که از طریق سازوکارهای فرهنگی و عادت‌واره‌های اجتماعی اعمال می‌شود و چنان درونی می‌شود که اغلب به‌عنوان امری طبیعی و بدیهی پذیرفته می‌گردد (Bourdieu, 1991).
در جهان «نامقصد»، خشونت مهران تنها در لحظه تجاوز حضور ندارد؛ بلکه در تداوم رابطه با آزاده و در عادی شدن این پیوند در زندگی روزمره بازتولید می‌شود. سکوت آزاده و پذیرش این وضعیت نشان می‌دهد که خشونت چگونه می‌تواند از سطح کنش فیزیکی به سطح ساختارهای اجتماعی منتقل شود. جامعه در چنین شرایطی نه تنها قادر به مهار خشونت نیست، بلکه آن را در درون نظم خود جذب می‌کند.
پیامد چنین فرآیندی در نمایش با تولد کودکی نابینا تجسم می‌یابد؛ کودکی که نام آبان را بر خود دارد. نابینایی این کودک را می‌توان استعاره‌ای از ... دیدن ادامه ›› جامعه‌ای دانست که حقیقت خشونت را نادیده گرفته و در نتیجه نسلی را پرورش می‌دهد که اساساً قادر به دیدن آن نیست. نام‌گذاری کودک با نام آبان نیز نشان می‌دهد که گذشته‌ای که حل نشده است، در قالب آینده بازمی‌گردد.
در کنار این خوانش جامعه‌شناختی، نمایش را می‌توان در پرتو نظریه تروما و حافظه جمعی نیز تحلیل کرد. موریس هالبواکس معتقد است که حافظه همواره در چارچوب‌های اجتماعی شکل می‌گیرد و تجربه‌های فردی تنها در بستر این چارچوب‌ها معنا پیدا می‌کنند (Halbwachs, 1992). در چنین چارچوبی، تجربه‌های خشونت‌آمیز اغلب به‌صورت کامل روایت نمی‌شوند، بلکه در حافظه جمعی به شکل گسسته و بازگشتی باقی می‌مانند. نظریه‌پردازان مطالعات تروما، از جمله کتی کاروت، نیز تأکید می‌کنند که تروما معمولاً در قالب بازگشت‌های ناگهانی و تصاویر تکرارشونده ظاهر می‌شود، زیرا تجربه اولیه آن چنان شدید است که در لحظه وقوع به‌طور کامل درک نمی‌شود (Caruth, 1996).
در «نامقصد» نیز گذشته به شکل خطی بازگو نمی‌شود؛ بلکه در قالب ایمیل‌هایی که پس از ده سال بازمی‌گردند، در خاطرات گسسته شخصیت‌ها و در بازگشت نام آبان در نسل بعدی دوباره ظاهر می‌شود. این بازگشت‌های تکرارشونده نشان می‌دهد که خشونت سرکوب‌شده هرگز به‌طور کامل ناپدید نمی‌شود، بلکه در حافظه جمعی باقی می‌ماند و در لحظه‌ای دیگر خود را آشکار می‌کند. از این منظر، ساختار روایی نمایش را می‌توان نوعی بازنمایی دراماتیک از منطق تروما دانست؛ گذشته‌ای که پایان نیافته و به شکل‌های مختلف به اکنون بازمی‌گردد.
این منطق تروما در سطح اجرا نیز بازتاب پیدا می‌کند. بدن بازیگران در بسیاری از لحظات به حامل حافظه تبدیل می‌شود. اجرا از رئالیسم روان‌شناختی فاصله می‌گیرد و به بیانی اکسپرسیونیستی نزدیک می‌شود؛ جایی که بدن‌ها حامل رنجی هستند که کلمات قادر به بیان آن نیستند. صحنه حمله خواهر آبان به آزاده با چاقو، به جای آنکه صرفاً یک کنش واقع‌گرایانه باشد، به نوعی انفجار بدنی خشونت تبدیل می‌شود؛ خشونتی که سال‌ها در سکوت انباشته شده و اکنون در حرکت بدن‌ها آشکار می‌شود.
در کنار این دو چارچوب نظری، روایت نمایش را می‌توان با الگوی اسطوره‌ای «سفر قهرمان» جوزف کمبل نیز مقایسه کرد. کمبل در کتاب «قهرمان هزارچهره» ساختاری اسطوره‌ای را توصیف می‌کند که در آن قهرمان پس از مواجهه با بحران از جهان عادی خارج می‌شود، وارد قلمرو ناشناخته می‌گردد، با نیروهای تاریک روبه‌رو می‌شود و در نهایت با دانشی تازه به جامعه بازمی‌گردد (Campbell, 2008). اما «نامقصد» این الگو را به شکلی وارونه بازآفرینی می‌کند. آبان در لحظه تصادف ــ که خود آن را نوعی «پرواز» توصیف می‌کند ــ از مرز میان زندگی و مرگ عبور می‌کند؛ لحظه‌ای که می‌تواند معادل عبور از آستانه در الگوی کمبل تلقی شود.
با این حال، این سفر هرگز به مرحله بازگشت نمی‌رسد. در الگوی کمبل، قهرمان پس از عبور از تاریکی با دانشی تازه بازمی‌گردد تا جامعه را دگرگون کند. اما در «نامقصد» چنین بازگشتی رخ نمی‌دهد.
قهرمان غایب می‌ماند و جامعه بدون مواجهه با حقیقت به زندگی خود ادامه می‌دهد. در نتیجه چرخه خشونت متوقف نمی‌شود و گذشته در قالبی تازه بازمی‌گردد.
از این منظر، «نامقصد» را می‌توان روایتی از شکست سفر قهرمان دانست؛ روایتی که در آن جامعه نه قادر به مواجهه با تروماست و نه توانایی گسستن از چرخه خشونت را دارد. فرودگاه در این میان به فضایی نمادین تبدیل می‌شود: مکانی میان جهان‌ها، میان حرکت و توقف، میان رفتن و نرسیدن. در چنین جهانی، پرواز دیگر نشانه رهایی نیست، بلکه تصویری از تعلیقی است که پایان روشنی برای آن وجود ندارد.
ادامه


اجرای «رستم و اسفندیار» به‌جای بازاندیشی تراژدی، آن را توجیه می‌کند. با حذف سپنتا مینو از اسفندیار، با تقلیل تقدیر به حس مبهم زروانی، با اختلاط آیین‌ها و با نشاندن زن در آیینی که او را به رسمیت نمی‌شناسد، نمایش آینده را حذف می‌کند. کتایون، در نهایت، نه حقیقت‌گوی اسطوره‌ای، بلکه مادری رنج‌کشیده است؛ و این، بزرگ‌ترین شکست اجرای مدعی زن‌محوری است.

کتایون، در نهایت، نه حقیقت‌گوی اسطوره‌ای، بلکه مادری رنج‌کشیده است؛ و این، یعنی یکبار دیگر حماسه در جهان معاصر به تراژدی تبدیل میشود

درباره اسامی و ریشه شناسی آنها و کارکرد معناییشان باید بگویم اسفندیار کلمه ای است مرکب از سه بخش سپنته، مئینیو، داته که میتوان آن را ... دیدن ادامه ›› به برآمده از سپنتا مینو و این مفهوم که او تجلی امشاسپند سپنتا مینو است را قوت می بخشد در حماسه الهه ها و خدایان اسطوره ای زمینی میشوند و مرگ سیاوش کارکردی اسطوره ای دارد.

کتایون نیز از ریشه یونانی کت و کتائون در معنی زن بینا و شاهد حقیقت معنی میگردد با این معنی کتایون به کاساندرا نزدیک میشود (حقیقت‌دانِ بی‌شنیده)، نه به داور اخلاقی مکبثی.

