در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | سجاد آل داود درباره نمایش هملت قاتل: هفته گذشته به تماشای این نمایش نشستم و چیزی که "هملت قاتل" ر
S4 > com/org | (HTTPS) 78.157.41.90 : 17:27:27
هفته گذشته به تماشای این نمایش نشستم و چیزی که "هملت قاتل" را به اثری مسئله دار برایم تبدیل می‌کند، نه فاصله آن از شکسپیر، بلکه ناتوانی ... دیدن ادامه ›› اثر در توجیه این فاصله است. تاریخ تئاتر به حتم پر از اقتباس هایی است که ساختار، شخصیت‌ها و حتی پایان پایان آثار کلاسیک را دگرگون کرده‌اند، اما در عوض افق تازه‌ای هم برای فهم متن گشوده‌اند. سوال من این است که این اجرا، با این تغییرات بنیادین، چه چیز تازه‌ای به هملت اضافه می‌کند؟

خیال می‌کنم که پاسخ چندان امیدوار کننده نیست.

به نظر من، اگر نام هملت از این نمایش حذف می‌شد، چیز زیادی باقی نمی‌ماند که مخاطب را متقاعد کند که هنوز با اقتباسی از هملت رو به روست. شخصیتی که با سر‌های بریده پدر و مادرش گفت و گو می‌کند، در میان نور‌های قرمز فریاد می‌زند، Enter Sandman گوش می‌دهد، فروپاشی می‌کند و در نهایت به خودکشی می‌اندیشد. این روایت می‌تواند متعلق به هر شخصیت خیالی دیگری باشد و آنچه باقی مانده است بیشتر بهره‌گیری از نام و اعتبار دراماتیک هملت است.

به عقیده من، مسئله اصلی هملت هرگز جنون نبوده است. هملت یک تراژدی در تردید اخلاقی است. داستان انسانی که میان انتقام، عدالت، ایمان، حقیقت و مسئولیت گرفتار شده است و هر تصمیمش برای او پیامدی وجودی دارد. اون پیش از آنکه با دیگران درگیر باشد، با وجدان خود در نبرد است. اما هملت قاتل این پیچیدگی را به روان شناسی‌ای ساده انگارانه فرو می‌کاهد، گویی ریشه همه خشونت‌ها را می‌توان در رنج‌های گذشته و رفتار والدین جستجو کرد. این همان نگاهی است که می‌کوشید شر را با چند زخم روانی توضیح دهد و مسئولیت اخلاقی انسان را به حاشیه براند. نتیجه، دیگر یک تراژدی نیست، بلکه گزارشی از فروپاشی ذهنی یک بیمار است.

از همین رو، خیال می‌کنم تقلیل گرایی در اجزای نمایش نیز دیده می‌شود و به جای خلق تنش دراماتیک بر تولید شوک تکیه دارد. نورهای سرخ، تاریکی ممتد، سرهای بریده، فریاد‌های مکرر، پرت شدن سرها به سمت تماشاگران و حرکات هیستریک بازیگر، مواردی هستند که جایگزین درام شده‌اند. اما شوک، جانشین تنش دراماتیک نیست و خشونت زمانی تاثیرگذار است که در دل یک مسیر دراماتیک قرار گیرد، نه آنکه از آغاز تا پایان با شدتی تقریبا ثابت تکرار شود. وقتی شخصیت از دقیقه نخست تا پایان در نقطه اوج فروپاشی قرار دارد، دیگر مفهوم "اوج" هم از میان می‌رود و اجرا به رغم زمان 45 دقیقه‌ای، یکنواخت و خسته کننده می‌نماید.

حتی مونولوگ "بودن یا نبودن" نیز از سرنوشت بقیه اجرا در امان نمانده است. این مونولگ در متن شکسپیر عصاره تمام بحران های فلسفی هملت است؛ تفکری در مورد بودن، رنج، مرگ و اختیار. اما در این اجرا بیشتر شبیه ادای دینی اجباری به متن اصلی و عنصری "منصوب" در این نمایش است، مونولوگی که چون انتظار داشتیم از هملت بشنویم در این نمایش هم قرار دارد.

صادقانه، به نظرم خلاصه این نمایش هم بیشتر بازی با کلمات است. جایی که واژه‌هایی همچون عشق، خیانت، مرگ و جنون در یک سالاد کلمات کنار هم ذکر شده اند.

در این بین، نمی‌توانم از حق بگذرم و به بازی پر زحمت و سنگین علی یعقوبی که تنها نکته مثبت این نمایش برای من بود اشاره نکنم. چرا که قطعا نمایشنامه با وجود تمام انتقادات فوق، در نهایت نمایشنامه سختی برای اجراست که زحمت فیزیکی زیادی هم برای او داشت.
به علی یعقوبی خسته نباشید میگم و امیدوارم در کارهای دیگری شاهد درخشش او باشیم.

جناب من عموما به نظر تماشاگران خودم عمیقا احترام می گذارم و فکر می کنم بعد از سال ها جواب شخصی را می دهم.اما چرا؟ چون شما دچار توهم دانایی هستید که سم کشنده است:

وقتی یک قرائت شخصی، خود را به‌جای حقیقت متن ... دیدن ادامه ›› می‌نشاند

پیش از ورود به بحث، بهتر است یک واقعیت روشن شود: نسخه سال ۲۰۲۴ نمایش **«هملت قاتل»** در آرشیو معتبر **MIT Global Shakespeares** به‌عنوان اقتباسی تازه از *هملت* شکسپیر ثبت شده و فیلم کامل اجرا، اطلاعات تولید و متن نمایش نیز در این آرشیو قرار گرفته است. این آرشیو یک پروژه پژوهشی و آموزشی بین‌المللی برای مطالعه اجراهای شکسپیر در سراسر جهان است و مدیریت آن را پژوهشگران شناخته‌شده مطالعات شکسپیر برعهده دارند. هیئت مشاوران آن نیز از استادان شکسپیر، ادبیات رنسانس و مطالعات اجرا تشکیل شده است.

البته ثبت یک اثر در چنین آرشیوی به معنای صدور گواهی بی‌نقص‌بودن آن نیست و هیچ اثری را از نقد مصون نمی‌کند؛ اما دست‌کم ادعای شما را که این اثر صرفاً نام «هملت» را به‌طور تصادفی و تبلیغاتی بر خود گذاشته، به‌شدت سست می‌کند. کسانی که حوزه تخصصی‌شان مطالعه «شکسپیرهای جهانی» است، آن را در طبقه اقتباس‌های هملت قرار داده‌اند. بنابراین مسئله دیگر این نیست که آیا اثر «اجازه دارد» خود را اقتباسی از هملت بداند؛ مسئله این است که شما تا چه اندازه توانسته‌اید منطق اقتباس آن را تحلیل کنید.

اشکال اساسی نوشته شما، تندبودن آن نیست؛ بلکه این است که یک تفسیر شخصی از هملت را به‌جای ذات تغییرناپذیر هملت قرار داده‌اید. شما ابتدا حکم می‌دهید که «مسئله اصلی هملت هرگز جنون نبوده، بلکه تردید اخلاقی بوده است» و سپس هر اجرایی را که از این تعریف فاصله بگیرد، فاقد نسبت معتبر با هملت معرفی می‌کنید. اما این نه تحلیل، بلکه مصادره متن است.

اهمیت **یان کُت** در مطالعات شکسپیر دقیقاً در مخالفت با همین تصور نهفته است؛ یعنی این تصور که آثار شکسپیر دارای معنایی مقدس، ثابت و فراتاریخی‌اند و هر اجرا باید در برابر آن معنای ازپیش‌تعیین‌شده پاسخ‌گو باشد. کتاب مشهور او، *شکسپیر، معاصر ما*، شکسپیر را از قرائت‌های رمانتیک، جهان‌شمول‌نما و موزه‌ای بیرون آورد و نشان داد که هر دوره، هملت خود را بر اساس مسائل سیاسی، تاریخی، هستی‌شناختی و اجتماعی زمانه‌اش بازسازی می‌کند. پژوهش‌های معاصر نیز تأثیر کُت را در رهایی شکسپیر از «کهنه‌پرستی هنری» و پیوندزدن او با پرسش‌های اکنون برجسته کرده‌اند.

از منظر یان کُت، وظیفه اقتباس این نیست که از یک «جوهر اصیل هملت» نگهبانی کند؛ وظیفه‌اش این است که توضیح دهد **هملت برای انسان امروز چه معنایی دارد**. بنابراین فاصله‌گرفتن از روایت شکسپیر، فی‌نفسه ضعف نیست؛ همان‌گونه که وفاداری ظاهری به متن نیز فی‌نفسه فضیلت محسوب نمی‌شود.

«هملت قاتل» به‌جای تکرار پرسش شناخته‌شده «آیا هملت می‌تواند انتقام بگیرد؟»، پرسشی رادیکال‌تر مطرح می‌کند: **اگر هملت پیش از آنکه قربانی ساختار قدرت باشد، خود تولیدکننده خشونت باشد چه؟** اگر روح پدر دیگر پیام‌آور حقیقت نباشد، بلکه بخشی از سازوکار تولید گناه، خاطره و توهم باشد چه؟ اگر انتقام‌گیرنده، ناگهان در جایگاه متهم قرار گیرد چه؟

این جابه‌جایی، چیزی را به هملت «اضافه» می‌کند: تبدیل قهرمان مردد به سوژه‌ای که باید درباره نقش خودش در تولید خشونت پاسخ‌گو باشد. شما می‌توانید این ایده را موفق یا ناموفق بدانید؛ اما نمی‌توانید وجود آن را انکار کنید، فقط به این دلیل که با تعریف تثبیت‌شده شما از هملت هماهنگ نیست.

از منظر **میشل فوکو**، آشکارکننده‌ترین بخش نقد شما همان جایی است که نتیجه می‌گیرید اثر «دیگر یک تراژدی نیست، بلکه گزارشی از فروپاشی ذهنی یک بیمار است». شما ظاهراً به نمایش اعتراض می‌کنید که چرا هملت را به روان‌شناسی تقلیل داده، اما بلافاصله خودتان همان تقلیل را کامل می‌کنید و شخصیت را با اقتدار در جایگاه «بیمار» می‌نشانید.

فوکو در *تاریخ جنون* نشان می‌دهد که جنون صرفاً یک واقعیت طبیعی و خنثی نیست که علم آن را کشف کرده باشد؛ بلکه مفهومی است که در شبکه‌ای از نهادها، داوری‌های اخلاقی، طرد اجتماعی، پزشکی، قانون و مناسبات قدرت ساخته شده است. جامعه ابتدا مرز عقل و جنون را تعیین می‌کند، سپس از موضع عقل درباره فرد «مجنون» سخن می‌گوید و صدای او را به نشانه بیماری تبدیل می‌کند.

دقیقاً همین اتفاق در نقد شما رخ داده است. فریاد، زبان گسیخته، گفت‌وگو با مردگان و آشفتگی بدن را نه به‌عنوان نشانه‌های نمایشی قابل تفسیر، بلکه به‌عنوان علائم یک پرونده روان‌پزشکی می‌خوانید. شما به‌جای آنکه بپرسید این جنون چگونه تولید، دیده و نام‌گذاری می‌شود، از بیرون درباره «بیمار» حکم صادر می‌کنید. این نه یک خوانش فوکویی، بلکه دقیقاً همان نگاه پزشکی و انضباطی‌ای است که فوکو آن را زیر سؤال می‌برد.

سرهای بریده را می‌توان صرفاً ابزار شوک دانست؛ اما می‌توان آن‌ها را بدن‌های جداشده‌ای خواند که هنوز سخن می‌گویند و اقتدار والدین را حتی پس از مرگ استمرار می‌بخشند. نور سرخ می‌تواند تزئینی و کلیشه‌ای باشد؛ اما می‌تواند میدان دائمی بازجویی، گناه و رؤیت‌پذیری نیز تلقی شود. فریادهای تکرارشونده ممکن است برای شما خسته‌کننده باشند؛ اما در منطق اثر می‌توانند نشان دهند که شخصیت دیگر امکان خروج از رژیم خشونت را ندارد.

نقد جدی باید نشان دهد این نشانه‌ها **چرا در ساختار اثر عمل نمی‌کنند**، نه آنکه صرف حضورشان را مساوی فقدان درام بگیرد.

ادعای دیگر شما نیز از منظر فوکو محل تأمل است: «اگر نام هملت حذف می‌شد، چیز زیادی باقی نمی‌ماند.» این جمله نه‌تنها اقتباس را رد نمی‌کند، بلکه سازوکار اصلی اقتباس را توصیف می‌کند. فوکو در بحث «کارکرد مؤلف» توضیح می‌دهد که نام مؤلف صرفاً نام یک فرد واقعی نیست؛ بلکه کارکردی گفتمانی دارد و شیوه طبقه‌بندی، خواندن، گردش و تفسیر متن را تنظیم می‌کند.

نام «هملت» نیز در اینجا یک برچسب خنثی نیست. این نام مجموعه‌ای از انتظارات، خاطرات، مونولوگ‌ها، شخصیت‌ها و تاریخ اجراها را وارد سالن می‌کند تا اثر بتواند با آن‌ها درگیر شود. طبیعتاً با حذف نام هملت، این رابطه بینامتنی نیز از بین می‌رود. این مسئله به‌خودی‌خود نشانه سوءاستفاده نیست؛ همان‌گونه که حذف *اودیسه* از *اولیس* جویس یا حذف اسطوره ادیپ از بسیاری از بازنویسی‌های مدرن، شبکه اصلی معنایی آن آثار را تغییر می‌دهد.

پرسش درست این نیست که «بعد از حذف متن مبدأ چه باقی می‌ماند؟»؛ پرسش این است که **اثر در فاصله میان متن مبدأ و بازنویسی خود چه معنایی تولید می‌کند؟**

نقد شما درباره نبود اوج نیز یک الگوی خاص از درام را به قانون طبیعی تئاتر تبدیل می‌کند. شما فرض گرفته‌اید هر نمایش باید از سکون آغاز شود، به‌تدریج تنش ایجاد کند و در پایان به نقطه اوج برسد. اما یک اجرا می‌تواند آگاهانه شخصیت را از ابتدا در وضعیت بحرانی قرار دهد و به‌جای طراحی منحنی صعودی، یک میدان بسته و بی‌راه خروج بسازد. چنین ساختاری ممکن است برای برخی مخاطبان یکنواخت یا ناموفق باشد، اما نپذیرفتن الگوی کلاسیک «مقدمه، تصاعد و اوج» به معنای فقدان دراماتورژی نیست.

همین مسئله درباره مونولوگ «بودن یا نبودن» نیز وجود دارد. شما از یک سو می‌گویید اثر دیگر نسبتی با هملت ندارد و از سوی دیگر، حضور شناخته‌شده‌ترین نشانه هملت را «ادای دین اجباری» می‌نامید. این استدلال ابطال‌ناپذیر است: اگر مونولوگ حذف می‌شد، می‌گفتید اثر از هملت چیزی باقی نگذاشته و چون باقی مانده، می‌گویید تصنعی و تحمیلی است.

در یک خوانش فوکویی، این مونولوگ می‌تواند نه توضیح فلسفه نمایش، بلکه بازگشت اجباری گفتمانی باشد که شخصیت قادر به فرار از آن نیست. هملت معاصر حتی هنگامی که می‌خواهد هملت دیگری باشد، همچنان زیر اقتدار جمله‌ای قرار دارد که قرن‌ها پیش برای او نوشته شده است.

در نهایت، شما حق دارید از اجرا خسته شده باشید، با نشانه‌هایش ارتباط برقرار نکرده باشید یا آن را از نظر زیبایی‌شناختی ناموفق بدانید. اما فاصله زیادی وجود دارد میان «این اجرا برای من کار نکرد» و «این اثر هیچ نسبتی با هملت ندارد».

شما بارها تجربه شخصی خود را به حکم نظری تبدیل کرده‌اید:

چون من تنش را احساس نکردم، پس تنشی وجود ندارد؛
چون من معنای تغییرات را ندیدم، پس این تغییرات معنایی ندارند؛
چون هملت را تراژدی تردید اخلاقی می‌دانم، پس هملت نمی‌تواند درباره ساخت قدرت، جنون، بدن، گناه یا خشونت باشد.

دانستن چند اصطلاح مانند «تقلیل‌گرایی»، «تردید اخلاقی»، «تنش دراماتیک»، «اوج» و «اقتباس» به‌خودی‌خود سواد نظری ایجاد نمی‌کند. وقتی این مفاهیم تعریف نمی‌شوند، مبنای روش‌شناختی ندارند و صرفاً برای قطعی جلوه‌دادن یک سلیقه شخصی به کار می‌روند، چیزی که شکل می‌گیرد **نقد علمی نیست؛ توهمِ سواد است**.

صریح‌تر بگویم: شما «هملت قاتل» را تحلیل نکرده‌اید؛ آن را با هملتی سنجیده‌اید که از قبل تصمیم گرفته بودید تنها هملت مشروع است. سپس هر تفاوتی را نقص، هر جابه‌جایی را ابتذال و هر تجربه‌ای را که با افق انتظار شما منطبق نبود، سوءاستفاده از نام شکسپیر نامیده‌اید.

این دفاع از شکسپیر نیست؛ **پلیس‌گذاری بر شکسپیر است**.

و اتفاقاً یان کُت و میشل فوکو هر دو به ما آموخته‌اند که پیش از پذیرفتن چنین داوری‌هایی باید بپرسیم: چه کسی حق دارد مرز میان متن مشروع و نامشروع، عقل و جنون، اقتباس و انحراف، و دانش و نادانی را تعیین کند؟
مسعود طیبی استاد دانشگاه و تنها کارگردان ایرانی ثبت شده در آرشیو جهانی شکسپیر
سجاد آل داود
سامان جان، جا داشت من دیدگاه خودم را پاک میکردم تا صرفا همین دیدگاه شما در پاسخ باقی بماند. حقیقت این هست که در مقایسه با شما صرفا زیاده گویی کردم. استفاده کردم. سپاس.
سجاد عزیز، نه چنین است که میفرمایید؛
بسیار هم درست و به‌جا زلف سخن به قلم، شانه زدید و بنده به قدر وسع اندک، از نقدتان آموختم.

سرافراز باشید و برفراز —
جانا سخن از زبان ما می‌گویی
سپاس از به اشتراک گذاشتن این نقد موشکافانه، دقیق و علمی. به گمان من، کمبود/نبود نگاه پخته‌‌ی مسلط به معیارهای سنجش اثر نمایشی که پشتوانه آن مطالعه، سواد و تجربه مناسب و کافی است از مهم‌ترین بیماریهای تئاتر امروز ماست که بخش نظرات تیوال، خصوصا در سالهای اخیر، متاسفانه از آن در امان نمانده. که البته، این خود محصول نابسامانیهای دیگر در حوزه آموزش و سیاستگذاری‌های کلان و ...در حوزه اجراست.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید