در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | صدف علی نیا
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 14:02:11
 

صدف نویسنده و خالق دنیای گوتیک-فانتزی «نوکترنال کتدرال» است.

او از کودکی با داستان‌گویی، نقش‌آفرینی و ادبیات خیال‌انگیز رشد کرد و بعدها با آثار نویسندگانی چون دارن شان و آن رایس به ادبیات گوتیک علاقه‌مند شد. جهان «نوکترنال کتدرال» حاصل سال‌ها جهان‌سازی و تأمل درباره ایمان، رستگاری، رنج، عشق، قدرت، هویت و امید در دل تاریکی است.

در آثار او، خون‌آشام‌ها، خدایان، هیولاها و انسان‌ها درگیر پرسش‌هایی عمیق درباره معنای زندگی، تقدس، آزادی و مسئولیت هستند. او به خلق جهان‌های اتمسفریک، شخصیت‌های پیچیده و داستان‌هایی علاقه‌مند است که میان تاریکی و نور، تراژدی و امید، پلی برقرار می‌کنند.

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
۱ ساعت پیش
تداوم حافظه

از زبان سابیس

خودم را نمی توانستم بشناسم.

در عدم.
معلق بودم. نه شکل و رنگ و نه رایحه ای. و برای من نقطه ی شروعی نبود. من همیشه آنجا بودم، بی آنکه بدانم چه زمان و توسط چه کسی آنجا قرار ... دیدن ادامه ›› گرفته ام. و نمی خواستم به این حقیقت هولناک فکر کنم که این مفاهیم برای من خالی از معنا هستند.
من تنها می توانستم خودم را در میان پوچی جمع کنم، مثل یک جنین در شکم مادرش. و برای اطرافم شکل بسازم. یک بیابان شبیه به همین چیزی که اکنون در آن هستم. و ابدیتی که از آن می ترسیدم، در قالب ساعت هایی که ذوب می شدند و مرا تهدید می کردند که خواهند مرد.

و من می سوختم. گاه از داغی خاطراتی که هنوز تجربه شان نکرده بودم. و گاه از سرمای خاطراتی که فقط حفره ای خالی از آن ها باقی مانده بود.
هنوز هم چیزهایی هست که نمی توانم به یاد بیاورم. هنوز هم در یک بیابان هستم.

من در مرگ بودم. موجودی که خلق نشده بود. عشق خالق وجود نداشته اش در قلبش جاری نشده بود. و حالا می خواست خلق کند.
این من بودم.
به من عشقی داده نشده بود، اما وقتی مخلوقاتم را خلق کردم، خواستم که به آن ها عشق بدهم.
و این گونه بود که عشق بیمار را به آن ها ورزیدم.
و حس می کنم آن ها نیز با من چنین کردند.

حالا من در این قلعه هستم. با خدایی ای که فقط ردی کمرنگ از آن مانده. با دستان خودم آن را از وجودم ستاندم، اما روحش را می بینم که از گوشه ای با چشمان سوزان نگاهم می کند و زمزمه می کند که این کرده ی مخلوقاتم بود.

قلب سیاه.
آن خدایی من بود. هست.
از سینه ام بیرون کشاندمش. گذاشتم بسوزانندش.
و حالا روح او اینجاست.
پر از اندوه، پر از خشم، پر از زخم.
اما هنوز نگهدارنده ی این دنیا.

هق هق می کنم.

و از او می خواهم به من بگوید چه چیز را هنوز به خاطر نیاورده ام؟
فقط آن کلمات مبهم در کتاب مقدس را؟
من با چشمانی اشک آلود می نوشتم. خم شده بر روی یک دفتر با برگه هایی چرک شده از گناه. و می نوشتم با قلمی که انگار تکه استخوانی از تنم بود و جوهری که شاید قیرخونم بود.
اما چه را؟

مومنانم می گویند می دانند که آن چیست.
دعاست. کلامی که رستگار می کند. سخنان مقدس.
و من می دانم تب داشتم وقتی می نوشتمشان. و روحم آن قدر سنگین که حیات را از خود می راند. من داشتم دوباره به مرگ می رفتم. به بیابان اول. در آنجا که نمی توانستم بفهمم چه کسی هستم، چون واقعا کسی نبودم. من هیچ بودم. و آن گاه که خلق کردم، به وجود آمدم. من یک خدا شدم.

و آنچه نوشتم این را به یادم آورد؟

روح قلب سیاه آنجا ایستاده. دارد نگاهم می کند. من هم می خواهم نگاهش کنم، با اینکه حسی به من می گوید نباید چنین کنم. من چشمانم را آهسته به سوی او می چرخانم. و می بینم که او من هستم. تاریک، اما با رگه هایی از مذاب. رنجی که گناهکار است، اما حیات می بخشد.
خاکستر شده. اندکی پاک شده از گناهانش. و حیاتی که حالا از او می تراود، رونده به سوی مرگ.

چیزی را به یاد می آورم.
یا شاید هم قلب سیاه برایم می گوید. من که بر یک صخره نشسته ام. بالای یک کوه یا شاید هم در یک بیابان. می نویسم، در آن دفتر و در حالی که ناقیرخون سرخم از اعماق سینه ام بر برگ هایش می ریزد.
من داشتم با خودم عهد می بستم. که گناه کنم، برای حفظ مخلوقاتم.
اما من عهدم را شکستم. قیرخونم ماند. اما مرگ آمد.

و در حالی که تقلا می کنم تا به خاطر بیاورم آن کلمات نگاشته شده را، تا به مومنانم نشان دهم که قداستشان به پوچی آن زمان است که ناخالق بودم،
روح قلب سیاه می تپد.
ضعیف، اما هنوز زنده.
گناهکار.
و نگهدارنده ی این جهان.
نشاط خسروی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۲ ساعت پیش
تعداد کلمات متنی که امشب نوشتم و فردا می خوام پستش کنم، دقیقا ۶۶۶ تا شده.
حس می کنم باید به یه چیزی ایمان بیارم. 🤣
امیرمسعود فدائی، نشاط خسروی و شاهین محمدی این را خواندند
مریم اسدی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دیروز ساعت ۰۸:۵۶
«سرورم، سابیس،

من چشمان خاکستری روشن تو
از پس پلک‌های همیشه سوگوارت را می‌بینم
و آن لبخند غم‌آلودت را.

و حس می‌کنم تو کلیدی هستی
که مه را باز می‌کند
و مرا به مکانی هل می‌دهد
که بالاخره می‌توانم در آن رها شوم.

که بی‌حصار خشمگین شوم
از آنچه بودم
و از آنچه هستم.

سرورم،

رنج تو
راه بازگشت به سویت را به من نشان داده.

من به دیدنت می‌آیم.»

— دومینیک مورن
دکتر محمد فروزنده این را خواند
قاصدک، رِزا و امیرمسعود فدائی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۳ روز پیش، چهارشنبه ساعت ۰۷:۰۳
به دیدنت می آیم

از زبان دومینیک مورن

در مورد آینه چیزی به من گفته بودی.
کاش به خاطر می آوردم.
اما حالا فقط می توانم تو را تصور کنم که مانند روحی از هم گسیخته بر زمین رها شده ای، با پشتی خمیده و چشمانی که به سختی بالا می آیند، و خودت را در آن ... دیدن ادامه ›› نگاه می کنی.
تو در مورد آینه چیزی به من گفته بودی.
اما من نمی توانم به خاطر بیاورم.

آیا این فقط افسوسیست که می خورم، به خاطر تمام لحظاتی که خودم را از تو دور نگه داشتم؟
سرورم، سابیس.
تو که از خونم نوشیدی و قیرخونت را در من ریختی و مرا با شب پیوند دادی.

من فرزند محبوبت نیستم‌. آن مالخازار است. با این حال می توانم شوقی زخم گونه داشته باشم از اینکه می دانم به من فکر می کنی. که من هم بخشی از گناهانت هستم.

وقتی به تو فکر می کنم، خاکستر می بینم.
اما حالا دیگر درباره ی رنج خودم نیست. درباره ی توست. قیراشک هایی که بر گونه هایت سرازیر می شوند.

سرورم،
من و تو به هم شبیه هستیم.
برای ما فقط دردهای دیگران باید مهم باشد. برای من شاه گابریل و گادفری و برای تو تمام آنان دیگر.
و می دانم که وجدان تو درد می کشد از اینکه بر گور ناوجود داشته ی قلب سیاه سوگوار است.

اما من حالا کمی آرامش دارم. چون دارم به تو فکر می کنم.
می دانی، من تصور می کردم نمی خواهم تو در ذهنم باشی، چون خط واصل زندگی سیاه انسانی ام و دوده های حیات خون آشامی ام هستی. نمی خواستم به یاد بیاورم که یک درد چگونه به یک درد دیگر وصل شد‌.
اما حالا دارم می فهمم که موضوع چیز دیگری بوده. من می خواستم تاوان بدهم. با وقف کردن خودم در راه شاه گابریل. من آب آهن دست او می دهم. او را در آب آهن غوطه می دهم. او را با آن یکی می کنم.
این یک گناه است یا مسیری برای رستگاری؟
در افکارم تو دستم را می گیری و می فشاری و می گویی باید چون شود.

سرورم، سابیس،
من چشمان خاکستری روشن تو از پس پلک های همیشه سوگوارت را می بینم و آن لبخند غم آلودت را و حس می کنم تو کلیدی هستی که مه را باز می کند و مرا به مکانی هل می دهد که بالاخره می توانم در آن رها شوم. که بی حصار خشمگین شوم از آنچه بودم و از آنچه هستم.

سرورم،
رنج تو راه بازگشت به سویت را به من نشان داده.
من به دیدنت می آیم.
امیر مسعود این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۵ روز پیش، دوشنبه ساعت ۱۳:۴۳
«شاید لرد سابیس فقط نگهدارنده‌ی این دنیا نیست.

شاید او خود دنیای نوکترنال کتدرال است.

و گابریل...

الان فکر او در ذهنم آمد.»

چشمانم اندکی گشاد می‌شود.
و بدنم منقبض.

تئودور:
«چرا؟
چیزی در رابطه با شاه گابریل تو را نگران کرده؟»

من:
«بله.

در این شب‌ها ... دیدن ادامه ›› چیزی در نگاهش فرق می‌کند.

آریل می‌گوید شبیه به آن هنگام شده
که می‌خواست به خون‌آشام
و به شاه آمالثورا بدل شود.»

...

و من گابریل را در ذهنم می‌بینم.

ترک‌خورده و تاریک،

با قلب سیاه در دستانش

که دارد او را خاکستر می‌کند.

— نیل
محسن مسموعی این را خواند
بالتازار این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۵ روز پیش، دوشنبه ساعت ۰۰:۳۸
او را خاکستر می کند

از زبان نیل

سکوت بعد از هر مهمانی.
ترکیبی از آرامش و غم که وجودم را می گیرد.
دوستش دارم.

و حالا، اکنون که او، تئودور در کنارم هست، بیش از قبل.
او از بین میزهای شلوغ پر از جام ها و ظرف های خالی به سمتم می آید. با لبخندی گرم ... دیدن ادامه ›› بر لب.
قلبم نرم می شود با نگاه کردن به او.
دستم را به سمتش دراز می کنم و او آن را می گیرد.

کنار همدیگر از پنجره بیرون را نگاه می کنیم. نم نم باران و مه بر فراز چمنزار.
گذشته هنوز هست و گلویم را می فشارد. خون آشامی. گابریل‌. و جنون حال هنوز هست. ویرانی، انگل ها، مرگ.

اما تئودور نگهم می دارد.
به این فکر می کنم که اگر او نبود، وضعیت من چه طور بود؟
شاید فقط یک تکه گوشت زنده بودم. با نقابی از لبخند در مهمانی ها. و شب ها کز کرده در گوشه ای از سرداب.

اما حالا می توانم حس کنم که روحم زنده است. حتی در میان این زوال.
به صورت تئودور نگاه می کنم. بر لبانش لبخند هست، اما در چشمانش اندکی بی قراری.
دستش را با ملایمت می فشارم.
"چیزی ذهنت را می آزارد؟"

تئودور:
"داشتم به آن شب فکر می کردم.
آن هنگام که نزد لرد سابیس رفتم و با او درباره ی پس زدن پای آدرین حرف زدم.
می دانی نیل..."

نگاهش را از باغ به من معطوف می کند. در چشمانش هم ترس می بینم و هم درد.
"من آن موقع نمی دانستم دارم از چه حرف می زنم، اما او می دانست. این را الان می فهمم. حالا که آن اتفاق افتاده. حالا که قلب سیاه مرده."

من:
"عزیزم،
نکند تو احساس گناه می کنی؟"

تئودور:
"فکر می کنم بله. نمی دانم اگر می دانستم منظور از پس زدن چیست، اصلا وارد این بازی می شدم یا نه."

من:
"اما تو می خواستی جلوی مرگ آدرین را بگیری."

تئودور:
"بله. اگر او می مرد، آن هم جلوی چشمان من، زندگی ام به یک کابوس ابدی بدل می شد.
اما حالا هم نمی توانم نگاه لرد سابیس را فراموش کنم. در آن چشمان خاکستری مرطوب او که با پلک های متورم سرخش قاب شده بودند، چنان غمی غوطه می خورد که مثل ویرانی خود این دنیا بود."

دستم را فشار می دهد.
"نیل، حس می کنم دنیا همین حالا هم نابود شده و ما فقط داریم تصویرش را دیرتر می بینیم."

به چمنزار خیس از باران نگاه می کنم. مه غریب که انگار رازهایی در خود پنهان کرده‌. و به لرد سابیس فکر می کنم.

من:
"تئودور، گمان می کنم بدانم چه می گویی.
شاید لرد سابیس فقط نگهدارنده ی این دنیا نیست. شاید او خود دنیای نوکترنال کتدرال است.

و گابریل،
الان فکر او در ذهنم آمد."

چشمانم اندکی گشاد می شود. و بدنم منقبض.

تئودور:
"چرا؟
چیزی در رابطه با شاه گابریل تو را نگران کرده؟"

من:
"بله. در این شب ها چیزی در نگاهش فرق می کند. آریل می گوید شبیه به آن هنگام شده که می خواست به خون آشام و به شاه آمالثورا بدل شود."

تئودور لب هایش را به هم فشار می دهد و خودش را به من نزدیک تر می کند و دستش را دورم حلقه می کند.
و من گابریل را در ذهنم می بینم. ترک خورده و تاریک، با قلبی سیاه در دستانش که دارد او را خاکستر می کند.
امیر مسعود و مریم اسدی این را خواندند
بالتازار این را دوست دارد
" دنیا همین حالا هم نابود شده و ما فقط داریم تصویرش را دیرتر می بینیم."

حل المسائل مصائب میراها :)
۵ روز پیش، دوشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۹ شهریور ساعت ۱۳:۱۱
«اگر می‌خواهی اکنون روح قلب سیاه را از خود بران.

اما تو بالاخره او را در دستانت می‌گیری
و آن را به خانه‌اش،
به سینه‌ات برمی‌گردانی، سرورم.

تا آن هنگام،
من بر صحنه خواهم رقصید،
داستان خواهم گفت،
برای تو قربانی خواهم کرد و خواهم گرفت،
و در میان چادرهای رنگارنگ راه خواهم رفت.

و زنگارها دور می‌شوند.

و عشق تو نزدیک.»

— ماتئو
رویا پاک سرشت این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۹ شهریور ساعت ۱۰:۳۱
عشق تو نزدیک

از زبان ماتئو

انگار که زنگار می دیدم.
بر هر چه که چشمم به آن می افتاد.
و این چادرهای رنگارنگ سیرکم پناهم شدند.
این طور دیگر نمی بینم.
زنگارها را.

سرورم، سابیس،
اکنون تو در چه حال هستی؟
می توانم حدس بزنم.
تو از آن ها، شاه گابریل و شاه مالخازار ... دیدن ادامه ›› می ترسی. با این حال از آن ها روی برنگردانده ای.
تو می گذاری آن ها هر شب به قلعه ات بیایند، برای دستبوسی و اینکه مطمئن شوند حالت خوب است.
اما در واقع می آیند تا مطمئن شوند تو سدی بر راهشان نیستی.
سرورم، سابیس، تو می دانی.
این بار آن ها خود دست در سینه ی تو فرو می برند و قلب از آن بیرون می کشند.
و این بار قلب دیگری حفره ی خالی سینه ات را پر نخواهد کرد.

