او یک سوگواریست. یک تابوت فلزی ملبس به مخمل مشکی که روی شانه های خون و خوننوشان است. و می رود تا در گودالی در دل خاک آرام بگیرد. او اشک هاییست که فرو نمی ریزند، اما به گدازه ی خشم بدل می شوند و زیر پوست می لغزند.
مالخازار:
"گابریل، مهم نیست اگر خون آشام ها یا انسان ها تو را نخواهند. جای تو اینجاست."
دستش را روی سینه اش می گذارد.
"در این قفسه ی استخوانی که تو قلب نیمه مرده اش را در آغوش گرفتی. در زمانی که آمالثورا می خواست رهایش کند و نوکتیرا می خواست آن را به بند بکشاند."
--
کتاب دوم دنیای نوکترنال کتدرال
بخش پنجم
از هم می نوشیم، در فاصله
از زبان گابریل
تالاری با سنگ های مرمر سپید.
... دیدن ادامه ››
من بر کف آن گام برمی دارم. یک ردای سپید طلایی دنباله دار به تن دارم. موهای بلند و مجعد طلایی ام از روی شانه هایم سرازیر شده و تاجم روی سرم است. نگاهم به جلو دوخته شده. به دومینیک مورن که در انتهای تالار ایستاده، کنار یک میز که رویش یک کوزه و دو جام قرار دارد.
همان طور که به سمت دومینیک مورن می روم، متوجه کششی در انتهای ردایم می شوم و همهمه ای می شنوم. نگاهم را پایین می آورم و کسانی را می بینم که بر زمین زانو زده و ردایم را در دست گرفته اند و با چشمانی پرستشگرانه به من نگاه می کنند. همه ی آن ها انسان هستند.
به دومینیک مورن می رسم. او کوزه را برمی دارد و جام ها را با سرخمایع درونش پر می کند و با لبخندی تلخ رو به من می گوید:
"امشب خون می نوشیم، نه آب آهن."
من:
"دومینیک مورن، چرا فقط انسان ها اینجا هستند؟ خون آشام ها کجایند؟"
دومینیک مورن:
"سرورم، فراموش کرده اید؟
شما مرز را باز گذاشتید و خون آشام های آمالثورا هم به منطقه ی مرزی مشترک و نوکتیرا هجرت کردند."
من لحظاتی با چشمانی مبهوت به او نگاه می کنم، اما بعد به یاد می آورم.
"آه، بله."
یکی از جام ها را به دستم می دهد و هر دو شروع می کنیم به نوشیدن. اولین جرعه را که فرو می دهم، سوزشی سخت گلو و سینه ام را چنگ می زند. چهره ام در هم می رود. به سرفه می افتم و مایعی غلیظ از گوشه ی دهانم بیرون می ریزد. گوشت تنم است که تکه تکه شده. می بینم که دومینیک مورن هم به همین حال گرفتار شده.
من با صدایی گرفته از اعماق گلویم:
"چه کار کردی، دومینیک مورن؟"
دومینیک مورن با لبخندی غم بار اما آرام:
"سرورم، انسان ها ما را می پرستند، ما نجاتشان دادیم. اما حالا می خواهند که ما بمیریم."
رویم را به سمت انسان ها برمی گردانم. می بینم که چشمانشان اشکبار است و در آن ها هم غم هست و هم عزم.
سرفه می کنم و گوشت و خونم از تنم کنده می شود و از دهانم بیرون می ریزد. نگاهم لحظاتی تار می شود و وقتی دوباره همه چیز اطرافم واضح می شود، می بینم که پشت یک میز طویل نشسته ام، در حالی که یک جام نیمه پر از خون به دست دارم و نزدیکانم، دومینیک مورن، آریل، نیل، ناتان و بنجامین اطرافم نشسته اند. حتی پطروس، رزالی و لوسیندا هم هستند. و همگی با نگرانی به من خیره شده اند.
دستم را به سمت دهانم می برم و مایعی که کنارش جاری شده را لمس می کنم. فقط خون است و نه گوشت. و از من نیست، خون چرب خوک است. به سختی لبخند به لب می آورم.
"گویا لحظاتی حواسم منحرف شد و این خون لذیذ از مسیرش منحرف شد."
و از شنیدن کلمات 'خون لذیذ' و 'منحرف' به خود می لرزم. خارشی در گلویم حس می کنم و دوباره به سرفه می افتم. نیل که سمت راستم نشسته، آهسته به پشتم ضربه می زند. آریل که سمت چپم نشسته، دستم را با ملایمت می گیرد.
"گابریل عزیزم، چه شده؟ دقایقی پیش خیلی سخت سرفه می کردی، طوری که انگار جسمی خاردار در گلویت به دام افتاده."
من لبخند محبت آمیزی روانه اش می کنم.
"نگران نباش، آریل عزیزم. فکر می کنم به خون خوک حساسیت پیدا کرده ام."
نیل:
"نوشیدن مداوم آب آهن باعث این اتفاق شده."
و نگاه سرزنشبارش را به سوی دومینیک مورن می افکند، اما نگاه دومینیک مورن روی من متمرکز شده، سرد و معترض.
چرا؟ چون مرز را باز گذاشتم؟ یا چون خواستم به جای آب آهن، خون چرب خوک بنوشم؟ شاید هم چیز دیگریست. به خود می لرزم. آه، بله، همان است. تصویر او در ذهنم زنده می شود. مالخازار، با موهای سیاه بلند و ابریشمین، گونه های استخوانی تو رفته، و چشمان خاکستری تیره. او یک سوگواریست. یک تابوت فلزی ملبس به مخمل مشکی که روی شانه های خون و خوننوشان است. و می رود تا در گودالی در دل خاک آرام بگیرد. او اشک هاییست که فرو نمی ریزند، اما به گدازه ی خشم بدل می شوند و زیر پوست می لغزند.
مالخازار:
"گابریل، مهم نیست اگر خون آشام ها یا انسان ها تو را نخواهند. جای تو اینجاست."
دستش را روی سینه اش می گذارد.
"در این قفسه ی استخوانی که تو قلب نیمه مرده اش را در آغوش گرفتی. در زمانی که آمالثورا می خواست رهایش کند و نوکتیرا می خواست آن را به بند بکشاند."
تصویر محو می شود. من از جایم بلند می شوم. سعی می کنم آرام باشم، اما لرزشی لجوج در تنم موج برمی دارد. نفسم را از سینه بیرون می دهم.
"عزیزان من، پوزش می طلبم، اما باید مدتی شما را ترک گویم. شما به شب نشینی تان مشغول باشید، ساعتی دیگر دوباره به شما ملحق خواهم شد."
و رویم را برمی گردانم و به سمت خروجی تالار می روم، در حالی که نگاه های ناخشنودشان را روی خودم حس می کنم.
من قصر و آمالثورا را ترک می کنم و به منطقه ی مرزی می روم، به نوکترنال کتدرال. به تالاری که یک حوض دوار پر از آب برای غسل کردن در آن هست و مالخازار ملبس به ردایی سیاه در آن ایستاده، با صورتی در هم رفته و نگاهی که در فکر غرق است.
وقتی متوجه من می شود، چشمانش را به من می دوزد و لبخندی کمرنگ بر لبانش می نشیند.
من لب حوض می نشینم.
"مالخازار عزیز، چرا داخل حوض رفتی؟"
مالخازار:
"گابریل، من در یک مراسم اعتراف بودم."
من:
"اعتراف؟ چه کسی داشت اعتراف می کرد؟"
مالخازار:
"لرد سابیس. او ردای سپید پوشید و از من خواست تمام ساکنان دنیای نوکترنال کتدرال را باخبر کنم تا به اینجا بیایند و شاهد اعترافاتش باشند."
چیزی در درونم به خود می پیچد. مالخازار ادامه می دهد:
"من از او درخواست کردم که فقط به من اعتراف کند. و او..."
مکث می کند و دهانش به شکل خطی شکسته درمی آید و ابروهایش کمی بالا می روند، طوری که انگار همزمان هم منزجر شده و هم درمانده.
مالخازار:
"او همه چیز را به من گفت، گابریل. از آن لحظه که به ادعای خودش دنیایش و موجوداتش را خلق کرد تا آن لحظه که از آسمان به زمین نزول کرد و به تذهیب مشغول شد و همه ی چیزهای دیگر.
و من باید در اینجا، در این حوض، داخل این آب سرد دستانش را می گرفتم و می گذاشتم تمام لجن های درونش را در گوش هایم زمزمه کند."
چیزی نمی گویم. به لرد سابیس فکر می کنم. مردمان آمالثورا مانند نوکتیرایی ها نیستند و وابستگی کمتری به او دارند، اما در عین حال نمی خواهند بر خلاف میل او عمل کنند. بیشترشان او را خدا نمی دانند، اما یک موجود کهن که غمش می تواند دنیا را در خود ببلعد.
و مراسم تذهیبم با او. رنجی که به همه ی ما زخم زد و روحمان را خالی کرد، اما قدرت های او را برگرداند. به خود می لرزم. اما لبخند به لب می آورم، هرچند آلوده به اندکی اضطراب. آرام وارد حوض می شوم و می گذارم سوزن های ریز آب سرد ترس درون روحم را محو کنند.
من:
"تو کار درستی کردی، مالخازار عزیزم. بخشی از او در وجودت جاریست. او بدل کننده ات است. اگر رنج بکشد، تو هم رنج می کشی."
آهسته به سمتش می روم. او نیز آهسته به سمتم می آید. در چند قدمی هم متوقف می شویم. دستان همدیگر را از زیر آب می گیریم. من زمرمه می کنم:
"حالا او کجاست؟"
در حالی که نگاهم به رگ گردنش است و نگاه او نیز به رگ گردن من. پاسخش زمزمه ای آرام اما اندک مضطرب است:
"گفت می رود تا با تو تنها باشم."
و من به این فکر می کنم که لرد سابیس تنها کسیست که نزدیکی من و مالخازار را رد نمی کند و این مثل آوای مرگ در روحم می پیچد. چشمانم کمی گشاد می شود و صورتم منقبض. مالخازار دستانم را می فشارد.
"گابریل، چه شده؟ حالت خوب نیست؟"
سعی می کنم لبخند بزنم.
"حالم خوب است. می دانی، بعد از مدت ها دارم خون خوک می نوشم. چربی اش جسمم را دگرگون کرده."
چیزی نمی گوید. نگاهش به نقطه ای ورای من دوخته می شود. شاید دارد به خون شروری فکر می کند که در رگ هایش جاری شده. به اینکه بدون خون معصوم چه بر سر او و بر سر خون آشام هایش می آید.
و ما دوباره به رگ گردن هم می نگریم، در حالی که می دانیم به وسوسه ی درونمان گوش نخواهیم سپرد. و دلیلش ترس از افتادن تاجمان بر زمین نیست. حتی ویرانی هم نیست. شاید غرورمان است. و شاید آن حس عذاب آور اما زندگی بخش نزدیک بودن به میوه ی ممنوعه است؛ اینکه می دانی فقط به اندازه ی یک دست دراز کردن با آن فاصله داری، اما چنین نمی کنی و می گذاری میوه بر شاخه بماند و تو فقط با نگاهت به آن نفوذ می کنی.
و ما نیز چنین می کنیم. از حوض بیرون می آییم، خودمان را خشک می کنیم و پشت یک میز دایره ای در مقابل حوض رو به روی هم می نشینیم. دو جام و دو خنجر بر این میز است. و رگ های دستانمان متورم و در انتظار. ما از هم می نوشیم، در فاصله.