1
«خِرَد نه در ثبات است و نه در تغییر؛ بلکه در دیالکتیکِ بین این دو نهفته است!»
کاش این جملهی آغشته به فهمِ واقعی موضوع همیشهجذاب دیالکتیک؛ این شیوهی «پیکارِ زبانی» ازلی و ابدی، متعلق به من بود؛ اما نیست! اینرا «اُکتاویو پاز» مکزیکی گفته و شاید هم منتسب به اوست! در میزانِ فهم من اما «دیالکتیک» رسیدن به آننقطهایست که انگار میتوان (و باید) از اول آغاز کرد. چهچیز را؟ همهی چیزهاییکه بهخاطرش در جنگی بیپایان هستیم؛ از همهی آنچه با جبر جغرافیایی در نهاد ما بهودیعه گذاشته شده تا همهی آنچه را در گذر زمان، شخصاً با هرنوع مطالعهای در رهگذر هر مدیومی آموختهایم؛ و کجا بهتر از تقاطع همین ودایع و آموزهها، برای تمرین دیالکتیک؟!
2
«رابطه»
... دیدن ادامه ››
اساساً یک فضای دیالکتیکیست؛ حتی اگر وقتی در معنای ظاهری و ساده اولیهاش، اتصال فیزیکی و غیرفیزیکی بین مرد و زن را به اذهان متبادر کُنَد. «رابطه» میتواند از بستر همین جریانِ سیال، شکوفا شود؛ منظورم شکوفایی بعد از جوانهزدن است. آدمها حتی ناخواسته وارد بازیِ گاهی جذاب دیالکتیک میشوند؛ وقتی باهم بحث میکنند تا پوزهی باورهای یکدیگر را به خاک بمالند و فاتح از این میدان رزم بیرون بیایند تا نتیجه، «آن» شود که «من» میخواهم. «من» اما همیشه فقط یک «فرد» نیست؛ یک «تفکر» است و چهبسا گاه تفکری غالب و قالب! و میدانیم که حتماً در هر تفکری ازایندست، «کلیشه(های)» متأثر از «سُنت» هم نمود دارد و اینجاست که مبارزه با تأمین خواستِ آن «من(ها)» و ایستادن مقابل جریان تمایلات یکنفره (یک گروه، یک جریان، یک ساختار و ...) میشود: سُنتشکنی و حرکت درجهتِ خلاف جریانِ آب!
3
ما میخواهیم به جنگِ کلیشهها برویم! کدام کلیشهها؟ همانها که جهان امروز ما را شکل داده و روابط را به جایی رسانده است که از یک «تعامل تنشکاه» به یک «تقابل تنشزا» تبدیل شده و طرفین میکوشند به هم نشان دهند «کُت، تن کیست!» گرچه در مباحث روانشناسی، اینجنس از رابطه را با برچسب «تروماتیک (آسیبزا)» نشاندار و از سایر اشکال رابطه جدا کردهاند؛ اما کمی دقیقشدن به روابط بینفردی خودمان و آنها که میشناسیمشان (و حتی آنها که نمیشناسیم؛ ولی در رصدِ حواس ما هستند) بهخوبی عیان میکند که اصل بسیاری از روابط، زیرسؤال است و آدمها پیوسته در حالِ «باجگیری عاطفی» از هم هستند.
4
متأسفانه باید بپذیریم «دیالکتیک» هم مانند بسیاری از مفاهیم، دستخوش تغییراتِ سوگیرانه شده و هرکس از ظن خود، آنرا بهعنوان «یار» برگزیده! حالا مدتهاست که کارایی این واژهی خوشآهنگ، به سنجهی میزان سواد فعالان حوزههای جامعهشناسی و فلسفه محدود شده و مورد سوءاستفاده قرار گرفته. اینروزها در مجادلات کلامی، «دیالکتیک» دیگر شیوهای درجهتِ رسیدن به فهمی مشترک یا افزایش آگاهی نیست؛ بلکه ابزاری برای سرکوب همهی آنچیزیست که در مقابل آرا و دیدگاههای ما قرار میگیرد. یک «چماق لوکس» از جنس اندیشه و فرهنگ که با مغلطه و سفسطه درآمیخته.
5
«رحمان خوبزاده» این مفهوم گستردهی فشرده در یک واژه را بهروی صحنه بُرده: «دیالکتیک» ... او با استفاده از جریانی روزپسند، کلیشههای عوامفریب، بحثهای خالهزنکی و هرآنچه بتوان با انگی به گلدرشتی «ابتذال» به آن حمله کرد، یک پروژهی نمایشی را سروسامان داده و اتفاقاً موفق هم بوده و مخاطبان بسیاری را نیز جذب کرده. اما چرا چنین ترکیب نازلی را میتوان یک نمونهی ارزشمند و یک اثر شایستهی تحسین نامید؟ در سطح سواد من، علت این است: کارگردان، همهی این برچسبهای یادشده را از فیلتر توجه به «عمق ماجرا» عبور داده تا این معجون کمدی/ترسناک/درام/روانشناختی در دام سطحیماندن گرفتار نشود؛ و مخاطب را با خود، به درونمایهای که در لایههای زیرین دیالوگها (و مونولوگها) و بازیها (گاه اغراقشده) پنهان شده، بکشاند. کافیست مخاطبی عجول باشید تا در بدو ماجرا و شنیدن صدای خارجازصحنه زن و مردی که خوانشی از «نشخوار ذهنیِ» افکاری زنانه دارند، شما را به این واکنش وادارد که «بازهم یک نمایش فمینیستی؛ از نوع کلیشهای و آبکی!» اما اگر دقایقی خود را به آرایش ساده؛ اما گزندهی صحنه، بازیهای پرتحرک و ریتم سریع قصهای که در مقابلتان رخ میدهد، بسپارید، کمکم گاردتان را پایین آورده و تازه متوجه اصل ماجرا میشوید. آنگاه به درایت کارگردان در بازنمایی و تبیین یک اشتباه فراگیر، احسنت خواهید گفت.
6
جهانی که کارگردان در «دیالکتیک» تصویر کرده و انگشت روی نقاط ضعف آن گذاشته، آنقدر آشنا و ملموس است که بالاخره انعکاسی از آنرا در زندگی خود یا زندگیهای اطرافیانمان یافت و مشاهده میکنیم. همان ساختار مردسالار که برمبنای مونولوگ استوار است؛ نه دیالوگ. این اما همهی ماجرا نیست و کارگردان بهزیبایی از روی این کلیشهها پریده و حتی لبهی تیز انتقاد را گاهی بهسوی زنان نیز میگیرد تا آنها را در «رویکردهای انفعالی» و «جاهطلبیهای برنامهریزیشدهشان» هم بهچالش بکشد. شخصیتی که از «مرد» میبینیم، یک عضو فرهیخته و باسواد جامعه است؛ استادتمامی اهل تفکر با دایرهی لغاتی پرطمطراق که برای آبکشکردن هر تفکری در مقابلش، بهمثابه خشابی پُر است. او شیفتهی راهورسم قدیمی «مردفهمکردن» است؛ یک نگاه ازبالابهپایین به موجودیتِ زن؛ که نهتنها «فمینیسم رادیکال» با آن پدرکشتگی دارد؛ بلکه گزینه ایننوع برخورد، در گرایش سنتی فمینیسم نیز قفل است!
7
«آرمان افراسیابی» (کاراکتری که «خوبزاده» درایناثر ایفا کرده؛ و چه نام کنایهآمیزی) در بخشهایی از «دیالکتیک» رو به تماشاگران حاضر در سالن، از آنها کمک میخواهد تا زندگی ازهمپاشیده خود را بازیابی کند؛ اما جدای از هر پیشنهادی که بشود دراینباره ارائه کرد، واقعاً میتوان ناجی را نجات داد؟ چهبسا از دل همین تصویری که کارگردان در تعامل با مخاطبانش خلق میکند، طنز تلخ ماجرا بیرون میزند: «او» که «عقل کل» ماجرا بود و داعیه نجات جهانی را در سر میپروراند، حالا دستبهدامان سایرین شده تا برای رهایی از این وضعیت موجود (بهزعم خودش؛ نیز با بضاعت موجود) چارهای کرد! او نهتنها یک استاد دانشگاه (بهنوعی در رأس هرم آموزشی) است که حالا در گِل روزگار خود مانده؛ یک نویسنده است که زنش نیز بازیگر متنهای موفق اوست (در نوک پیکانی که میخواهد جامعه را بهسمت اندیشهی توسعهمحور رهنمون شود)؛ آنها اما از پس شکلدادن یک گفتوگوی ساده برای غلبه بر بحرانی که رابطهشان را بهرنگ جیغ (قرمز) محیط زندگیشان درآورده عاجزند.
8
«دیالکتیک» در نقطهی پایانی خوبی رها میشود ... مرد فریاد میکشد و زن گریه میکند؛ «سلاح کلیشهای در روابط کلیشهای»؛ که جای «گفتوگو» در آنها خالیست و خشم و غم بر «تعقل» پیروز میشود.
9
«سپیده کاشیها» در صدای پایانی اجرا فوقالعاده است. اساساً متنی که در انتهای کار، وقتی نور صحنه گرفته میشود، به گوش مخاطب میرسد، فوقالعاده است: جاییکه خالق اثر، رابطه را از یک حصار زنوشوهری خارج؛ و مفهومی گستردهتر از این نیاز بشری را گوشزد میکند.
10
طراحی صحنه و شیوهی اجرا خواسته یا ناخواسته، «زن» را به یکی از اجزای صحنه تبدیل کرده که اگر نبود رنگ متفاوت لباس بازیگر با وسایلی که بر روی صحنه میبینیم؛ با «داراییهای» آن زندگی فرقی نداشت. یادمان نرود که آدم مقابل در رابطه، یک لکه در بوم زندگی ما نیست که فقط جا عوض میکند؛ او بهاندازهی ما سهم و حق حرفزدن، ابراز وجود و پذیرفتهشدن دارد.