میدونی چرا انقدر سینما رو دوست دارم؟
من عاشق تاریکی ام!
ولی نه فقط یه خاموشی مطلق و بی صدا و مرده...
یه خاموشی باحال!
چمیدونم مثلا شبیه حرکت تو تونل های جاده چالوس تو شب!
(هرچند که اینم تجربه نکردم ولی شبیه،قبول کنین لطفا)
اون لحظه که فیلم شروع میشه ها حس میکنم اصلا از این دنیا کنده میشم
یه حس خیال راحتی طور که انگار مارا فراغتیست که جمشید جم نداشت!😄
حس اینکه انگار
کسی منو نمیبینه
کسی منتظرِ من نیست
از من توقع
... دیدن ادامه ››
نداره!
حداقل میتونم چند ساعت جای خودم نباشم!
نه که جام بد باشه ها ، نه!
ولی به قول آماندا تو باغ وحش شیشه ای ، من عاشق حادثه ام!
و تو زندگی عادی من تقریبا هیچ حادثه ای وجود نداره.
آقا هیچیشش شبیه فیلما نیست😅
یعنی بهتره بگم شبیه اون فیلمایی که من دوست دارم نیست...
نه دیالوگ مجذوب کننده ای!
نه اکت هوشپرانه ای!
نه اتفاق هیجان انگیزی!
تا چش کار میکنه کویر لوتتت
خلاصه یه چی تو مایه های شبکه ۴ صدا و سیماست واقعا!😂
خب بگذریم...
داشتم میگفتم!
یکی دیگه از خوبیای سینما اینه که به من توهمی تقریبا معادل یک کیلو شیشه میده!
که با قیمتی که الان از ساقیای حلال خورِ زحمت کش بهم رسیده ؛ سودِ خالصِ!
وقتی ام که فیلم تموم میشه بلند میشم با نگاه به کفشام گام برمیدارم!
نمیدونم چرا ولی عادته دیگه!
حس میکنم این قدم
همون قدم های آدمی که قبلش اومده سینما نیست
این یکی دیگست!(یکی که از من بهترونه)
مامانم همیشه میگه پریا آدم با یه جا نشستن و نگا کردن هیچی نمیشه ها!
شاید برا همینه اصلا انقدر با سینما حال میکنم!
چون دقیقا حس میکنم یه جا میشینیم و نگا میکنم و یه چیزی میشم😅