سالهاست که ما را در خانههایِ شطرنجیِ «بایدها» و «نبایدها» چیدهاند. یک روز سفید، یک روز سیاه؛ مدام در حالِ جابهجا شدن میان استانداردهایی که خطکشِ کمال را بر تنِ ما گذاشتهاند. ایو انسلر در «بدن بینقص» از همین اسارت میگوید؛ از جراحیِ روح برای رسیدن به آن تصویرِ موهومی که در آینههای دیگران ساخته شده است.
ما در عصرِ «ویترین» زندگی میکنیم. جایی که زیبایی، نه یک کیفیتِ درونی، که یک جبههی جنگ است. پروانههایی که بر چشمها و دهان نشستهاند، شاید در نگاهِ نخست زیبا به نظر برسند، اما آنها مأمورانِ سکوتاند؛ مأمورانی که آمدهاند تا بینایی و کلام را فدایِ تصویری بینقص کنند. اما در زیر این پارچههای سرخ و فاخر، قلبی میتپد که از «نرمال بودن» خسته است.
این روایت، قصهی همهی ماست که در میانِ گویهای طلاییِ آرزوهایِ دستساز، معلق ماندهایم. انسلر با بیرحمیِ یک جراح و ظرافتِ یک شاعر، لایههای این پوستِ تزیینی را میشکافد تا به یک پرسش بنیادین برسد: «چقدر از آنچه در آینه میبینیم، متعلق به
... دیدن ادامه ››
خودِ ماست؟»
«بدن بینقص» دعوتی است برای بازگشت به خویشتن؛ برای بوسیدنِ زخمها و ستایشِ نقصهایی که ما را «انسان» میکنند، نه یک ابژهی بینقصِ روی صحنه. اینجا، در تلاقیِ هنر و درد، قرار است بیاموزیم که چگونه از پیلهی انتظاراتِ جهان بیرون بجهیم؛ حتی اگر بالهایمان لرزان باشد.
باید آمد و دید؛ نه برای تماشای یک نمایش، بلکه برای روبهرو شدن با آن منی که سالهاست پشتِ پروانههایِ مصلحت، پنهانش کردهایم.