آه، آبی... اگر بخواهم آبی را، این رنگِ رازآلود و ژرف را، در قالب دختری توصیف می کنم، او تجسمی خواهد بود از آرامشی عمیق که در لحظاتِ سکوتِ محض پیدا میشود. انگار که او از دلِ بیکرانِ آسمانِ نیمهشب و از اعماقِ اقیانوسهایی که هیچکس به تهشان نرسیده، زاده شده است.
چشمانش، همانند آسمانِ صافِ صبحگاهی، سرشار از وعدهی روزی نو و امیدی بیانتهاست، اما گاهی در عمقِ نگاهش، رنگِ غروبِ دلانگیزِ پاییزی نمایان میشود؛ رنگی که در خود، هم زیباییِ تلخی دارد و هم وعدهی آرامشی پس از طوفان.
آبی، همان گرمایی است ک در سردترین لحضات حضورش حس می شود…
ب نوشته ی آرام بانو
۱ نفر
این را
امتیاز دادهاست