از این رو گمان دارم نویسنده به دلایلی دچار لغزش هایی گردیده است و اما ممکن میدانم که در نوشته به دلایلی حذف هایی صورت گرفته که احتمال دارد توجیهات این بخش های نوشتار بوده اما چون در اجرا وجود نداشته اند اکنون به درک خطای مفهومی انجامیده است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایش داستان اسفندیار که در تئاتر شهر در کارگاه نمایش بر روی صحنه است با تمرکز بر لحظه‌ای تراژیک و اغلب نادیده‌گرفته‌شده در حماسه ملی، یعنی سوگ کتایون پس از شهادت فرزندش، صحنه تئاتر را به محلی برای مناقشه بر سر بازنمایی اسطوره، آیین و سیاست بدن دراماتیک مبدل ساخته است. این بازخوانی، که از منظر ساختار و فرم اجرایی، تلاشی برای فاصله گرفتن از روایت‌های مرسوم و حرکت به سمت رویکردی رادیکال در اجراهای معاصر ایرانی است، به‌جای آنکه صرفاً به بازگویی حماسه بپردازد، سعی دارد تا با برجسته‌سازی موقعیت زن (مادر) در آستانه فقدان، ساختارهای بنیادین قدرت و خشونت اسطوره‌ای را مورد پرسش قرار دهد.
نقطه کانونی این اجرا، مونولوگ طولانی و سنگین کتایون است که در آن، او نه تنها فقدان جسمی اسفندیار را می‌گسلد، بلکه با مجموعه‌ای از نمادها و ارجاعات آیینی – که به طرز عجیبی با هم درآمیخته‌اند – به تفسیر مرگ پسرش می‌پردازد. با این حال، این تمایل به مدرن‌سازی روایت، منجر به تولید مجموعه‌ای از تناقضات بنیادین در فرم، محتوا و سطح ارجاع می‌شود که نقد دقیق آن‌ها برای درک عملکرد این اثر ضروری است. این نقد، به تحلیل ساختار فرمی، خطاهای ارجاعی، و مهم‌تر از آن، عدم موفقیت در پیوند دادن فرم به یک نظریه منسجم در حوزه اسطوره و آیین می‌پردازد.

فرم اجرایی انتخاب‌شده، بر پایه «مینیمالیسم افراطی» و تا حدی ملهم از ساختارهای نمایش ایرانی است؛ صحنه‌ای خالی، و تکیه کامل بر توانایی‌های بدنی و بیانی بازیگر زن که انصافا بعنوان بازیگری توانمند از بدن، میمیک صورت و حرکت در نقش کتایون به خوبی بهره میگیرد. این رویکرد، در تئاتر معاصر، اغلب با هدف حذف زوائد و تمرکز بر «جوهر کنش» صورت می‌گیرد. در اینجا، این مینیمالیسم قرار بود فضای لازم برای تنفسِ صدای زنِ از حاشیه رانده‌شده را فراهم کند.

اما ... دیدن ادامه ›› این سیاست بدن، دچار تناقض بوده. در بخش‌هایی از مونولوگ، بازیگر برای بازنمایی «تراژدی ازدست‌دادن»، از تکنیک «ادغام بدن‌ها» بهره می‌برد؛ کتایون بدن خود را به سمبلی از بدن مثله‌شده یا ناپیدای اسفندیار تبدیل می‌کند. و مرزی میان بازنمایی عینی و استعاره‌گستری سیال شود. این ابهام، به تقویت بار تراژیک، منجر میشود. و هنر کارگردانی اثر در آن به خوبی نمایان میگردد.

یکی از نخستین ضعف‌های ساختاری، در نحوه بازنمایی شخصیت اسفندیار نهفته است. در این اجرا، اسفندیار تبدیل به یک «ابژه» خالص می‌شود؛ ابژه‌ای که کارکردش صرفاً فعال‌سازی مکانیسم سوگ در کتایون است. این رویکرد، شخصیت اسفندیار را از تعارضات درونی‌اش (تکلیف و خانواده) و پیچیدگی‌های اسطوره‌ای‌اش (نور چشم کیخسرو، نذر هما) عریان ساخته و به یک قربانی ساده تقلیل می‌دهد.

این فروکاست، یک خطای ارجاعی بزرگ است.

اسفندیار در روایت‌های اصلی، محمل تضاد میان «قدرت مذهبی-سیاسی» (از جانب پدر/شاه) و «اراده فردی» (برای کسب رستگاری یا رسیدن به مقصد) است. با حذف این تعارضات و نمایش صرفاً بدن تیرخورده او، اجرا از ظرفیت حماسی متن دور شده و آن را به یک درام شخصی کوچک‌تر تقلیل می‌دهد. تراژدی، در تئاتر، بیش از آنکه از مرگ یک فرد ناشی شود، از تقابل اجتناب‌ناپذیر نیروهای عظیم ناشی می‌شود؛ نیروی اسفندیار در اینجا، به دلیل این فروکاست، تضعیف شد.

شاید نقص تحلیلی و اجراشده در این اثر، در زمینه استفاده از زبان و نمادهای آیینی پدیدار می‌شود. کتایون در مونولوگ خود، به‌طور مداوم بین نمادهای آشکار زرتشتی (نور اهورایی، پیمان‌شکنی) و ارجاعات مبهمی که شدیداً بوی آیین‌های پیشازرتشتی و به‌ویژه آیین میترا (مهر) می‌دهند، در نوسان است. این اختلاط، نه یک سنتز هنری موفق، بلکه یک خطای ناآگاهانه در سطح تحلیل متون دینی-اسطوره‌ای است. اجرای نمایشی، به جای آنکه یکی از این دستگاه‌های آیینی را برای تفسیر مرگ انتخاب کند (مثلاً تمرکز بر مفهوم «اندیشه نیک» در زرتشت)، تلاش می‌کند با وارد کردن المان‌های «آیین‌وار» از هر دو دستگاه، به درامی سنگین‌تر دست یابد. نتیجه، یک هم‌نشینی ناهمگون است که نه به زرتشت وفادار است و نه می‌تواند رمزگان مهرپرستی را به درستی فعال سازد. این اقدام، قدرت معنایی نمادها را تضعیف کرده و اجرا را در سطح کارناوالیک فرو می‌آورد.

ادامه بحث از بند قبل، ما را به مسئله سیاست بدن زنانه در مواجهه با آیین‌های مردانه می‌رساند. تمرکز اجرا بر کتایون به عنوان «مادری سوگوار» تلاشی است برای اعطای صدای حذف‌شده به او؛ اما این تلاش در حوزه آیین‌های مورد استفاده شکست می‌خورد.

آیین میترا (که اشاراتی به آن در اجرا وجود داشت)، آیینی «رازآمیز»، «نظامی» و به‌شدت مردانه بود.

ورود به این آیین، خروج از حوزه زنانگی تلقی می‌شد. خشونت نمادین اصلی در این اجرا، زمانی رخ می‌دهد که کتایون (بدن زنانه و نماد مادری) مجبور می‌شود تا بار نمادین آیین مهر را بر دوش بکشد. این یک سوءتفسیر از ماهیت آیین است: زن، نه تنها در فرایند اصلی اسطوره‌ای حذف شده، بلکه حالا در سطح نمادین نیز با اجبار به تفسیر یک آیین مردانه در موقعیت قربانی قرار می‌گیرد. این انتساب، یک «خشونت نمادین» مضاعف است؛ نه تنها پسرش مرده، بلکه ابزارهای معناسازی که او ناگزیر به استفاده از آن‌هاست، ابزارهایی برای نفی خود او هستند.

این اجرا مصر بود تا بر مفهوم «تقدیر» یا سرنوشت محتوم تأکید کند. در نگاه اول، این رویکرد، با ماهیت تراژیک اسطوره همخوانی دارد. با این حال، وقتی صحبت از تقدیر در اساطیر ایرانی می‌شود، ناگزیر باید به مفهوم عمیق‌تر «زمان بی‌کران» اندیشید که در دستگاه زروانیسم تبیین می‌شود.

زروان به‌مثابه زمان بی‌کران (Zurvan-i Akarana) و نیروی فرادینی است که خود، مادر اهورامزدا و اهریمن می‌شود. زروانیسم، دستگاهی است که در آن، خیر و شر هر دو از یک منبع واحد نشأت می‌گیرند و تقابلشان ناشی از یک جدایی درون‌زای زمانی است. این دستگاه، برخلاف الهیات صرفاً اهورایی که در آن اهریمن نیرویی کاملاً خارجی است، یک رویکرد پیچیده‌تر نسبت به مفهوم شر و اجبار ارائه می‌دهد.

این نمایش، به‌شدت بر ایده «تقدیر» (یا سرنوشتی که از بیرون تحمیل می‌شود) تأکید دارد، اما کاملاً فاقد دستگاه نظری زروانی است. اجرای نمایشی، تقدیر را به‌عنوان یک نیروی خارجی و اغلب بی‌رحم (شبیه به سرنوشت در تراژدی یونانی) جلوه می‌دهد، در حالی که پتانسیل عظیمی برای مواجهه با تقدیر از منظر «زمان بنیادین» در متن حماسی وجود داشت.

