[این حکایتِ آموزنده به ما میآموزد که تا وقتی که این در بسته است ما در امانیم.]
قبل از همه چیز توصیه میکنم اگه اواسطِ این اجرا خسته شدین، طاقت بیارین و صبر کنین تا آخر، هرچند که از اون اجراهایِ خاصیه که نمیشه با اطمینان توصیه به دیدنش کرد. خودمم توی نظرها در موردِ ریتمِ کُندِ این تئاتر خونده بودم و قبل از دیدنش هی ناخودآگاه با خودم میگفتم "حوصلهام سر نره... میخوای کاموا ببرم!" #رادیو_چهرازی 😅
و خب نه... حوصلهام سر نرفت و با ریتمِ کار به مشکل نخوردم... نه که کند نبودا، اتفاقاً خیلی هم کند بود، ولی برای من کاملاً درست بود.
.
.
قبل از تماشای کار هیچ پیشزمینهای از کارگردان و بازیگرها توی ذهنم نبود و تنها چیزی که تا حدودی باهاش آشنا بودم فضای ذهنیِ نویسنده بود...
... دیدن ادامه ››
که خب متن، اسمِ نویسندهاش رو داد میزنه!!
و به نظرم کارگردانی و بازیها هم تا حدِ زیادی درست و خوب بود به نسبتِ این متن.
بازیها عجیب بود و سخت و دوستداشتنی... خیلی از حرکاتِ ریزی که شاید به چشم نمیاد، من رو یادِ خانمهای مسنِ دورانِ کودکیم انداخت 😄 اون بخشِ اجرای ترانهی گروهی رو هم خیلی زیاد دوست داشتم.
و انقدر آبجیها به هم شبیه بودن که نتونستم بازیگرها رو تشخیص بدم 😅
آقاجان هم با اینکه ترسناک بود، ولی حرکاتش و حتی صدای دستهاش به صورتِ عجیبی خوب و طبیعی بود!
طراحی صحنه به نظرم میتونست بهتر و قویتر باشه. مخصوصاً توی اولین صحنه فکر میکنم نیمهی چپِ سالن آبجیها رو به خاطرِ محلِ قرار گرفتنِ بخاری و میز نمیبینن... ولی محتویاتِ توی کتابخونه و بهویژه کتابها رو دوست داشتم و به لطفِ عینک اسمِ همهی کتابها رو خوندم 🤓
و یکی از ایرادهای جدی این بود که چند جایی صدای ضبطصوت و افکتها با صحنه هماهنگ نبود.
در کل، تئاترِ عجیبیه
شبیهِ خواب و هذیون...
به نظر میآد کمدیه ولی بینهایت تلخه...
میخندی، ولی تهش ترسناکه... بینهایت ترسناک.
دیکتاتورِ مهربون تمامِ عمر با خوبیهاش تو رو از زندگی محروم میکنه
و بعد از نبودنش، توی مغزت زندگیش رو ادامه میده.
با ترس از زندگی کردن
با ترس از اشتباه کردن
با ترس از دخترِ خوبی نبودن
و برات چی میسازه؟
عمرِ تباه
زندگیِ با حسرت
لذتهای دروغین
واقعاً چرا توی همهی قصهها ما رو ترسوندن؟
چرا همیشه بچهی خوب جاش توی خونهاس؟
چرا همیشه غریبهها دشمنن؟
.
.
.
[پس میبینید که امنترین جا برای شما خانه و بهترین دوست برای شما آقاجانتان که من باشم میباشد و بهترین همبازی برایتان خودتان هستید.]
.
.
.
پ.ن
احساس میکنم ذهنم انقدر شلخته بود نوشتهام هم شلخته شد...
خوبه که جلسهی تراپی نزدیکه 😂🤦🏻♀️
واقعاً انتظار نداشتم این تئاتر انقدر مغزم رو به هم بریزه 😅 ولی چند ساعته یهسره دارم بهش فکر میکنم و وصلش میکنم به دنیای واقعی، به آدمهای واقعی.
با اینکه با توجه به ساعتِ اجرا و ریتمِ اجرا به نظر کارِ سختیه، ولی شاید با کمی فاصله، دوباره ببینمش.