از همان لحظههای شروع، احساس کردم چیزی درونم فرو میریزد. تصویر ویرانی و خشونتی که بر صحنه جاری بود، آنقدر سنگین و دردناک بود که مدام بغضم را در گلو قورت میدادم تا اشکهام سکوت سالن را نشکند.
این اجرا فقط روایت یک داستان نبود! مواجههای بود با زخمهای عمیق انسان، با جنگهایی که نهتنها سرزمینها، بلکه روح و خاطره آدمها را هم ویران میکنند.
من و اجرا، یکدیگر را بغل کرده بودیم تا او جنگی را روایت کند و من شاهد فروپاشی انسان و انسانیت در دل جنگ بودم. شاهد اینکه چگونه خشونت، آرامآرام مرزهای اخلاق و رابطههای انسانی را فرسوده میکند.
الان که نظرم را مینویسم، ساعت ۴:۳۰ صبح است. من هنوز در بستر پرسشهای دشوار انسانیت، عشق، نفرت، جنگ و بخشش ماندهام! با قلبی سنگین،
و چه خوبه که تئاتر و هنر میتونه ما را دوباره با بخش فراموششدهی انسان بودنمان روبهرو کند.
بفیه اجزای اجرا، از بازیگری تا نور و طراحی صحنه نه اینکه بیکم و کاست، ولی برایم قابل قبول بود. موسیقی را خیلی دوست داشتم
با احترام
⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️