تیوال شعر و ادبیات
S3 : 03:58:57
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
تو را همچون جام شرابی می دانم که مرا جز مستی تدبیری نیست.
مبادا جامم بشکند، شرابم بریزد و من خُمار بمانم.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من و تو
سیبی بودیم
که دو نیم مان کردند
اما شبیه نماندیم
من زرد شدم
تو سرخ ماندی.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بی بال و پر ،...مانده در بایدها
در هر نفس در جان خود، مدام پرپر می زنم.

۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

اینکه آن سوی رودخانه را رفته باشم یا نه

اینکه سال های متوالی چشم های مادرم را ندیده باشم

درست؛

زجر اگر جوانی بی سر و پا بود

اگر حتی یک بار روی بی رنگ و رخسار مرا دیده بود ؛

قطعا میفهمید ،

خود من است او .

قالب ... دیدن ادامه » میگرفت و نقش برجسته ی مو های افشان سپید رویم را

به تقلید می آمد و هر دم از ناباوری

چشم های از غرور خشکم را

بهانه ای برای رفتن بازماندگان بود .

حال اگر بیایی غرور چرا

شکل غروب میگیرم

یک دل سیر می گریم

و تماشایت میکنم ؛مادر...

شروین دهقان شرق
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
لحظه به لحظه
ساعت به ساعت
روز به روز
سالیان دراز
سنگ مى شود
بغض هاى خیس نشده!
و نمى افتد
بر گونه ها
این زخم هاى بى دوا!




(محسن مظاهرى)
۴ روز پیش، پنجشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
لبۀ جویبار کوچکی نشسته ایم
این سوی، من از تَفِ آفتاب
پا به جوی فرو برده ام
آن سوی، بوته ای نعنا
ریشه اش را در آب گذاشته
ظهر گرمی تابستانی.
۴ روز پیش، پنجشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سحر انگیز است
نوای ساز بینظیر تو
۵ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شهر خیال من
همیشه بارانی است
۵ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یاد تو
اکسیر شیرین آرامش است
بی شک
۵ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مسافر دشت زیبای شقایق
تو هستی
با کوله باری از خیال
۵ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ببخش ای شاه گوهرپاش، باران!
به رقص خارها شاباش، باران!

چه خشکیده لبان تفتۀ دشت
بر این تشنه ترک ها کاش باران ...
۶ روز پیش، سه‌شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گاهی باید بود برای رفتن
گاهی باید رفت برای بودن
و چه گس است بودنی بیهوده
۶ روز پیش، سه‌شنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

چراغ های دلت را روشن کن
تاریکی در راه است
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
سلام
--------
وقتی شمع رخت
تابان
وقتی آتش دل
سوزان
شب هر چه تاریکتر
بهتر

سید
۲۴ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند
روانشناسان فالگیر شده بودند
فالگیرهایمان تم روانشناسی گرفته بودند
مرد بقال از من پرسید
چند من خربزه می خواهی؟
من به او گفتم
پیدا کن پرتغال فروش را ...


#طنز سیاه اجتماعی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
----------
گفتمش :
تو را که پروانه نیست
از چه می سوزی ؟
گفت : پروانه ها ز پیله درآیند وُ بیایند
این راه مهم است که خاموش نباشد

سید حسن ابوطالبی
( جاهد )
94/05/12
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
سلام ها..درود به شما..
جنابِ منصورِ حلّاج در "طواسین" در بابِ این تجسّم اینطور می گوید که: (پروانه) راضی نشد به روشنی و حرارت، تا که خود را تمام در آن(آتشِ شمع) بیانداخت..، اَشکال او را انتظار کردند تا ایشانرا از نظر، خبر دهد، که جسمش متلاشی شد، بی ابلاغِ ... دیدن ادامه » خبر..، خُرد و پراکنده بماند، بی رسم و جسم و اسم و هیچ نشان.. پس معنی به اَشکال ابراز شد بدان حال..
هر که به نظر رسید، از خبر بی نیاز شد
و هر که به منظور رسید، از نظر بی نیاز گشت..
۲۴ تیر
سلام و ممنون از مطلبی که مرقوم کردید ، جالب و خواندنی و آموختنی بود ، سپاس
۲۴ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایشنامه آشویتس زنان

به نویسندگی علی صفری هم اکنون در کتابفروشی گوتنبرگ و دفتر انتشارات آماره در دسترس مخاطبان قرار گرفته است.

این نمایشنامه روایتی از سرگذشت زنان در کوره های آدم سوزی هیلتر در اردوگاه آشویتس و در برهه زمانی جنگ جهانی دوم است.

کتابفروشی انتشارات گوتنبرگ، خیابان انقلاب، بین خیابان فخر رازی و دانشگاه، پلاک 1212

انتشارات آماره، میدان انقلاب خیابان انقلاب ابتدای 12 فروردین پلاک 316 طبقه چهارم
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قلمت را به خواب ببر

کاغذ را یتیم کن


بگذار دستهایت بشنود
چشمهایت بشنود
لبهایت بشنود


امشب سکوت را می‌نویسم برای تو

برای تو که نیستی بین دستهایم
بین دستهایت
بین لبهایم

نیستی ... دیدن ادامه »



معتادم به هستی‌ت
به نیستی‌ت گرفتار


(امیر ب)
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پاییز بود که هنگامه عاشق شد. هر پاییز عاشق تر، مطیع تر.
معشوق، قبله ی دو عالم شد و او بنده ی بی چون و چرا. هنگامه نمی دانست با هر فرمانی که عاشقانه اطاعت می کند بُتِ زندگی اش را می تراشد و منقش می کند.
معشوق بت شد. خدا شد.
هنگامه توی قفس است. دیگر نه دندان هایش از قهقهه معلوم می شود نه دیگر شوقی دارد تا گلی را کنار تاب موهایش جا بدهد.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بادِر(بهادر) متولد ۶۱ است. متاهل و دو پسر چهار و یکساله دارد. مرد سخت کوش و خونگرمی است. امسال عید رفتیم پیششان .کشاورز زاده است. چند ماهی رفت عسلویه برای کار. خانواده اش هر روز تلفن می کردند که دلتنگیم برگرد. بادر طاقت نیاورد برگشت پیش خانواده‌اش. قبل از گران شدن گوشت و پروازی شدن گوسفند ها، همین زمستان از سروستان سیصد چارصد گوسفند خرید و با کامیون فرستاد سمت بوشهر که گرمسیر است. خودش و خانواده اش هم با نیسان و وسایل مورد نیاز دنبال کامیون رفتند جنوب برای دامداری. از گرمسیر با گله راه افتادند به سمت سروستان تا گوسفندها خوب بچرند و حسابی پروار شوند. همراه ایلات. اوایل تعطیلات عید امسال رسیده بودند نزدیک جهرم. ما هم همان دوروبر بودیم. فهمید و زنگ زد که بیا و ما تعارف زدیم که انکار و بادِر اصرار. رفتیم سمت شان. غروب پیدایشان کردیم. نزدیکی های خُنج اتراق ... دیدن ادامه » کرده بودند. رسیدیم و احوالپرسی. تا نشستیم.باجناق بادِر دوید سمت یکی از گوسفندها و کمی آب خوراند و چاقو و صدای بی زبان و پوست و گوشت و جگر. اعتراض کردیم که چرا کردید. بادر خندید که شما حبیب خدایید. «کاکو شما مهمون تهرونی مو هسید». رسمشان بود. نشستیم و خوردیم و هوا داشت تاریک میشد که یوردها* را آوردند و به پا کردند برای خواب. نشستیم تا آخرشب پیششان. کاش بودید و می دیدید که توی پود پود این چادرسیاه صفا بود و محبت. بادِر از قصه پدرش گفت و گفت که خدابیامرز اصرار داشته که حتما با دختری که دوست دارد ازدواج کند. پدر بادر،حاج بیژن، مرد با کمالات و بزرگی بوده. عاشق دختری از مرودشت می شود و می سپرد که ننه آقاش بروند خواستگاری و خودش می رود اجباری. برمی گردد. برایش عروسی می گیرند. ننه آقای بیژن، به جای دختر نشان کرده، خواهر ناتنی دختر را می گیرند. ننه ی بیژن بعدا گفته بود کمی تعلل کرده بودند و معشوقه بیژن را یک هفته پیش تر شوهر داده بودند. ساز و دهل و بیژن رفته بود توی حجله. دیده بود اکرم نیست. زده بود بیرون که «ای کیه ن عامو و قه ضیه چیه ؟» پدر اکرم گوشه حیاط سرش را پایین انداخته بوده و مادرش دویده بود سمت بیژن که «به پات میفتم کاکای نازم..قضات به چیشوم» که خدا تو را برای ما نگه داره و تا آخر عمر کنیزیته می کنیم و شرمنده ایم و کاری که شده حالا خجالت ما نده و آبروداری کن و دست ای دختر بیگیر و برو پی زندگیت و تا آخر عمر منت دارت می شم و سایه ت بالای سر ما و...خلاصه بیژن دیگر نشد آن مرد خوش مشرب و عاشقی که بود. نبود آن مرد پر حرف. نوزده بیست سالی با مریم زندگی کرد و بعد مریض شد و عمرش را داد به شما. بادِر پسر خوبی بود برایش. حالا هر ماه می رود سر خاک پدر.. هوای مادرش را هم دارد. کنار سیاه چادر بادِر از اکرم هم گفت برایمان. بعد از ازدواج رفته بود بندر. بعد از یه مدت شوهرش در جاده جم فیروزآباد تصادف کرده بود و افتاده بود روی ویلچر. بادِر اکرم را پیدا کرده بود و بهشان می رسید. بادر از نگاه های با عشق و محبت اکرم هم گفت. که اندازه بچه های خودش دوستش دارد. این که خیلی وقت است عصرها کنار شوهرش دم در خانه می نشیند و نگاهش را می دوزد به سر کوچه. بعد از نیمه شب خداحافظی کردیم و برگشتیم و من دارم به اکرم فکر می کنم. به آن حجله ی بیژن و به مریم فکر می کنم و اینکه چه طور سالها با مردی که او برایش اشتباه شده بوده زندگی کرده؟
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
منم آن حجمِ هوا در نفس تو گمشده
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید