« کالیگولا؛ طعنه آلبر کامو به اگزیستانسیالیستها! »
✍️ درآمدی فلسفی بر نمایشنامه کالیگولا + رمزگشایی از کاراکترها
در طول تاریخ فلسفه و اندیشه، نیچه را به اشتباه نیهیلیست میپندارند. اما باید دانست که این خودِ نیچه بود که نیهیلیسم را به باد تحقیر گرفت. او وضعیت نیهیلیسم را اینگونه توصیف میکند: "فرو ریختن همه ارزشها و باورها و اعتقادات ولی بدون ساختن چیزی پس از آن." در واقع نیچه هشدار میدهد! در عصری که همه چیز قرار است فرو بریزد و همه چیز از معنا و ارزش تهی شود؛ خدا بمیرد و ایمان متزلزل شود؛ دیگر چه چیز میتواند به زندگی ما معنا دهد؟ او میگوید که نیهیلیستها صرفاً خراب کردند. آنها پتکی را برداشتند و بر سر ارزشها فرو کوفتند اما چیزی پس از آن نساختند. آنها صرفاً خانهای را خراب کردند اما جهان را بیخانمان گذاشتند.
نیچه اما، وظیفه خود را ساختن دوباره میدانست. ساختن ابرمردی که با کنارهگیری از گَلههای مردم، ارزشهای شخصی خود
... دیدن ادامه ››
را بسازد و بشود آن چیزی که هست. در واقع نیچه فرمان به ساختن معنا میدهد. معنای شخصی و جدا از چیزی که مردمان از آن ساختهاند. او میگوید باید تمام ارزشها مورد بازبینی قرار گیرد و چیزی ژرفتر و غنیتر ساخته شود به دست خود فرد.
این نگرش نیچه چیزی به نام اگزیستانسیالیسم به وجود آورد. سنتی که در فلسفه ژان پل سارتر به اوج خود رسید و عملاً میتوان در یک جمله خلاصه کرد: "معنایی از پیش داده نشده، تو خودت باید معنایت را بسازی." در واقع تو در این جهان پرتاب شدهای و به وجود آمدی ولی تقدیر و نقشهای از پیش برایت تعیین نشده. تو خود تعیین کننده راه و معنای زندگی خود هستی و تو خود نقشه زندگی خود را تعیین میکنی. جهان، جهان تغییر است نه تقدیر.
اما آلبر کامو با اینکه شیفته نیچه بود؛ با بخش بزرگی از تفکر اگزیستانسیالیسم مخالف بود. اینکه اگزیستانسیالیستها صرفاً درگیر ساختن معنا هستند در صورتی که در جهان باید عصیان کرد. پرسش این نیست که آیا معنایی باید باشد یا نه؛ چرا که این پرسش در نطفه خفه میشود؛ در واقع همان جایی که انسان از جهان پرسش میکند اما چیزی جز سکوت نمیشنود. تلاقی پرسش انسان با سکوت جهان، ابزورد یا پوچ را به وجود میآورد. کامو میگفت ساختن معنا یک نوع خودکشی فلسفی است. ساختن معنا یعنی انکار ابزورد و فرار از آن است. اما راه حل آن، آری گفتن به وضعیت پوچ است. پذیرش آن و در لحظه زیستن. اینکه دنبال معنا نگردیم چون گشتن به دنبال معنای زندگی خودش بیراهه است. اینکه افراد برای رسیدن به هدف، مسیر را از یاد میبرند. زندگی خود مسیر است و باید جرعه به جرعه آن را نوشید. اگر مرگ هست و به ما لبخند میزند، پس ما هم عصیان میکنیم و به آن لبخند میزنیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نمایشنامه کالیگولا در واقع عصیانگری را نشان میدهد. کالیگولایی که در عرض یک شب، پی میبرد که انسانها میمیرند و خوشبخت نیستند. اینکه انسانها غذای خودشان را میخورند ولی از حقیقت با خبر نیستند. کالیگولا از خودکشی فلسفی اطرافیان خود به تنگ آمده و دستور به قتل عام میدهد. او تمام افراد اطراف خود را به سخره میگیرد؛ چون معتقد است که خودش از مرحله معنا عبور کرده و به عصیان رسیده. او میداند که هیچ چیز دارای ارزش نیست اما صرفاً به دنبال ساختن معنا نیست بلکه هر روز نمایشی ارائه میدهد تا بتواند لحظات زندگی را به چنگ آورد. اما او در نهایت یک دیکتاتور است و قدرت، انسان را مجنون میکند.
شخصیت کرآ در نمایشنامه نمونه بارز یک اگزیستانسیالیست است. او ترسی از مردن ندارد ولی از زیستن بدون معنای زندگی به شدت میترسد. او خوشبختی و معنای زندگی میخواهد به همین دلیل علیه کالیگولا توطئه میکند.
شخصیت سیپیون به حقیقت واحدی با کالیگولا رسیده. هر دوی آنها میدانند که جهان معنایی ندارد و ساختن معنا بیهوده است. اما روش زندگی آنها با هم فرق میکند؛ کالیگولا با خون و کشتار عصیان میکند ولی سیپیون با شعر و طبیعت. به همین دلیل است که کالیگولا شاید سیپیون را تنها دوست خود میپنداشت. سیپیون یادآور گذشته خود کالیگولاست. کالیگولایی که عاشق بود و شعر مینوشت اما اکنون احساس میکند تمام وجودش را چیزی فرا گرفته که هیچ شعری آن را نمیتواند تسکین دهد.
در واقع مثلث کالیگولا-سیپیون-کرآ، مانیفست آلبر کامو در این نمایشنامه را میسازد. یا باید معنا ساخت؛ و یا میتوان عصیان کرد. اما عصیان با شعر و طبیعت و عشق یا عصیان با خون و کشتار و قدرت؟
و در نهایت باعث افتخار من بود که در این کار بخش بسیار کوچکی را عهدهدار باشم. وظیفه من صرفاً این بود که بازیگران و مخاطبان را هرچه بیشتر با جهان کامو آشنا کنم.
سپاس از همگی که به تماشای این اجرا نشستید.