تیوال شعر و ادبیات
S2 : 18:30:25
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
سلام
--------
مدت هاست شعری نگفته ام
گرفتار سکوت بی وقفه را
بیان چگونه باشد ؟
مدت هاست راه نرفته ام
وقوف کرده ی ِ سکون مرداب را
رفتن چگونه باشد ؟
مدت هاست ماه ندیده ام
چشم بسته شبان ِ مهتاب را
نگاه چگونه باشد؟
مدت هاست عاشقی نکرده ام
گم کرده دیار محبت را
شوق چگونه باشد ؟

سید ... دیدن ادامه » حسن ابوطالبی
98/06/06
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من و تهران / فراز اول ( مرثیه در دود، فلش بک ترانه در خاطره و خاطره در ترانه )

غم واندوه کلاغای سیاه

عکس دوتایی ماتوی یه قاب

سیل اشکامو نگاه کن عزیزم

برج میلاد تاکمر رفته تو آب



خبر رفتن تو وقتی رسید

که دیگه ازپا افتاده بودم

نمیگم ... دیدن ادامه » که تو بدکردی بامن

اخه اون روزا خودم ساده بودم


بعدچشمای سیاهت چه کنم

من و تهران وغم چشمای تو

بعدِ این مرده بدون مادو تارو

این جنازه مونده رو دستای تو

....

پ. ن ؛ قبل رفتنت تهران شهر من بود ....
۲ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
می خواهم روان شوم
در رگ های دلت
نه مثل خون
مثل نور
که خون از دلت می رود
اما نور ...
روشنش می دارد
تا با هم از این ظلمت بگذریم
قفس تنگ سینه ات
وسیع خواهد شد
به تابناکی کهکشان
و ما عاقبت
رستگار می شویم.
۲ روز پیش، دوشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
باز چرخیدی و پائیز هوایت را کرد
قهوه ی تلخ سر میز هوایت را کرد

تار موی تو که سر رفت میان بغلت
شیشه ی عطر دل انگیز هوایت را کرد

آنقدر گرم شد از آمدنت پنجره که
ایل گلی در دل تبریز هوایت را کرد

رد شدی از در و همسایه ی دیوار شدی
خلوت تیره ی دهلیز هوایت را کرد

دستهایم که به پیراهن تو وصل شدند
لب درمانده ی من نیز هوایت را کرد

کاش ... دیدن ادامه » می شد که نگویم ، تو پدیدار شدی
دور من هر کس و هر چیز هوایت را کرد
#سعیدحاجتمند
۳ روز پیش، یکشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کیمیا

با رفتنت

چرخ ارابه ی تبعید

از بازوی من گذشت

وَ بار دیگر

سکوت

در قلبم ، تکرار شد.



ابوالقاسم ... دیدن ادامه » کریمی
۳ روز پیش، یکشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من خدایی دارم
که به هنگام طلوع
با سلامی پر نور
دیده در پنجره ی ما انداخت

من خدایی دارم
که به هنگام غروب
آن زمانی که به تنگ آمد دل
بوسه ی ماه به بالین نگاهم می زد

من خدایی دارم
سبز تر از برگ درخت
که به هنگام نسیم ... می‌زند رقص میان دو هوا

من خدایی دارم
که ... دیدن ادامه » نه از ترس... نه از دلهره ی تنهایی
و نه از مستی و شور از سبب شیدایی

بی امان در پی من ناز کنان
خنده بر لب زده و می آید
و مرا عشوه کنان می بیند
می گرید ... می گوید :

زندگی...
درک همین زیباییست.!

#اصغرمیرمحرابی
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
* "دولت مستعجل"

می آیی و نیامده از دست می روی
از نو همان حکایت ماه و محاق ها...

#قنبرعلی_رودگر
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید



بسمه تعالی


به نور خرابات شام حضرت رقیه (ع)





دریای اعظم اشک های ما , قطره ای از جان فشانی ِ اسیران عاشورایی نخواهد گشت و پس از هزاران سال , شام های تیرۀ اسارت , در اندوه تیرگی و خون فرو رفته است ! آری , حضرت رقیه (ع) شمس نورانی وادی ِ غم زدۀ شام است و فریاد معصوم او قلب سنگ را غرق ِ در خون خواهد کرد تا در سوگ او ستارگان دمشق , شب های محرّم الحرام را خون خواهند گریست ! و دریای خون , طوفانی خواهد گشت و خورشید افلاک تیره خواهد گشت اما نگاه معصوم رقیه (ع) راز عشق توحید را از نیزۀ خون خواهد پرسید و انوار توحیدی , قلب او را روح شموس سرخ خواهد کرد ! و تا معراج توحید پر خواهد کشید و ندای معصوم یا سیدالشهدا (ع) را خواهد سُرود .








نویسنده ... دیدن ادامه » : سید محمد حسین شرافت مولا
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
″اوس(استاد) عزیز″ پُکی به سیگارِ لایِ انگشتانش زد و کنار پنجره رفت. پرده را کنار زد و به خیابان نگاهی انداخت.
نم‌نم بارانِ بهاری، عابر‌ین را مجبور کرده بود که چتر بر سرِ خود بگیرند. عده ای هم که چتر نداشتند در کنار ساختمان هایِ بلند راه می‌رفتند که کمتر خیس شوند و تعدادی هم با قبول دست پر لطف و برکت باران، عاشقانه زیر نم‌نم باران قدم بر‌می‌داشتند.
- بزار یه خورده هوایِ اتاق عوض بشه.
و با گفتن این حرف‌ها، ″اوس‌عزیز″ پنجره را باز کرد. موجِ خنک و مطبوعی از هوای بیرون، وارد اتاق شد.
″اوس‌عزیز″ پکی دیگر به سیگارش زد و بعد بقیه‌اش را داخل زیر سیگاریِ روی طاقچه له کرد. در حالی که دود سیگارش را از بینی خارج کرد، کنار ″فاطمه‌خانم″(همسرش) نشست و دستی بر روی موهای سیاه و ژولیده اش کشید و گفت: هوایه خوبیه! نه!؟
″فاطمه‌خانم″ توانایی تکلم نداشت. با اشارهٔ چشمان‌اش، به شوهرش پاسخ داد.
″اوس‌عزیز″ دستی به سبیل‌ کلفت و خوش فرم‌اش آورد و باز گفت: نخواستم هوایِ به این خوبی رو برای تو خراب کنم! حیفِ این هوا نیس که با دود سیگار خراب شه؟!
و ″فاطمه‌خانم″ دوباره با چشمان زیبا اما بی‌روح‌اش جواب‌اش را داد.
″اوس‌عزیز″ سال‌ها بود به این روش پرسش و پاسخ عادت داشت. دقیقأ شش سال بود که ″فاطمه‌خانم″ سکته کرده و از سر به پایین فلج شده بود و ″اوس‌عزیز″ هم عاشقانه از او مراقبت می‌کرد. لباس‌هایش را عوض می‌کرد. حمام می‌برد. غذا می‌پخت و با حوصله به همسرش می‌داد. گاهی که حوصله هم داشت، ناخن‌هایش را لاک، می‌زد. موهایش را شانه می‌کرد و صورت‌اش را سرخ‌آب، سفید آب می‌کرد. خلاصه دیگه تموم وقت و غم و هم ″اوس‌عزیز″ فقط عشق‌اش، فاطمه خانم شده بود.
سردی هوا سرِ طاس و لخت از مویِ ″اوس‌عزیز″ را اذیت می‌کرد و اما بخاطر همسرش پنجره رو باز گذاشت. پتو را روی ″فاطمه خانوم″ کشید و خودش کنارش، روی تخت نشست. ″اوس‌عزیز″ به یادِ روزهای خوشِ گذشته افتاد. به یاد روزی که آخرین بار، همراه ″فاطمه ‌خانم″ برای زیارت ″شاه‌عبدالعظیم″ رفتند. انگار قرار نیست دیگر آن روزها تکرار بشود. چند سال است که همسرش منتظره که خدا، مرگ را به او ارزانی بدهد. حتی خودش بر خلاف میل باطنی‌اش، آرزو دارد که خدا این هدیه را به همسرش بدهد تا که از این نوع زندگی پر رنج و مشقت رها گردد. در همین افکار و خیالات، یک دفعه با صدای در، از جا پرید و رفت در را باز کرد. ″حمید″ پشت در بود.
- به‌به! سلام حمید جان! خوبی پسرم؟! بیا تو عزیزم... بفرما!
″حمید″ پسر همسایهٔ قدیمیِ آنها بود که شش سال می‌شد که از هم دور شده بودند. بعد از سکتهٔ ″فاطمه خانم″، ″اوس‌عزیز″ ترجیح داده بود که به جای خانهٔ بزرگ و ویلایی به یک آپارتمان کوچک و جمع و جور بروند.
″حمید″ تقریبأ هر روز به دیدن آنها می‌آمد و ساعتی در کنارشان بود و اگر کار یا خریدی داشتند انجام می‌داد بعد می‌رفت. دیدار و ملاقات ″حمید″ برای ″اوس‌عزیز″ هم اهمیت پیدا کرده بود. اگر روزی نمی‌آمد، شب خواب به چشمان ″اوس‌عزیز″ نمی‌نشست.
″حمید″ طبق معمول هر روز ″اوس‌عزیز″ را در نظافت و مرتب کردن خانه کمک کرد و بعد از کمی استراحت از آنها خداحافظی کرد و رفت.
دوباره ″اوس‌عزیز″ با ″فاطمه خانم″ تنها ماند. سیگاری روشن کرد و با لب‌های قهوه‌ای رنگ‌اش پک عمیقی به آن زد. باورش شده بود که سیگار غم و اندوه‌اش را کاهش می‌دهد.
با ... دیدن ادامه » صدای آه و نالهٔ همسرش، توجه‌اش به او جلب شد و خودش را به او رساند. کنارش نشست و سرش را به معنایِ چیه؟ تکان داد.
- تشنته؟!
با هر حرکت چشمان همسرش، خواسته و منظورش را درک می‌کرد. از جا بلند شد و سراغ یخچال رفت و پارچِ آب را بیرون آورد و لیوانی پر کرد و به آرامی به او داد.
•••••
نزدیک سحر بود و ″اوس‌عزیز″ هنوز در رختخواب‌اش بیدار بود. نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت. به زور عقربه هایش قابل تشخیص بود. ساعت چهار و نیم بود. دستش را تکیه‌گاه گردنش کرد و به سقف نگاه‌اش را دوخت. روی سقف را ترک‌های ریز و درشت پوشانده بوده، اما به آنها توجه‌ای نداشت، بلکه در فکر و خیالات خود غرق بود. به یاد گذشته‌های دور افتاد. زمانی که برای نخستین بار همسرش را دید و دل به مهرش بسته بود...
از رختخواب بلند شد و سراغ پاکت سیگارش رفت. فندک‌اش را از روی میز تلفن برداشت و سیگاری روشن کرد و به رختخواب برگشت. دیگر سیگار هم توهمات و افکار مشوش‌اش را آرام نمی‌کرد. فکرهای گوناگون به ذهن‌اش خطور می‌کرد. بدون اینکه به سیگارش پک بزند، سیگار می‌سوخت و ذره ذره از خاکستر آتشین‌اش بر روی پتو می‌افتاد و غافل از آن در افکار خود غوطه‌ور بود.
با برخاستن بویِ پتویِ سوخته، ″اوس‌عزیز″ از خیالات پرید و دستپاچه با کف دست، قسمت سوختهٔ پتو را خاموش کرد.
بی‌خیال سیگار شد و پتو را روی خود کشید و خوابید. چشمانش هنوز گرم نوازش خواب نشده بود که با صدایِ ناله های ″فاطمه خانم″ از جا برخواست. به طرف همسرش رفت.
دست سفید و بی‌رمق همسرش را در دستان‌اش گرفت و پرسید: کجات درد میکنه عزیزم؟!
صورت‌اش همچون برف، سفید و سرد شده بود. چشمانِ کم سویش که هر شب با اشک می‌بست، درشت و گشاد شده بود.
حالت صورتش از وضعیت وخیم درونش حکایت می‌کرد. ″اوس‌عزیز″ با ترسی که به درونش راه پیدا کرده بود، سریع سراغ داروهایش رفت. چند قرص و کپسول مختلف به خوردِ همسرش داد به این امید که معجزه ای بشود و حال وخیم‌اش، تسکین یابد‌.
از وضع و احوالش، سردرگم و دیوانه شده بود. کاری از دست‌اش بر نمی آمد و همسرش از درد در عذاب بود. عاجز از هر کاری، کنار عزیزش نشست. روایت چشمان‌اش، حکایت مرگ و رفتن بود. همسرش را در آغوش گرفت و به سینه می‌فشرد. نگاهش را به چشمان معشوق‌اش دوخته بود. چشمان پر از اشک ″فاطمه خانم″ خانهٔ مرگ شده بود.
″فاطمه خانم″ با چشمانش از شوهرش خداحافظی کرد و آرام و سرخوش در آغوش یارِ با وفایش آرام گرفت.
•••••
در مراسمِ خاکسپاری، بعد از رفتن همهٔ حاضرین، ″آقا رسول″ پدر ″حمید″، ″اوس‌عزیز″ را از روی قبر بلند کرد و با خود برد و سوار بر ماشین کرد و رفتند.
هرچند همهٔ اطرافیان با ابراز تأسف و ناراحتی، خود را در غمِ ″اوس‌عزیز″ شریک می‌دانستند اما غم و غصهٔ درگذشت ″فاطمه خانم″ بر او بسیار سخت و جانگداز بود.
•••••
سیگارها یکی بعد از دیگری دود می‌شد اما غم و غصهٔ ″اوس‌عزیز″ همچنان پا بر جا بود. خیالات و خاطرات ″فاطمه خانم″ لحظه ای او را تنها نگذاشته بود‌.
از غمِ از دست دادن یار و همدم زندگی اش، بسیار بر او سخت رفته بود. هر لحظه همسرش را پیش رویش می‌دید که دست‌اش را به طرفش گرفته و او را صدا می‌زند.
غروب لباس پوشید و آرام و با وقار به طرف پارکِ محله رفت. کمتر از پنج دقیقه با خانه‌اش فاصله داشت. پارکی خلوت و دنج که بیشتر بچه‌ها در آن به فوتبال می‌پرداختند.
″اوس‌عزیز″ بر روی یکی از نیمکت‌های سیمانی که دور از هیاهوی بچه‌ها بود، نشست و عصایش را تکیه‌گاه چانه‌اش کرد و به فکر فرو رفت.
قلب کوچک و خسته و شکسته اش طاقت و تحمل غم از دست دادن همسرش را نداشت. احساس کرختی در پشت گردن‌اش می‌کرد. سمت چپ سینه اش تیر می‌کشید. ″فاطمه خانم″ کنارش بر روی نیمکت نشست و با لبخندی که شش سال می‌شد از روی صورتش محو شده بود، گفت: پیرمرد! نمیگی میچایی که دم غروب زدی بیرون؟!
″اوس‌عزیز″ مست از لبخند همسرش، بدون اینکه جوابی بدهد عاشقانه به تماشایش ادامه داد.
ساعتی دو نفری آنجا نشستند و بعد هر دو دست در دست هم از روی نیمکت برخواستند و رفتند...
•••••
از آن پس هر وقت ″حمید″ به درِ خانهٔ ″اوس عزیز″ می‌رفت، کسی در را به رویش باز نمی‌کرد.


سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
- با سپاس از اوس عزیز که خیلی مرد بود!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

❆ #تمام:
از تمامیِ تو
مهر می بارد
و سیراب می کند
تمامی مرا.

❆ #سایه:
سایه نیستم
اما نفس می کشم هنوز
در سایه ی عشق

❆ #آتش:
من آتش ام
و غرق خاکستر خویش
رحمی ... دیدن ادامه » بنما
آبی بگرد
بر آتش این دلِ ریش

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
#شعر_سپکو
@ZanaKORDistani63
سپکوسرای میخانه
کانال شعرهای سپکو(سپید کوتاه) سعید فلاحی(زانا کوردستانی)
https://t.me/sepkomikhaneh
https://www.instagram.com/zanakordistani?r=nametag
http://mikhanehkolop3.blogfa.com
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مشتی علی : به به چه خبر
دیوانه : دنیا برام بزرگ شده
مشتی علی : باز دو دقیقه خواستیم حرف بزنیم فاز فلسفی به خودش گرفت
دیوانه : برای تو بزرگ نیست
مشتی علی : منظورت چیه
دیوانه : این همه آسمون و کهکشان و ستاره و...
مشتی علی : میخوای برش داریم
دیوانه : نه اگر بردارین من میمیرم
مشتی علی : چی میگی، شوخی کردم
دیوانه : ولش کن...


------------------------------------------------------------------------------------------------------
شما رو به گوش دادن موسیقی زیر دعوت میکنم
https://dl.vmusic.ir/2019/06/Ludovico%20Einaudi%20-%20Seven%20Days%20Walking%20(Day%204)%20(2019)%20320k%20[Vmusic.ir]/09.%20Matches%20(Day%204).mp3
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
داستانک:کودک کار
.
.
.

هوا به شدت سَرد و ابری بود

اما کودکی دوازده سیزده ساله در میدان اصلی شهر

با لباسی نازک فال می فروخت

به سمتش رفتم و گفتم:

"بچه ، تو این هوا با این لباس زپرتی که تنت داری حتمن سرما میخوری لااقل برو یه چیز بهتر بپوش"

کودک ... دیدن ادامه » اخم آلودم نگاهم کرد و بالحنی تند به من گفت:

"سواره از پیاده خبر نداره"

وَ در حالی که از کنارم عبور میکرد

داد میزد

فال میفروشم

فال حافظ

کسی فال نیمخواد؟





ابوالقاسم کریمی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کیمیا

آمده بودیم

تا بهاری باشیم ، پر از درخت سرو

یا لااقل

گل پیچکی بنشانیم

در بهشت کوچک عشق

اما

برای باغچه ها

زمستانی ... دیدن ادامه » هزار ساله شدیم

و عشق را

به زندان سرد سکوت،

حبس کردیم.


ابوالقاسم کریمی
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیشب خیالت شعله بر خاکسترم زد
شلاقی از زیبایی ات را بر سرم زد

دل را کشید و با خودش هر گوشه ای برد
از خنده ات مهری به لبهای ترم زد

بیچاره احوال دلم دست تو بود و
هر کس که آمد آتشی بر پیکرم‌زد

بی آنکه در فالم غمت افتاده باشد
غم قرعه ی خود را به روی باورم زد

گفتم بیا ققنوس آغوش تو هستم
غم آمد و آتش بر این خاکسترم زد

#سعیدحاجتمند
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیشب خیالت شعله بر خاکسترم زد
شلاقی از زیبایی ات را بر سرم زد

