هفته گذشته به تماشای این نمایش نشستم و چیزی که "هملت قاتل" را به اثری مسئله دار برایم تبدیل میکند، نه فاصله آن از شکسپیر، بلکه ناتوانی
... دیدن ادامه ››
اثر در توجیه این فاصله است. تاریخ تئاتر به حتم پر از اقتباس هایی است که ساختار، شخصیتها و حتی پایان پایان آثار کلاسیک را دگرگون کردهاند، اما در عوض افق تازهای هم برای فهم متن گشودهاند. سوال من این است که این اجرا، با این تغییرات بنیادین، چه چیز تازهای به هملت اضافه میکند؟
خیال میکنم که پاسخ چندان امیدوار کننده نیست.
به نظر من، اگر نام هملت از این نمایش حذف میشد، چیز زیادی باقی نمیماند که مخاطب را متقاعد کند که هنوز با اقتباسی از هملت رو به روست. شخصیتی که با سرهای بریده پدر و مادرش گفت و گو میکند، در میان نورهای قرمز فریاد میزند، Enter Sandman گوش میدهد، فروپاشی میکند و در نهایت به خودکشی میاندیشد. این روایت میتواند متعلق به هر شخصیت خیالی دیگری باشد و آنچه باقی مانده است بیشتر بهرهگیری از نام و اعتبار دراماتیک هملت است.
به عقیده من، مسئله اصلی هملت هرگز جنون نبوده است. هملت یک تراژدی در تردید اخلاقی است. داستان انسانی که میان انتقام، عدالت، ایمان، حقیقت و مسئولیت گرفتار شده است و هر تصمیمش برای او پیامدی وجودی دارد. اون پیش از آنکه با دیگران درگیر باشد، با وجدان خود در نبرد است. اما هملت قاتل این پیچیدگی را به روان شناسیای ساده انگارانه فرو میکاهد، گویی ریشه همه خشونتها را میتوان در رنجهای گذشته و رفتار والدین جستجو کرد. این همان نگاهی است که میکوشید شر را با چند زخم روانی توضیح دهد و مسئولیت اخلاقی انسان را به حاشیه براند. نتیجه، دیگر یک تراژدی نیست، بلکه گزارشی از فروپاشی ذهنی یک بیمار است.
از همین رو، خیال میکنم تقلیل گرایی در اجزای نمایش نیز دیده میشود و به جای خلق تنش دراماتیک بر تولید شوک تکیه دارد. نورهای سرخ، تاریکی ممتد، سرهای بریده، فریادهای مکرر، پرت شدن سرها به سمت تماشاگران و حرکات هیستریک بازیگر، مواردی هستند که جایگزین درام شدهاند. اما شوک، جانشین تنش دراماتیک نیست و خشونت زمانی تاثیرگذار است که در دل یک مسیر دراماتیک قرار گیرد، نه آنکه از آغاز تا پایان با شدتی تقریبا ثابت تکرار شود. وقتی شخصیت از دقیقه نخست تا پایان در نقطه اوج فروپاشی قرار دارد، دیگر مفهوم "اوج" هم از میان میرود و اجرا به رغم زمان 45 دقیقهای، یکنواخت و خسته کننده مینماید.
حتی مونولوگ "بودن یا نبودن" نیز از سرنوشت بقیه اجرا در امان نمانده است. این مونولگ در متن شکسپیر عصاره تمام بحران های فلسفی هملت است؛ تفکری در مورد بودن، رنج، مرگ و اختیار. اما در این اجرا بیشتر شبیه ادای دینی اجباری به متن اصلی و عنصری "منصوب" در این نمایش است، مونولوگی که چون انتظار داشتیم از هملت بشنویم در این نمایش هم قرار دارد.
صادقانه، به نظرم خلاصه این نمایش هم بیشتر بازی با کلمات است. جایی که واژههایی همچون عشق، خیانت، مرگ و جنون در یک سالاد کلمات کنار هم ذکر شده اند.
در این بین، نمیتوانم از حق بگذرم و به بازی پر زحمت و سنگین علی یعقوبی که تنها نکته مثبت این نمایش برای من بود اشاره نکنم. چرا که قطعا نمایشنامه با وجود تمام انتقادات فوق، در نهایت نمایشنامه سختی برای اجراست که زحمت فیزیکی زیادی هم برای او داشت.
به علی یعقوبی خسته نباشید میگم و امیدوارم در کارهای دیگری شاهد درخشش او باشیم.