دستانم را به سویت دراز کردم؛
گرفتی،
و با من آمدی.
از جایی گریختیم
که ما را
در چهارچوبِ ذهنهای خودشان
زندانی کرده بودند.
بیرونِ آن چهارچوب،
از همهچیز
تنها تو برایم ماندی.
بیا،
دست در دستِ هم،
تا به آن شیدایی برسیم؛
جایی که هیچ مرزی
توانِ در بند کشیدنِ ما را نداشته باشد.