دل را کشید و با خودش هر گوشه ای برد
از خنده ات مهری به لبهای ترم زد

بیچاره احوال دلم دست تو بود و
هر کس که آمد آتشی بر پیکرم‌زد

بی آنکه در فالم غمت افتاده باشد
غم قرعه ی خود را به روی باورم زد

گفتم بیا ققنوس آغوش تو هستم
غم آمد و آتش بر این خاکسترم زد

#سعیدحاجتمند
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خدا حافظی از فعالیت های محیط زیستی
.
.
.
کیمیا
دستانمان را به هم گره زدیم
تا ناجی جنگل باشیم
اما درختان
ما را به خاطر نیاوردند
چراکه انگشتانمان
بوی تند تبر میداد
و میوه ی خنده هامان
طعع تلخ تمسخر داشت.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چند شعر کوتاه برای کیمیا
.
.
.
.

1

کیمیا

اینجا ، زمین دیگریست

تنها

با جادوی چراغ میتوان

بر ... دیدن ادامه » دیوار بلند سکوت

طرحی از

لبخند کشید.

2

کیمیا

با خنجری فولادی

بر دیوار معبدی که عشق را

به تازیانه محکوم کرده بود

نوشتم

"تعصب ممنوع"

3

کیمیا

ما از کدامین فرقه ایم

که مرگ را می پرستیم

و رنج بی پایان زندگی را

زمزمه میکنیم

4

کیمیا

فردا

در آغوش خاک ، پیدا خواهد شد

نامه ای که امروز

به دستان باد

سپردم

5

کیمیا

به آزادی

تردید نداشتیم

تا آنکه

به دیواری رسیدیم

که بر آن نوشته بودنند

"تبعیدگاه"
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بوسه در میدان
شاعر: محمد مهدی قاسم زاده
در آن پیچ هراس انگیز بس تاریک بی پایان / صدای پر سکوتِ سردِ مرگ آلودِ کوهستان
طنین نعره دردم فضا را ملتهب میکرد / به نام مرگ آری دلستان خسته گریان
غمین از لحظه خشک هرس های رسیدن ها / شفابخش تمام زخم های خسته از درمان
من اینجا در پی یک خنده بودم بر لب برگی / تماشای طلوع آفتاب پشت باغستان
نصیبم فصل سرمای پر از سوز و سیاهی شد / بدون خط پایانی زمستانی شکن پیمان
به مردن رغبتی دارم چو آن تک برگ خشکیده / معلق گشته بین شاخه و خاک و تنش لرزان
بخوان نام مرا مرگ تو ای راحت تر از ماندن / تو ای تاوان یأس از لذت یک بوسه در میدان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ماه من
شاعر: محمد مهدی قاسم زاده
در هوای تیره حالم امید آشنا نیست / شام طوفان در میانه، راه با من با وفا نیست
همچو موسی آخر خط در پی ناجی نشستم / می زنم بر آب لیکن این عصایم آن عصا نیست
لشکری از تیرگی ها در برابر صف کشیدند / دشنه هاشان تیز تیز است حکم من حکم بقا نیست
نور رنجوری ولی با چشم من دارد نگاهی / قامتش خم گشته اما تیرگی را هم صدا نیست
مانده ام پربسته چون سرباز در آغوش مرگ / بر لبم ورد نهایی کان دعا را کس بها نیست:
ماه من کامل شو اکنون در گذر از بند تقویم / انتها را کن میانه با دلم گو که رها نیست
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
----------
نیآمدم یا نخواندی که بیایم ؟
مرا ببخش
چنان نبودم که اشتیاق دیدار
به آواز کشد تو را
تا بخوانیم ، تا بیایم
تا به شوق ِ عشق
دیدار تازه کنیم
می دانم
حسرت های انباشته در دلم
تو را به التفات می کشاند
عزیزم گریزی نیست
مرا خواهی خواند
و من خواهم آمد
و ... دیدن ادامه » به شوق ، دیدار تازه خواهیم کرد
به عشق

سید حسن ابوطالبی
( جاهد )
98/07/28
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید