در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | فریال آذری درباره نمایش مرز: ، نمایش «مرز» با اتکا به فضایی مینیمال، بدن تنها‌ی بازیگر و سازه‌ای صح
S4 > com/org | (HTTPS) 78.157.41.90 : 04:03:20
، نمایش «مرز» با اتکا به فضایی مینیمال، بدن تنها‌ی بازیگر و سازه‌ای صحنه‌ای از بسته‌های سیگار، جهانی را بازنمایی می‌کند که در آن مرز نه صرفاً یک خط جغرافیایی بلکه سازوکاری برای تولید و بازتولید فرودستی است. این مقاله با تکیه بر نظریه‌های پسااستعماری، به‌ویژه مفاهیم «سوژهٔ فرودست» (اسپیواک)، «مرکز و پیرامون» (سعید)، «ناـخانگی» و «میان‌آستانگی» (بابا)، تحلیل می‌کند که چگونه عناصر اجرایی این نمایش—از بدن بازیگر تا طراحی صحنه و نور—وضعیت تعلیق و بی‌جایی انسان مرزی را به تصویر می‌کشند. استدلال اصلی مقاله آن است که اجرا با تبدیل عناصر روزمره‌ای چون سیگار و دکه به نشانه‌های صحنه‌ای، ساختار نابرابر قدرت در جغرافیای مرزی را آشکار می‌کند و تجربهٔ زیستهٔ سوژهٔ حاشیه را در قالبی بصری و نمادین بازنمایی می‌سازد.
در مطالعات پسااستعماری، مرز اغلب نه فقط یک مرزبندی جغرافیایی بلکه سازوکاری برای تثبیت روابط قدرت تلقی می‌شود. مرزها فضاهایی هستند که در آن‌ها نابرابری‌های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی به‌شکل فشرده و ملموس بروز می‌کنند. از این منظر، زیست در مرز به معنای قرار گرفتن در موقعیتی است که همواره میان مرکز و پیرامون معلق باقی می‌ماند.
نمایش «مرز» با تمرکز بر تجربهٔ یک سرباز مرزی، چنین وضعیت تعلیقی را به زبان تئاتر ترجمه می‌کند. اجرای این نمایش، با بهره‌گیری از طراحی صحنه‌ای ساده و تاریکی فراگیر، جهانی خلق می‌کند که در آن بدن بازیگر و دکه‌ای ساخته‌شده از بسته‌های سیگار به عناصر اصلی معناپردازی تبدیل می‌شوند. این مقاله می‌کوشد نشان دهد که چگونه این عناصر اجرایی، در پرتو نظریه‌های پسااستعماری، تجربهٔ زیست در حاشیه را بازنمایی می‌کنند.
یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های بصری اجرا، حضور بدن تنهای بازیگر در فضایی تاریک و تهی است. این بدن اغلب در وضعیت‌هایی خمیده، نشسته یا جمع‌شده قرار ... دیدن ادامه ›› دارد؛ ژست‌هایی که به‌جای اقتدار نظامی، فرسودگی و آسیب‌پذیری را القا می‌کنند.
در نظریهٔ گایاتری اسپیواک، «سوژهٔ فرودست» به گروه‌هایی اشاره دارد که در ساختارهای قدرت، امکان بیان و نمایندگی خود را از دست می‌دهند (Spivak, 1988). بدن سرباز در این اجرا را می‌توان نمونه‌ای از چنین سوژه‌ای دانست: او در مرکز روایت حضور دارد، اما توانایی تغییر شرایط خود را ندارد.
بدن بازیگر در فضای خالی صحنه، بیش از آنکه عامل کنش باشد، حامل فشار ساختارهاست. این وضعیت با آنچه اسپیواک «ناممکن بودن سخن گفتن سوژهٔ فرودست» می‌نامد همخوانی دارد؛ حضوری که دیده می‌شود اما شنیده نمی‌شود.
عنصر مرکزی صحنه، دکه‌ای ساخته‌شده از بسته‌های سیگار است. این سازه در عین سادگی، لایه‌های معنایی متعددی را فعال می‌کند. نخست آنکه سیگار در این بافت نمایشی به کالایی مرزی تبدیل می‌شود؛ کالایی که اقتصاد غیررسمی و پرخطر مناطق مرزی را تداعی می‌کند.
در نظریهٔ پسااستعماری، رابطهٔ مرکز و پیرامون اغلب از طریق جریان کالاها تعریف می‌شود؛ کالاها آزادانه حرکت می‌کنند، اما انسان‌های پیرامونی در محدودیت باقی می‌مانند (Said, 1978). دکهٔ سیگار در این اجرا تجسم همین منطق است: سازه‌ای که از کالا ساخته شده اما به‌جای رفاه، نشانهٔ معیشت ناامن است.
از سوی دیگر، این دکه کارکردی شبیه «خانه» دارد. شخصیت نمایش گاه به آن تکیه می‌دهد، کنار آن می‌نشیند یا در نزدیکی آن پناه می‌گیرد. بااین‌حال، این خانه از کالایی موقتی و شکننده ساخته شده است. چنین وضعیتی یادآور مفهوم «ناـخانگی» (Unhomeliness) در اندیشهٔ هومی بابا است؛ وضعیتی که در آن خانه دیگر مکان امنیت نیست، بلکه محل تجربهٔ بیگانگی و نااطمینانی می‌شود (Bhabha, 1994).
نورپردازی اجرا به‌شدت مینیمال است. تاریکی گستردهٔ صحنه، تنها بدن بازیگر و دکه را برجسته می‌کند و باقی جهان را از دید حذف می‌سازد. این حذف پس‌زمینه، به‌لحاظ معنایی اهمیت فراوان دارد.
در چنین فضایی، شخصیت فاقد افق جغرافیایی یا اجتماعی مشخص است. جهان اطراف او به فضایی نامتعین تبدیل می‌شود؛ فضایی که نه امکان حرکت را فراهم می‌کند و نه امکان بازگشت را. این وضعیت را می‌توان با مفهوم «فضای میان‌آستانه‌ای» پیوند داد؛ فضایی که در آن سوژه میان وضعیت‌ها و هویت‌های مختلف معلق می‌ماند.
هومی بابا در نظریهٔ خود بر اهمیت وضعیت‌های «میان‌آستانه‌ای» یا لیمینال تأکید می‌کند؛ موقعیت‌هایی که در آن هویت‌ها و ساختارهای قدرت در حال مذاکره و بازتعریف‌اند (Bhabha, 1994). مرز در اجرای این نمایش دقیقاً چنین کیفیتی پیدا می‌کند.
شخصیت نمایش نه کاملاً درون یک سرزمین قرار دارد و نه خارج از آن؛ او در آستانه‌ای دائمی زندگی می‌کند.
این وضعیت تعلیق در میزانسن‌ها نیز بازتاب می‌یابد: بدن بازیگر اغلب در حالت‌هایی قرار می‌گیرد که میان ایستادن و نشستن، حرکت و سکون، یا بالا رفتن و فرو افتادن قرار دارند.
بدین‌ترتیب، مرز در این اجرا نه یک خط ثابت بلکه فضایی از تعلیق و بی‌ثباتی است؛ فضایی که در آن هویت، خانه و آینده همواره در حالت ناتمام باقی می‌مانند.
حضور مکرر سیگار در اجرا تنها یک جزئیات واقع‌گرایانه نیست. دود سیگار کیفیتی مه‌آلود و خاکستری به صحنه می‌بخشد که با وضعیت مبهم سوژهٔ مرزی همخوان است.
دود در اینجا استعاره‌ای از زیست موقتی و ناپایدار است: حضوری که شکل می‌گیرد، در فضا پخش می‌شود و سپس ناپدید می‌گردد. چنین تصویری با تجربهٔ زیست در حاشیه هم‌خوانی دارد؛ جایی که ثبات اقتصادی و اجتماعی به‌ندرت امکان‌پذیر است.
اجرای «مرز» با اتکا به کمینه‌گرایی صحنه‌ای و تمرکز بر بدن بازیگر، تصویری فشرده اما چندلایه از زیست مرزی ارائه می‌دهد. در این اجرا، مرز نه صرفاً یک مکان جغرافیایی بلکه ساختاری است که روابط قدرت را بازتولید می‌کند.
دکهٔ سیگار، تاریکی صحنه، دود و بدن خمیدهٔ سرباز همگی به نشانه‌هایی تبدیل می‌شوند از جهانی که در آن انسان مرزی در وضعیت تعلیق دائمی زندگی می‌کند. در پرتو نظریه‌های پسااستعماری می‌توان گفت که این اجرا تجربهٔ «سوژهٔ فرودست» را به سطحی بصری منتقل می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه مرز، به‌جای آنکه صرفاً محل عبور باشد، به فضایی برای تثبیت فرودستی بدل می‌شود.
از این منظر، «مرز» را می‌توان نمونه‌ای از تئاتری دانست که با زبانی استعاری و مینیمال، پیچیدگی‌های زیست در پیرامون را آشکار می‌سازد؛ جهانی که در آن، انسان میان رؤیای حرکت و واقعیت توقف گرفتار مانده است.
ممنونم از نقد شما فریال جان عزیز
ممنونم از حضورت فدای قدمت
۲۹ خرداد
فریال عزیز سپاس از حضورتون و نقد شما🙏🏻🤍
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید