در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | صدف علی نیا
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 01:08:49
 

من همیشه میان واقعیت و خیال زندگی کرده‌ام.
در کودکی، به جای دنبال کردن مسیرهای از پیش تعیین شده، نقش‌آفرینی و ساختن دنیاها با صمیمی‌ترین دوستم را ترجیح می‌دادم. بعدها، وقتی جامعه انتخاب‌های هنری‌ام را «عجیب» یا حتی «خطرناک» نامید، فهمیدم که ترس از تفاوت تا چه اندازه در ریشه‌های انسان ها نفوذ کرده است.
در اواخر دهه‌ی بیست زندگی‌ام، دوره‌ای از خشم و اندوه را پشت سر گذاشتم؛ خشمگین از اینکه باورها بر من تحمیل شده بودند و سوگوار از دست دادن چیزهایی که دیگر نمی‌توانستم به آن‌ها ایمان داشته باشم. اما در ادبیات گوتیک، به ویژه مصاحبه با خون‌آشام، آینه‌هایی از جدال درونی خودم یافتم: لویی که وجودش را زیر سوال می‌برد، کلودیا که در تناقض گرفتار بود، و آرماند که در جستجوی معنا در ابدیت می‌سوخت.
اکنون برای مقاومت در برابر پوچی خلق می‌کنم. برای من مرگ بی معناست، اما آفرینش سرشار از معناست.
داستان‌پردازی نه تنها شور و شوق من، بلکه پاسخ من به میل انسانی برای جاودانگی است.

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
آزادنویسی شبانه

۳.۳

ویکتوریا

از زبان سابیس

خاکسترنشین شده اند. اجساد تکه تکه شده ای که شاید نه خواهان ایمان بودند و نه مبارزه با آن. و انگل ها، آن ها در آن وقفه ی کوتاه بین فرو ... دیدن ادامه ›› ریختن و آتش لولیدند تا مامنی جدید بیابند. چه هستند آن ها؟ نفرین قلب سیاه از دست رفته ام؟ یا نفرین بی گناهان از هم گسسته؟
به این فکر می کنم در حالی که در مزرعه ی سابق آتلورم. دارم سامانش می دهم. شاید چون از قلعه ی بیابانی ام خسته شده بودم. و شاید چون خاطره ی این خانه ی مزرعه ای متروک که با رنجش دیرینه ام از آتلور همراه شده، رنجم می دهد.
گاه در اینجایم و گاه در قلعه ام. کاکتوس های بزرگم را هم نمی توانم به حال خود رها کنم.

حیوانات در آغل هایشان به خواب رفته اند و گیاهان به نوازش هایم بی میلند. آن ها مثل من شب زی نیستند. حضورم را مثل رویایی مبهم حس می کنند. و من به آن ها نیاز دارم. می خواهمشان تا روحم را نرم کنند. تا محبور نشوم جنین وار در گوشه ای تاریک جمع شوم و بلرزم.

من حالم خوب است. می دانم. فقط ترسیده ام. از روحی که شاید پشت این علف ها، در پس مرداب نگاهم می کند. با چشمانی که هم آلوده به خشمند و هم غم. روح قلب سیاه.
وقتی می سوخت، صدای فریاد دردآلودش را نشنیدم؟ او می خواست که من نجاتش دهم و من فقط می توانستم به او نگاه کنم، با غمی که در گلویم غده شده و نفس هایم را بریده بود.

قلب سیاه، آیا به راستی گناه از تو بود؟ این تو بودی که مرا واداشتی خواسته یا ناخواسته از غم بنوشم و سیراب شوم؟
یا این سبک بالی ناشی از مرگ تو تنها باور آغشته به دروغ من است؟
اما من می خواهم آن خدای پر نوری باشم که آرزویش را دارم، حتی شده با نیرنگ.

یا نه؟
آیا این قلب سرخ جدید که در سینه ام می تپد، همین حالا هم سنگین نشده؟ آیا بار گناه بر آن آرمیده؟
و من سعی نکردم تاوان بدهم، حتی اگر چنان که باید صادقانه نبود؟
سرم را به طرفین تکان می دهم. نمی خواهم بندهایی از گذشته مرا به عقب بکشد.

اما می خواهم بدانم. آیا زمانی وجود داشته که زنگار بر روحم ننشسته باشد؟ با قلب سیاه در سینه ام یا بدون آن؟
آیا قبل از اولین خلق، من پاک بودم؟
آیا می توان نفسی که در عدم می رود و می آید را معصوم نامید؟ عدم را نمی توان رنج داد. نمی توان از غمش نوشید. نمی توان وادار به وجود کرد.

و آرزوی من فقط خدایی پر نور بودن نیست. این را با دردی در وجدانم به خاطر می آورم، طوری که انگار حق ندارم آرزوی دیگری داشته باشم.
اما من می خواهم که آن ها دوستم داشته باشند و نه با عشقی که یک مخلوق به خدایش دارد. با همان عشقی که بین خودشان جاریست. آیا ممکن است آن ها، حتی شده برای لحظاتی مرا فقط سابیس ببینند؟
آه، قلب سرخم از فکرش به لرزه می افتد.

و در این لحظه او را در نور کم جان ماه می بینم. سرش را از زیر آب راکد مرداب بیرون آورده و با احتیاط به من نگاه می کند. او، موجودی که نباید اینجا باشد. یک سایرن.
موهایش قهوه ای سوخته اند. و چیزی آزاردهنده در آن هست، چون نه آن قدر تیره است که سیاه باشد و نه آن قدر روشن که با آسودگی قهوه ای بنامی اش. و چشمانش. درشت و به رنگ آبی اقیانوس با برق نقره ای ماه در آن وقتی که کامل است.

من:
"تو از اقیانوس تا اینجا را شنا کرده ای. می دانی که انسان ها و خون آشام ها چه قدر به شما سایرن ها علاقه مندند. ممکن بود به دامشان بیفتی."

او شناکنان جلو می آید و احتیاطی که صورتش را اندکی منقبض کرده بود، از او رخت می بندد و لبخندی نرم بر لبانش می نشیند. انگار که چیزی در صدایم آرامش کرده باشد.
"اسم من ویکتوریاست، سرورم."

من هم جلو می روم و لب مرداب می نشینم.
"ویکتوریا، چرا این کار را کردی؟"

می خندد. صدای ظریفش مثل نغمه ای سنگینی شب را می شکند.
"سرورم، کسل شده بودم."

حالا بسیار به من نزدیک است. طوری که می توانم دستم را دراز کنم و لمسش کنم.
او چشمان درشت آبی اش را به من می دوزد و لبخندی کج و شیطنت بار به لب می آورد.
"وقتی یک موجود کسل می شود، دست به کارهای خطرناکی می زند. چه مخلوق باشد و چه خالق. این طور نیست، سرورم؟"

من با جدیت به او نگاه می کنم.
"این چیزی نیست که بخواهی آن را دستمایه ی شوخی کنی."

دهانش نیمه باز می ماند و ابروهایش با حالتی درمانده بالا می رود.
"لطفا مرا ببخشید، سرورم. من فقط یک ماهی کوچک کم سن و بی تجربه ام. نفهمیدم دارم چه می گویم."

من:
"خودم تو را برمی گردانم."

ویکتوریا:
"سرورم، می شود بمانم؟ جشن سایرن ها که قرار است در نوکترنال کتدرال برگزار شود، نزدیک است."

من:
"باشد. اما باید نزدیکم بمانی و دیگر دنبال ماجراجویی نروی."

چشمانش برق می زند و لبخندی حجیم بر لبانش می نشیند. من دستانم را دراز می کنم و او را می گیرم و از آب بیرون می کشم و در حالی که او دستانش را دورم حلقه کرده، به سمت خانه ی مزرعه ای می روم.
آب از تنش به ردایم و به تنم رسوخ می کند. و من حضورش را حس می کنم. ویکتوریا. در حالی که من غرق در درون خود بودم، او ناگهان در برابر چشمانم ظاهر شد و مرا به دنیا بازگرداند. اما حالا انگار دنیایی که در آن هستم، مثل سابق نیست. با وجود مرطوب او در آغوشم شکل دیگری به خود گرفته. با رایحه ی اقیانوسی که با خودش آورده.
شاید مراقبت از این نیمه ماهی کنجکاو افکار دردآلود را مدتی از من دور کند.

به او لبخند می زنم، اما با اخم کوچکی در میان ابروهایم. او با آن لبخند کج شیطنت بارش پاسخم را می دهد.
"این طوری نباشید، سرورم. اخم آلود بودن ویژگی شما نیست، متعلق به شاه مالخازار است."

من:
"تو که تا به حال او را ندیده ای."

ویکتوریا:
"تعریفش را شنیده ام."

من:
"او اخم آلود نیست. فقط کمی زودرنج است."

ویکتوریا:
"منظورتان زودخشم است؟"

من:
"این هم درست است."

ویکتوریا با گونه هایی که سرخ شده اند:
"خیلی هیجان دارم که او و شاه گابریل و بقیه را در مهمانی ببینم."

و من تپش های قلبش را که تند شده اند، حس می کنم. و شور زندگی را.
او در آغوشم است. با برگ های سبز بزرگی که به دور بالاتنه اش پیچانده و با ریسمانی از ساقه ها بر جای خود نگه داشته. و با دم ماهی پر از پولک های سبزآبی براق‌. به خودم می فشارمش و وارد خانه می شوم.
بهنام ترابی و سعید کریمی این را دوست دارند
یه متن سطح بالا
عالی بود، امیدوارم نمایشنامه هم بنویسید. اتفاق خوبیه اگر یه روز بتونیم یکی از کارهاتون رو بسازیم
بهنام ترابی
خوشحال میشم مهمان من باشید و دو کار من که روی صحنه هست رو ببینید و اگر دوست داشتید درباره یک اقتباس از اثرتون صحبت کنیم من در حال حاضر نمایش رنگ انار و نمایش بدن بی نقص رو روی صحنه دارم
خیلی دوست دارم بیام و نمایش هاتونو ببینم، بهنام عزیز. البته الان یه مدته خونه ی تهرانمون نیستم و گیلان زندگی می کنم.

امکانش هست تو یه پیام رسان داخلی صحبت کنیم؟
می خواستم جلد اول مجموعم و خلاصشم واستون بفرستم.
۰۴ خرداد
صدف علی نیا
خیلی دوست دارم بیام و نمایش هاتونو ببینم، بهنام عزیز. البته الان یه مدته خونه ی تهرانمون نیستم و گیلان زندگی می کنم. امکانش هست تو یه پیام رسان داخلی صحبت کنیم؟ می خواستم جلد اول مجموعم ...
بله حتما، این آیدی من هست در بله
@drbehnamtorabi
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
گادفری و مربا

گادفری که حالا درون الهامات داستانی فرو رفته، با نگاهی به دوردست:
"تئودور جان، آن مربای گیلاس نبود. ترکیب به و گل بود.

و تو فکر نمی کنی چیزی تاریک در رابطه با مربا هست؟ در آن شیرینی و چسبناکی اش که بر چانه ام سرازیر شد و هنوز مانده.
در آن شیشه ی سنگینش که وقتی می خواهی در یخچال بگذاری اش، تهدید به افتادن و شکستن می کند.
در آن دربش که به تو تلقین می کند نمی داند او را بسته ای یا نه.
در آن مکانش در طبقه ی بالای یخچال که می گوید شیشه را به اندازه ی کافی ... دیدن ادامه ›› عقب نگذاشته ای و ممکن است بیفتد و بشکند.

شیشه مربا چیست؟
آیا لرد سابیس نیست؟
خدای اعظم نوکترنال کتدرال که حیات دنیا به او وابسته است.
او از شیرینی خود به مخلوقاتش حیات می بخشد، اما نه بدون دلهره.
هر گاه او در معرض درد و نابودیست، دنیایش و مخلوقاتش هم به سمت ویرانی می روند."
امیر مسعود این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آزادنویسی شبانه

۳.۲

روحی که خواهیم ساخت

از زبان گادفری

با آتلور به پشت بام معبد آمده ام. ما به آتش سوزانی نگاه می کنیم که از جای جای این سرزمین برخاسته و مثل خورشیدی ویرانگر شب را چو روز ... دیدن ادامه ›› نور بخشیده. این شعله ها برای از بین بردن اجساد حادثه ی اخیر است. با مرگ قلب سیاه انسان های بسیاری از درون تکه تکه شدند و کمی بعد معلوم شد اجسادشان به انگلی مرگبار آغشته شده. سوزاندن جنازه ها بلافاصله آغاز شد، اما انگل ها فرصت پیدا کردند به تن های عده ای بخزند.
آنچه رخ داد، انسان ها را بیش از نژادهای دیگر در وحشت، درد و نابودی فرو برد‌، اما فکری که اکنون به جانشان افتاده، شاید حتی ویرانگرتر باشد. ترس از تکرار دوباره ی این حادثه و این بار شدیدتر و وسیع تر از قبل.

من در حالی که به رقص انعکاس شعله ها در چشمان خاکستری آتلور نگاه می کنم:
"راهب آتلور‌، چه فکر می کنید؟ آیا این اقدام عمدی قلب سیاه است یا به شکل غیر ارادی رخ داده؟"

صورت آتلور منقبض می شود.
"نمی دانم چه فکری داشته باشم، گادفری. هر دو احتمال مرا می ترسانند."

من:
"مرا نیز."

کمی مکث می کنم و بعد:
"حال لرد سابیس چه طور است؟"

آتلور:
"عزادار از دست رفتگان است، اما از دیگر لحاظ خوب است. در نامه اش به من گفته حس می کند از یک زندان آزاد شده. قلب سیاه را به عفونتی تشبیه کرده که از شر آن خلاصی یافته. می گوید به یادش اشک می ریزد، اما خواستار بازگشت آن به حیات نخواهد بود."

من:
"امیدوارکننده است.

حال آن خون آشام، آدرین چه طور است؟"

ابروان آتلور در هم می رود.
"حالش هیچ خوب نیست. آن حادثه که رخ داد، تنش شروع کرد به لرزیدن. او کف و خون بالا آورد و فغان کرد. از اعماق سینه اش ضجه می زد و التماس می کرد که به نور برگردیم. می گفت نابود می شویم، بی آنکه اثری از ما بماند."

حس می کنم چیزی در قلبم فرو می ریزد.
"این جمله. منظورش چه بود؟"

آتلور:
"به گمانم می گفت هم جسممان را از دست می دهیم و هم روحمان را. ویرانی کامل."

من:
"یعنی ممکن است اگر روح وجود داشته باشد، حیاتش بسته به قلب سیاه باشد؟
اگر هر کدام از ما بمیریم، همراه با جسممان روحمان هم ویران می شود؟
شاید روحمان همین حالا هم مرده باشد؟
و آن بیچاره هایی که تکه تکه یا بیمار شدند، آن ها هم روحشان را از دست دادند؟"

آتلور:
"اگر این ها واقعیت داشته باشد، به این معناست که ما باید تاوان حفظ عقلانیت و به جنون نرفتن را با عدم پرداخت کنیم."

نگاهش را روی من متمرکز می کند‌.
"اما گادفری، ما نباید ناامید شویم. حتی اگر روح داشته باشیم و آن روح در معرض نابودی باشد یا نابود شده باشد، ما هنوز می توانیم روح دیگری به دست آوریم. از مهم ترین چیزی که داریم. از خاطراتمان."

سخنانش مثل نور تاریکی قلبم را نوازش می کند. لبخند به لب می آورم.
"بله، راهب آتلور. من هم دوست دارم این طور فکر کنم. و می خواهم در این مسیر کنارتان باشم.

می دانید، ما در فاجعه فرو رفتیم. سوگوار شدیم. اما دراین میان من هم مثل لرد سابیس از چیزی نجات پیدا کردم. از سر در گمی.
شاید قلبم هیچ گاه نتواند بین زندگی در مرز و در نوکتیرا یکی را انتخاب کند. اما حداقل حالا فهمیده ام مبارزه با آیین های قدیم چیزیست که وجودم خواهان آن است."

آتلور هم لبخند می زند.
"خوشحالم که این را می شنوم، گادفری عزیزم."

جلوتر می آید و دستم را می گیرد.
"می توانم درخواستی از تو بکنم؟"

من:
"البته."

آتلور:
"می شود به آمالثورا بروی و با تئودور ملاقات کنی؟
می دانی، قبل از آن حادثه شاه گابریل از او خواسته بود نزد لرد سابیس برود و او را تشویق به غلبه بر تاریکی اش و بیرون راندن قلب سیاه کند، اما از آزمایشگاه خبر آوردند که آدرین بدحال شده و بی قراری می کند و خب، تئودور تنها کسیست که می تواند او را تا حدی آرام کند. بنابراین شاه گابریل خود رفتن به نزد لرد سابیس را به عهده گرفت و تئودور نزد آدرین رفت.

حالا تئودور احساس ناکامی می کند. چون نه توانسته در آن لحظات کنار لرد سابیس باشد و نه توانسته آدرین را آن طور که باید آرام کند.
و در رابطه با شاه گابریل، تئودور فکر می کند او نباید سوزاندن قلب سیاه را در برابر چشمانش می دید. می گوید این وحشت درونی اش از لرد سابیس را بیشتر کرده."

من:
"متوجهم، آتلور عزیزم."

دستش را می فشارم.
"من نزد تئودور نازنینمان می روم و سعی می کنم آرامش کنم."

آتلور:
"از تو بسیار ممنونم."
سارا داوودی این را خواند
کسرا شاهدی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آزادنویسی شبانه

۳.۱

هرگز بخشیده نشده

از زبان گادفری

خون. نه جاری شده از رگی شکافته. بلکه تنها بطری هایی که با نظم در یک صندوق قرار گرفته اند.
آن سمت خیابان در گوشه ای نیمه تاریک ایستاده ... دیدن ادامه ›› ام و به صف خون آشام هایی که می خواهند از بانک خون بگیرند، نگاه می کنم. خون آشام های عادی و غیر اشراف زاده و سلطنتی باید در صف بایستند تا بتوانند به اندازه ی مشخصی خون دریافت کنند. اما خون آشام های طبقات بالاتر جامعه ی نوکتیرا به صف نیاز ندارند و همچنین از لحاظ خون دریافتی محدودیتی برای آن ها نیست. شاه مالخازار این را یک تبعیض نمی بیند. او چنان قید و بندی را چیزی مختص به طبقات پایین تر می بیند، چون عقیده دارد طوفان از آن ها بلند می شود. اشراف را به باور او باید طور دیگری کنترل کرد. با ریسمان هایی نامحسوس. با نرمی ای که نیش هایش مثل بوسه است. او می گوید فساد اشراف طوفان نیست، قارچ است و باید به شیوه ی خاص خودش آن را کنترل کرد.
او این شیوه را روی من هم پیاده کرده. اجازه داده با خانواده ام رزالی، لوسیندا و پطروس در مرز وقت بگذرانم، اما بدون مشارکت در برنامه های آن ها. بدون شرکت در پروژه ی خون آشام های آزادشان.

صدای ناقوس کلسایی در نزدیکی بلند می شود. خون آشام های داخل صف صندوق هایشان را روی زمین می گذارند و به سمت معبد می شتابند تا نیایش کنند. من نیز پشت آن ها روان می شوم.

اینجا هم باید صف ایستاد. راهب مقداری خاکستر چوب را به یاد خداخون آشامان درگذشته کف دستانمان می گذارد و ما آن ها را نزدیک دهانمان نگه می داریم و دعا زمزمه می کنیم. از خدایان می خواهیم که ما را یاری کنند از گناه دور بمانیم، که فقط خون شرور بنوشیم، که نیش در رگ فرو نبریم.

امشب راهب اعظم آتلور است که مراسم را در این معبد هدایت می کند. می دانستم که می آید. به همین دلیل به این حوالی پا گذاشتم. می خواستم او را اینجا ببینم. بین خون آشام های عادی. یک مدعی فرشتگی در میان خون‌نوش های نااشرافی.
او آنجا ایستاده، در برابر میز مخصوص و مجسمه های قرار گرفته بر آن. موهای بلند و سیاهش از روی شانه هایش سرازیر شده. یک ردای سیاه ابریشمی با تکه دوزی های نقره ای پوشیده. نقره ای هایی که انگار تکه ای از خود پیشینش هستند. قبل از اینکه شعله ی عشق مثل خارهایی در تنش فرو روند.

صف جلو می رود و به او می رسم. او به من لبخندی ملایم می زند. می داند که برای دیدن او آمده ام و نه دعا. زمانی با او عناد داشتم. چون نمی خواستم او را نزدیک شاه مالخازار ببینم. اما حالا خوشحالم که کنار اوست. او مثل یک ستون برای سرورم است. ستونی که من سست تر از آنم که باشم.
دستانم را دراز می کنم. او خاکستر را بر کف آن ها می ریزد. من به سمت یک نیمکت می روم و روی آن می نشینم. دستانم را نزدیک دهانم می برم و شروع می کنم به دعا، در حالی که نگاهم به آتلور است. به این فکر می کنم که خونش چه طعمی دارد. فرشته ای سقوط کرده که هرگز کاملا بخشیده نشده.
آزادنویسی شبانه

۲.۵۴ (پایان جلد دوم)

حتی شده بیمار

از زبان ماتئو

به یاد می آورمش. قلب سیاه را. وقتی سرم را روی سینه ی لرد سابیس می گذاشتم. تپش هایش را می شنیدم. لمس می کردم. مثل یک موسیقی با من حرف ... دیدن ادامه ›› می زد. یک غمکده بود. تمام دردها در آن جمع شده بود. دردهای لرد سابیس و مخلوقاتش.
می دانستم که او گاه از آن منزجر می شود. گاه سنگینی اش برای او بیش از حد می شد. رنج مثل قیر سیاه در آن جمع می شد و گریزی از آن نبود. قلب سیاه باید تغذیه می شد.
و من دوستش داشتم. چون مثل لرد سابیس از من بیزار نبود. بله، او، لرد سابیس از من نفرت داشت. من فرشته ای بودم که بر حسب اتفاق خلق شده بود. وقتی او یک بار مجنون شده بود و سعی کرده بود قلب سیاه را از سینه اش بیرون بکشد. اما آن قدر شهامت نداشت که به طور کامل انجامش دهد. آن را تا نیمه بیرون کشیده بود، در حالی که انگشتانش را مثل چنگال در قلب فرو برده بود.

من این ها را به خاطر دارم. چون در همان لحظاتی که قلب سیاه از ترس و درد می لرزید و خون قیرآلودش بر زمین می ریخت، من داشتم داخل آن شکل می گرفتم.
بله، من این گونه خلق شدم. از وحشت و رنج قلب سیاه. و منفور لرد سابیس شدم و محبوب قلب سیاه.

اما حالا او، قلب عزیزم مرده است.

هق هق می کنم و اشک می ریزم.
من داخل یک قلعه ام، در اعماق اقیانوس. اینجا مخفیگاه ماست. مخفیگاه مومنان به آیین های قدیم. لورنس و الیرا مقابلم ایستاده اند و دارند درباره ی اتفاقاتی که افتاده، می گویند. ویرانی ها، تلفاتی که به بار آمده.

الیرا:
"خون آشام ها، جادوگران و سایرن ها جان سالم به در برده اند، اما تعداد زیادی از انسان های عادی کشته شده اند."

رنگ از رویش محو می شود.
"وحشتناک است، سرورم. من پنهانی به بالا رفتم و از نزدیک دیدمشان. آن ها از درون منفجر شده اند.

حق دارید سوگوار باشید و اشک بریزید. اما به این فکر کنید که آن ها بیهوده قربانی نشدند. حالا ما بیش از هر زمان به احیای آیین های مقدسمان نزدیکیم."

لورنس پوزخند می زند.
"الیرا‌‌، لرد ماتئو به خاطر آن بیچاره هایی که ترکیده اند، گریه نمی کند. او سوگوار خودش است. تنها عشقی که او در این دنیا داشت، قلب سیاه بود. حالا هیچ چیز برایش نمانده."

لورنس از من انزجار دارد. همان طور که از آیین های قدیم. او فقط به من خدمت می کند تا به هدفش برسد، به پادشاهی نوکتیرا.

الیرا با لحنی امیدوارانه:
"اما سرورمان ماتئو به ما گفتند وجود قلب سیاه و لرد سابیس به هم گره خورده. لرد سابیس هنوز زنده است. پس حتما قلب سیاه هم کاملا نابود نشده. تنها جسمش از دست رفته و روحش هنوز در قید حیات است."

لورنس:
"و شاید هم گفته های لرد ماتئو مهملاتی بیش نبوده."

الیرا با لحنی سرزنشگرانه:
"لورنس!"

من با صدایی خش دار و گرفته:
"اشکالی ندارد، الیرا. بگذار لورنس از من، از این دلقک‌فرشته بیزار باشد. آنچه اهمیت دارد، این است که ما کنار هم باشیم و ادامه دهیم. چه قلب سیاه از دست رفته باشد و چه نه، ما باید اهدافمان را دنبال کنیم.

شاه مالخازار و شاه گابریل متوقف نخواهند شد. آن ها تبلیغات وسیعی راه خواهند انداخت و انسان های مرده را فدائیان اهداف خودشان معرفی می کنند. آن هایی که جانشان رفت تا نظم و ثبات باقی بماند.
و ما، به هرج و مرج نیاز داریم تا لرد سابیس را از آن خود کنیم. و آشوب به دست نمی آید، مگر آنکه پیوند بین شاه مالخازار و شاه گابریل شکسته شود و این دو دشمن هم شوند.

بازی ما تازه شروع شده."

و با گفتن این جملات سرم را بالا می آورم و از سقف شیشه ای به آبی اقیانوس نگاه می کنم. حسی مثل عشق را دارد.
سرورم، سابیس من ناامید نمی شوم. اگر قلب سیاه دیگر نباشد، من تو را مال خود می کنم. و تو به من عشق خواهی داد، حتی شده بیمار.
مهدی قاسم پور این را خواند
مجتبی حیدری این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آزادنویسی شبانه

۲.۵۳

قلب سیاه می میرد

از زبان سابیس

صداهایی اطرافم. در نیمه تاریک. لوی است. و مالخازار و گابریل. آن ها دارند با هم حرف می زنند. یا شاید هم با من. درباره ی پس زدن یک هدیه ... دیدن ادامه ›› می گویند. یک پا.
غوطه ورم. از یک طرف در نوری که می خواهد مرا بسوزاند و از طرفی در تاریکی ای که دارد منجمدم می کند. ندایی از گذشته‌. کوهی از دست ها، پاها و چشم ها. در آستانه ی رفتن به گور. هرچند دردشان با من می ماند و مرا قدرت می بخشد.
اما نه، نمی خواهمش.
سینه ام تیر می کشد. قلب سیاهم مچاله می شود. دردی که می خواهد حیات بخشد و من دورش می کنم. دردی که از من نیست. از یک عضو جدا افتاده است. این غم. بله، این رنج. آیا آن ها متوجه نیستند که من همین حالا هم آن پا را پس زده بودم؟ در همان نخستین لحظه. هنگامی که از تن جدا شد و موجی از نیرو در روحم دمیده شد، اما من از درون فریادی بی صدا کشیدم تا آن را از خود جدا کنم. و این تقلا. این جنگ بین من و قلب سیاه. بین خواستن و نخواستن.

همین است. آن فکری که قبلا به سراغم آمده بود. انگار که قلب سیاه چیزی جدای از من است. موجودی با اراده ی خود. مشتاق رسوم قدیم. تشنه ی نوشیدن از درد.
حالا هم نور نابود می کند و هم تاریکی. هم آتش می سوزاند و هم یخ.
اگر من قلب سیاه نیستم، پس چه هستم؟ فقط یک خانه برای سکنای آن؟
کاش می شد بخوابم و از یاد ببرم. بگذارم قلب سیاه به چیزی که می خواهد، برسد. این گونه یک درد می رود و فقط یک درد دیگر می ماند. رنجی که از آن من است، می رود و فقط رنج آن پا می ماند.
از حالت نشسته درمی آیم و داخل تابوت دراز می کشم. اما آن ها دوباره به سراغم می آیند. صدایشان فلزیست که بر تن شیشه ای ام می کوبد، اما می توانم بفهمم چه می گویند. درباره ی آن خون آشام نقص عضو شده می گویند. آدرین. می گویند باید پایش را به او برگردانند، اما اگر چنین کنند و او بمیرد، بدل به یک قدیس می شود. می گویند برخی همین حالا هم فکر می کنند که او یک قدیس است. می گویند من باید ثابت کنم که چنین نیست. که او فقط یک موجود بیچاره ی گمراه است. باید هدیه اش، رنجش را پس بزنم.

به هق هق می افتم. آیا نمی توانند ببینند که دارم ویران می شوم؟ لوی. آیا او نمی گفت که روحش به من گره خورده؟ مالخازار. نمی گفت که مرا بخشیده و می خواهد دوستم بدارد؟ گابریل. باشد، او از من انزجار و نفرت دارد. آتلور. او اصلا اینجا نیست. کجاست؟
از لوی این را می پرسم. می گوید آتلور در نوکتیرا مشغول سازماندهی انتقال مردم به پناهگاه ها است. می گوید مردم نوکتیرا، آمالثورا و منطقه ی مرزی، سراسر دنیای نوکترنال کتدرال دارند به پناهگاه ها فرستاده می شوند تا از بلایای طبیعی احتمالی در امان بمانند. فجایعی که ممکن است در صورت پس زدن هدیه ی دردآلود توسط من ایجاد شود.
لوی با چشمان ملتمس به من نگاه می کند و می گوید آن درد را که مال من نیست، به صاحبش برگردانم. می گوید چیزی را که هم من و هم او به آن وصلیم را از خودم بکنم و دور بیندازم.

با شنیدن این جمله انگار تنم ناگهان خشک می شود. چیزی که من و لوی هر دو به آن وصلیم. من با جسم و روح و او با عشقش.
اما می گوید عشقش به من بیشتر از آن است و می خواهد من بمانم، نه آن. می گوید چیزی را جای آن خواهد گذاشت، چیزی که مرا اسیر نخواهد کرد. می گوید که نترسم و آن را از خودم بیرون بکشم، که قدرتم از آن سرچشمه نمی گیرد، که روحم از آن جداست.

نفس هایم به شماره می افتند. باشد. می خواهم باورش کنم. دستم را روی سینه ام می گذارم. می خواهم انجامش دهم. فکری در ذهنم جرقه می زند. اینکه آن ها جایگزینی برای من پیدا کرده اند. کسی که به جای من با این دنیا پیوند بخورد و آن را نگه دارد. وحشت در گلویم می پیچد. مرگ است که در من می پیچد. که به من نزدیک شده، در من حلول کرده، بی آنکه بفهمم.

اما با این حال باید انجامش دهم. اگر چنین نکنم، کابوس هایم رنگ واقعیت به خود می گیرند. و عشق. تنها بیمارش برایم می ماند. مرده اش. اما من زنده اش را می خواهم.

نفس عمیقی می کشم و انگشتانم را مثل چنگال در سینه ام فرو می برم و آن را، قلب سیاه را بیرون می کشم و بر زمین می اندازم.
لوی در حالی که هق هق می کند، یک قلب سرخ را جلو می آورد و در سینه ام فرو می کند و بعد شعله ای را از دستش به سمت قلب سیاه می فرستد. قلب سیاه به آتش کشیده می شود، در حالی که مالخازار، گابریل، لوی و من به آن خیره شده ایم.
و ناگهان همه چیز شروع می کند به لرزیدن. صدای غرشی مهیب. و قلعه که بر ما فرو می ریزد.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
جلد دوم مجموعه تقریبا تموم شده. 🤩
احتمالا فقط دو بخش دیگه بهش اضافه کنم.
امیر مسعود این را خواند
< نظر مورد پاسخ، در دسترس نیست >
انشاالخدایان که بعدش چاپ، بالتازار عزیزم.
جلد اولو درخواست فرستادم واسه چند جا، البته چون الان اینترنت نیست، آژانسای ادبی خارجی رو فعلا نمیتونم باهاشون تماس بگیرم (اون موقع که نت بود، واسه چند تاشون درخواست فرستادم). انشالخدایان که اینترنتو زودتر وصل کنن. تو این مدت جلد دومو بازخوانی و ترجمه می کنم.
۳۰ اردیبهشت
< نظر مورد پاسخ، در دسترس نیست >
بسی بسیار ازت ممنونم، بالتازار جانم! 😍❤️😍❤️😍❤️
۳۰ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آزادنویسی شبانه

۲.۵۲

هدیه ای برای پس زدن

از زبان گابریل

خسته ام و ترسیده. آن را در انعکاس چهره ام در آینه می بینم. مهم نیست چه قدر آرام، خونسرد و رها به نظر برسم. من حتی به این فکر کردم که ... دیدن ادامه ›› مدتی همه چیز را رها کنم و کارها را به دست دومینیک مورن بسپارم. اما همین هم نگرانم می کند. اگر بروم و برگشتن برایم سخت تر بشود، چه؟

و چرا ناگهان این طور احساس خرد شدن به من دست داده؟ بعد از تمام آن به عمق رفتن ها و به سطح آمدن ها چه چیز تازه ای در رنج پیش رو هست؟
من هرگز او را ندیدم.‌ آدرین خون آشام. به عمد نزدش نرفتم. اما تئودور برایم از موهای خاکستری و بلندش و چشمان آبی و آرامش و کتاب مرموزش گفته، طوری که می توانم او را تصور کنم. در واقع تصویر او در ذهنم پدیدار می شود، بی آنکه بخواهم.
تئودور نباید درباره ی او با من حرف می زد. نباید از لبخندهای صبورانه ی او می گفت. از دعاهای زیر لبش، تنهایی اش، غمش و تنها تسلایش که انگار آن کتاب با حروف غریب است.

تئودور از او پرسیده آن کتاب چیست و آدرین پاسخ داده رهنمون های رستگاریست که توسط لرد سابیس نوشته شده. با شنیدنش فقط توانستم لبخندی محزون به لب آورم. لرد سابیس، این موجود گمگشته ی غرق شده در تاریکی چه طور می توانسته رهنمون رستگاری بنویسد؟
با این حال فکر آن کتاب اسیرم کرد. از مالخازار درباره اش پرسیدم و او اظهار بی اطلاعی کرد. از او خواستم درباره اش با لرد سابیس حرف بزند. گفت لرد سابیس نیمه بیهوش است و حواس درستی ندارد. به او گفتم بالای سرش بنشیند و منتظر فرصت مناسب بماند و هر گاه حواسش لحظه ای به دنیا برگشت، درباره ی آن کتاب از او سوال کند. مالخازار با شگفتی به من خیره شد. به او گفتم باید تا می توانم درباره ی لرد سابیس بفهمم. او گفت بی جهت نسبت به او حساس شده ام، او چیزی نیست جز یک موجود کهن با قدرت هایی که برایش دردسرساز شده اند. به او یادآوری کردم خودش هم گاه فکر می کند لرد سابیس خدای اعظم این دنیاست. با خونسردی پاسخ داد اگر باشد هم هنوز همان موجود کهن بیچاره است. به او گفتم همین مرا می ترساند. او شرارت تراوش می کند، بی آنکه بخواهد. غمش، تنهایی اش. همه ی این ها به چرک آلوده شده‌.
در هر حال مالخازار کاری که خواستم را کرد و در لحظه ی مناسب درباره ی آن کتاب از لرد سابیس سوال کرد. لرد سابیس گفت چیزی در مورد این کتابی که او می گوید، به خاطر نمی آورد. من دستور دادم کتاب را از آدرین بگیرند و نزد لرد سابیس ببرند تا او آن را از نزدیک ببیند. به سادگی موفق نشدند کتاب را از آدرین بگیرند. آدرین اشک می ریخت و التماس می کرد که کتاب را نبرند. تئودور دستان او را گرفت و به او قول داد کتاب را برمی گردانند. آدرین در چشمان تئودور نگاه کرد و حرفش را باور کرد. کتاب را نزد لرد سابیس بردند و او آن را میان دستانش گرفت. روی جلدش، روی صفحاتش دست کشید و به هق هق افتاد. مالخازار از او پرسید آیا چیزی به یاد آورده؟ آیا این کتاب متعلق به خودش است؟ اما لرد سابیس جواب نداد. فقط هق هق و اشک و بعد هم به خواب رفت. در نهایت مالخازار به من گفت این کتاب را فراموش کنم. شاید فقط چیزی مثل دفتر خاطرات بوده برای لرد سابیس و او با دیدنش یاد گذشته اش افتاده و غم بر او مستولی شده.
گذشته ی لرد سابیس. رهنمون های رستگاری. وقتی این دو را به هم گره می زنم، حس می کنم دارم از یک پرتگاه سقوط می کنم.

و حالا، ذهنم به آن کتاب چنگ انداخته و به لرد سابیس، در حالی که خود در آستانه ی فرو بردن دستانم در خون هستم. در حالی که حتی اطمینان ندارم آیا این خون نور می آورد یا تباهی.
کسی به در اتاقم ضربه می زند. خدمتکار است. می گوید تئودور به دیدنم آمده. با شنیدنش چیزی در اعماق سینه و گلویم به حرکت درمی آید. البته که تئودور می آمد. اما من چه دارم که به او بگویم؟
به خدمتکار می گویم که بگذارد او داخل شود و تئودور وارد می شود. با صورتی گرفته و لبخندی تصنعی بر لب. با چشمانی سوگوار. او جلو می آید، به سمت من که کنار پنجره ایستاده ام و تعظیم می کند و مقابلم زانو می زند.

من:
"تئودور، می دانم برای چه آمده ای. اما با حرف هایت فقط درد مرا بیشتر خواهی کرد. اگر خدمتگزار وفادار منی، خاموش بمان و هیچ نگوی."

تئودور:
"اگر خدمتگزار وفادار شمایم، نباید سخن را در سینه حبس نکنم؟ سرورم، آنچه قصد دارید بر آن مبادرت ورزید، گودالیست که همه ی ما را بیش از پیش در تاریکی فرو می برد.
فایده ی این عمل چیست که پای قربانی شده را به آدرین برگردانید و او بمیرد و بیش از این چهره ی یک قهرمان را به خود بگیرد؟
همین حالا هم خیابان ها پر از زمزمه شده. آدرین، خون آشام مومنی که از خود به خداوندگار اعظم نوکترنال کتدرال بخشید، شکنجه های سخت را متحمل شد و در نهایت مرگ را پذیرفت."

من:
"این طور نخواهد شد، تئودور. ما آدرین را زنده نگه می داریم."

تئودور:
"اما چه طور، سرورم؟ نکند منظورتان از زنده نگه داشتن چیزی مثل نگه داشتن او در وضعیت نباتی است؟ این چه تفاوتی با مرگ خواهد داشت؟"

من:
"لوی در این مدت روی قدرت های خودش و لرد سابیس تحقیقاتی به عمل آورده. او می تواند چیزی بیش از زندگی نباتی به آدرین بدهد."

تئودور:
"سرورم، آنچه درباره اش می گویید، فقط بدل کردن آدرین به یک عروسک کوکی تحت فرمان لوی است. فقط لرد سابیس می تواند به مردگان حیات ببخشد و موجودات زنده را از مرگ برهاند. اما او اکنون در وضعیت پایداری نیست و حتی اگر بود هم دیگر قدرت هایش مثل سابق کار نمی کرد و ممکن بود نتواند آدرین را نگه دارد."

من:
"تئودور، ما نمی توانیم بگذاریم آدرین یک اهداکننده باقی بماند."

نگاهش را بالا می آورد و در چشمانم خیره می شود.
"متوجه نیستید، سرورم؟ آدرین با یک پای به اجبار وصل شده به بدنش هم همچنان یک اهداکننده باقی خواهد ماند. حتی اگر موفق شوید او را زنده نگه دارید، همچنان یک اهداکننده باقی خواهد ماند."

با شنیدن این جملاتش حس می کنم بادی سرد غباری از خاکستر سیاه را در وجودم به حرکت درمی آورد. با صدایی لرزان می گویم:
"از این جا برو، تئودور."

تئودور دستانش را بالا می آورد و پایین ردایم را می گیرد.
"نمی روم، سرورم. نمی توانم بگذارم به خون آلوده شوید. آیا شما شاه آمالثورا نیستید؟ آنکه از خون دوری می کند و آب آهن می نوشد؟"

به سمتش خم می شوم. به چشمان سیاه پر از خواهشش نگاه می کنم.
"ما باید پای آدرین را به او برگردانیم، تئودور. چاره ای جز این نداریم. اما اگر می خواهی او را نجات دهی، او، من، خودت و همگی مان را، فقط یک راه هست. نزد لرد سابیس برو و از او بخواه بر تاریکی درونش چیره شود. که با تمام توان سعی کند هدیه ی آدرین را پس بزند.
اما آیا او با وضعیت فعلی اش موفق به انجام این کار خواهد شد؟ و حتی اگر بتواند، آن قدر ضعیف نمی شود که دنیایمان فرو بریزد؟"
کسرا شاهدی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
برای چاپ رمان به سبک فانتزی گوتیک کدوم انتشاراتو پیشنهاد میدید؟
امیر مسعود این را خواند
درود. قبل‌ترها «باژ»، «کتاب تندیس»، «پیدایش» و «ویدا» کتاب‌های خیلی خوبی در گونه‌ی فانتزی، علمی‌تخیلی و رئالیسم جادویی منتشر می‌کردند. هم آثار ترجمه‌ای را کار می‌کردند هم به آثار نویسندگان ایرانی بها می‌دادند. الان چند وقتی است خیلی دنبالشان نمی‌کنم اما فکر می‌کنم همچنان هم درحال کار و ادامه‌دادن باشند.
۲۷ اردیبهشت
کسرا شاهدی
درود. قبل‌ترها «باژ»، «کتاب تندیس»، «پیدایش» و «ویدا» کتاب‌های خیلی خوبی در گونه‌ی فانتزی، علمی‌تخیلی و رئالیسم جادویی منتشر می‌کردند. هم آثار ترجمه‌ای را کار می‌کردند هم به آثار نویسندگان ایرانی ...
بسی بسیار ممنونم کسرای عزیز. 🙏
۲۷ اردیبهشت
< نظر مورد پاسخ، در دسترس نیست >
بالتازار عزیزم، بی نهایت ازت ممنونم به خاطر توضیحات کاملی که بهم دادی. واقعا در حقم لطف کردی. 🙏🙏🙏🌺🌺🌺❤️❤️❤️
۲۷ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یکی از موزیک ویدئوهایی که واسم الهام بخشه.
ارباب عروج کرده از بند ورسای.
پرتم می کنه تو دنیای گوتیک و خون آشاما.

می بینین اولش صدا نداره، صدا رو زیاد نکنین. این موزیک ویدئوهای ویژوال کی اولش سکوته یا یه صدای ملایم، بعد یه دفعه یه صدای تند عین نیش خون آشام میره بهتون. 😁

https://www.aparat.com/v/wta55v1
امیر مسعود این را خواند
ایمان شکاری این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آزادنویسی شبانه

۲.۵۱

پیوندی برای مرگ یا رستگاری

از زبان تئودور

بوی خون. دست هایم به آن آغشته اند. مدتیست که دیگر نمی توانم گوشت بخورم. و رایحه ی برکه. آن را از یاد برده ام.
چه طور کارم به اینجا ... دیدن ادامه ›› رسید؟ من فقط یک قورباغه بودم که کنار آب آواز می خواند.
قلبم با شور تپید، وقتی آتلور وارد زندگی ام شد. وقتی به قورقورم گوش سپرد و دست نوازش بر سرم کشید.
من هنوز به دیدنش می روم، با اینکه او مثل یک غریبه به چشمم می آید. من سعی می کنم در پس موهای سیاه و ردای تاریکش، موهای یشمی و ردای نقره ای سابقش را ببینم.
و می دانم من نیز برای او غریبه ام. قورباغه ی سابقی که حالا در آزمایشگاه دست در گوشت و خون می برد.
من از دردهایم می گویم و او از دردهایش و بعد انگار دوباره همان خود سابق می شویم. به دام افتاده در گردابی که می خواهیم آرامش کنیم. گاه وسوسه می شویم همه چیز را رها کنیم و به زندگی مان در مزرعه برگردیم. اما انگار چیزی در تاریکی این بازی ای که دخیلش شده ایم، ما را وسوسه می کند به ماندن. انگار نمی توانیم این سیاهی را رها کنیم، بی آنکه ذره ای نور در آن بپاشانیم.

ساعاتی از نیمه شب گذشته. از نوکتیرا برمی گردم. دوباره برای حرف زدن با آتلور رفته بودم. می دانم که نیل کمی حسادت می کند. اما او درک می کند. نیاز دارم آتلور را از نزدیک ببینم. که مطمئن شوم از دستش نداده ام. که بدانم چیزی از گذشته هنوز در او هست. و هنوز در من.

نیل بر یک کاناپه نشسته. در نور نیمه جان شمع ها. دستانش را باز کرده و بر لبه ی تکیه گاه کاناپه گذاشته. صورتش اندکی رو به پایین است. موهای قهوه ای روشنش از روی شانه هایش سرازیر شده اند. یک ردای کرم رنگ به تن دارد با تکه هایی فیروزه ای در آن. مرا به یاد چیزی می اندازد که هنوز درونش با آن درگیر است. گذشته ای که با شاه گابریل داشته و حالی که سعی دارد آن را به قبل پیوند بزند. من تشویقش می کنم که بیشتر با شاه گابریل حرف بزند. خارج از دربار و در خلوت خودشان. نیل هم باید حس کند که هنوز چیزی از گابریل سابق در وجود شاه آمالثورا هست.

وقتی متوجه حضورم می شود، نگاهش را بالا می آورد و لبخند می زند. انگار که سنگینی وجودش اندکی سبک شده باشد. به سویش می روم و کنارش می نشینم. دستانش را در دستانم می گیرم.
"نیل عزیزم، حالت چه طور است؟"

نیل:
"خوبم تئودور. وقتی تو را می بینم، خوبم."

من:
"اوضاع در دربار چه طور است؟ شاه گابریل دوباره چیزی در رابطه با آدرین نگفت؟"

نیل:
"نگفت، اما در نگاهش دیدم که این موضوع سر در گمش کرده. او نمی خواهد به قبل برگردد. نمی خواهد مرگ بیاورد. می خواهد رنج کمرنگ باشد، اما درد می کشد از اینکه دوباره درد به ارمغان آورده."

من:
"اما نیل جان، او در هر حال دارد انجامش می دهد. نمی خواهد عقب بکشد. دکتر بنجامین به من گفت فردا باید پای قطع شده را با یک روش تهاجمی به آدرین پیوند بزنیم."

نیل نگاه غم آلودش را به من می دوزد. من ادامه می دهم:
"در تمام این مدت نگاهم بر آدرین بود. از اولین شبی که او را به آزمایشگاه آوردند. او همیشه آرام و مصمم بوده."

صدایم بی قرار و رنج آلود می شود.
"اما او درد می کشد، نیل. و می ترسد. برای آرام کردن خودش، آن کتاب که حروف غریب دارد را در آغوشش می فشارد و اشک می ریزد و دعا می کند.
آه، نیل."

دستانم را از دستانش بیرون می کشم و بالا می آورم.
"من با این دست ها او را زجر دادم. این ها به خون او آلوده اند و قرار است فردا شب او را به مرگ بنشانند.
اما من نمی توانم تحمل کنم. نمی توانم ببینم که آن چشمان آبی، گاه آرام و گاه ترسیده، اما همیشه مصمم خالی از حیات شوند."

چهره ی نیل منقبض می شود و نگرانی در چشمانش می نشیند‌.
"می خواهی چه کنی، تئودور جان؟"

من با لحنی قاطعانه:
"می خواهم او را بگریزانم."

رنگ از چهره اش محو می شود.
"اما این یک خیانت است."

من:
"مجبورم انجامش دهم، نیل. تحمل مرگ او، حتی اگر خودم در آن دخیل نشوم، برایم دردآورتر از مرگ خودم خواهد بود."

نیل به لرزه می افتد.
"تئودور، خواهش می کنم. این حرف ها را به زبان نیاور. تو گابریل را در آن دوران قبل ندیدی. که چه طور سر قطع می کرد و تن را به آتش می کشاند."

قطرات عرق بر پیشانی اش نشسته و کلمات را به سختی ادا می کند.
"او تو را می کشد، تئودور."

چشمانش از وحشت گشاد می شود. دستم را بالا می آورم و روی صورتش می گذارم.
"آرام باش، نیل."

نیل:
"قول بده این کار را نمی کنی."

بدون اینکه به چشمانش نگاه کنم:
"قول می دهم."

نیل:
"به چشمانم نگاه کن و بگو."

نگاهم را بالا می آورم و به چشمان سبز روشنش می دوزم. لحظاتی مکث می کنم و بعد:
"نمی توانم، نیل. متاسفم."

و از جایم بلند می شوم و به سمت درب عمارت می روم. نیل به دنبالم روان می شود و مرا از پشت می گیرد.

من:
"رهایم کن، نیل. خواهش می کنم."

نیل:
"نمی توانم بگذارم بمیری. اصلا چه طور می توانی این کار را با من بکنی؟ تو وارد زندگی ام شدی، گذاشتی لطافت روحت را بچشم و حالا می خواهی ترکم کنی؟"

من:
"آن لطافت دارد می میرد، نیل. فقط یک شبح کمرنگ از آن مانده و اگر بگذارم آدرین بمیرد، آن شبح هم به کل نابود می شود."

نیل:
"ما می توانیم با همدیگر از اینجا برویم. به آن جزیره در اقیانوس آن سوی نوکتیرا. آنجا می مانیم و دیگر کاری به شاهان و خدایان و فرشتگان نوکترنال کتدرال نخواهیم داشت."

من:
"مهم نیست کجا برویم. این کابوس هر جا که بروم، در پی ام خواهد بود و یک لحظه آسوده ام نخواهد گذاشت."

شروع می کند به هق هق.
"خواهش می کنم تنهایم نگذار، تئودور. نگذار بر تابوتت بنشینم و اشک بریزم."

دستانش هنوز مرا محکم در بر گرفته. ضربان بی قرار قلبش را بر پشتم حس می کنم. اشک هایش دارند بر شانه ام می ریزند. غده ی غم در گلویم می شکفد. نباید از نیتم به او می گفتم. می ترسیدم که به تنهایی انجامش دهم و می خواستم او را با خودم همراه کنم. اما من نفهمیده بودم. که گابریل فقط عشق گذشته ی او نیست. کابوس حالش هم هست.

اما من نمی توانم ناامید شوم. باید با شاه گابریل حرف بزنم و او را قانع کنم که فقط برگرداندن پا به آدرین کافی نیست. که اگر آدرین در این راه بمیرد، همچنان می تواند تبدیل به یک نماد برای هواداران آیین های قدیم شود.
< نظر مورد پاسخ، در دسترس نیست >
گادفری خون آشام زمانی این کامنت را می خواند که در مکان مورد علاقه اش، بالکن نشسته. با خواندن کلمات بالتازار منظره ی درختان رو به رویش برایش سبزتر و نوازش نسیم برایش دل انگیزتر می شود.
"بالتازار عزیزم،
تو همیشه روح این خون آشام را پر از ذوق و شعف می کنی.
از تو سپاسگزارم."

و اشک شوق در چشمان کهربایی اش می نشیند.
۲۶ اردیبهشت
< نظر مورد پاسخ، در دسترس نیست >
بالتازار عزیزم، حمایت هات بی نهایت واسم ارزشمنده و کلی خوشحالم می کنه و یه عالمه انرژی مثبت بهم میده. 😍😍😍😍😍😍
۲۶ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آزادنویسی شبانه

۲.۵۰

در تلاش برای رسیدن به نور

از زبان بنجامین

دوباره در این آزمایشگاه. این مکان، مانند معبدی رها شده در گوشه ای از شهر. دیوارهایی که با وجود مرمت ها هنوز وعده ی فروپاشی می دهند. ... دیدن ادامه ›› قارچ هایی که بر جای جای آن رشد می کنند. چیزی در اینجاست که آن را به سمت زوال می برد. شاید از خود ساختمان نیست. از اعمالیست که در آن انجام می شود.

می دانم که قدرناشناسم. باید به گذشته فکر کنم. آن زمان که در آسایشگاه شب تاب خون آشامان انسان نوش را ترک عادت می دادم و احساس یک شکنجه گر را داشتم.
اما انگار حالا هم طور دیگری نفرین شده ام.

لوی برای رسیدگی به حال لرد سابیس به مرز رفته و حالا مسئولیت آزمایشگاه با من است. کار روی پروژه ی خون مصنوعی را فعلا کنار گذاشته ایم، اما هنوز حجم پروژه ها زیاد است. انگار شاه گابریل در اقیانوسی از اضطراب برای فهمیدن چیزها افتاده. خون آشام کهن میمون چهره، ماتئوی دلقک فرشته، آتلور، لرد سابیس و بالاخره آن خون آشامی که پایش را در راه لرد سابیس قربانی کرده.
او را از بیمارستان به اینجا آوردیم. در یک اتاق روی تختی گذاشتیمش. جمجمه اش را شکافتیم و آن را برداشتیم تا مغزش آشکار شود. گاه چیزهایی از مغزش را درآوردیم و گاه چیزهایی به آن اضافه کردیم.
و او در تمام این مدت فقط در حالی که دفتری مزین به کلماتی غریب را در آغوش می فشرد، با چشمانی اشک آلود به سقف نگاه می کرد و دعا می خواند.

او پایش را قطع کرده و ما برای برگرداندنش به او داریم چنین رنجش می دهیم. پایی که او خواهان پس گرفتنش نیست.

درب زنگ زده ی فلزی اتاقش را باز می کنم. آن خون آشام، آدرین آرام دراز کشیده و تئودور در حال ثبت علائمش است.

من رو به تئودور:
"اوضاعش چه طور است؟"

تئودور:
"حالش خوب است. ضربان تندش دوباره عادی شده."

من روی یک صندلی کنار تخت می نشینم و به آدرین نگاه می کنم. به موهای خاکستری بلندش که صورتش را قاب گرفته اند و چشمان آبی مرطوبش که به سقف خیره شده اند. دستم را جلو می برم و دستش را می گیرم. با ملایمت صدایش می کنم.
"آدرین؟"

سرش را به سمتم برمی گرداند.

من:
"متاسفم که دوباره باعث وحشتت شدیم."

آدرین با آن صدای قدیس گونه اش که انگار متعلق به این دنیا نیست:
"ترس نبود. یک اشتیاق درمانده بود. این نگرانی که مبادا بمیرم، بی آنکه مسئولیتم در این دنیا را کامل انجام داده باشم."

من:
"آدرین، آنچه در قلبت آرزویش را داری، تنها یک سراب است."

آدرین:
"من آرزویی دارم. اما تو چه طور، دکتر بنجامین؟ نگاهت گمگشته است و از چشمانت، من می توانم درون پر آشوبت را ببینم."

من:
"این گمگشتگی و ماندن در تاریکی بهتر از رفتن به سمت نور اشتباه است."

آدرین دستم را می فشارد و برقی در چشمانش می درخشد.
"اما این نور اشتباه نیست. چرا به آن فکر نمی کنی، دکتر بنجامین؟ روح لرد سابیس، ذات خدایی اش، خالق اعظم این دنیا بودنش، قربانی مرا پذیرفته.
این تقدیر است. طبیعت است."

من:
"هر چه در طبیعت است، درست محسوب نمی شود."

آدرین:
"شما می خواهید با طبیعت جنگ کنید و ذات چیزها را تغییر دهید. اما بدانید که در نهایت موفق نخواهید شد."

چشمان آبی اش را به من می دوزد.
"دکتر بنجامین، نور شما را به خود می خواند. او شما را در آغوش گرمش می گیرد و بر قلب بی قرارتان صلح زمزمه می کند. فقط کافیست آن را بپذیرید."

من:
"آدرین، تو در حق جسمت، ارزشمندترین چیزی که داری، جفا کرده ای. چه طور چنین چیزی ممکن است تو را به رستگاری برساند؟ چه طور اگر من چنین راهی را انتخاب کنم، به نور می رسم؟"

آدرین:
"جسم مهم نیست، دکتر بنجامین. روح مهم است. و تنها در صورتی جلا می یابد که غرور را کنار نهیم و از داشته هایمان دست بکشیم.
لرد سابیس، خدای اعظممان جسم و روح به ما بخشیده و برای نگه داشتن این دنیا و از هم نپاشیدن آن، ما باید از جسممان مایه بگذاریم. تنها این گونه به سعادت خواهیم رسید."

من:
"آدرین، مهم نیست لرد سابیس چه قدر قدرتمند باشد، من نمی توانم بپذیرم که او قادر به خلق چیزی به اسم روح است. روح یا به تدریج بر اثر انباشت خاطرات ما شکل می گیرد و یا وجودش چشمه ی دیگری دارد."

نگاهم را در چشمانش گره می زنم‌.
"ما پیشرفتی در تحقیقاتمان در رابطه با لرد سابیس داشتیم. می دانی؟"

تغییری در حالت صورتش ایجاد نمی شود. حتی یک حرکت غیر ارادی کوچک مثل تنگ شدن مردمک. من ادامه می دهم:
"قدرت های لرد سابیس و آن به اصطلاح فرشتگانش از چشمه ای خارج از این دنیا جاری نشده. هر چه در جسمشان است، از جنس نیروهای همین دنیاست. خورشید، صاعقه، آب، آتش."

آدرین:
"دکتر بنجامین، گمراهی ات قلبم را به درد می آورد. تا دیروز می گفتید نمی توانید به رازهای درون نیروی لرد سابیس نفوذ کنید، نمی توانید چشمه ای در این دنیا برای فرشتگانش پیدا کنید و حالا آمده اید و این حرف ها را به من می زنید؟

علم و تحقیقات شما رقت آلود است. سست است. غیر قابل تکیه. مدام در حال تغییر‌. بی چهره."

من مدتی در سکوت به او نگاه می کنم.
"آدرین، تو چه طور می توانی لرد سابیس را خدای اعظم این دنیا بدانی؟ موجودی که این قدر در باطن و ظاهر شبیه به ماست؟ آغشته به غم و گناه و در تلاش برای رسیدن به نور؟"

اشک در چشمانش جمع می شود. لب هایش می لرزد.
"چه طور می توانست خدای ما باشد، اگر طور دیگری بود؟"

آه می کشم. دستش را رها می کنم و از جایم بلند می شوم. رو به تئودور می گویم:
"باید هر چه زودتر به نحوی پایش را به او پیوند بزنیم."

چشمان مشکی تئودور کمی گشاد می شود.
"اما دکتر بنجامین، اگر به زور این کار را انجام دهیم، ممکن است باعث مرگش شود."

من:
"شاه گابریل می خواهد هر چه زودتر به نتیجه برسیم. آشوب در کمین است. آدرین دارد تبدیل به یک نماد می شود، برای تصدیق سخنان آن دلقک، ماتئو. نمی توانیم بگذاریم افراد بیشتری به گروه او ملحق شوند."

تئودور با لحنی غم آلود:
"بله، می فهمم."

آدرین شروع می کند به زمزمه کردن دعاهایش. با صدایی شکسته و لرزان.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آزادنویسی شبانه

۲.۴۹

دوباره شب

از زبان سابیس

گرم نیست، اما تنم عرق آلود است. گابریل و مالخازار را رو به رویم نشسته بر مبل می بینم که دارند صحبت می کنند. اما تصویرشان محو است و صدایشان ... دیدن ادامه ›› مبهم. آنچه در ذهنم واضح است، یک خون آشام است که بر تخت دراز کشیده، با پایی از ران قطع شده، با چشمان اشک آلود و لبخندی خشنود بر لب. و پزشکانی که بیهوده سعی می کنند پا را به تنش برگردانند.

موج آن را حس کردم. انگار که یک گوی گرم و درخشان ناگهان وارد قلب نیمه یخ زده ام شد. جریانی از حیات که در رگ هایم جاری شد. قدرت های درونم که نفس کشیدند. و بعد فهمیدم چه فاجعه ای رخ داده.
این چه نفرینیست؟
باید خدایی باشم که این گونه قدرت می گیرد؟ با فقدان مخلوقاتش؟

گابریل و مالخازار چه دارند می گویند؟ روش هایی برای تغییر در مغز آن خون آشام؟ بریدن یک تکه از مغزش؟
چیزی در معده ام حرکت می کند و تا نیمه های گلویم بالا می آید.

یک خون آشام؟
و من که تصور می کردم انسان ها چنین می کنند برای رسیدن به جاودانگی.
یعنی فقط یک عشق بیمار است و نه چیزی بیشتر؟

یک تابوت. بله می خواهمش تا در آن دراز بکشم. چیزی دارد قلبم را در مشتش فشار می دهد. نمی توانم این طور در حالت نشسته بمانم. این سوزش.
نیم خیز می شوم و می خواهم بلند شوم که تلوتلو می خورم. صدای محو گابریل و مالخازار را می شنوم که انگار دارند از من می پرسند حالم خوب است؟
می خواهم بگویم تابوت، اما فقط با صدایی خش دار و گرفته زمزمه می کنم گور.

و ممکن است همین باشد؟ شاید گور آن چیزی باشد که نیاز دارم.
آه، دوباره تصمیمی خودخواهانه. خدایی که هر بار می خواهد خودش را تنبیه کند، دنیا و مخلوقاتش را هم به زیر می کشد.

گابریل و مالخازار دو طرفم هستند و دارند مرا با خود می برند. به داخل یک تالار. آه، یک تابوت. نفس آسوده ای می کشم. مرا داخلش می خوابانند. اما تا دراز می کشم، معده ام پیچ می خورد و چیزی داغ و سوزان بالا می آید و از دهانم بیرون می ریزد.
مالخازار دستمالی از جیبش درمی آورد و دهانم را پاک می کند.
نه، او مالخازار نیست، گابریل است. نگاهش نیمه سرد است، ترکیبی از دلسوزی و انزجار. او نمی تواند مثل مالخازار دوستم داشته باشد، چون از خونم در او نریخته ام. او هنوز آن مراسم تهذیب را از یاد نبرده. و او از من می ترسد. نه از من. از شباهتی که به آرزوهای تاریکش دارم.

چشمانم را می بندم. در یک راهروی بی انتها هستم. من محکومم تا ابد خدا بمانم. تا همیشه قیرآلود. اما من فقط می خواستم تنها نباشم.

طولانیست و در جلو فقط تاریکی. اما شاید جایی در آن نور باشد. با پشتی خمیده دستم را به دیوار می گیرم و سعی می کنم پیش بروم، اما با صورت بر زمین می افتم.
رویم را برمی گردانم. به سقف نگاه می کنم. نور شمع های دیوارکوب چه هاله ی لرزان زیبایی بر آن انداخته اند. شبیه خودم است. دوستش دارم. لبخند به لب می آورم. چرا کمی در خواب فرو نروم؟
روحی عاری از فکر، مثل جسمش در داخل تابوت. اینجا هم پلک هایم را می بندم.

اما ناگهان سوزش عمیقی را در قلبم حس می کنم. فریاد کوتاهی می کشم و چشمانم را باز می کنم. لوی را می بینم که سوزنی قطور را داخل سینه ام فرو کرده. گابریل و مالخازار دستانم را نگه داشته اند.

هق هق می کنم. نگاهم را روی آن ها حرکت می دهم. با آن ها حرف می زنم.
"متاسفم. به خاطر تمام کارهایی که با شما کردم. حق دارید مرا شکنجه کنید."

لوی با چشمانی اشک آلود نگاهم می کند و دستش را روی صورتم می گذارد.
"لرد سابیس عزیزم،
شما بیهوش شده بودید. علائم حیات نداشتید.
خونتان غلیظ تر از آنیست که باید. حتی برای شما. در قلبتان جمع شده. مثل یک باتلاق. دارم روانش می کنم."

و ورود مایعی را از لوله ی متصل به سوزن به قلبم حس می کنم. مالخازار لبه ی یک بطری را بر دهانم می گذارد.
"این را بنوشید. ترکیب یک معجون است با خون گابریل. قبلا اثر خوبی بر بهبود گادفری گذاسته بود. ممکن است..."

چشمانم گشاد می شود و صورتم را برمی گردانم.
"نه، مالخارار. آن را از من دور کن. نمی بینی خون گابریل با تو چه کرده؟ می خواهی آن بلا را سر من هم بیاوری؟"

هر سه ی آن ها به من خیره می شوند. با نگاه هایی اندک ترسیده.
نباید آن را می گفتم. دارم چه کار می کنم؟ مالخازار و گابریل را به جان هم می اندازم؟

لبخندی کوچک به لب می آورم.
"حال خوشی ندارم، عزیزانم. دارم هذیان می گویم."

و دهانم را بر لب بطری می گذارم. اجازه می دهم مالخازار معجون خون آلود را به من بنوشاند.

آسمان شب. ماه کامل. ستارگان درخشان. صاعقه ای با غرش مهیب و نور شدیدی که شب را به روز بدل می کند. پوستم که دارد می سوزد. طلوع نا به هنگام که دارد مرا می کشد.

اما بعد همه چیز آرام می شود. دیگر سوزش نیست. درد نیست. و دوباره شب است.
امیر مسعود این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دوباره در تاریکی

از زبان لرد سابیس

این کلمات. نوشته شده بر کاغذهای کاهی این دفتر. آن ها نمی توانند بخوانندش. حروفش برایشان غریبه است. اما چیزی از آن حس می کنند. نوری کم رمق در تاریکی. گمان می برند اگر مقدس بنامندش، هدایتشان می کند. تصور می کنند راهنماییست برای رستگاری که توسط من نگاشته شده. فکر می کنند از آن ها روی برگردانده ام، چون گمراه شده ام. چون گمراه شده اند. فکر می کنند زمانی برخواهم گشت و کلماتم را برایشان خواهم خواند و آن لحظه روحشان از زنجیر آزاد می شود و گناهی که دارد ذره ذره از آن ها می خورد، رهایشان ... دیدن ادامه ›› خواهد کرد.

دفتر را ورق می زنم. نشسته بر بلندای این کوه. در قلب تاریکی. و در پناه شمع ها. به کلماتم نگاه می کنم. دیگر من هم نمی توانم بخوانمشان. و به یاد هم نمی آورم که چیستند. آیا هولناک تر از خاطراتی هستند که در مغزم می لولند؟

تنهایی. این اولین چیزیست که از خود به خاطر می آورم. در عدم. در آنچه تا بی نهایت گسترانیده شده بود و من در آن معلق بودم. از خود جسمی نداشتم. من بخشی از آن هیچ بودم. ذراتم را فراخواندم. آن ها را به هم نزدیک کردم. وصلتشان دادم و در این پیوند قلب سیاهم متولد شد. موسیقی ضربانش خون قیرآلودم را در تنم جاری می کرد. حالا من جسم داشتم و تپش. اما انگار تنهایی ام سنگین تر شده بود. شاید بار گناهانی که هنوز مرتکب نشده بودم، بر شانه هایم نشسته بود.

و من کندن از روحم را آغاز کردم. تنهایی و گناهانم را تکه تکه کردم و رنجم را از اعماق وجودم به بیرون روان کردم. و در تمام آن تاریکی ها، در مخلوقات متولد شده ام نور بود. آن ها از جسم و روح هم تغذیه می کردند تا بمانند. در عالم بالا و در عالم پایین. و با این حال هنوز در آن ها معصومیتی بود. سرریز شده از تقدیر ناخواسته شان.

باد می وزد و می خواهد دفتر را از زیر انگشتانم برباید، اما من آن را با دستان لرزانم می گیرم. سرما از پوستم به گوشتم و به استخوانم می خزد و درد مرا وامی دارد که فکر کنم. به گناه و معصومیتی که در روحم اسیر است و در روح مخلوقاتم. ما از یک جنسیم و با این وجود من از آن ها جدایم. چه در عالم بالا باشم و چه در پایین. من غم آن ها را نوازش می کنم و آن ها غم مرا. قلب هایمان گرم تر می تپد، حتی اگر جسم هایمان یخ زده باشد. و با این حال من دوباره تنهایم. در دنیایی که خود خلق کردم. در میان موجوداتی که از روح خودم زاده شدند.

به سرفه می افتم و خون از سینه ام بالا می آید و بر خاک و بر صفحات دفتر می ریزد. با چشمانی گشاد شده می بینم که سرخ است، نه سیاه. نگاهم مرطوب می شود. غده ی غم در گلویم می شکفد. یک نفرین. خون سیاهی که سرخ شده. تاریکی ای که نور شده. می توانستم مشعوف شوم از پاکی ام، اگر نشانه ی تضعیف شدنم نبود. نشانه ای بر محو شدنم. و محو شدن این دنیا و مخلوقاتم.

دفتر را برمی دارم و در آغوش می گیرم. شاید من هیچ گاه نتوانم نجات یابم، اما آن ها می توانند. من کسی بودم که آغاز کرد، نه آن ها. شاید منفورتر شوم. و تنهاتر. اما برای بودنشان دوباره در تاریکی فرو خواهم رفت.
امیر مسعود این را خواند
ایمان شکاری، روژان امیری، بهنام ترابی و سحر کشفی این را دوست دارند
زایش، اگر حاصلِ سفری باشد از نیستی به هستی، چه‌بسا گاهی، کمی مردن برای دوباره زاده شدن، لازم است! فروچکیدنِ در تاریکی، خودْ مقدمه و مکاشفه‌ایست برای جستجوی نور. آنجا که آستانه‌های آدمی، به‌کُلْ معانیِ ترس و رنج و خشم را از یاد برده و در عوض، نطفه‌ی خیزشی نو را به پذیرایی نشسته‌اند…
۲۲ اردیبهشت
< نظر مورد پاسخ، در دسترس نیست >
بالتازار عزیز، به چه نکته ی جالبی توجه کردید. چون یه چیز ناخودآگاه بوده و خودم بهش دقت نکرده بودم.

قربون شما.
این خون آشام بسی بسیار ممنونه از حمایت هاتون. 🖤🦇
۲۲ اردیبهشت
ایمان شکاری
زایش، اگر حاصلِ سفری باشد از نیستی به هستی، چه‌بسا گاهی، کمی مردن برای دوباره زاده شدن، لازم است! فروچکیدنِ در تاریکی، خودْ مقدمه و مکاشفه‌ایست برای جستجوی نور. آنجا که آستانه‌های آدمی، به‌کُلْ ...
چه قدر زیبا و الهام بخش گفتین، ایمان عزیز.
۲۲ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

عشق در یک نگاه

عشق در یک نگاه. شاید در یک نگاه نیست. در یک تپش قلب است. دیده نمی شود و فقط از یک رگ در دهانت و در جسم و روحت جاری می شود. عشق در خون.

و هر گاه آن را می چشم، یا در غبار محو می شوم، بدون درد و انگار شناور در هوا. یا خودم را با تمام وضوح در آینه ی وجودم می بینم. لکه های سیاهی که بر روحم افتاده. و از خودم می پرسم گناه چیست؟ آیا خود ... دیدن ادامه ›› عشق نیست؟

و یاد خون هایی که نوشیده ام، در ذهنم زنده می شود. انسان و خون آشام. خون بدل کننده ام مالخازار که انگار مثل زنجیری داغ به دورم می پیچید. اسارتی که با رنج تحمل می کردم و وقتی بند باز شد و دیگر آزاد بودم، حقیقتی تلخ بر من فرود آمد. اینکه نبود زنجیرها برایم از وجودشان زجرآورتر است.
من می خواستم که او دوباره اسیرم کند. که با داغ فلز و ضربه ی شلاق در حق تن و روحم گناه کنم.

اما چنین عشق تاریکی نه او را نجات می داد و نه مرا. پس ناچار شدم اشتیاقم به تپش بیمار را گوشه ای در وجودم در صندوقی بگذارم و ضربان آرام را در آغوش گیرم.
آن عشقی که فوران مذاب از آتشفشان نیست، در خود ذوب نمی کند، ویران نمی کند. اما اندک اندک بی آنکه بفهمی، می سوزاند. و شاید این بی رحمانه تر باشد.
امیر مسعود این را خواند
روژان امیری و ایمان شکاری این را دوست دارند
«عشق یعنی؛ من انتخاب می‌کنم چه کسی ویرانم کند»
۲۱ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بخش های سوم و چهارم داستان دومم در ایونت اقلیت ها: لینک در پروفایل
امیر مسعود این را خواند
رضا جاویدی و روژان امیری این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ایونت اقلیت ها

--

۲

خونی برای بیداری

از زبان مالخازار

با قدم هایی آهسته وارد تالار می شود. نگاهش محتاط است، اما کنجکاو هم هست. چهره اش به خاطر حال نامناسب و خونی که بالا ... دیدن ادامه ›› آورده، هنوز رنگ پریده است. من در حالی که بر تخت تکیه زده ام، با دست او را به سمت خود دعوت می کنم:
"بیا اینجا و کنارم بنشین."

او چنین می کند و با نگاهی نه کاملا خیره با ترکیبی از ادب و جسارت چشمان آبی اش را به من می دوزد. لبخندی کج و معنی دار روی لبانش می نشیند.
"شما هم به گادفری شبیه هستید و هم نیستید، سرورم."

من هم به او لبخند می زنم.
"منظورت چیست، ایزابل؟"

ایزابل:
"هر دو در تاریکی به دنبال نور می گردید، اما شما چندان اهمیت نمی دهید که برای رسیدن به مقصودتان کمی در سیاهی غرق شوید."

من:
"تاریکی را می توان تاب آورد، اگر عقلانیت را حفظ کرد و از جنون دوری جست. اگر بخواهم در باتلاق سیاهی دست و پا بزنم، بیشتر در آن فرو خواهم رفت. پس می گذارم مرا در خود فرو برد، در من نفوذ کند و زمانی که گمان کرد با من یکی شده، بالا می آیم."

ایزابل:
"بازی خطرناکیست، سرورم."

من:
"دوست داری طعم آن را بچشی؟"

و مچ دستم را به نیش می برم و سوراخ می کنم و در حالی که خون سرخ تیره از رگم جاری شده، دستم را به سمت ایزابل می برم.
"خونم را بنوش. به روحت کمک می کند تا با هدیه ی تاریک به صلح برسد."

او با تردید به خونی که جاری شده، نگاه می کند.

من:
"مسیر رستگاری ای که گادفری برایت چیده، وجودت را مچاله می کند. مثل گلی که آب به آن می رسد، اما در نهایت خشک و پژمرده می شود. او خودش هم نمی داند از زندگی اش چه می خواهد. گاه در اسکاربرو از جام خون شرور می نوشد، گاه در سایه ها بر اشرار نیش فرو می کند و آن ها را می نوشد و گاه برای خود مراسمی رقت آلود که تنها انعکاسی از آن مراسم لعن شده ی سابق است، ترتیب می دهد. و هیچ کدام از این ها قانعش نمی کند. این سر در گمی او در تو نیز پخش شده. خون من کمکت می کند که پاهایت در سیاهی سفت شود، که بمانی."

این بار نگاهش را لحظاتی مستقیم در چشمانم می دوزد و بعد دهانش را به سمت رگ شکافته ام می برد و شروع می کند به نوشیدن. اول آهسته و بعد کم کم با ولع. صورتش با دیدن خاطراتم گاه منقبض می شود و چشمانش اندکی گشاد، اما دست نمی کشد.

وقتی حس می کنم به اندازه ی کافی نوشیده، دستم را با ملایمت از دهانش عقب می کشم و یک دستمال ابریشمی از جیب ردایم بیرون می آورم و با آن رگه ی خونی که از میان لب هایش جاری شده را پاک می کنم. لرز آرامی بر تنش می افتد.

من:
"از ریسمانی که روحت را از خون به من وصل کرده‌‌‌، نهراس. این بندی نیست که تو را اسیر کند."

خدمتکار را صدا می کنم و از او می خواهم برایمان خون بیاورد. لحظاتی بعد یک سینی با یک کوزه ی پر از خون و دو جام مقابلمان است. جام ها را پر می کنم و یکی را به دستش می دهم. او آن را به لب می برد و جرعه ی کوچکی از آن را با احتیاط می نوشد.

من در حالی که از جام خود می نوشم، اما حواسم معطوف به اوست:
"چه احساسی داری؟"

ایزابل:
"به گمانم بهتر از قبل شده."

من:
"و بهتر هم خواهد شد، اگر باز از من بنوشی. گردابی که خون گادفری در تن و روحت به پا کرده، کم کم محو می شود، نه به یک باره."

با حالتی پرسشگرانه به من نگاه می کند.
"اما سرورم، چه باعث شده شما بخواهید از خون گرانبهایتان به من ببخشید؟"

من کمی مکث می کنم و بعد آهی نامحسوس می کشم.
"گادفری برای من عزیز است. اولین بار وقتی دیدمش که از جاودانگی ام سیر شده بودم و می خواستم به زندگی ام پایان دهم. اشتیاق افسار گسیخته ی او به حیات به یادم آورد که زندگی چه قدر ارزشمند است، حتی اگر در بند باشم. و وقتی این را درک کردم، توانستم مبارزه برای آزادی ام را شروع کنم.
اما گادفری نمی تواند مرا بفهمد. او فکر می کند من دارم به سمت یک نور ویرانگر حرکت می کنم، درخششی که تابش را ندارم. گمان می کند می خواهم از خون شرور در جام به خون حیوان و آب آهن نوشی روی بیاورم و این گونه روحم را در هم بشکنم. او نمی تواند درک کند من چه می خواهم. اما تو می توانی."

در چشمان آبی اش خیره می شوم.
"تو شبیه من هستی، ایزابل. این را حس می کنم، حتی بدون اینکه از خونت نوشیده باشم. تو می توانی در تاریکی عمیق قدم برداری و از کنار نور ویرانگر عبور کنی، بی آنکه محو شوی. تو می توانی به من کمک کنی نه تنها اسکاربرو بلکه انگلستان و جهان را تبدیل به بهشت خون آشامان کنم. جایی که خون برای بیداری و عقل نوشیده می شود، نه خواب و هذیان."

ایزابل لحظاتی سکوت می کند و بعد:
"خون، سرخ‌مایعی که خود از جنس خواب است و وهم. و خون آشام، مخلوقی که رویای گذشته بر روحش سنگینی می کند. اما شاید این همان چیزیست که روحم تشنه به آن است. شکل دادن خون، به آن سان که مثل یک سوزن در من فرو رود و از کابوس بیدارم کند. و از یاد بردن دردهای گذشته."

نگاهش را در چشمان من گره می زند.
"شما را در مسیرتان همراهی می کنم، سرورم. از این لحظه هدف شما هدف من هم هست."
امیر مسعود این را خواند
روژان امیری این را دوست دارد
در تالارِ سردِ شب
خونی چکید، آرام و سرخ.
نه برای خواب،
برای بیداری
و در آن جرعه‌ی تاریک،
دو سرنوشت
به یک رگ گره خورد.
۲۰ اردیبهشت
روژان امیری
در تالارِ سردِ شب خونی چکید، آرام و سرخ. نه برای خواب، برای بیداری و در آن جرعه‌ی تاریک، دو سرنوشت به یک رگ گره خورد.
چه قدر زیبا گفتی، روژان جانم! 😍
۲۱ اردیبهشت
صدف علی نیا
چه قدر زیبا گفتی، روژان جانم! 😍
ممنونم عزیزم، شما زیبا نوشتید صدف جانم... ^ــــ^
۲۱ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
داستان دوم من در ایونت اقلیت های سایت جادوگران که ادامه ای بر داستان پیشین است.

--

۱

الهه ی معابد

از زبان مالخازار

به خاطر می آورمش. خیابانی طویل در ویتبی. هر شب مرا از محل کارم به خانه ام می رساند. اما آن شب قرار نبود این طور ... دیدن ادامه ›› شود. آن ها از میان تاریکی پدیدار شدند. نگاه هایشان مصمم بود. برخی انسان بودند و برخی خون آشام. مرا گرفتند. دست ها و پاهایم را بستند و در یک قفس انداختنم. و مرا به شهرشان اسکاربرو بردند تا در آنجا برای اولین بار با او رو به رو شوم. با لرد سابیس.

چشمان خاکستری روشن و نمناک که از پس پلک های سنگین به من خیره شده بود. غمی در آن ها نمایان بود که از قلب سیاهش فواره زده و در نگاهش تبلور جسته بود. اما فقط همین نبود. نگاهش می سوخت. با ترسی که داشت روح مرا می جوید. و او جلو آمد و مرا از خون خالی کرد. و از امید برای بازگشت به تمام چیزهایی که برایم رنگ داشتند. همسرم سلستیا و دختران کوچکم ایلورا و میرن.

او مرا از خون خالی کرد و خون خودش را در من ریخت. من در برابر پاهایش بر کف سنگی سرد عمارت به خود لرزیدم و مچاله شدم. تبدیل شدم. به یک خون‌نوش. و لرد سابیس به زیردستانش که مرا برای او آورده بودند، دستور داد مرا به تخت مجللی که در آن تالار بود، ببندند. آن ها چنین کردند. و بعد از یک مایع به من نوشاندند. فقط خون نبود. جادویی تاریک در آن بود. چیزی که میل مرا برای بلعیدن تشدید می کرد. در خود کشیدن نه تنها خون، بلکه تملک روح و امیال. تمام آن چیزهایی که قرار بود به من تقدیم شود. توسط قربانیان مشتاقم.

و من سال ها این گونه زیست کردم. مارکیز و خدای خون آشام اسکاربرو. کانون مراسم قربانی در معابد. نماد نیک بختی.
پس از مدتی طناب ها را از من باز کرده بودند و دیگر از آن مایع به من نمی نوشاندند، معجونی که در پوست و گوشت و استخوانم فرو می رفت و هر آن مرا بیشتر از آنچه که به عنوان خود می شناختم، دور می کرد.
اما با این حال من هنوز احساس می کردم که بسته شده ام. می دانستم که نمی توانم بگریزم.

حالا دیگر من فقط مارکیز هستم. خدا نیستم. این را به قیمت جنگ و خونریزی به دست آورده ام. هرج و مرجی که در دنیای بیرون به پا کردم تا در درونم صلح به پا کنم. و به آرامش هم رسیده ام. اما می دانم که پرستشگران دست نخواهند کشید. عاشقان مراسم قربانی ای که آن را منسوخ کردم، شیفتگان وجود خدایی که نماد رستگاری در شهر محبوبشان اسکاربرو باشد.

و من باید آماده باشم. به همین دلیل بود که به شورش اقلیت ها پیوستم. و زیردستانم را فرستادم تا انسان های لایق را بدل کنند.
در جنگ پیشین دشمنانم با خون آشام های بی مغزی که توسط لرد سابیس و انگل هایش خلق شده بودند، علیهم شوریدند. این بار من با خون آشام هایی بر مخالفان خواهم تاخت که تحسین برانگیز و باشکوهند. موجوداتی که شباهتی به آن خون‌نوش های فاقد شعور رقت آلود نخواهند داشت.

به بالکن اتاقم می روم، در حالی که این افکار در سرم غوطه می خورد. و او را می بینم. ایزابل مک دوگال، زنی که در جریان شورش توسط گادفری فرزند تبدیلی ام بدل شده. او رو به رویم و در بالکن اتاق گادفریست. اندکی خم شده و دستش را روی شکمش گذاشته. چهره اش منقبض شده و رنگ از آن پریده. او با زانو بر کف زمین فرود می آید و در حالی که چشمانش از حدقه بیرون زده، سیلاب خون از دهانش بر زمین جاری می شود و مثل یک دریاچه اطرافش را می گیرد.

مدتی در همان حال می ماند، در حالی که نفس نفس می زند. بعد سرش را بالا می آورد و نگاهش به من می افتد. اول ترس در چشمان آبی اش می درخشد. اما بعد حالتی تدافعی در آن ها پدیدار می شود. به او نگاه می کنم. موهای سیاه بلند و مجعدش از روی شانه هایش سرازیر شده اند. پوستش به سان سنگ مرمر سپید است. چشمان آبی اش مثل دو تکه جواهرند. لب های سرخش به سان میوه ای ممنوعه. اگر میل داشتم یک خدا بمانم، می خواستم او الهه ی معابدم باشد.
لبخندی خشنود به لب می آورم و خدمتکارم را صدا می کنم و به او می گویم ایزابل را نزد من بیاورد.
< نظر مورد پاسخ، در دسترس نیست >
🖤🦇😍
۲۰ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

آزادنویسی شبانه

۲.۴۸

بال های قیرآلود

از زبان گابریل

سطح بی حرکت و خاموش آن انگار مرا به سوی خود می خواند. مرداب، درآمیخته با درخشش بیمار مهتاب بی صدا در گوشم زمزمه می کند. ... دیدن ادامه ›› همراهانم پشه هایی هستند که بر پوستم می نشینند، نیش فرو می کنند و می نوشند. آب آهنی را گمان می کردند خون است. آن ها به وصال نرسیده، بر آب می افتند. به پشت، با بال هایی که دیگر پرواز نمی کند و پاهایی که ملتمسانه به سوی آسمان دراز شده.
اما از آن بالا چه طلب می کنند؟
با لرزشی در عمق وجودم به یاد می آورم. جاودانگی را از خدایی که رنجشان غذای اوست.

و عمق مرداب، روحم را طلب می کند. عمقی که آن خداست، آن تاریکی بلعنده، همان که پشه های گمراه شده او را در آسمان تصور می کنند. و من در میان آب پیش می روم و می بینم که چه طور دردهایم قلب سیاه او را هر لحظه بیش از پیش می تپاند. می دانم که اگر سر در آب فرو کنم، او را خواهم دید، چشمان خاکستری روشن و محزونش را. سینه ای که آن را شکافته تا قلبش را با تمام تعفنش آشکار کند. و نور کم جانی در آن که می دانم تنها یک سراب است.

او گرسنه ی روحم است، حسش می کنم. اما من او را به مرادش نمی رسانم. حتی اگر پاداشم خاموشی این درد باشد. زمانی مرا رنج داد و خود قوت گرفت و من پوچ بر جای ماندم. اما آن پوچی مرا در هم نشکست. من پیش رفتم. من، پادشاه خون آشام آمالثورا نخواهم گذاشت سرزمینم را در جنون و تباهی فرو بری. من متعلق به تو نیستم. فرشته ی تو نیستم. از کتف هایم بال هایی بیرون نخواهد زد که رایحه ی تعفن تو را بدهد. بال هایی که سپیدند، اما آغشته به قیر و گلند.

به خود می آیم و می بینم که در تابوت دراز کشیده ام، با چشمان باز و دارم جملات آخر را با لحنی تند و با صدایی بلند مثل دعایی پر خشم به زبان می آورم. آریل بالای سرم نشسته و چشمان درشت قهوه ای اش را با نگرانی به من دوخته.

با بدنی خشک شده به سختی نیم خیز می شوم و می نشینم و با صدایی گرفته می پرسم:
"چه شده، آریل؟"

آریل:
"یک خون آشام در یک معبد خودش را نقص عضو کرده."

قلبم در سینه فرو می ریزد.
"پس آیین های شوم گذشته بالاخره در پوست و گوشت آمالثورا هم نفوذ کردند. من خون انسان را از خون آشامانم دور کردم، اما حالا دارند در تباهی دیگری فرو می روند."

آریل:
"پزشکان و جادوگران نمی توانند عضو قطع شده اش را به او برگردانند. بدنش آن را پس می زند."

چشمانم گشاد می شود.
"باید با شاه مالخازار در این باره حرف بزنم."

آریل:
"نمی خواهی با خود لرد سابیس صحبت کنی؟"

می لرزم.
"او؟ آه، آریل عزیزم. بله، باید همین کار را بکنم. اما وحشت به روحم چنگ انداخته. می ترسم به وسوسه اش تسلیم شوم."

آریل نگاهش را به من می دوزد.
"اما این حال تو واقعا به خاطر اوست؟ گابریل، تو خشنود هستی که تنها پادشاه آمالثورا و مجری قانون و نظم و جلوگیری از هرج و مرج باشی؟"

صورتم منقبض می شود.
"تو فکر می کنی ممکن است من نفرین خدایی را بخواهم؟ آنچه مالخازار خود را از آن رهاند و لرد سابیس در آن دست و پا می زند؟"

آریل:
"ممکن است بتوان خدا بود، بدون به دام افتادن در زنجیر و عشق بیمار؟"

من:
"جرات ندارم به آن فکر کنم. ممکن است سعی کنم به آن برسم و تنها ویرانی نصیبم شود.

به نوکترنال کتدرال می روم و با شاه مالخازار و لرد سابیس ملاقات می کنم. حضور مالخازار مرا بر جایم نگه می دارد، نمی گذارد در سیاهی لرد سابیس فرو روم."

آریل:
"ترتیب ملاقات را می دهم."

و بلند می شود تا برود.

من:
"صبر کن، آریل. در رابطه با بررسی خون من، هنوز نتیجه ای حاصل نشده؟"

آریل مقابلم می نشیند.
"گابریل، به تو گفتم. شاید تو فقط داری دنبال چیزی می گردی که وجود ندارد. نمی توانی تصور کنی که شاه مالخازار یا بقیه مجذوبت می شوند، به خاطر آنچه اراده کرده ای، باشی و نه به خاطر ماده ای مرموز در وجودت که خود هم از آن بی خبری؟"

من:
"اما نمی توانم خطر کنم. اگر چیزی هست، باید قبل از مالخازار آن را بفهمم. ممکن است او کشفی در من کند و همین دره ای شود بین من و او."

آریل آه می کشد.
"باشد.‌ متوجه نگرانی ات هستم."

من:
"مقدمات تحقیق درباره ی آن خون آشام کهن میمون نما را هم آغاز کن. این احتمال هست که او به لرد سابیس ربط داشته باشد. ما باید بیشتر درباره ی لرد سابیس بدانیم. تا هم بتوانیم با تاریکی اش مقابله کنیم و هم ترس از او ما را در خود نبلعد."

آریل:
"بله، حق با توست. ترتیبش را می دهم."

دستم را جلو می برم و دستش را می گیرم.
"آریل عزیز، خوشحالم که تصمیم گرفتی در امور دربار شرکت کنی. این گونه تو را بیشتر حس می کنم و آرامش می گیرم."

لبخند می زند.
"این گونه حال من هم بهتر است. وقتی از تو دورم، احساس می کنم بیمارم."

دستش را به سمت لب هایم می برم و بر آن بوسه می زنم. و بعد می گذارم تا بلند شود و برود و به کارها رسیدگی کند.
خودم نیز خدمتکار را صدا می کنم تا وانم را با آب آهن داغ پر کند.
سینا دهقان و امیر مسعود این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آدرس وبلاگم:

sadafalinia.blogix.ir
روژان امیری و امیر مسعود این را خواندند
ایمان کارجو این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت

شعر و ادبیات

تماس‌ها

sadaf.alinia7777@gmail.com
sadaf-alinia-b74173288