آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال شعر و ادبیات
S3 : 08:18:46 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
هر دختر ایران به پای دار قالی
خود فرش رنگینی ست از باریتعالی

در چشم هاشان خانه دارد مهربانی
لبخندهاشان دشمن آشفته حالی

تدبیرهای رحمت حقّند بر ما
مانند ابری بارور در خشکسالی

با دست های خود بهشت جاودان را
آورده اند از آسمان تا این حوالی

این دست ها می آفرینند از دلِ رنج
در دوزخِ ما جنّتی با نام قالی
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دشمن هر مدلی گه باشد و نفرتش را توی چشم هایت فرو کند بهتر از کسیست که حسادت و بدجنسی اش را لای زرورقِ دوستی پنهان می کند. رفاقت و معرفتش نیم بندست و آزار رساندنش هم نصفه و نیمه.
هر چیزی نصفه کاره اش به درد نمی خورد، نه دوست نه دشمن...
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
در پنجۀ مرگ، دین انسان جان است
مفهوم خدای مستمندان نان است
معبود تمام تشنگان نیست جز آب
ذکر همۀ کویرها باران است
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
✓ تناسخی با تقویم تازه:

با تناسخی بی‌نقاب
--شاعرم آفریدی!
مگر آئینه‌ی خلقتم بودی؟
که ابر شدی وُ،
باریدی،،،
که به جوشم وُ شعر بنویسم!؟
...
باور کن،،،
تکلمی در کَرت‌های تاکم نیست.
مگر پلکی شراب فرو ریزی!
آنگاه،،،
با من شعری فاصله نمی‌گیرد!

به تقویم تازه‌ام،،،
-- امتدادی فرما!

{#}سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دوست داشتنِ تو!
ریشه در کتاب‌های کهن دارد.
پیامبر مهربانم!
آیه‌های نبوتت را خوب می‌فهمم!
همین که نگاهم می‌کنی
رسالتت تمام شده ست.
 
دوست داشتنت،
دریایی است ژرف !
یعنی می‌توانم
غرق تو باشم!
خوشدلم وُ،
--چه خوشحال!

دوست داشتنت،،،
شبگردی‌های دو نفره است
در خیابان‌های ... دیدن ادامه ›› تاریک و خلوت.
وقتی دست‌هایت
با لهجه‌ای از مهر
دست‌های مرا می‌خواند.

دوست داشتنت،،،
زمان نمی‌خواهد
بهانه نمی‌طلبد وُ،
--مکان ندارد.

دوستت دارم؛
وقتی که چشم‌هایت را می‌بندی
وقتی لبخندت
به بامِ آسودگی‌هایم پر می‌کِشد
وقتی روسری‌ات را به باد می‌سپاری
وقتی به خلوت تنت؛
میخوانی‌ام!

دوست داشتنت،
شعری است بلند
در قوافی‌ی دفترم!
دوست داشتنت هم؛
دوست داشتنی‌ست!

فرصت دوست داشتنت
چقدر،،،
--کوتاه ست!

{#}سعید_فلاحی(زانا کوردستانی)
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یک سوراخِ بزرگ روی دیوارِ زیر پله، توی چشم آن هایی می زد که می آمدند تا ژیلا توی همان زیرپله ابرویشان را بردارد، موهایشان را کوتاه کند، رنگ کند... .

عروس هفده ساله توی راهرو منتظر دامادش بود. عروسی که زن پسری بنا شده بود و ژیلایی که از داشتن یک اتاق شش متری برای آرایشگاه ذوق زده می شد، از آنها هیچ پولی نگرفته بود.
ژیلا یک لیوان شربت بیدمشک را دست عروس داد و گفت:« واسه چی هی ناخناتو می کنی تو موهات عزیزم؟، مدلش به هم می خوره، نکن..،». عروس گفت:« حالم به هم می خوره» و اشکش درآمد. ژیلا گفت:« عقد کرده ای؟نکنه بندو آب دادی؟ حامله ای؟» و عروس هنوز جواب ژیلا را نداده بیهوش شد و روی زمین غش کرد.

عقربِ زرد کوچکی از لای تاج و تور افتاده روی زمین، بیرون آمد. عقربی که از همان سوراخ دیوار زیرپله مهمان عروس شده بود.
۶ روز پیش، سه‌شنبه
جالب بود و غافل گیر کننده.
آفرین به صاحب این قلم
۵ روز پیش، چهارشنبه
اکبر خوردچشم
جالب بود و غافل گیر کننده. آفرین به صاحب این قلم
تشکر از حسن نظر شما
۴ روز پیش، پنجشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
- راه‌بندان حنجره:

اگرچه،
در تصویرِ توی قاب-
لبخند می‌زنم اما،
این شعر؛
اِلِمانی‌ست از دلتنگی‌هایم
ادامه‌ی حُزنی که پایان ندارد
تو،
تنها مضمونِ
عاشقانه‌های جهان هستی
با دلیل رجعتِ خیالاتم
به تو،
تو!
بهارهای هر ساله‌ام فرق می‌کند
با ... دیدن ادامه ›› این روزهای لعنتی...
طراوتی نمی‌بینم
در آب،
آفتاب،
خاک!
زندگی،
لای انگشت‌هایِ ظریفِ تو
نفس می‌کِشد
و پرندگان عاشق،
بر شانه‌های تو آواز می‌خوانند
این جا،
هیچ چیز از آن من نیست

کاش
دلتنگی زبان داشت
تا دوری ی تو را فریاد بزنم
کاش
شعر مرا می‌خواندی!
می‌دانی؟
شعرم
بغض قافیه‌هایش،
راه‌بندانِ
گلوی من شده است!.


{#}سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
ساده و روان و پر از واژگانی که احساس را فریاد می زنند
۵ روز پیش، چهارشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
در دور جهان محنت آلود
از هیچ و عدم شدیم موجود

نه دل به خرابه ای توان بست
نه لحظه ای از زمانه آسود

صد عالم نو شود پدیدار
صد همچو زمین به لحظه ای دود

ما مثل حباب روی دریا
از موج دمی شویم نابود

راهیست جهان ما گذر کن
مانند خروش سرکش رود

در رفتن بی امان نماند
نه ... دیدن ادامه ›› بیم زیان نه غصۀ سود

با اینکه امید عمر جاوید
نزد خرد است دور و مردود

شاید که پس از هزار دنیا
وقتی که زمان فسرد و فرسود

در دفتر کائنات ادوار
حرفی ز نشان ما به جا بود
آفرین
شعر زیبایی است.
ظاهراً وزنش مفعول مفاعیل مفاعیل است. ولی گاه از وزن خارج می شود. با این حال زیبایی شعر بی نظیر است.
۵ روز پیش، چهارشنبه
اکبر خوردچشم
آفرین شعر زیبایی است. ظاهراً وزنش مفعول مفاعیل مفاعیل است. ولی گاه از وزن خارج می شود. با این حال زیبایی شعر بی نظیر است.
وزن مستفعل فاعلات فع لن است و همچنین می توان گفت مفعول مفاعلن فعولن. بفرمایید که دقیقاً کدام بیت یا مصرع از وزن خارج شده تا اصلاح کنم. کل شعر را تقطیع کرده ام، ایراد وزنی در آن نیافتم.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تو یک شراره ای ای دوست
که آن مشتعل کند
شبهای بی تلاطم سرد سیاه را
رخسار تو به شرم نشانده ست ماه را
با دیدنت چگونه از این پس به سر کنم
شب های بی طلوع پر از سوز آه را؟!
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
- تکدّر:

دوستت دارم
و همین اصل،،،
غمگین ترم می کند!
وقتی که،
نمی توانم چهار فصل جهان را
در آغوش تو آواز بخوانم!


حسادت می کنم وقتی
نسیمی زیرک
مو هایت را به بازی می گیرد!

آه
نارون بالا بلند من!
باور کن
از این همه خواستن،
--غمگین ام...
مثل پرنده ای که
بادِ مهاجم
لانه اش را
به تاراج برده ست!

{#}سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

@mikhanehkolop3
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پنجره ی شرقی:


تو،،،
به "دوستت دارمی" گرفتار آمده ای
از جنس نَمُور
که لب های کبودِ مردی مسلول
در پستوئی آفتاب ندیده
بر جانت حواله کرده ست.
شاید
به باورت سخت ست
که با همه دوری وُ،
قِدمَتِ درد
دوستت دارم!
من،،،
در ... دیدن ادامه ›› سکوتی "لاجوردی کبود"
به یک تنهایی ضخیم
از غربت گرفتارم!
باور کن هرگز
به خمیازه کسل کننده ی روزهای هفته
اعتنا ندارم
و هر روز مصرانه
مشتاق دیدارت هستم

کاش توان گفتن بود
و می‌گفتی چگونه است
که دلِ نازدانه یْ تو
سمت و سویم را
مثل یک مادیان می دَوَد؟
تو اما،،،
دل به قاطری لنگ سپرده ای
که هر لحظه
دارد به مسلخ نزدیک می شود
کاش باورت شود
اندوه من،
-- اندوهِ هزار سالهٔ من؛
هنوز قامتی راست دارد.
وَ
امیدم؛
پنجره ای ست در
راستای دیدارِ
مشرقی ی تو!

{#}سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
چه خوب بود.... بعضی قسمت هاش خیلی خوب بود.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
مجموعه اشعار هاشور ٠۸ {#}سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)


(۱)
آه..
دلتنگی،
دلتنگی...
*
وقتی نبودن‌های تو؛
به درازا می کِشد!



(۲)
در ادامه ی خوابِ شبِ پیش،
‌به هم آغوشی خیالت -
... دیدن ادامه ›› می روم!



(۳)
"امید"
-- نوری‌ است"
(هر چند) کم‌سو؛
اما
برقش به چشم می‌آید.


{#}سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
{#}هاشور
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
به باد بگو بیاید
روی شانه ات بنشیند
یا نه
بپیچد توی پیراهنت
بوی تن ات را بردارد... بیاورد
به باد بگو دلتنگم
و دلتنگی...
مفهوم مشترکی است
بین کسانی که تو را می شناسند
برایت
یک سبد رودخانه!
یک مشت گندم
و
یک کبوتر
کنار گذاشته ام
خداکند روی شانه ات ،هنوز کسی ننشسته باشد...




سلام بر آرزو نوری,تیوالی و شاعر قدیمی :)
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دوزخ سیاه
به سر می شود
و تشنگی می میرد
وقتی از چشمه های تنت می نوشم
که از تپه های سپید
بیرون می تراوند.
ZanaKordistani، آرزو نوری، حسین کوهی و neda moridi این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
رئیس شرکت به دختری که تازه استخدام شده بود گفت:« به رفتارای بقیه توجه نکن، شما باید کم کم کارای شرکتو دستت بگیری».
میرزایی رئیس شرکت، مردی بسیار معمولیست و بدتیپ با دو کارمند زن که چشم دیدن همدیگر را ندارند. یک شرکت با یک مثلث نادخ.
آن دو زن هر روز میرزایی را مثل رژلب های بیست و چهار ساعته ی مکه روی لب هایشان می کشند تا همیشه قرمزسرخابی باشد.
میرزایی این توانایی را دارد که مثلث را به مربع تبدیل کند.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
سلام خانم دلارام. با اجازه تون من از گالری آنلاین آثارتون دیدن کردم و بسیار لذت بردم.
درباره نوشتن هم ... در نوشته های شما چیز دلنشینی بود.
آرزو نوری
سلام خانم دلارام. با اجازه تون من از گالری آنلاین آثارتون دیدن کردم و بسیار لذت بردم. درباره نوشتن هم ... در نوشته های شما چیز دلنشینی بود.
سلام، تشکر از حسن نظرتون و لطفتون
ممنون از تشویقتون
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دل خوش مکن به پاس دکان، سگ! که روز قحط
قصاب لاشۀ تو به قلّاب می کشد
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بر او که آفرید شرارت خطا نرفت
دانسته می شوند به هم متضادها
سپهر، کاوه علیزاده و neda moridi این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
می شد آدم باشیم
می شد تمام بیابانها را
از عطر گلها مست کنیم
دستانمان را پیاله کنیم
برای آبشخور بچه آهوها
کودکانمان را ببوسیم
و راه روشن فردا را
پیش پایشان بگذاریم
می شد مهربان باشیم
و اگر هیچ نداریم
لبخندی ببخشیم
تا جهان را زنده نگه داریم
اما در عوض
از این زمین، جهنمی ساختیم
که از آفاقش
شعله به آسمان می کشد
آتشِ آه!
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پیرترین درخت جنگل
در واپسین روز
از جایگاه بلندش
فراز همۀ درختان
خیره در شفق سرخ
آخرین گرمای خورشید را
با عطشی غمناک
به حافظۀ چوب ها می سپرد
آشفته در این فکر
که صبح فردا را نخواهد دید
دانه ای مثل اشک
از برگش فرو افتاد
و درخت نمی دانست
که همین بستۀ کوچک
هزار سال بلند را
برای او
برای زندگی بعدی اش
با خود به خاک می بَرَد.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دانۀ کوچک
سر که برکرد از خاک
میان جنگل تاریک
خدایانی را دید
ساییده سر به خورشید
با حالت پرستش
در منتهای حیرت
سر را به خاک سایید؛
جوانه ای که هنوز
خودش را نشناخته بود.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید