«زبان بی زبان؛ من ذهنیت میخواهم!»
گزارشی فلسفی-تحلیلی از اجرای زبان تمشکهای وحشی.
شاید این گمان ابتدا وجود داشته باشد که قبل از ساختن برج بابل انسانها همه به یک زبان سخن میگفتند. اما این خود متناقض است چون بالاخره با «زبان» سخن میگویند؛ یعنی هرگونه فهمی که از هم دارند صرفاً زبانی است و باز هم گرفتار دایره فروبسته این زبان هستند. پس به گمان من قبل از برج بابل نه زبان، بلکه فهم از ذهنیت دیگری بود. جهانی که به زعم ویتگنشتاین، انسانها همچون مگس از بطری دربسته فرار کردند و در سکوت، خود را بیان میکنند. اینجاست که هر سوژه بدون آنکه دردها و رنجهای خود را به کلام واگذار کند آن را صرفاً در ذهنیت سوژه دیگری ادراک میکند. اما معنای همه اینها چیست؟
مارتین هایدگر در آثار متاخر خود این ایده را مطرح میکند که زبان، خانه هستی است و انسان به واسطه گفتن، جهان را آشکار میکند. یعنی هر شی و جسمی که اطراف ما قرار دارد به واسطه کاربرد آنهاست و به این دلیل است که ما بر آنها نامگذاری کردهایم. گویی زبان قبل از تفکر بوده و هر شناختی که ما از
... دیدن ادامه ››
ابژهها و پدیدههای اطرافمان داریم صرفاً به دلیل نامگذاری یا خاصیت زبانی آنهاست. اگر مقوله زبان نبود هیچ چیز در جهان فهم و مکشوف نمیشد.
لودویگ ویتگنشتاین نیز میگوید که گرفتاری انسان در زبان همچون مگسی است که در یک بطری محبوس شده. او نیز معتقد است که کل فهمی که از جهان داریم یک سوء فهم زبانی است. من برای درک هر چیز کلیدی ندارم جز زبان.
و اینگونه میتوان به ژاک لکان ارجاع داد که هر کودک به محض درک جهان اطراف خود در یک نظام نمادین قرار گرفته. این نظام نمادین برخلاف امر واقعی، کاملاً زبانی و مفهومهای خود را وامدار زبان است. هر انسان پس در جهانی نمادین از زبانها زندگی میکند که در آن دال و مدلول وجود دارند. رسیدن به امر واقعی غیر ممکن است چون چون باید فراتر از زبان و ساختار زبان رفت و دوباره وضعیت پیش از برج بابل را به دست آورد. اما چون فهم ما از جهان زبانیست و مقدم بر تفکر، این عمل غیر ممکن است.
اینجاست که نغمه ثمینی وارد میشود و میگوید که شکنجهگر زبان شکنجه شونده را نمیفهمد؛ مرد زبان زن و زن زبان مرد را نمیفهمد. همانطور که آلبر کامو در کتاب سقوط میگوید «هر انسانی میمیرد بدون آنکه بدانیم چه در ذهن اوست.» اینجاست که زن خواستههای خود را در قالب زبان صرفاً بیان میکند ولی نه خود فهمی از آن دارد و نه میتواند آن را به دیگری بفهماند. ژاک لاکان خیلی درست میگفت: «من نمیدانم دیگری چه چیزی میشنود.» چون ادراک دیگری از زبان من کاملاً به سوژگی منفرد او بستگی دارد.
پس میخواهم خیلی جسورانه اعلام کنم زبان صرفاً راهی برای برقراری ارتباط است نه راهی برای فهم!
در انتها از کارگردانی به غایت دلنشین جناب هنرمند سپاسگزارم! چنین تجربه زیبایی شناختی به ندرت در تئاتر گیلان تکرار میشود. آنجا که سوژگی من همچون آینه در مقابل یک اثر هنری قرار بگیرد؛ شایسته تقدیر است. انتخاب متن و نحوه اجرا مخاطب را در یک پروسه هرمنوتیکی قرار میدهد؛ یعنی مخاطب را وارد یک بازی میکند و او را به گفتگو بین خود و اثر هنری وا میدارد. این نمایش که شایسته نام اثر هنری است جهانی را برای مخاطب میگشاید که در مقابل وضعیت موجود خود میایستد.
آقای هنرمند همچون هر هنرمند دیگر رد حقیقت را میزند. جهانی که شاید لحظهای فراموش کردهایم را به رخ میکشد و دقایقی، هستیِ زبان و هنر را برای ما آشکار میکند. بر روی صحنه! در تئاتر!