آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال شعر و ادبیات
S3 : 10:00:40 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
گنجشک نمی‌دانست
که چرا کلاغ‌ها را
پشیزی حساب نمی‌کند
نمی‌دانست که چرا
ارتفاع ابرها را کم می‌بیند
و دلش می‌خواهد
که خورشید را فتح کند
چرا زمین برایش تنگ است
با اینکه بالهایی به آن کوچکی دارد
گنجشک نمی‌دانست؛
عقاب بزرگ بلندپروازی‌ست
که در این قالب کوچک
دوران تبعیدش را سر می‌کند
و آن گنجشک ...
من بودم.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با موج نسیم
می رقصند و پنهان می کنند
داغ دل خود را برای لحظه ای
ماهیان قرمز عاشق بر امواج سبز
میرقصند با رقص نسیم
بوسه زنان بر ساق پاهای تو و من
در میان سبزه های دشت
ماهیان قرمز عاشق، شقایقها

سال 1397✍🏻
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

انصاف نبود آن شب، از دور که خندیدی
نزدیک شدم اما، انگار که رنجیدی

یک لحظه محبت را، ارث پدرت دیدی
یک شب همه سرتاسر بخشیدی و بخشیدی

یک مرتبه با مایی، یک مرتبه با آن ها
این حجم تعادل را، دیدی و نترسیدی!؟

تکلیف مشخص کن، آخر چه کنم اینجا
با خشم مرا دیدی، در لحظه تو رقصیدی

در ... دیدن ادامه ›› آخر این شعرم، یک بوسه به من دادی
اندام من و دیدی، اندامم و سنجیدی

یک بار شده یک بار! پیدا کن و راهی شو
در آینه خود را بین، صد حیف که گندیدی


اصغرمیرمحرابی
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سگ سیاه افسردگی
جهان یک نوجوان را به سیاهی کشیده
افسوس...
از این سیاهی ها...
درد دارد
رویایی داشته باشی
که ندانی چیست
سرد هستم
زهر هستم
مرگ هستم
در رویای خود میپیچم در خود
و حال
سگ سیاه افسردگی
رو به روی در خانه ی ماست
آمده به انتظار من
به امید من
که شاید از رویاهایم دست بردارم...
کور خوانده!
Miss.Hermione، امیر عسگرزاده و جعفر میراحمدی این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمیدانم کجا هستم
نمیدانم چه میخواهم
نمیدانم کدام رنگ را
به رویایم بپاشانم
جهانم به تاریکی
به فردایم امید دارد
فردایی روشن و خرم
به جانم بستگی دارد...
𝐻.𝐻

...
نمیدانم کجا هستم
نمیدانم چه میخواهم
نمیدانم کدام رنگ را
به رویایم بپاشانم
جهانم به تاریکی
به فردایم امید دارد
فردایی روشن و خرم
به جانم بستگی دارد...
𝐻.𝐻



منم ستارخان سردار آبادی
که پشتم نیست جز دیوار آبادی

شکوهم از قلم افتاده و هستم
به چشم مردمان سربار آبادی

سر مشروطه خواهم میرود بر دار
به دست ظلم و استکبار آبادی

مرا بیگانه ای هرگز نخواهد کشت
که من را میکشد پیکار آبادی

به تنگ آمد دلم از نارفیقانی
که ... دیدن ادامه ›› خوش گفتند از رفتار آبادی

کمر بستند بر نابودیم با عشق
به سمتم میرسد آزار آبادی

برایم ، خانه ات آباد ، جایی نیست
به جز ویرانه و آوار آبادی

نمی افتد به زیر پای من هرگز
در این آشفتگی هنجار آبادی

ولی این را یقین دارم که می افتد
به من یک روز ، آخر ، کار آبادی

سجاد_صادقی
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دیشب
درختی را
به قتل رساندند
صدای افتادنش را شنیدم
و کشیده شدنش روی خاک
صبح که از کوچه گذشتم
برگهایی مانده بود
با براده هایی از چوب

رویا کاظمی، کاوه علیزاده، میم سردلی و محسن مظاهری این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
زندگی مثل دریا گاه مواج و طوفانیست گاه آرام و دلپذیر. بعضی از ما از ترس غرق شدن تیوپ های دلخوشی را دور بازو یا سینه هایمان می بندیم.
وای از آن روزی که تک تیوپ دلخوشی کم باد شود و یا از ما جدا. آن وقت است که دیگر باید در ساحل نشست و شنای دیگران را نگاه کرد و به حال خود غصه خورد. باید دلخوشی هایمان را زیاد کنیم.


۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
"خدعه"

و ما
همچنان
در این بازى بزرگ و همواره
بازیگر که نه،
بازى مى خوریم!
ما
همینک و همواره
سرگردانیم
سرگردان...

|محسن مظاهرى/١٨دى ماه٩٨|
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هوشنگ بادیه‌نشین
"آرتور رمبو" *شعر فارسی

هوشنگ بادیه‌نِشین (رشت ۱۳۱۴ـ تهران ۱۳۵۸ش) با نام اصلی، هوشنگ بیگانه‌طلب، شاعر ایرانی بود. 
تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش به‌پایان برد. سال‌هایی از زندگی‌اش...
هوشنگ بادیه‌نشین
"آرتور رمبو" *شعر فارسی

هوشنگ بادیه‌نِشین (رشت ۱۳۱۴ـ تهران ۱۳۵۸ش) با نام اصلی، هوشنگ بیگانه‌طلب، شاعر ایرانی بود.
تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش به‌پایان برد. سال‌هایی از زندگی‌اش را در آبادان، سیستان و بلوچستان، ترکمن‌صحرا و تهران خانه‌‌ به‌دوش بود.
هوشنگ بادیه‌نشین در زمره ی شاعران آوانگارد در دهه ۴۰ قرار دارد و همین مسئله سبب شد که دو شعر از بادیه‌نشین در مهرماه ۱۳۴۷ در کتاب اول «شعر دیگر» به چاپ می‌رسد.
نبود منابع و در دسترس نبودن آثار، سبب شده است که نسل‌های پس از انقلاب در ایران اهمیت و جدیت هوشنگ بادیه‌نشین در شعر معاصر ایران درنیابند. بادیه‌نشین عمر کوتاهی داست و در ۴۴ سالگی جوانمرگ شد. به همین علت بود که منوچهر آتشی لقب «آرتور رمبو»‌ی شعر فارسی را به بادیه‌نشین ... دیدن ادامه ›› داد.
در کتاب «هلاک عقل به وقت اندیشیدن» یدالله رویایی ریشه‌‌هایی از زندگی و اشعار بادیه‌نشین را می توان یافت. بعدها، رویایی در دفتر شعر «هفتاد سنگ قبر»، شعری در وصف بادیه‌نشین از خود به یادگار گذاشت:

«در وقتِ مرگ
فهرستِ کین اگرم بود
انگور می‌شدم
و می‌فشردمم»

بادیه‌نشین در سال ۱۳۲۴ در ۲۰ سالگی مجموعه شعر «یک قطره خون» را در قالب نیمایی و متاثر از سمبولیسم ارایه‌شده از نیما به چاپ رساند. یک سال بعد یعنی در سال ۱۳۳۵ بادیه‌نشین دومین مجموعه شعر خود به نام «چهره طبیعت» را با مقدمه‌ای از یدالله رویایی به چاپ رساند. مجموعه اشعار کوتاه به همراه یک شعر بلند.

او در ماندگارترین آثارش یعنی منظومه «ای تاریخ ما را به یاد داشته باش» تمامی خصوصیت‌های جهان‌بینی خودش و شعرش را در کمال ارایه می‌دهد:

«ای تاریخ،
در ظلمت آب‌ها،
هر چه دیدم سیاهی بود
تنهایی بود
سیاهی در رگ‌هامان می‌دوید
تنهایی در قلب ما،
کلبه کهنه سکوت»

او وضعیت خود یا انسان آگاه به هستی را به عنوان یک شاعر را دوزخی مدام اعلام می‌کند:

«تاریخ!
شاعران،
قلب‌های خداوندان را دارند
و روزگار شیطان‌ها را.»

شعر «بادیه نشین» بر بسیاری از شاعران هم‌نسلش و حتی شاعران بعد از او تاثیرگذار بود. ریسک و جسارت او در حوزۀ زبان، راهی را باز کرد که شاعرانی دیگر هم بتوانند، در حوزۀ زبان و فضاسازی‌های خاص برای مخاطب، خلاقیت و جسارت به خرج بدهند. تقریباً به جرئت می‌توان گفت شعر او (کم یا زیاد، شدید یا ضعیف) بر شعر، «سهراب سپهری»، «یدالله رؤیایی»، «منوچهر آتشی»، «اخوان ثالث» و چند شاعر دیگر در دهۀ ۴۰ و ۳۰، تأثیرگذار بوده و رد و نشانه‌های اندیشه و فرم و شیوۀ اجرایی شعر او، در شعر آن‌ها دیده می‌شود.
بیشترین تاثیر را از شعر او، سهراب سپهری گرفته است. تاثیری همه سویه، در حوزه زبان، وزن و موسیقی، ترکیبات و عبارات عجیب و نو و «شبه عرفان مدرن» اگر شعرهای سه دفتر شعر آخر سپهری را با شعرهای بادیه نشین مقایسه کنیم، دقیقاً متوجه می‌شویم که چقدر و چگونه از بادیه نشین متاثر است:

«باید امشب چمدانم را بردارم
و به سمتی بروم
که همواره درختان حماسی پیداست.» (سهراب سپهری)

«ابر، صیقل می‌دهد شمشیر زنگ آلود
آسمان را، پنجره بسته است
روز بر سنگ سیاه شب، بلورین جام بشکسته است.» (هوشنگ بادیه نشین)

از ویژگی‌های شعر او می‌توان به ابهام در کار و وهم‌آلود و رازآلود بودن، فضاسازی‌های کم‌نظیر، توجهش به فرم، تلفیق شعر متعهد از نوع سمبولیسم اجتماعی نیما و شعر رمانتیک سیاه، چیزی شبیه به کار‌های اولیه نصرت رحمانی و همچنین رفتن به سمت نوعی شعر انتزاعی و سورئالیستی و از جهتی نزدیک شدن به کار‌های هوشنگ ایرانی اشاره کرد.

بادیه نشین به معنای دقیق کلمه، شاعر نابغه‌ای است که کمتر دیده شده و چه در دوران حیاتش و چه در دوران پس از مرگ، در میدان شعر، نبوده! او حاشیه‌نشین شعر نو بود.


- نمونه ی اشعار:

(۱)
«ما و غروب تاریخ
در سرزمین بی‌مرده خورشید
ما و کنون جزیره سگ ماهیان
با ارتعاش دردآلود
با لحظه‌های سرشار از دود
ما و هزار اشکوب
با پلکان‌های سیاه
ما و هزار دخمه نمناک
با عنکبوت‌های تباهی
ای گیسوان زرد که دندان عاجتان
بر کتف روز و شب
- لکاته‌ها-
ما را رها ز قلعه یاقوت بازوان
ما را رها ز لطف و نوازش...» (با عنکبوت‌های تباهی)


(۲)
«یک لحظه زیستم
در زیر آسمان بلورین دست او
باران لطف‌ها
سرشار کرد پهنۀ خشک کویر را
آن لحظه زیستم
در لحظه‌یی که طعم دگر داشت زندگی
گلدان هر نفس
پر بود از ترانۀ زرین یاس‌ها
این زندگی و قصه تلخ بود و نبود
یک لحظه کاش بود.» (او با غروب رفت آتش تلخ ص ۱۰۷ )


(۳)
«تک درختی مسلول
در خط گمشدۀ جاده باغ
باد پر کرده ز برگ
مشت‌ها را و خزان را بسیار…
باغبان رفته غم‌انگیز و فکور» (پاییز، از کتاب یک قطره خون)


(۴)
«هر شامگاه سرخ
آن دم که آفتاب
با قاره های سوخته و زرد آسمان
دریاچه ها و قایق و توفان است
هر شامگاه سرخ
آن دم که بی کرانگی نرم ابرها
با خیمه های نقره و فیروزه
تصویر یادها و خدایان است
آه، ای برادرم
هابیل!
از ماورای کنگره ی روزگار دور
افسانه ی تو بال گشاید
اسرار کاخ های طلایی کهکشان
خون تو و سرود شهیدان است
هر شامگاهِ سرخ
آن دم که آفتاب عقابی ست آتشین
بر جاده ها و بر پل بدعت
تا بی کران محو که آن جا فرشتگان
بر پلک هایشان
الماس های اشک شکوفان است
قابیل
آوخ، برادرم
بر پیکر شهید برادرم
با اسب زردِ خشم روان است
آری
از شامگاه «آدم»، تا شامگاهِ ما
آلوده، رد پای جهان است.» (هابیل)


جمع آوری و نگارش: سعید فلاحی (زانا کوردستانی)



★ پاورقی:
ژان نیکلا آرتور رَمبو، زادهٔ ۲۰ اکتبر ۱۸۵۴ و درگذشتهٔ ۱۸۹۱ از شاعران فرانسوی است. او را بنیان‌گذار شعر مدرن برمی‌شمارند. او سرودن شعر را از دوران دبستان آغاز کرد. ذوق و نبوغ شعریِ او در سنین ۱۷ تا ۲۰ سالگی خیره‌کننده است. رمبو در دوران کوتاه زندگی‌اش به نقاط مختلف دنیا سفر کرد و در سی‌وهفت سالگی به دلیل وجود تومور سرطانی پای راست‌اش را قطع می‌کنند و چند ماه بعد در ۱۰ نوامبر ۱۸۹۱ مطابق با ۱۹ آبان ۱۲۷۰ ه‍. ش. در کنار خواهرش ایزابل جان می‌سپارد.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آدمیزاد است و آرزوهایش. آدمی شبیه به آن چیزی می شود که خوشبختی اش را در آن می بیند.
آن که غایت اقبالش را در مشهور و معروف شدن می بیند همواره می کوشد خود را نمایان کند گاه در سکوی علم و هنر و گاه آفتاب پرستی می شود به رنگ جماعت.
آنکه آرزویش پول است با بامی و برفی بیشتر و بیشتر، خود نیز شبیه به پول می شود، چرک و بی جلا.
آن که آرزویش طی العرض در آرامش است همچون نسیم بهاری فرح بخش است و روح نواز.

آرزوی توست که تو را می سازد.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
- باور کنید:

من،،،
مترسکی هستم،
در جالیزاری دور وُ،
متروک!
کلاغ های لعنتی،
با سُخره ای فجیع
کنارم می نشینند!
و خیره مى‌شوند،
به دکمه های پیراهنم
که پر از تنهائی ست!
و منقار می کوبند
بر کلاه پوسیده ی من...
آه،،،
اگرچه فارغ از چیستی ام،
خرسندم از
معاشرتی هرچند
تمسخرآمیز!


سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بانوی آفتابی من!


مهربانم سلام
دیشب دلتنگت شده بودم. سراغت را از ماه و ستارگان گرفتم. آنها هم بی‌خبر بودند.
گفتم سراغ خودت بیایم...
بانوی آفتابی من، احوال مهتابی‌ات چطور است؟
چه خبر از تمام خوبی‌هایت و تمام بدی‌های من؟
نکند طاقت صبرهایت در برابر ناملایمتی‌های من به سر آید یک روز؟
روزهای بسیاری را از طواف کعبهٔ وجودت دور ... دیدن ادامه ›› بودم و مشتاق زیارت تنت، در انتظاری دردناک مانده‌ام... چقدر تداوم انتظار را زجر بکشم...
چه کنم؟!، دلم برای تمام مهربانی هایت لک زده است...
با تمام نامهربانی‌هایم، مهربانا‌، مهربانه دوستت دارم.
می‌دانم خسته راهی، ببخش مرا اگر همراه خوب تو نبوده‌ام؛ فقط خواستم که بدانی با تمام دلْ، دوستت دارم.
دیگر بغض و دلتنگی راه نفسم را بند آورده، بی تو اینجا هوا برای عاشقی کم است... دعا کن زودتر این خلاء با دیدار مبارک تو پر شود.
دلتنگی درمان ندارد، راه دارد.
دیدارت را اجابت بفرما...