غیبت آگاهانه یا ناآگاهانه از این نظریه، باعث شد که نمایش، نهایتاً در سطح تقدیر، سطحی باقی بماند و عمق فلسفی مورد نیاز را کسب نکند. تلاش دیگری که در این اجرا صورت گرفت، تلاش برای تفسیر نمادین مرگ اسفندیار بود. بر عنصر «چشم» (از دست دادن بینایی و مرگ در پی اصابت تیر به چشم) تأکید زیادی شد. این نماد، در تئاتر ایرانی اغلب با مفهوم «بینش نافرجام» مرتبط است.

«تیر دوشعبه» (یا تیر دوپیکان)، که نمادی از دوگانگی و دو راهی یا شقاوت خاص در اجرای این قتل است، که می باید احتمالا با ارجاعاتی که مفهوم ثنوی را در پس ذهن اساطیری دارند پیوند میداد که از آن ها گذشته است همانند مفهوم ویزاردگ ورسی در کیش زرتشتی یا ریش دو تکه رستم و پیوند این مفاهیم با تیر دو شعبه و کشتن اسفندیار با کور کردن هر دو چشم این ترکیب، نمادشناسی مرگ را از یک ساختار منسجم اسطوره‌ای خارج کرده و به یک مونتاژ سوبژکتیو از نشانه‌ها بدل ساخت که هیچ یک به درستی در زمینه خود جای نگرفتند. مرگ اسفندیار، قرار بود لحظه نهایی تقابل قدرت (رستم) و تقدیر (شاه) باشد؛ اما در اینجا تبدیل به نمایشگاهی از نمادهای نامربوط شد.

صحنه‌ی نایلون، چشم‌های سفید و ریختن آب قرمز، مرگ اسفندیار را به تصویری آیینی تقلیل می‌دهد که در آن، مرگ نه فقدان آگاهی، بلکه لبخندی سرد است. نمایش از منطق گذار آیینی غافل می‌ماند و صرفاً به مصرف نمادها بسنده می‌کند.

نکته مهم دیگری که در تحلیل این اجرا باید مورد توجه قرار گیرد، «سیاست نشنیدن» است. اگرچه تمرکز بر کتایون برای شنیده شدن صدای او بود، اما ماهیت نهایی مونولوگ، این صدا را به یک فریاد عقیم تبدیل کرد. کتایون تنها بازمانده‌ای است که می‌تواند حقیقت را بگوید، اما ساختار تراژیک اجرا، آینده‌ای برای این حقیقت قائل نیست.

مرگ اسفندیار، مسیر جانشینی و قدرت در ایران باستان را تغییر می‌دهد (یا حداقل مسیرش را پیچیده می‌کند). با حذف کامل اراده مردانه (اسفندیار) و تقلیل مادر به صدای سوگ، اجرا از هرگونه امید به بازسازی یا آینده‌نگری سیاسی-اسطوره‌ای عاری می‌شود. کتایون در این اجرا، به جای آنکه یک نیروی مخالف یا یک حافظه فعال باشد، به یک «آیینه بازتاب‌دهنده فقدان» تبدیل می‌شود که هیچ پروژه‌ای برای پس از فقدان ارائه نمی‌دهد. سیاست نشنیدن زن در اینجا، نه با حذف کلامی، بلکه با حذف امکان «فعل آینده» محقق میشود.

کتایون در تمام نمایش در موقعیت کاساندرا قرار دارد: حقیقت را می‌بیند و می‌گوید، اما شنیده نمی‌شود. با این حال، ارجاع ابتدایی و پایانی به مکبث، تراژدی را از ساختار اسطوره‌ای و جمعی، به داوری اخلاقی فردی تقلیل می‌دهد. این پایان‌بندی، نه نتیجه‌ی درام، بلکه فرار از مواجهه با فاجعه است

نمایش به شیوه‌ای ناخودآگاه به «مشروعیت‌بخشی آیینیِ حذف» میرسد
حسین چیانی و امیر مسعود این را خواندند
✨دوست عزیز و هنردوست نمایش «سفارتخانه» اثر اسلاومیر مروژک پس از استقبال مخاطبان در شب های پایانی تمدید شده. بنده به عنوان کارگردان این اثر از شما دعوت میکنم به تماشای این اثر در شب‌های پایانی بنشینید . نظر مخاطبان پیشین سفارتخانه می‌تونه به تصمیم شما کمک کنه.
برای خرید بلیط میتونید از کد تخفیف ۲۰٪: E1405 استفاده بفرمایید ✨
۱۲ خرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایش «پابرهنه لخت با قلبی در مشت» به قلم توانمند علیرضا کوشک جلالی، اثری عمیق و چندلایه است که تماشاگر را به سفری طاقت‌فرسا در دنیای «علی» – کارگر ترکیه‌ای ساکن آلمان – می‌برد. علی، قهرمانی ناخواسته و قربانی بی‌عدالتی، در پی فاجعه‌ای خانمان‌سوز (آتش‌افروزی نژادپرستانه که خانواده‌اش را از او می‌گیرد)، در مرز باریک جنون و مقاومت گام برمی‌دارد. این نمایش، نه تنها روایتگر سوگ و از دست دادن است، بلکه کاوشی جسورانه در مفاهیم هستی‌شناختی و اجتماعی است که هویت، جایگاه و حق حیات انسان حاشیه‌نشین را به چالش می‌کشد.

در هستهٔ این تراژدی، یک تحلیل قدرتمند اگزیستانسیالیستی نهفته است. علی، پس از از دست دادن خانواده‌اش و مواجهه با بی‌معنایی مطلق، به ورطهٔ جنون کشیده می‌شود. این جنون را نمی‌توان صرفاً یک بیماری روانی دانست؛ بلکه فریادی هستی‌شناختی و پاسخی منطقی به پوچی (absurdity) جهانی است که به او تحمیل شده. در جهانی که معنای خانواده، امنیت و آینده در یک لحظه به خاکستر تبدیل می‌شود، جنون برای علی به ابزاری برای مقاومت در برابر واقعیت طاقت‌فرسا تبدیل می‌شود.

او دیگر با منطق خشک و بوروکراتیک جامعه پیرامونش سخن نمی‌گوید، بلکه با زبان خاص خود، زبانی مملو از تصاویر تلخ و واقعیت‌های درونی، به تعریفی جدید از هستی خود دست می‌یابد. این «دیوانگی» به او اجازه می‌دهد تا از قیدوبندهای اجتماعی که او را نادیده گرفته یا قربانی کرده‌اند رها شود و در عین حال، ... دیدن ادامه ›› تنها راه ارتباط او با عزیزانی باشد که از دست داده است (نمادین کردن بولنت در جیبش). او با جنون خود، نوعی آزادی را تجربه می‌کند؛ آزادی‌ای که در آن مجبور نیست جهان را آن‌گونه که هست بپذیرد، بلکه می‌تواند آن را در قالب درونی و ویران‌شدهٔ خود بازآفرینی کند. این مبارزه برای معنا در برابر بی‌معنایی مطلق، جوهرهٔ هستی‌شناختی نمایش را شکل می‌دهد.

نمایش کوشک جلالی همچنین یک نقد قدرتمند پسااستعماری را ارائه می‌دهد. «علی» نماد سوژهٔ ساب‌آلترن (زیردست و فرودست) است که هویت، زبان و بدن زخمی‌اش در مواجهه با ساختار قدرتمند و غالب جامعهٔ آلمان قرار می‌گیرد. آتش‌سوزی نژادپرستانه نه تنها خانواده‌اش را می‌گیرد، بلکه بدن او را نیز زخمی می‌کند و او را به نمادی از قربانیان خشونت نژادی و عدم پذیرش تبدیل می‌نماید.

مواجههٔ علی با «ادارهٔ خدمات اجتماعی» نمونهٔ بارز این تقابل است. او که آلمانی را به خوبی صحبت نمی‌کند، در برابر بوروکراسی سرد و بی‌روح قرار می‌گیرد. «بدن زخمی علی» که فریاد درد و سوگ سر می‌دهد، در مقابل «زبان بی‌بدن» و خشک نهادهای دولتی قرار می‌گیرد که تنها به دنبال تکمیل فرم‌ها و اجرای پروتکل‌ها هستند. این تقابل، نشانگر عدم توانایی و گاه عدم تمایل سیستم غالب به درک رنج و تجربهٔ ساب‌آلترن است زبان علی، پر از استعاره و حس، در مقابل زبان رسمی و بی‌روح بوروکراسی قرار می‌گیرد و ناتوانی در برقراری ارتباط، او را بیشتر به انزوا و جنون سوق می‌دهد. او برای سیستمی که تنها «پوشه» و «پرونده» می‌شناسد، نامرئی و ناشنوا باقی می‌ماند.

در این نمایش، شهردار نمایندهٔ قدرت حاکم و ایدئولوژیک است. او با «همدردی نمایشی» (Performative Empathy) وارد صحنه می‌شود؛ تلاشی برای خنثی‌سازی خشم نژادی و بازسازی وجههٔ آسیب‌دیدهٔ جامعه در برابر افکار عمومی. این رویکرد، که به نظریهٔ اسپیواک (Spivak) دربارهٔ «ساب‌آلترن می‌تواند حرف بزند؟» و ناتوانی ساب‌آلترن در رساندن صدای واقعی‌اش گره می‌خورد، نشان می‌دهد که چگونه قدرت سعی می‌کند رنج قربانی را به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی خود تبدیل کند. شهردار نه به دنبال درک عمق فاجعه یا جبران واقعی است، بلکه می‌خواهد با ژست‌های همدردانه، از بروز بحران عمیق‌تر اجتماعی جلوگیری کند. او با «زبان بی‌بدن» خود، در مقابل «بدن زخمی» علی قرار می‌گیرد و تلاش می‌کند روایت رسمی و کنترل‌شده‌ای از حادثه ارائه دهد.

یکی از نقاط قوت و پیچیدگی‌های نمایش، پایان‌بندی آن است که نه تنها غیرمنتظره، بلکه از لحاظ هستی‌شناختی و اجتماعی بسیار پرمعناست. ازدواج علی با پیرزن همسایه و واگذاری خانه به او، در ابتدا ممکن است عجیب به نظر برسد، اما در یک تحلیل عمیق‌تر، نمایانگر بازسازی هستی و مکان علی است.

علی که از «دیوانه‌خانه» آمده، نه تنها از فضای فیزیکی آن رهایی می‌یابد، بلکه از فضای ذهنی و برچسب «دیوانه» نیز می‌گریزد. پیرزن، که در طول مدت بستری بودن علی از فرزندش مراقبت کرده، نمادی از «حمایت ارگانیک فرودست» است؛ حمایتی که از دل روابط انسانی و نه از ساختارهای بوروکراتیک بیرون می‌آید. این ازدواج، عملی از سرِ عشق رمانتیک نیست، بلکه کنشی استراتژیک برای «بازیابی مکان» و «تثبیت هستی» علی. خانه به او باز می‌گردد، اما نه به واسطهٔ کمک دولت، بلکه از طریق یک معاملهٔ انسانی و غیررسمی. این عمل به او اجازه می‌دهد تا از فضای «بی‌مکانی» (Placelessness) و سرگردانی هویتی که پس از فاجعه تجربه می‌کرد، خارج شود.

پیرزن، به عنوان یک شهروند عادی و خارج از نظام بوروکراتیک، نقش حامی را ایفا می‌کند و از این طریق، ساختار رسمی و ناکارآمد را دور می‌زند. این پایان‌بندی، با وجود تلخی‌های خود، نوعی رهایی و بازسازی را برای علی به ارمغان می‌آورد؛ او نه تنها مکان فیزیکی خود را بازمی‌یابد، بلکه با این پیوند غیرمتعارف، هویت و جایگاه انسانی خود را نیز در جهانی که سعی در حذف او داشت، تثبیت می‌کند. این عمل، یک پیروزی کوچک اما مهم برای سوژهٔ ساب‌آلترن است که از طریق روابط انسانی و خلاقیت شخصی، به حق خود بر زندگی دست می‌یابد.

«پابرهنه لخت با قلبی در مشت» تنها یک نمایش تلخ دربارهٔ سوگ و نژادپرستی نیست، بلکه اثری است که با جسارت تمام، به ریشه‌های هستی‌شناختی و اجتماعی بحران هویت و عدالت می‌پردازد. علیرضا کوشک جلالی با خلق شخصیت «علی» و روایت تقابل او با ساختارهای حاکم، نه تنها همدردی تماشاگر را برمی‌انگیزد، بلکه او را به تفکر عمیق دربارهٔ معنای انسانیت، جایگاه حاشیه‌نشینان و پیچیدگی‌های قدرت و مقاومت وامی‌دارد. این نمایش، فریادی از اعماق حاشیه است که پژواک آن تا مدت‌ها در ذهن مخاطب باقی خواهد ماند
سپاسگزاریم سرکار خانم آذری گرامی
قلمتان مانا
۲۸ دی ۱۴۰۴
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایش افسانه پرطلایی که در تالار هنر بروی صحنه است یک فانتزی‌ـ‌ماجرایی است که با مضمون اسطوره‌ای و الهام از افسانه‌های عامیانه نوشته است. نمایش جهان خیالی‌ای خلق کرده که حول محور یک پرِ طلایی اسرارآمیز می‌چرخد. این پر، نماد قدرت، امید یا نجات در سرزمین موکتم است و کاراکترهای اصلی باید برای یافتن یا حفاظت از آن، آزمون‌ها و سفرهای دشواری را پشت سر بگذارند. روایت با الهام از عناصر فولکلور و اسطوره، فضایی بین یک قصه‌ی کودکانه و داستان حماسی بزرگسالان دارد نمایش در مرز بین افسانه‌نویسی مدرن فانتزی نمادین و داستان تمثیلی(Allegory) حرکت می‌کند و آگاهانه از پرداخت رئالیستی فاصله می‌گیرد تا به زبان اسطوره و نماد نزدیک شود نمایش افسانه پر طلایی بیش از روایت فلسفی، وجه داستان روستایی و انسانیِ ساده‌شده دارد؛ به گونه‌ای که تمثیل در قالب وقایع ملموس بازآفرینی شده است.

شخصیت‌ها بیشتر تیپ‌های اسطوره‌ای هستند تا کاراکترهای روان‌کاوانه.

قهرمان داستان واجد تحول اخلاقی است، اما این تحول بیشتر اعلام می‌شود تا نمایش داده شود. این ویژگی، اثر را به نمایش‌های تمثیلی یا آیینی نزدیک می‌کند (نزدیک به تئاتر قرون وسطایی یا فرم‌های نمادگرا)، نه رئالیسم مدرن.

مضامین امید در دل ویرانی مسئولیت اخلاقی قدرت ایمان در برابر ترس ارزش فداکاری ... دیدن ادامه ›› فردی برای جمع اثر را به قصه‌ای اخلاق‌گرا نزدیک می‌سازد.

میزانسن‌ها به دو الگوی عمده تکیه دارند:

ترکیب‌های گروهی و منسجم با مرکز تمرکز موسیقایی یا کنش جمعی.(مانند صحنه فلوت‌نوازی که محوریت صوتی دارد و جمع با حالت نیایش اطراف آن قرار گرفته‌اند.)

مواجهه‌های دو نفره و تقابلی؛ مخصوصاً میان شخصیت‌های متضاد یا نماد خیر و عقل در برابر جهل و فریب.

آگاهی از عمق میدان بصری است. کنش‌ها در لایه‌های مختلف عمق صحنه توزیع شده‌اند؛ بازیگری در پس‌زمینه، بدن‌های خمیده، و محورهای نوری موجب ایجاد حرکت در قاب ایستا شده‌اند. از نقاط قوت کارگردانی محسوب میشود

لباس‌ها در پیوند با فضای افسانه‌ای ساده اما مؤثرند:

رنگ‌های خاکی و سرد برای شخصیت‌های فرعی (مردم عادی / روستاییان)

رنگ‌های روشن و متقارن برای شخصیت‌های مرکزی (قهرمانان یا نگهبانان پر طلایی)

استفاده از پارچه‌های پچ‌ورک و اشکال هندسی بزرگ برای شخصیت‌های فانتزی یا جادوگر

از منظر توصیف تصویری، طراحی لباس‌ها پویایی بصری و تعادل گروهی را ایجاد می‌کند، اما در برخی موارد هماهنگی رنگ با نورپردازی (به‌ویژه در صحنه بنفش و آبی تیره) از بین می‌رود و کنتراست نامطلوب ایجاد می‌کند.

در سبک این اجرا، بازی‌گر نه صرفاً در خدمت روان‌شناسی شخصیت، بلکه در خدمت جسمیت داستان است.

حرکت با عصا یا ژست‌های نمادین، نشانه‌ای از دگردیسی تدریجی است.

بازی‌های فرعی بیشتر در قالب خطاب، بدن خمیده، یا واکنش گروهی تعریف می‌شوند و تداعی‌کننده‌ی تئاتر جسم هستند.

بازی‌ها دارای وضوح فیزیکی بالا و قابلیت انتقال معنا به مخاطب کودک‌اند.

عنصر موسیقی(فلوت‌نوازی) برجسته است، به‌خوبی نقش انتقالی دارد و فضای اجرا را از گفتار به شعر نزدیک می‌کند.

با این حال، در ریتم کل اثر، تکرار موتیف‌ها باعث می‌شود انرژی آرام نمایی‌ها نسبت به لحظه‌های کلیدی با فاصله‌ی محسوسی باقی بماند. نورهای موضعی و رنگی با تأکید بر قرمزوآبی، به دنیاهای متفاوت اشاره می‌کنند.طراحی پس‌زمینه (مثل ستون چوبی یا قاب دروازه) کم‌جزئیات اما نمادین است. این نوع طراحی اجازه می‌دهد توجه به بدن و کنش بازیگر متمرکز بماند.

کارگردان از محدودیت صحنه‌ی خالی، فضایی شاعرانه ساخته و با نورگذاری حساب‌شده، توانسته تعلیق دراماتیک ایجاد کند؛

در اجرا، “پر طلایی” نه فقط ابژه‌ی مادی، بلکه استعاره‌ای از زمان و وجدان انسانی است. پوستر اثر نیز با عقربه‌ی ساعت و بال‌های پرنده این معنا را تقویت می‌کند.

حرکت تدریجی شخصیت‌ها به سوی نور، بازسازی تمثیل پالمر از رشد اخلاقی و فهم درونی است.

پوستر «افسانهٔ پر طلایی» به‌درستی جهان مفهومی نمایش را خلاصه می‌کند:

پر طلایی بمعنای امکان رهایی ساعت در مفهوم زمان، انتخاب، تأخیر قلعه معنی قدرت، حافظه، گذشته مسیر مارپیچ سفر اخلاقی قهرمان را تداعی میکند

پوستر از نظر زیبایی‌شناسی قوی روایی

و کاملاً هم‌راستا با لحن اجرا و شاید حتی پرریسک‌تر از خود نمایش است

نمایش افسانه پر طلایی اخلاق‌محور قابل‌فهم امن است.

نمایش بیش از آنکه مخاطب را وارد بحران کند، به او ارزش‌ها، انتخاب، و مسئولیت فردی. را یادآوری می‌کند؛

در نگاه نمادین اگر به تحلیل نمایش بنشینیم باید پر را از دو منظر مورد بررسی قرار دهیم پر، در سنت اسطوره‌ای:نشانهٔ گذار میان زمین و آسمان سبک‌بالی، رهایی، خردِ غیرمادی است و طلایی بودن آن پیوند با خورشید، حقیقت متعالی، ارزش غیرقابل تملک

چیزی که «درخشان است اما مالک‌پذیر نیست» را میدهد. اما در منطق درام

پر طلایی هدف سفر نیست، آزمون شایستگیِ قهرمان است کسی که فقط بخواهد آن را بردارد، شکست می‌خورد

کسی که معنایش را بفهمد، دگرگون می‌شود بنابراین پر طلایی «ابژهٔ تمنّا» نیست؛ ابژهٔ بیداری است.

درباره پودر جادویی نیز یک کارکرد اسطوره و یک تحلیل دراماتیک مفروض است پودر در اسطوره‌ها معمولاً: نماد دانش غیرمتمرکز، خردی که باید «پاشیده شود»، نه انباشته و پودر جادویی بر خلاف شمشیر یا شیء سخت موقتی است مصرف‌شدنی و وابسته به زمان درست استفاده اش است. از سوی دیگر پودر جادویی نشان می‌دهد نجات با «یک‌بار مالکیت» حاصل نمی‌شودآگاهی، خرج می‌شود و تمام می‌شود و پودر جادویی، شکل افسانه‌ایِ «مسئولیت استفاده از دانش» است.

درباره کارکرد مفهوم شش کوه شش بار تلاش بدون تضمین رستگاری مسیرِ رشد تدریجی، نه جهش معجزه‌آسا است بدین مفهوم قهرمان هنوز به قلهٔ نهایی نرسیده؛ در وضعیت «شدن» است. در اغلب سنت‌ها (عبری–ابراهیمی، بین‌النهرینی، حتی بازتاب‌هایی در ایران باستان): آفرینش در شش گام انجام می‌شود اما جهان هنوز کامل نیست کمال، آرامش، یا تقدس در گام هفتم است پس:شش = «صورت‌بندی جهان» هفت = «معنا یافتن جهان»شش، عددکار است؛ نه معنا. کوه در اساطیر: نخستین خلقت نیست اما سخت‌ترین، خاموش‌ترین و دیر-دست‌یاب‌ترین بخش جهان است با آنکه پدیده ای در هستی است اما هنوز معنا نیافته و هنوز اهلی نشده کوهستان گاهی در معنی جهان قبل از سکونت انسان. می آید و شش کوه مراحل تکوین و آماده‌سازی قهرمان را نشان می‌دهد، مشابه شش مرحلهٔ آفرینش که جهان را برای سکونت انسان آماده می‌کند، اما هنوز به کمال نهایی (روز هفتم، آرامش) نرسیده است.

کتابخانه نیز نماد حافظه جمعی، دانش مکتوب و نظم. کتابخانه‌ای که در آن ساعت طلسم قرار دارد، می‌تواند نشان‌دهندهٔ دانشی باشد که در زمان منجمد شده – دانشی که دیگر زنده و پویا نیست طلسم کردن ساعت به معنای توقف زمان است. این می‌تواند نماد ترس از گذر زمان، امید به حفظ یک لحظهٔ ایده‌آل، یا تلاش برای کنترل سرنوشت باشد. ساعت ممکن است حاوی راز یا دانش خطرناکی باشد که با طلسم محافظت شده است. شکستن طلسم (یا کوک کردن دوبارهٔ ساعت) می‌تواند به معنای رهاسازی آن راز یا پذیرش جریان طبیعی زمان باشد. رنگ طلایی نماد ارزش، جاودانگی و حقیقت برتر است. ساعت طلایی ممکن است زمان حقیقی یا زمان مقدس را نشان دهد، در مقابل زمان معمولی (ساعت معمولی).

در خوانش سه کفش باید بگویم این کفش ها نشان میدهند مسیر، خودش آیین است راه رفتنِ درست، مهم‌تر از رسیدن است کفش‌ها، اخلاقِ حرکت‌اند نه ابزار سرعت. آنچه از منظر تحلیل جنسیتی و اسطوره ای درباره طلسم زنان موکتم میتوان به آن اشاره کرد زنان موکتم در حقیقت کهن‌الگوی زنِ دانا / زنِ مرزی هستند آنان نه کاملاً خیر، نه شر بیان میشوند و طلسم آن‌ها اغواگر نیست؛ بازدارنده است آزمونی برای تشخیص خرد از خواسته این زنان، قدرت را نمی‌دزدند؛ پرده را بالا می‌زنند.

گوی اسرار آمیز در نمایش نمایانگر دانایی، است که نمایش داده نمی‌شود؛ بلکه دیده می‌شود.

سه خواهرِ هم‌شکل که به قهرمان کمک می‌کنند از کهن‌ترین و پرمعناترین الگوهای اسطوره‌ای است. این الگو تصادفی یا صرفاً فانتزی نیست، بلکه ساختار فهم جهان را بازنمایی می‌کند.

عدد سه در اسطوره، عدد «کاملِ پویا»ست، نه کمال ایستا.

سه یعنی:آغاز / میانه / پایان ، تولد / زندگی / مرگ، گذشته / حال / آینده، ناآگاهی / آگاهی / فراآگاهی درام بدون سه، یا خطی و خام می‌شود یا نیمه‌تمام.

هم شکلی خواهران این مفهوم را به ذهن متبادر میسازد که آن‌ها سه شخصیت مستقل نیستند بلکه سه وجه از یک نیرو یا خرد واحدند از منظر اسطوره تفاوت در «کارکرد» است، نه «هویت» ظاهر یکی است، نقش‌ها متفاوت و ما با سه تجلی از یک اصل طرفیم. آن‌ها نجات نمی‌دهند؛ شروط نجات را فراهم می‌کنند. و ما با خردی غیر تهاجمی طرف میشویم. در خوانش روان شناختی سه خواهر همسان سه لایهٔ ذهن قهرمان هستند آگاه نیمه‌آگاه ناخودآگاه کمک آن‌ها یعنی: ذهن، قبل از عبور از بحران، خودش را آماده می‌کند.آنان دروازه‌بانانِ آگاهی‌اند. «سه خواهر هم‌شکلِ یاری‌دهنده» نمادخِرَد واحدِ چندمرحله‌ای هستند؛ نیرویی که نه قهرمان را جلو می‌اندازد و نه عقب می‌کشد، بلکه تنها به او می‌گوید حالا نوبتِ انتخاب است
درود فراوان سرکار خانم دکتر آذری گرامی
سپاس از محبت و نگاه ریز بینانه و موشکافانه شما به افسانه پر طلایی و چقدر زیبا و درست انچه تلاش کردیم تا از منظر اسطوره ای بدان پرداخت کنیم در نظر شما بزرگوار به دقت بررسی گردید. قلمتان توانا و چقدر عالی که جامعه منتقدان ما چنین فعالان با دانش و بزرگواری در جمع خود دارد.
۱۱ دی ۱۴۰۴
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

نمایش «عچق» که این روزها در تئاتر لبخند بر روی صحنه است یک کمدی‌ ابزورد ـ رمانتیک است؛ نمایشی که به دوران پس از جنگ سرد متعلق است، زمانی که مفاهیم عشق، معنا و خوشبختی دچار بحران فلسفی شده بودند. شیژگال این متن را نوشت ، بیش از آن‌که عاشقانه بسازد، عشق را به صحنه بازجویی کشاند نکته کلیدی در نمایش این است که عشق در «عچق» نه نجات‌بخش است و نه ویرانگر مطلق؛ بلکه ابزاری است برای فرار از تنهایی.

داستان ظاهراً ساده است:

دو دوست مرد (میلت و هری) و یک زن (الن) که در مثلثی عاطفی گرفتار می‌شوند؛ اما این سادگی تعمدی است. ساختار نمایش بر تکرار، جابه‌جایی نقش‌ها و بازگشت‌های چرخه‌ای بنا شده. از منظر درام‌نویسی: کنش‌ها اغلب انگیزه‌ی روانی ندارند، بلکه ... دیدن ادامه ›› مکانیکی‌اند

تصمیم‌ها ناگهانی‌اند

روابط فاقد رشد خطی‌اند همین امر، نمایش را به قلمرو ابزورد آمریکایی با چاشنی کمدی سیاه می‌برد، نه ابزورد اروپاییِ کاملاً فلسفی.

به لحاظ شخصیت شناسی

هری فردی افسرده، خودشیفته، وابسته است که عشق را نه برای «دیگری»، بلکه برای نجات خود می‌خواهد او نماینده نسل سرخورده‌ی روشنفکر آمریکایی است میلت اما فردی عمل‌گرا، سرمایه‌سالار، به‌ظاهر عقلانی است عشق برای او معامله و نقطه‌ی مقابل شعارهای عاشقانه‌ی میلت است . اما الن به عقیده من مهم‌ترین شخصیت نمایش است او نه قربانی صرف و نه فم فتال است او نقش‌ها را عوض می‌کند، اما هرگز مرکز قدرت را از دست نمی‌دهد شیژگال او را به‌مثابه آینه‌ای برای مردان می‌سازد، نه یک شخصیت عاطفی کامل. در واقع الن هم پیشروست و هم ابزاری در خدمت ایده.

دیالوگ‌ها در نمایش پرشتاب، پر از شوخی‌های فلسفی، و اگزیستانسیال آگاهانه «غیرواقعی» هستند زبان در نمایش نه برای عمق روانی بلکه برای افشای پوچی گفتار عاشقانه به کار می‌رود.

در نمایش «عچق» عشق به‌عنوان قرارداد روانی و ازدواج به‌عنوان مکانیسم بقا دانسته میشود نمایش سعی میکند تا تنهایی مرد مدرن و ناتوانی انسان در خواستن آن‌چه واقعاً نیاز دارد را به مخاطب نشان دهد. «عچق» عمداً امید نمی‌دهد؛ پایان نمایش نه تراژیک است و نه رهایی‌بخش، بلکه ادامه‌ی همان دور باطل است. این نمایش در عصر روابط مصرفی در فرهنگ بده‌بستان عاطفی و در بحران تعهد همه را به تصویر میکشد.

انتخاب عنوان نمایش و جایگزین کردن کلمه عچق با عشق موجب فاصله‌گذاری انتقادی با مفهوم رمانتیک عشق می‌شود این عنوان با تأکید بر کژتابی، ابتذال و شکست معنا خود را به متن اصلی ابزورد آمریکایی است نزدیک میکند آنگونه که به گوش و زبان ایرانی آشنا بیاید در واقع «عِچِق» همان کاری را می‌کند که خود شیژگال با واژه‌ی LUV کرده بود: تحریف آگاهانه‌ی واژه، برای افشای توخالی‌شدن معنا.

عچق یک ترجمه‌ی صرف نیست بلکه یک بازخوانی فرهنگیِ موفقِ بالقوه است

انتخاب پارک قدیمی با وسایل بازی فرسوده (الاکلنگ، سرسره، چرخ‌وفلک) یکی از هوشمندانه‌ترین تصمیم‌های کارگردان است، چون پارک برابر با وعده‌ی شادی است و پارکِ کهنه شادی تاریخ‌مصرف‌گذشته است عدم حضور و هیاهوی صدای کودکان در پارک مرا به این استنباط میرساند که وسیله‌هاب بازیِ بلااستفاده است همانند خاطره‌ی خوشی که دیگر کار نمی‌کند این فضا به‌درستی عشق را از همان ابتدا در موقعیت نوستالژیک اما ناکارآمد قرار می‌دهد؛ چیزی که نام «عِچِق» هم تأکیدش می‌کند: عشقِ کج‌معنا، عشقِ معیوب.

ساختن پل و عبور فرضی آب از زیر آن، و مهم‌تر از همه سقوط هری و میلت به زیر پل، یک مداخله‌ی کارگردانی جدی است. که از نظر معنایی پل را به مثابه گذار، تصمیم، عبور از وضعیت قبلی نشان میدهد و آب ناخودآگاه، بلاتکلیفی، رهاشدگی را به ذهن متبادر میسازد و سقوط ناتوانی از عبور آگاهانه است

نکته‌ی ظریف اینجاست که این‌ها سقوط نمی‌کنند چون عاشق‌اند؛ سقوط می‌کنند چون نمی‌دانند چگونه عبور کنند. سقوط‌های غیرقهرمانانه و حتی مضحک که کاملاً در امتداد ابزورد است

انتخاب پارک به دنیای کودکانه مردان نیز میپردازد هری و میلت در فضای بازی کودکانه‌اند و تصمیم‌های عاطفی می‌گیرند این معنا را که آنها کودکانی با قدرت انتخاب بزرگسالانه، اما بدون بلوغ عاطفی هستند را شکل میدهد مردانِ بزرگ‌شده‌ی معوق، که هنوز در زمین بازی دنبال نجات می‌گردند.

در «عِچق»، زن تنها زمانی بازی می‌کند که تنهاست؛ با ورود مردها، بازی متوقف می‌شود. این توقف نه از سر عشق، بلکه از سر کارکرد است: زن می‌داند که بازی، خیال و رهاییِ موقت، در حضور مردان جایی ندارد، زیرا آنان یا می‌خواهند ایمان بیاورند یا انکار کنند. بازیِ زن در تنهایی، تنها شکلِ آزادی اوست؛ اما در جمع، او ناچار است نقش بپذیرد، نظم برقرار کند و رابطه را سر پا نگه دارد. به این معنا، زن نه هم‌بازی مردان است و نه شریک رویاهایشان؛ او مدیر ثبات است، کسی که اسباب‌بازی‌ها را جمع می‌کند تا جهان فرو نریزد.

و شاید باید بگویم پارک زمین بازی مردانه‌ای است که زن به آن تحمیل شده؛ خوانشی بسیار قدرتمند و تلخ برای «عِچق» در ایران.

سقوط هری و میلت در آب حکم بازگشت به نقطه‌ی صفر را دارد: نه رستگاری نه مرگ و نه انتخاب فقط تداوم دور باطل. این دقیقاً همان جایی است که «عِچق» از کمدی صرف فاصله می‌گیرد و به کمدیِ مشکوک و نگران‌کننده تبدیل می‌شود. و «عچق» این‌جا نمایشی است درباره‌ی آدم‌هایی که بزرگ شده‌اند، اما هنوز بلد نیستند از زمین بازی بیرون بروند.

در نمایش تقابل اصلی نه بر سر زن است و نه حتی بر سر رابطه؛ بلکه بر سر باور است: هری: «من به هیچ‌چیزی باور ندارم» و میلت: «من به عشق باور دارم» این دو جمله، شخصیت‌پردازی روانی نیستند؛ بیانیه‌اند. وقتی هری می‌گوید به هیچ‌چیز باور ندارد: او پوچ‌گراست، اما منفعل نیست ازدواج، پول، ثبات را انتخاب می‌کند نه از روی ایمان، بلکه از سر کارکرد عشق برایش معنا ندارد، اما ابزار دارد در فضای پارک: هری کسی است که بلد است با وسایل بازی «کار» کند اما هرگز واقعاً بازی نمی‌کند او سقوط می‌کند چون کسی که به هیچ‌چیز باور ندارد،در لحظه‌ی عبور، تکیه‌گاه ندارد. برعکس، میلت وقتی می‌گوید به عشق باور دارد: در حقیقت دارد خلأ معنا را با عشق پُر می‌کند ایمان او انتخاب آگاهانه نیست، آخرین امید است عشق برایش عقیده است، نه رابطه

در میزانسن پارک میلت کودک‌تر است بیشتر بازی می‌کند بیشتر خطر می‌کند آب نبات چوبی میخرد و درست به همین دلیل باورش به عشق، او را نجات نمی‌دهد؛ بلکه او را آسیب‌پذیرتر می‌کند. هری با «بی‌باوری» جلو می‌رود و سقوط میکند میلت با «باور به عشق» جلو می‌رود و اونیز سقوط می کند این دقیقاً جمله‌ی ناگفته‌ی نمایش است: نه بی‌باوری نجات می‌دهد، نه باور کورکورانه. سقوط مشترک، نفی هر دو موضع افراطی است.

در این تقابل، الن هیچ‌وقت جمله‌ی ایمانی نمی‌گوید نه می‌گوید باور دارم،

نه می‌گوید باور ندارم. باورهای او روزمره و اجتماعی هستند و همین سکوت ایدئولوژیک، جایگاه او را مشخص می‌کند: الن عمل می‌کند تطبیق می‌دهد زنده می‌ماند در جهانی که باورها سقوط می‌کنند، او تنها کسی است که سقوط نمی‌کند. الن اساساً به عشق باور ندارد؛ به کارکرد عشق باور دارد. از منظر جامعه‌شناختی، نگاه الن این است:

عشق یک احساس متعالی نیست

عشق مکانیزمی اجتماعی است

ابزاری برای وفاداری، دوام رابطه و کنترل بی‌ثباتی او به عشق نه به‌عنوان تجربه‌ی درونی، بلکه به‌عنوان نهاد نگاه می‌کند؛ چیزی شبیه ازدواج، خانواده، یا حتی قرارداد نانوشته‌ی بقا. الن دقیقاً همان کاری را می‌کند که جامعه‌شناسی کلاسیک می‌کند: احساس را از اسطوره تهی می‌کندآن را در دل ساختار می‌نشاند برای الن عشق باعث موندن آدم‌ها کنار هم می‌شود رابطه را از فروپاشی نجات می‌دهد و مهم‌تر از همه قابل پیش‌بینی می‌کند این نگاه، نقطه‌ی مقابل نگاه رمانتیک نیست؛ بلکه قتل آگاهانه‌ی رمانتیسیسم است. الن به مثابه تقویم تاریخ است لحظه‌ی عاشقانه نمی‌سازدخاطره تولید نمی‌کند اما تداوم تولید می‌کند او حافظِ زمانِ رابطه است، نه شورِ آن. در جهانی که مردها هنوز در زمین بازی‌اند، الن کسی است که می‌گوید: «هر روز چه اتفاقاتی افتاده یا نمودارها در رابطه با وقایع به او چه میگویند»

در این اجرا، سه تعریف از عشق هم‌زمان وجود دارد: میلت: عشق را با ایمان، معنا، نجات برابر میداند هری عشق را معادل هیچ، یا در بهترین حالت ابزار گذرا و الن: عشق را یک سازوکار اجتماعیِ دوام میداند و نکته‌ی تلخ نمایش این است که: نه نگاه میلت کار می‌کند نه پوچی هری بلکه فقط نگاه الن عملی است نه زیباست، نه الهام‌بخش؛ اما تنها نگاهی است که فرو نمی‌ریزد.

به همین دلیل است که الن سقوط نمیکند او در لحظه زندگی نمی‌کند؛ در امتداد زندگی می‌کند

«عِچق» نمایش عشق نیست؛نمایش سازوکاری است که جامعه اسمش را عشق گذاشته تا آدم‌ها کنار هم دوام بیاورند. و در این سازوکار الن نه عاشق است نه ضدعشق بلکه مدیر زمان، وفاداری و ترس از فروپاشی است تقویم تاریخ می‌ماند؛ چون احساسات می‌گذرند، اما ساختارها می‌مانند
امیر مسعود و انوشه زاهدی این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
“هنر نان نمی‌شود اما شراب زندگی است.”
این همان چیزی است که در پس شخصیت پوزه چرمی جریان دارد. مردی (با بازی وحید جباری) نویسنده، متفکر، اما تنگدست که معاش خانه را همسرش (با بازی ندا مقصودی) از طریق شغل گارسونی تامین می‌کند. مردی با ایده‌ها و سخنانی که بر آینه‌ی خانه ثبت می‌شوند. آینه‌ای که مردی تصویر مردی مجنون روی آن نقاشی شده و جالب اینکه هم زن و هم مرد قصه از آن نقاشی تعجب یا واهمه ای ندارند. گویی آن را می‌شناسند ،اگرچه از آن سخنی نمی‌گویند.

چهارده ماه (دو چرخه تکاملی هفت تایی) از زندگی مشترک نویسنده‌ی داستان با همسرش می‌گذرد اما تنها چیزی که دست مایه‌ی همه‌ی آن نوشتن‌هاست ، تنها تختی برای خوابیدن است. اگر چه پوزه چرمی به زندگی ساده‌خود دلخوش است و به راستی چیزی جز سیگار و نوشیدنی نمی‌خواهد که عیشش را کامل کند.

نمایش اما با خشونت آغاز می‌شود. موسیقی، صدای اره برقی، پیش‌بند خونی، ماسک پوزه چرمی شما را به این سوق می‌دهد که به دیدار تئاتری در ژانر وحشت آمده باشید و مردی را به تماشا می نشینید که احیاناً قاتل سریالی باشد. اما چند دقیقه بعد تمام آن توحش‌ها در سایه‌ی صدای زنی رنگ می‌بازد مرد عاشق نویسنده‌ای ... دیدن ادامه ›› را می‌بینید که حتی در برابر کتک‌های زن، بی دفاع می‌ماند و اجازه می‌دهد بدنش مورد لت و کوب همسرش قرار گیرد. تمام این‌ها از مرد شخصیتی دوگانه به ما می‌دهد که درمسیر قصه از ترس‌هایش سخن می‌گوید و اره ای که دست‌مایه آرامش مرد است. پنداری، مرد در پی اره برقی خود ترس‌هایش را پنهان می‌سازد و آنچه که سال‌ها به واسطه‌ی تحمل حقارت‌هایش از سوی پدر، همسر و اطرافیان دریافت کرده ، در سایه‌ی وجود این وسیله به قدرتی بلا‌منازع تبدیل می‌شود. همین قدرت است که مرد را به بعد نرینه خود برده و در خیابان به عربده کشی می‌کشاند و پای پلیس را به خانه‌اش باز می‌کند و تمام طلب پوزه چرمی از پلیس غذایی گرم، نوشیدنی و سیگاری برای کشیدن است. مرد اما در همان شب همسرش را به موسیقی عاشقانه دعوت و تلاش می‌کند تا شبی خاطره انگیز را برایش رقم بزند. گویی می‌داند این شب فرجامین اوست و صبح هنگام زمانی که در پی درخواست غذا از پلیس پنجره را می‌گشاید سینه‌اش آماج گلوله‌ها خواهد گشت و او در نهایت ندانسته شدن جان می‌بازد.

به نظر می‌آید گروتسک در این اثر به خوبی دیده می‌شود. عواطفی چون بیم، تنفر، شادی، سرگرمی و دلهره در این نمایش به‌چشم می‌خورد و البته در جهانی متناقض آنها را می‌بینیم. درست همانجایی که انتظار داریم تا زن قصه از پلیس مدد بگیرد، به پشتیبانی مرد پاسخ پلیس را داده و زندگی عاشقانه‌ای رقم می‌خورد و آن دم که مرد می‌باید نقش مرد خشمگین را بازی‌کند مردی منفعل و توسری‌خور ظاهر می‌شود. این تقابل بین دو جانبه شخصیت تاریک و وجه کمیک در نمایش ما را به زهر خندی می‌کشاند که در پس آن ضعف‌ها کمبودها، نا‌هماهنگی‌ها و پستی‌ها عیان می‌گردد. شخصیت پوزه چرمی بارها از ناامنی مردم در خیابان‌ها چه شب و چه روز سخن می‌گوید و درباره اضمحلال اخلاقی حرف می‌زند و آن‌ها را علت خانه نشینی خودش می‌داند مسیر نمایش اگر چه فرجامی نیک ندارد اما با درهم آمیختن طنز در کلام شخصیت ها سعی نموده است تا از جنبه دهشتناک آن بکاهد تا از آزار مخاطب در شکل عمیق جلوگیری کند.

اره برقی فی‌الواقع دستمایه الهام پوزه چرمی برای نوشتن است و او را به اوج لذت می‌رساند و آنچه برایش مرهم عقده های روانی می‌شود اره برقی است تا جایی که زن در بخشی از قصه اره برقی را رقیب عشقی خود می‌یابد و به آن حسادت می‌کند.

آنچه واضح است کارگردانی در خور توجه محمدعلی زمانی برای این نمایش است. و همچنین مشخص است موسیقی مسعود خرداد و سایر افکت‌ها و صداها با دقت و وسواس خاصی ساخته و انتخاب گردیده است.
امید که مورد اقبال دوستداران تئاتر قرار گیرد.

فریال آذری
بهمن ماه هزار و چهارصد خورشیدی
امیر مسعود و محمد فروزنده این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایش امیرو که این روزها بر صحنه تماشا خانه هما اجرا دارد از نام امیرو در فیلمی از امیر نادری وام گرفته شده است به مسئله مهاجرت میپردازد و به تحلیل هویت از منظر پسا استعماری نگریسته میشود
چالش هویتی که خود رهاورد این موضوع است در داستان امیرو به خوبی به چشم میخورد برادر امیرو در دی او به جنوب می آید و سعی میکند تا رد پایی از گذشته خویش بیابد تعاملاتی که در نمایش دیده میشود به نیکی از همین تعارضات هویتی سخن میگوید اینکه آنجا بهتر است و اینجا دوستانی دارید که دلتنگشان میشوید اینکه همه رفته اند و بازهم چیزهایی مانده که پای دلتان را به زلف سرزمین مادری گره بزند موسیقی قومی بازی های کودکی حتی خاطرات رنج ها اگرچه به ظاهر ساده و کودکانه می آیند اما تا بزرگسالی با کاراکترهای داستان همراه میشوند
داستان درست زمانی که برادر امیرو به قصه وارد میشود با مفهوم کلمه “دیگری” در هم می آمیزد و کودکان بومی سعی دارند تا او را دست بیاندازند و توفیقاتی نیز دارند اما این همه آن نیست مهاجرت برای هرکس که سرزمینش را ترک میکند این تبعات را دارد وقتی کاراکتر قصه می گویدکه نمیخواهد برود و ترس از مفهوم دیگری و غریبه بودن در سرزمین جدید را دارد و با پاسخ ساده انگارانه ای مواجه میشود که خب آنجا هم دوست پیدا میکنی از همین اضطراب هویتی سرچشمه میگیرد فرهنگ و حافظه جمعی که با مهاجر کوچ میکند و او را آشفته میسازد تا مفهوم هویت فرد متاثر گردد نمایش امیرو با نگاهی انتقادی به مسئله مهاجرت مینگرد و با صرف فعل رفتن در آینده میگوید که با خواهم رفت ها هیچ گاه این سرزمین ساخته نمی شود اما اگر بخواهیم به دلایل این مهاجرت بپردازیم باید بگویم عامل اقتصادی که در نمایش بارها به آن اشاره شد یک دلیل محکم برای تجارت است چرا که کودکان با جمع اوری بطری های داخل آب به معیشت خانواده رسیدگی میکردند از سوی دیگر طبق آنچه در بروشور آمده بود اتفاقات در سال شصت و سه میگذشت و جنگ و نا امنی موج مهاجرت را دامن میزند البته که نمایش به این بسنده نکرده و نگاهی به مسئله جهانی ... دیدن ادامه ›› سازی و افزایش ارتباطات و تعاملات فرهنگی دارد نمایش به شکل یک لوپ طراحی گردیده بود که از انتهابه ابتدا دچار فلش بک شده و نمایش در همان نقطه اول پایان می یابد نگاه نمادشناسانه تاس هایی که دانه دانه اش را گدایی میکردند تا انتهای نمایش که تلی از تاس را بر زمین میریزنذ اشاره به درون و وجود همه کسانی دارد که چیزی را فراتر از مرزها جستجو می کنند نمایش با نگاهی انتقادی به درون آدمی اشاره میکند و این مهم که آدمی همه چیز را درون خودش دارد
معلم که در آثار معمولاً نماد خردورزیست در این نمایش در پاسخ دادن بسیاری از پرسشها عاجز می ماند و خود نماد ناآگاهی است جهل میوه دوران پساو استعماری است که مردم را وادار به مهاجرت می‌کند از سوی دیگر امیرو در این اثر تکثیر شده است چرا که هر یک از شخصیت‌های قصه خود یک امیرو هستند آنها تلاش می‌کنند تا مانند امیرو خوب بدوند دویدن برای رسیدن به یک هدف امیرو در قصه حضور ندارد. صدایش چرا اما خود امیرو را به واقع نمی‌توان یافت چرا که او مهاجرت کرده است او نیز در پس همه ناآگاهی‌ها و نگرانی‌ها از امنیت اقتصادی و اجتماعی خویش این سرزمین را ترک گفته است هویت آنجا در نمایش به چالش کشیده می‌شود که پدر امیرو می‌میرد و او می‌گوید زین پس همه آنانی که می‌میرند پدر منند او با فراموش کردن هویت خود. تلاش می‌کند تا مسئله مهاجرت را به چالش بکشد تبعیض در نمایش امیرو با بیگاری کشیدن و حتی ارزان خریدن شیشه‌های نوشابه نیست به نیکی دیده می‌شود طراحی لباس در نمایش امیرو کاملاً نشان است فقر مالی مردمان آن سرزمین دارد تا آنجا که زمانی که برادر امیر او برای جستجوی برادرش. به این شهر می‌آید کودکان به او می‌گویند که اگر می‌خواهد همرنگ آنها باشد باید با پای برهنه بر این زمین قدم گذارد چرا که کفش برایشان پدیده‌ای غریب است او برای اینکه از این غریبگی فاصله بگیرد و از مفهوم دیگری جدا شود کفش‌هایش را در می‌آورد تا بتواند با پاهای راه برود که آنان را می‌روند تا شرایط شان را بهتر و بیشتر درک کند شاید. از این گذار بتواند برادرش را پیدا کند صرف فعل رفتن درس زمان گذشته حال و آینده نشان می‌دهد که در یک کارکرد نمادشناسانه و اسطوره‌ای رفتن در مدارس نیز به کودکان تعلیم می‌شود چرا که ناآگاهی آن معلم و نظام آموزشی سبب می‌گردد تا کودکان از ماندن ناامید شوند سخت‌گیری‌های نظام آموزشی. که اغلب نابجا و از سر تعصبات است باعث می‌شود تا کودکان از معلم و فضای مدرسه فرسنگ‌ها فاصله بگیر خود معلم نیز در رویای مهاجرت است این را در دیالوگش با مادر دانش آموز میتوان به خوبی دریافت کرد بنابراین ناامنی‌ها فقط برای افراد نیست بلکه برای دبیر استخدامی نیز همان ناامنی‌ها وجود دارد این اتفاقیست که در دوران پساماری در کشورهای توسعه نیافته و یا در حال توسعه تجربه می‌شود و فرد اگرچه دیگر برده نیست مانند دوران استعمار اما صرفا به عنوان یک نیروی کار به او نگاه شده. از درجات انسانیش کاسته می‌شود نمایش نیرو با نگاهی نقادانه به این موضوعات نگریسته و تلاش نموده تا در زبانی ساده آن را بر روی صحنه آورد
امیر مسعود و محمد فروزنده این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت

موسیقی
تئاتر
شعر و ادبیات

تماس‌ها

dr.ferial.azari