در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | مهدی حق‌پرست
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 09:41:52
 

مدرس، نویسنده و پژوهشگر در حوزه فلسفه، علم و هنر

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
« کالیگولا؛ طعنه آلبر کامو به اگزیستانسیالیست‌ها! »

✍️ درآمدی فلسفی بر نمایشنامه کالیگولا + رمزگشایی از کاراکترها


در طول تاریخ فلسفه و اندیشه، نیچه را به اشتباه نیهیلیست می‌پندارند. اما باید دانست که این خودِ نیچه بود که نیهیلیسم را به باد تحقیر گرفت. او وضعیت نیهیلیسم را اینگونه توصیف می‌کند: "فرو ریختن همه ارزش‌ها و باورها و اعتقادات ولی بدون ساختن چیزی پس از آن." در واقع نیچه هشدار می‌دهد! در عصری که همه چیز قرار است فرو بریزد و همه چیز از معنا و ارزش تهی شود؛ خدا بمیرد و ایمان متزلزل شود؛ دیگر چه چیز می‌تواند به زندگی ما معنا دهد؟ او می‌گوید که نیهیلیست‌ها صرفاً خراب کردند. آنها پتکی را برداشتند و بر سر ارزش‌ها فرو کوفتند اما چیزی پس از آن نساختند. آنها صرفاً خانه‌ای را خراب کردند اما جهان را بی‌خانمان گذاشتند.
نیچه اما، وظیفه خود را ساختن دوباره می‌دانست. ساختن ابرمردی که با کناره‌گیری از گَله‌های مردم، ارزش‌های شخصی خود ... دیدن ادامه ›› را بسازد و بشود آن چیزی که هست. در واقع نیچه فرمان به ساختن معنا می‌دهد. معنای شخصی و جدا از چیزی که مردمان از آن ساخته‌اند. او می‌گوید باید تمام ارزش‌ها مورد بازبینی قرار گیرد و چیزی ژرف‌تر و غنی‌تر ساخته شود به دست خود فرد.

این نگرش نیچه چیزی به نام اگزیستانسیالیسم به وجود آورد. سنتی که در فلسفه ژان پل سارتر به اوج خود رسید و عملاً می‌توان در یک جمله خلاصه کرد: "معنایی از پیش داده نشده، تو خودت باید معنایت را بسازی." در واقع تو در این جهان پرتاب شده‌ای و به وجود آمدی ولی تقدیر و نقشه‌ای از پیش برایت تعیین نشده. تو خود تعیین کننده راه و معنای زندگی خود هستی و تو خود نقشه زندگی خود را تعیین می‌کنی. جهان، جهان تغییر است نه تقدیر.

اما آلبر کامو با اینکه شیفته نیچه بود؛ با بخش بزرگی از تفکر اگزیستانسیالیسم مخالف بود. اینکه اگزیستانسیالیست‌ها صرفاً درگیر ساختن معنا هستند در صورتی که در جهان باید عصیان کرد. پرسش این نیست که آیا معنایی باید باشد یا نه؛ چرا که این پرسش در نطفه خفه می‌شود؛ در واقع همان جایی که انسان از جهان پرسش می‌کند اما چیزی جز سکوت نمی‌شنود. تلاقی پرسش انسان با سکوت جهان، ابزورد یا پوچ را به وجود می‌آورد. کامو می‌گفت ساختن معنا یک نوع خودکشی فلسفی است. ساختن معنا یعنی انکار ابزورد و فرار از آن است. اما راه حل آن، آری گفتن به وضعیت پوچ است. پذیرش آن و در لحظه زیستن. اینکه دنبال معنا نگردیم چون گشتن به دنبال معنای زندگی خودش بیراهه است. اینکه افراد برای رسیدن به هدف، مسیر را از یاد می‌برند. زندگی خود مسیر است و باید جرعه به جرعه آن را نوشید. اگر مرگ هست و به ما لبخند می‌زند، پس ما هم عصیان می‌کنیم و به آن لبخند می‌زنیم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمایشنامه کالیگولا در واقع عصیانگری را نشان می‌دهد. کالیگولایی که در عرض یک شب، پی می‌برد که انسان‌ها می‌میرند و خوشبخت نیستند. اینکه انسان‌ها غذای خودشان را می‌خورند ولی از حقیقت با خبر نیستند. کالیگولا از خودکشی فلسفی اطرافیان خود به تنگ آمده و دستور به قتل عام می‌دهد. او تمام افراد اطراف خود را به سخره می‌گیرد؛ چون معتقد است که خودش از مرحله معنا عبور کرده و به عصیان رسیده. او می‌داند که هیچ چیز دارای ارزش نیست اما صرفاً به دنبال ساختن معنا نیست بلکه هر روز نمایشی ارائه می‌دهد تا بتواند لحظات زندگی را به چنگ آورد. اما او در نهایت یک دیکتاتور است و قدرت، انسان را مجنون می‌کند.

شخصیت کرآ در نمایشنامه نمونه بارز یک اگزیستانسیالیست است. او ترسی از مردن ندارد ولی از زیستن بدون معنای زندگی به شدت می‌ترسد. او خوشبختی و معنای زندگی می‌خواهد به همین دلیل علیه کالیگولا توطئه می‌کند.
شخصیت سیپیون به حقیقت واحدی با کالیگولا رسیده. هر دوی آنها می‌دانند که جهان معنایی ندارد و ساختن معنا بیهوده است. اما روش زندگی آنها با هم فرق می‌کند؛ کالیگولا با خون و کشتار عصیان می‌کند ولی سیپیون با شعر و طبیعت. به همین دلیل است که کالیگولا شاید سیپیون را تنها دوست خود می‌پنداشت. سیپیون یادآور گذشته خود کالیگولاست. کالیگولایی که عاشق بود و شعر می‌نوشت اما اکنون احساس می‌کند تمام وجودش را چیزی فرا گرفته که هیچ شعری آن را نمی‌تواند تسکین دهد.

در واقع مثلث کالیگولا-سیپیون-کرآ، مانیفست آلبر کامو در این نمایشنامه را می‌سازد. یا باید معنا ساخت؛ و یا می‌توان عصیان کرد. اما عصیان با شعر و طبیعت و عشق یا عصیان با خون و کشتار و قدرت؟


و در نهایت باعث افتخار من بود که در این کار بخش بسیار کوچکی را عهده‌دار باشم. وظیفه من صرفاً این بود که بازیگران و مخاطبان را هرچه بیشتر با جهان کامو آشنا کنم.

سپاس از همگی که به تماشای این اجرا نشستید.
«هر آنکه چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن دارد به ناگزیر بر آن شود که هیچ میرنده ای را توان پرده پوشی نیست.آن که بر لبانش مهر سکوت می زند با سرانگشتان به سخن می آید»
- زیگموند فروید در کتاب تأویل رویا

فردی که زیر نور، ایستاده سخن می‌گوید نه فقط خبر از یک نمایش می‌دهد بلکه پیوندی می‌زند بین ادبیات نمایشی و ادبیات داستانی. جایی که کاراکتر اصلی نه با بدن بلکه با دهانی خشکیده، چشمانی حریص و سرانگشتانی نوازشگر، جهان را می‌آفریند.

و اما جهان او چیست؟
سخن گفتن در مورد عشق سخت است‌. همانطور که اسلاوی ژیژک اظهار داشت، کسی که بتواند برای عشق تعریفی ارائه دهد از عاشق بودن ناتوان است. عشق ... دیدن ادامه ›› یک کمیت نیست که قابل اندازه‌گیری باشد و حتی توصیفی هم نیست که با بیان ویژگی‌های خاصی بتوان آن را در قالب تعریف درآورد. پس جایی که عاشق تمام تلاشش را می‌کند تا زیبایی‌های معشوق خود را نمایان کند، نه فقط دهان او بلکه تمام اجزای بدن او به صدا در می‌آیند. حال شاید اکنون بگویید که عشق چیزی بیش از یک افسانه یا توهم نیست. و من از شما می‌پرسم که آیا خود زندگی یک توهم نیست؟ آیا خود زندگی یک تفسیر نیست؟ آیا تولدمان همان مصرفِ ال اس دیِ زندگی نبود؟ آیا همه ما در دریایی از رویاها غرق نشده‌ایم و زمانی که از بالا می‌نگریم، خودمان را چسبیده به زمین نمی‌بینیم؟

این تئاتر را تماشا کنید. پا روی پا بگذارید و به تماشای جهان فردی بنشینید که داستانی را روایت می‌کند. با چشمان، دهان و انگشتان خود. نویسنده جهانی را خلق می‌کند که چشم انداز می‌طلبد. چشم اندازِ مخاطب که هر کدام به ازای تجربه خود آن را بازتفسیر می‌کنند.

عمو زنجیر باف، زنجیر مرا چرا بافتی و به کجا انداختی؟


ممنون از شما جناب حق پرست عزیز.
باعث خوشحالی گروه ماست که برامون نوشتید🌻
۰۶ آذر ۱۴۰۴
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
«زبان بی زبان؛ من ذهنیت میخواهم!»
گزارشی فلسفی-تحلیلی از اجرای زبان تمشک‌های وحشی.

شاید این گمان ابتدا وجود داشته باشد که قبل از ساختن برج بابل انسان‌ها همه به یک زبان سخن می‌گفتند. اما این خود متناقض است چون بالاخره با «زبان» سخن می‌گویند؛ یعنی هرگونه فهمی که از هم دارند صرفاً زبانی است و باز هم گرفتار دایره فروبسته این زبان هستند. پس به گمان من قبل از برج بابل نه زبان، بلکه فهم از ذهنیت دیگری بود. جهانی که به زعم ویتگنشتاین، انسان‌ها همچون مگس از بطری دربسته فرار کردند و در سکوت، خود را بیان می‌کنند. اینجاست که هر سوژه بدون آنکه دردها و رنج‌های خود را به کلام واگذار کند آن را صرفاً در ذهنیت سوژه دیگری ادراک می‌کند. اما معنای همه اینها چیست؟

مارتین هایدگر در آثار متاخر خود این ایده را مطرح می‌کند که زبان، خانه هستی است و انسان به واسطه گفتن، جهان را آشکار می‌کند. یعنی هر شی و جسمی که اطراف ما قرار دارد به واسطه کاربرد آن‌هاست و به این دلیل است که ما بر آنها نامگذاری کرده‌ایم. گویی زبان قبل از تفکر بوده و هر شناختی که ما از ... دیدن ادامه ›› ابژه‌ها و پدیده‌های اطرافمان داریم صرفاً به دلیل نامگذاری یا خاصیت زبانی آنهاست. اگر مقوله زبان نبود هیچ چیز در جهان فهم و مکشوف نمی‌شد.
لودویگ ویتگنشتاین نیز می‌گوید که گرفتاری انسان در زبان همچون مگسی است که در یک بطری محبوس شده. او نیز معتقد است که کل فهمی که از جهان داریم یک سوء فهم زبانی است. من برای درک هر چیز کلیدی ندارم جز زبان.
و اینگونه می‌توان به ژاک لکان ارجاع داد که هر کودک به محض درک جهان اطراف خود در یک نظام نمادین قرار گرفته. این نظام نمادین برخلاف امر واقعی، کاملاً زبانی و مفهوم‌های خود را وامدار زبان است. هر انسان پس در جهانی نمادین از زبان‌ها زندگی می‌کند که در آن دال و مدلول وجود دارند. رسیدن به امر واقعی غیر ممکن است چون چون باید فراتر از زبان و ساختار زبان رفت و دوباره وضعیت پیش از برج بابل را به دست آورد. اما چون فهم ما از جهان زبانیست و مقدم بر تفکر، این عمل غیر ممکن است.

اینجاست که نغمه ثمینی وارد می‌شود و می‌گوید که شکنجه‌گر زبان شکنجه شونده را نمی‌فهمد؛ مرد زبان زن و زن زبان مرد را نمی‌فهمد. همانطور که آلبر کامو در کتاب سقوط می‌گوید «هر انسانی می‌میرد بدون آنکه بدانیم چه در ذهن اوست.» اینجاست که زن خواسته‌های خود را در قالب زبان صرفاً بیان می‌کند ولی نه خود فهمی از آن دارد و نه می‌تواند آن را به دیگری بفهماند. ژاک لاکان خیلی درست می‌گفت: «من نمی‌دانم دیگری چه چیزی می‌شنود.» چون ادراک دیگری از زبان من کاملاً به سوژگی منفرد او بستگی دارد.
پس می‌خواهم خیلی جسورانه اعلام کنم زبان صرفاً راهی برای برقراری ارتباط است نه راهی برای فهم!

در انتها از کارگردانی به غایت دلنشین جناب هنرمند سپاسگزارم! چنین تجربه زیبایی شناختی به ندرت در تئاتر گیلان تکرار می‌شود. آنجا که سوژگی من همچون آینه در مقابل یک اثر هنری قرار بگیرد؛ شایسته تقدیر است. انتخاب متن و نحوه اجرا مخاطب را در یک پروسه هرمنوتیکی قرار می‌دهد؛ یعنی مخاطب را وارد یک بازی می‌کند و او را به گفتگو بین خود و اثر هنری وا می‌دارد. این نمایش که شایسته نام اثر هنری است جهانی را برای مخاطب می‌گشاید که در مقابل وضعیت موجود خود می‌ایستد.
آقای هنرمند همچون هر هنرمند دیگر رد حقیقت را می‌زند. جهانی که شاید لحظه‌ای فراموش کرده‌ایم را به رخ میکشد و دقایقی، هستیِ زبان و هنر را برای ما آشکار می‌کند. بر روی صحنه! در تئاتر!
درود، مفاهیم ژرفی که از روانکاوی لاکانی بیان کردید قابل تحسین بود.
خواندم و لذت بردم.
۲۰ خرداد ۱۴۰۴
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت

هنرهای تجسمی
تئاتر