آمین!


سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
- از احوالم نپرس!


از احوالم می پُرسی؟
آه!
--سوگوارم،
سوگوار!
مگر نمی‌بینی آتش گلوله،
سینه‌ی گل را دریده است؟
و پائیزی وحشتناک
بر تن باغ چنگ می‌زند؟
و دارد
مرگِ درخت‌های جوان
دانه دانه رقم می‌خورد؟
... دیدن ادامه ›› امروز؛
چهار خواهر معصوم را
گستاخی خدانشناس عریان کرد

سوگوارم
سوگوارِ زخم‌های وطنم!
سوگوار حلبچه ی مسموم
و کوبانی ویران،،،
سوگوار کوردستانم.

--حالم را
نپرس!

سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
محمد عمروابادی، زهره مقدم، رویا کاظمی و سعید فلاحی این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
- آرزو:

یک شب دیر
یک شب تیره و دور
ناگهان،
از پنجره
اندوه تو را باد آورد!
گشت،
لبم از لبخند،،،
-- خاموش!!
عطر یادت؛
ای گل،،،
-- آئینه باغ دلم را پر کرد!
قفس گلویم شد؛
از ... دیدن ادامه ›› آواز قناری پُر!
بر دهانم امّا؛
زده شد،
قفل خاموشی دیگر!
ناگهان مهر دمید!
شعلهٔ نور وزید!
آسمان از صدایم پر شد!
لبریز از شعر شد!!!

سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
سعید فلاحی، زهره مقدم و آرزو احمدیان این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دنیا به آدم های بداقبال بدهکار است. دنیا  به آدم هایی که در هیچ لحظه و در هیچ کجا بدی نمی کنند حتی اگر پنجه های تقدیرش را بی رحمانه روی زندگی شان فشار دهد بدهکار است.

پیش خودتان بماند دنیا به من هم خیلی بدهکار است اما من یک بستانکار امیدوارم. از همان روز که مادرم را از کنارم بردند و پدرم را از محل کارش، دنیا بدهکارم شد و من شدم بستانکاری چهار ساله که حتی از درک آنچه از دست داده عاجز مانده بود. 

دنیا هر چه خواست از من گرفت اما هیچ وقت نتوانست صبر را از من بگیرد. من همان بستانکار چهارساله ای هستم که به امید رسیدن به طلب های تلنبار شده زندگی می کنم. 
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
- مرگ مزرعه:


توافقِ کلاغ‌ها وُ،
مترسک‌ها بود که،
به کارِ مزرعه؛
خاتمه داد!


سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
شعر_هاشور
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
- تنهایی:


بعد از تو،
سراغم را می‌گیرد؛
--تنهایی،
--تنهائی،،
--تنهائی!



سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
شعر_هاشور
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
- مسیح دست‌هایت:


آرامم نمی‌کند،
--مگر؛
مسیحِ دست‌های تو!--


سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
شعر_هاشور
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
- بیوگرافی:

پدرم،،،
شاعر نیست...
گرچه از اوج غزل آگاه است
شعر او موی سپید،
شعر او؛
یک تنِ رنجور وُ؛
نحیف!
خسته از تنهایی
سال ها بی‌مَحرم!

پدرم،،،
شاعر نیست...
رنج هایش را اما
می‌گِریَد،
... دیدن ادامه ›› می‌موید
با خودش زمزمه هم گاهی دارد
از زمان هائی خوب
پدرم،،،
شاعر نیست!
ولی از وزن "جدائی ها" آگاه است
صاحب دفتر و دیوانی از'
"اشک" است
پدرم می داند، می داند؛
(درد)ـهم قافیه‌ی (مرد)ست

پدرم،
شاعر نیست!
پدرم هرگز یک شاعر نیست
پدرم،،،
اما می‌داند،
خوب هم می‌داند
دردِ یک سُفره‌ی خالی
چاره‌اش:
--(نان)ست!


سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید