«هملت قاتل»: سایکودرامای شکستخورده و تئاترِ تکرارِ تروما
نقد بخش اول
نمایش «هملت قاتل»، اثر مسعود طیبی، در نخستین مواجهه ممکن است اقتباسی آزاد، وارونه یا حتی هجوآمیز از «هملت» شکسپیر به نظر برسد؛ اما نسبت آن با متن کلاسیک، به اقتباس خطی یا بازگویی دوبارهٔ داستان محدود نمیشود. این نمایش سازوکار بنیادین تراژدی شکسپیری را میگیرد، آن را واژگون میکند و سپس در فضای روانی، خانوادگی و آیینیِ تازهای به حرکت درمیآورد. در «هملت» شکسپیر، پسر در جستوجوی قاتل پدر است؛ در «هملت قاتل»، خودِ هملت قاتل والدین خویش است. در شکسپیر، مسئله کشف حقیقت و انتقام است؛ در اینجا حقیقت تقریباً از پیش معلوم است و مسئله اصلی، زیستن با جنایت، ناتوانی از سوگواری و گرفتارشدن در بازاجرای بیپایانِ حادثه است.
بنابراین، نمایش دربارهٔ قتلی نیست که باید کشف شود، بلکه دربارهٔ ذهنی است که نمیتواند قتل را به گذشته منتقل کند. واقعه پایان یافته، اما در روان هملت پایان نیافته است. او همچنان در اتاق جرم، اتاق بازجویی، اتاق بازی و اتاق خانواده زندگی میکند؛ اتاقهایی که در نهایت یکی بیش نیستند. او هر بار میکوشد با اجرای دوبارهٔ مراسم، گفتوگو، بازی، اعتراف یا محاکمه، راهی برای خروج از گذشته پیدا کند، اما هر تلاش برای پایاندادن به ماجرا، خود به بازتولید
... دیدن ادامه ››
همان ماجرا تبدیل میشود. از همینجاست که میتوان نمایش را نوعی سایکودرامای شکستخورده یا ضدسایکودرام دانست: متنی که بسیاری از سازوکارهای سایکودرام را به کار میگیرد، اما به پالایش و رهایی نمیرسد.
وارونگیِ هملت و فروپاشیِ قهرمان
در نمایش شکسپیر، هملت با شبح پدر مواجه میشود. شبح حامل حقیقتی پنهان است و پسر را به سوی انتقام هدایت میکند. شبح، اگرچه نماد وضعیت ناپایدار و آلودهٔ جهان است، هنوز کارکردی روایی دارد: اطلاعاتی میدهد و مسیر کنش را تعیین میکند. در «هملت قاتل»، این رابطه وارونه میشود. هملت خود منبع جنایت است و والدین نه به صورت شبح، بلکه به شکل سرهای بریده و اشیای حاضر در صحنه بازمیگردند. اینبار مردگان راز را به قاتل نمیگویند؛ قاتل مجبور است در برابر مردگان، راز و مسئولیت خودش را دوباره اجرا کند.
این وارونگی، هملت را از قهرمان انتقامجو به ضدقهرمانِ ترومازده تبدیل میکند. او همزمان چند جایگاه متعارض دارد: قاتل است، اما خود را قربانی نیز میداند؛ فرزند است، اما نقش والد را بازی میکند؛ قاضی است، اما باید در جایگاه متهم بایستد؛ و عزادار است، اما امکان سوگواریِ سالم برایش وجود ندارد. به همین دلیل، هویت او یک نقش ثابت نیست، بلکه میدان درگیریِ نقشهاست.
هملت شکسپیر با تأخیر در عمل مواجه است؛ او میداند چه باید بکند، اما نمیتواند بهسادگی دست به عمل بزند. هملت این نمایش، پس از عمل گرفتار است. جنایت انجام شده، اما عمل به پایان نرسیده است، زیرا ذهن او مدام آن را به اکنون بازمیگرداند. اگر هملت شکسپیر در آستانهٔ عمل متوقف میشود، هملت این اثر در پسِ عمل زندانی میماند. او نه از جنایت عبور میکند و نه میتواند آن را به خاطرهای بسته تبدیل کند.
ساختار ششصحنهای و آیین بیستوهشتروزهٔ نمایش نیز در همین راستا عمل میکند. عدد و تکرار، زمان را از حالت خطی خارج میکنند. اینجا زمان پیش نمیرود تا حادثهای تازه رخ دهد؛ زمان دور خودش میچرخد. هر روز یا هر مرحله، شکل دیگری از یک موقعیت واحد است. این زمان را میتوان «زمانِ تروما» نامید: گذشتهای که هنوز به گذشته تبدیل نشده و در هر بار بازگشت، خود را به شکل اکنون نشان میدهد.
سایکودرام: صحنه بهمثابه اتاق روان
سایکودرام، در معنای کلاسیکِ مورنو، بر بازسازیِ موقعیتهای عاطفی و تعارضهای حلنشده در صحنه استوار است. فرد یا «پروتاگونیست» تجربهای را که نتوانسته در زندگی روزمره بیان یا حل کند، در فضای اجرا بازسازی میکند. افراد غایب میتوانند بهوسیلهٔ دیگران نمایندگی شوند، نقشها جابهجا شوند، گفتوگوهای ناتمام دوباره شکل بگیرند و فرد از طریق دیدن خود در بیرون، به شناختی تازه برسد.
«هملت قاتل» دقیقاً چنین سازوکاری را به سطح دراماتیک میآورد، اما آن را در شکل فردی، بیمارگون و بیفرجام به کار میگیرد. هملت پروتاگونیستِ سایکودرام خویش است. او مسئلهٔ مرکزی خود را روی صحنه میآورد: رابطهٔ ناتمام با والدین، قتل، گناه، میل به مجازات و ناتوانی از جداشدن از مردگان. والدین حضور جسمانیِ زنده ندارند، اما از طریق سرها، صداها، خطابها و بازیهای هملت در صحنه باقی میمانند. آنان اشخاص غایب و در عین حال ابژههای روانیِ حاضرند.
هملت بهجای آنکه دربارهٔ والدین سخن بگوید، با آنها وارد رابطه میشود. به آنها نگاه میکند، خطابشان قرار میدهد، برایشان مراسم برگزار میکند و آنها را در موقعیتهای خانوادگی قرار میدهد. این رفتار، از نظر سایکودراماتیک، بازاجرای یک رابطهٔ ناتمام است.