عشق تو نزدیک
از زبان ماتئو
انگار که زنگار می دیدم.
بر هر چه که چشمم به آن می افتاد.
و این چادرهای رنگارنگ سیرکم پناهم شدند.
این طور دیگر نمی بینم.
زنگارها را.
سرورم، سابیس،
اکنون تو در چه حال هستی؟
می توانم حدس بزنم.
تو از آن ها، شاه گابریل و شاه مالخازار
... دیدن ادامه ››
می ترسی. با این حال از آن ها روی برنگردانده ای.
تو می گذاری آن ها هر شب به قلعه ات بیایند، برای دستبوسی و اینکه مطمئن شوند حالت خوب است.
اما در واقع می آیند تا مطمئن شوند تو سدی بر راهشان نیستی.
سرورم، سابیس، تو می دانی.
این بار آن ها خود دست در سینه ی تو فرو می برند و قلب از آن بیرون می کشند.
و این بار قلب دیگری حفره ی خالی سینه ات را پر نخواهد کرد.
بعد با تو چه خواهند کرد؟
جرات ندارند آتشت بزنند.
در عوض تو را بر پشت بام زنجیر می کنند و می گذارند دست های آفتاب به خونت آلوده شود.
تو می میری.
و آن دو ادامه می دهند، همراه با صلح شکننده شان.
و عشقی که هم نیش می زند و هم آرام می کند.
می دانم که این را هر شب می بینی.
مادامی که در تابوتت فرو می روی و دیده بر هم می نهی.
می دانم که پشیمانی.
افسوس می خوری.
و روح قلب سیاه نگاهت می کند.
سرورم، سابیس،
من، ماتئو، دلقک فرشته ی تو در این شب های آلوده به نفرین سکوت در میان این چادرهای رنگارنگ قدم برمی دارم.
و می بینم نمایشی را که ساعاتی پیش بر صحنه رقصیدم. یک شاه که شاه دیگر را می کشت.
آن ها از هم نمی نوشند، اما من وادارشان می کنم که چون کنند. وقتی دیگر نتوانند بفهمند که عشق دارند یا نفرت، تو چه طور می خواهی خودت را راضی کنی که برده ی آن ها باشی؟
و آن هنگام است که نزد من می آیی.
اگر می خواهی اکنون روح قلب سیاه را از خود بران. اما تو بالاخره او را در دستانت می گیری و آن را به خانه اش، به سینه ات برمی گردانی، سرورم.
تا آن هنگام من بر صحنه خواهم رقصید، داستان خواهم گفت، برایت قربانی خواهم کرد و خواهم گرفت، و در میان چادرهای رنگارنگ راه خواهم رفت.
و زنگارها دور می شوند.
و عشق تو نزدیک.