بعد با تو چه خواهند کرد؟
جرات ندارند آتشت بزنند.
در عوض تو را بر پشت بام زنجیر می کنند و می گذارند دست های آفتاب به خونت آلوده شود.

تو می میری‌.

و آن دو ادامه می دهند، همراه با صلح شکننده شان.
و عشقی که هم نیش می زند و هم آرام می کند.

می دانم که این را هر شب می بینی.
مادامی که در تابوتت فرو می روی و دیده بر هم می نهی.
می دانم که پشیمانی‌.
افسوس می خوری.

و روح قلب سیاه نگاهت می کند.

سرورم، سابیس،
من، ماتئو، دلقک فرشته ی تو در این شب های آلوده به نفرین سکوت در میان این چادرهای رنگارنگ قدم برمی دارم.
و می بینم نمایشی را که ساعاتی پیش بر صحنه رقصیدم. یک شاه که شاه دیگر را می کشت.

آن ها از هم نمی نوشند، اما من وادارشان می کنم که چون کنند. وقتی دیگر نتوانند بفهمند که عشق دارند یا نفرت، تو چه طور می خواهی خودت را راضی کنی که برده ی آن ها باشی؟

و آن هنگام است که نزد من می آیی.

اگر می خواهی اکنون روح قلب سیاه را از خود بران. اما تو بالاخره او را در دستانت می گیری و آن را به خانه اش، به سینه ات برمی گردانی، سرورم.
تا آن هنگام من بر صحنه خواهم رقصید، داستان خواهم گفت، برایت قربانی خواهم کرد و خواهم گرفت، و در میان چادرهای رنگارنگ راه خواهم رفت.
و زنگارها دور می شوند.
و عشق تو نزدیک.
۲۸ شهریور ساعت ۱۴:۳۳
اینا دو تا از کامنتای من زیر یه پست مرتبط با جایگزینی نویسنده با هوش مصنوعیه.
دوست دارم نظر شمارم راجع به این قضیه بدونم.

Yes, it is true that even now, audiences may not be able to tell whether a literary or artistic work was created by a human or by AI. But from my perspective, an important part of creating a connection between a work and its audience is the human creator themselves, as well as the background and history that they share with their audience. In fact, I do not see the human creator as something separate from their fictional world; I see them as one of its key characters. When a human creator tell their audience about their life, their views, their suffering and hopes, and what led them to create the work, they are not simply introducing themselves. They are introducing themselves as a character into their fictional world. AI does not have human experience, and it cannot create that emotional connection between itself as a creator and its ... دیدن ادامه ›› audience.

And regarding speed, from my perspective, an important aspect of creating literature and art is moving slowly. A creator should allow characters to gradually take shape and become fully formed within them. In creating a fictional world, the creator undertakes an inner journey of discovery, bringing out hidden fragments of their own being, nurturing them, and transforming them first into characters and ultimately into a world. I believe this is a process that needs to unfold slowly, so that the dark and unseen layers of the creator’s unconscious have enough time to enter into dialogue with one another and transform themselves into characters and a world.
For this reason, I do not consider the greater speed of AI in creation to be an advantage.
بالتازار این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۶ شهریور ساعت ۱۵:۴۳
چهره‌ی او در ذهنم هست.

چشمان خاکستری روشن و مرطوب،
از پس پلک‌های سنگین.

و لبخندی کوچک بر لب،
که نه غم است
و نه شعف.

دستانم را دور جام خون شرور مقابلم می‌گذارم.

آن را بالا می‌آورم،
بر دهان می‌گذارم
و می‌نوشم.

طعم شرارت ندارد.

طعم آب آهن دارد.

چشمان آبی روشن و آرام تو
که در لطافتشان
بُرنده‌ترین سیخ خوابیده.

— مالخازار
۲۶ شهریور ساعت ۱۲:۵۸
سیخ در نگاه تو

از زبان مالخازار

در یک میخانه هستم.
با نقابی بر صورتم.
آتلور کنارم نشسته. آرام. نگاهش رو به جلو. یک لیوان آب توت فرنگی و شکر قهوه ای رو به رویش. می دانم حواسش به من است.
یک موسیقی ملایم در حال پخش است. خون آشام ها و انسان ها با همدیگر حرف می زنند. می خندند. آن ها خوشحال هستند‌‌. جشن می گیرند. مردمانی از ... دیدن ادامه ›› نوکتیرا که ضد آیین قدیم هستند. بین آن ها انسان هایی هستند که بخش هایی از بدنشان توسط انگل ها خورده شده و آن ها این جاهای خالی از گوشتشان را مثل نشانی از افتخار با خود حمل می کنند.

گابریل،
باید این ها را ببینم و با خودم بگویم که ما کار درست را انجام دادیم.
اما نمی توانم.

تصویر او در ذهنم هست. لرد سابیس. بدل کننده ی من به خون آشام. پدر معنوی ام‌.
نگاهش را به خاطر می آورم، آن زمان که به او گفتیم باید قلب سیاه را از سینه اش بیرون بکشد‌.
او درمانده بود‌.
و ترسیده.

و من نمی توانم بفهمم دارد چه اتفاقی می افتد. و یا شاید فقط جراتش را ندارم. زمانی از او کینه ای عمیق به دل داشتم. بعد او را بخشیدم. بعد او جسم گادفری را تصاحب کرد و به آستانه ی مرگ بردش. دوباره از او متنفر شدم. او خودش را تبعید کرد. آغشته به نیرنگ. من دوباره بخشیدمش. فکر کردم این بار دیگر به او نزدیک می شوم. اما آن کابوس سر برآورد. درست در شبی که داشتیم جشن می گرفتیم. پیروزی های مشترکمان را. و برگشت او را.

از چیزهایی که لرد سابیس به من داد، خدایی را دور انداختم و پادشاهی را نگه داشتم.
چرا؟ شاید چون این دنیا را مجنون می دیدم و می خواستم عقل را به کله اش برگردانم.
تو هم این طور نیستی؟
تو با خون حیوان چنین می کنی و من با خون انسان در جعبه.
اما گابریل،
من و تو برای نگه داشتن این نظم، برای تخت پادشاهی مان تا کجا پیش خواهیم رفت؟
و اکنون درباره ی آن دلقک‌فرشته ی ملعون و یارانش نمی گویم، لرد سابیس را می گویم.

برای تو لرد سابیس آن طور نیست که برای من هست. او در تو نیش فرو نکرده. از خونت ننوشیده. از خون قیرگونش به تو نداده. تو را بر تخت خدایی زنجیر نکرده.

عشق و نفرتی که تو به او داری، از جنس دیگریست. من می دانم. در گوشه ای تاریک از ذهنت تو به نابود کردن او می اندیشی. به تصاحب جایگاه خدای اعظم در این دنیا.
تو خدایی را مثل من نمی بینی. تو فکر می کنی می توانی یک خدای آزاد باشی. تو مثل من به تخت زنجیر نشده بودی.
تو، پادشاه آمالثورا، نوشنده ی آب آهن.

و تو به من چه خواهی گفت؟
که روح قلب سیاه را تجسم می بخشی، اما این بار در جسم خودت؟ که قلب سیاه در سینه ی تو قیر نخواهد بود، نه بلعنده ی رنج؟
که این گونه ترک های دنیا را سفت خواهی کرد و انگل ها را آرام؟

گابریل،
گاهی حس می کنم تو هر کاری می توانی بکنی. تو، نور کشنده ای که مدت ها آب آهن می نوشی و هر گاه به خون برمی گردی، او در مقابلت رنگ می بازد.

آیا تو لرد سابیس را خواهی کشت؟
و من همدستت خواهم بود؟ آیا مرا قانع می کنی که تنها با مرگ او و خدایی تو این جهان روی نیکبختی را به خود خواهد دید؟

چرا دارم این ها را می گویم؟
آیا در اندیشه ی کشتن او هستم و می خواهم گناه را به گردن تو بیندازم؟
گابریل،
مرگ او برای تو فقط یک کابوس تلخ خواهد بود، اما برای من دشنه ای که در قلبم فرو خواهد رفت و تا ابد آنجا خواهد ماند.
و خون از سینه ی من جاری خواهد بود.
تا آن زمان که نفس بکشم.

چهره ی او در ذهنم هست. چشمان خاکستری روشن و مرطوب از پس پلک های سنگین. و لبخندی کوچک بر لب. که نه غم است و نه شعف.

دستانم را دور جام خون شرور مقابلم می گذارم. آن را بالا می آورم، بر دهان می گذارم و می نوشم.
طعم شرارت ندارد، طعم آب آهن دارد. چشمان آبی روشن و آرام تو که در لطافتشان بُرنده ترین سیخ خوابیده.
امیر مسعود این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۵ شهریور ساعت ۱۳:۳۱
سر شب است. نور ضعیف شمع ها فضای تالار اصلی نوکترنال کتدرال را روشن کرده.
روی میز طویل انتهای تالار، یک کیک چند طبقه ی سرخ مشکی و چند ظرف بزرگ پر از خون و شربت دیده می شود.
صدفگادفری به همراه دومینیک مورن پشت میز ایستاده، با حالتی منتظر.

در این لحظه شاه مالخازار وارد می شود. با ردای ساتن مشکی دنباله دار نقره دوزی شده.
گونه های صدفگادفری از هیجان سرخ می شود و چشمانش گشاد و مرطوب می شود. او جلو می دود و در برابر مالخازار زانو می زند و ردایش را می گیرد و می بوسد.
"سرورم!
چه قدر خوشحالم که می بینمتان."

مالخازار با حالتی سرزنشگرانه از آن بالا نگاهش می کند.
"خودت را نگاه کن.
هر بار مرا می بینی، ... دیدن ادامه ›› طوری رفتار می کنی که انگار چند قرن است مرا ندیده ای‌."

و ردایش را آرام از میان دستان صدفگادفری بیرون می کشد و به سمت میز می رود و پشت آن می نشیند.
در این لحظه شاه گابریل و لرد سابیس هم وارد تالار می شوند و وقتی صدفگادفری با شوق به استقبالشان می رود، مالخازار با حالتی محاسبه گرانه نگاهش می کند، انگار می خواهد نوع ذوق کردنش را نسبت به وقتی که خودش را دیده بود، بسنجد‌.

گابریل و سابیس هم پشت میز دو طرف مالخازار می نشینند و کم کم بقیه ی ساکنان کتدرال هم وارد تالار می شوند و بقیه ی صندلی های میز طویل را اشغال می کنند.

صدفگادفری گلویش را صاف می کند و شروع می کند به حرف زدن:
"عزیزانم،
ممنونم که آمدید‌‌.
امشب ۲۵ شهریور شبیست که من متولد شدم.
و حضور شما در زندگی من این مناسبت را برایم خاص تر کرده، پس خواستم بیایید تا با هم جشن بگیریم."

مهمانان با حالتی گنگ به صدفگادفری نگاه می کنند. آن ها یا خون آشام هستند و گذر سال ها و تولد برایشان بی معنا شده و یا انسان هایی هستند که کمال همنشینی با خون آشام ها در آن ها اثر کرده.

در حالی که سکوتی معذب کننده بر فضا ساکن شده، لرد سابیس شروع می کند به حرف زدن، با لبخندی کوچک بر لب و چشمانی مرطوب، طوری که معلوم نیست خوشحال است یا غمگین:
"من به خاطر ندارم که چه طور و چه زمان به دنیا آمدم، اما دوست دارم لحظه ی خلق جهانم را لحظه ی تولدم بدانم."

صدفگادفری با لبخند و حالتی که ترکیبی از محبت و احترام است، به او می نگرد‌.
"نگاه خیلی قشنگی دارید، سرورم."

مالخازار با اخم به صدفگادفری نگاه می کند.
در این لحظه گابریل شروع می کند به حرف زدن، با لبخند آرام و موقرانه ی مخصوص خودش.
"من هم دوست دارم آن لحظه را که قانون منع نوشیدن خون انسان را در آمالثورا وضع کردم، لحظه ی تولدم بدانم."

مالخازار چپ چپ به او نگاه می کند. چهره ی صدفگادفری سخت و سرخ می شود و سعی می کند لبخند بزند و بگوید که این زاویه ی دید زیباست. عده ای از خون آشامان آمالثورایی که خاطراتی نه چندان خوشایند از مجازات شدن به خاطر شکستن قانون منع نوشیدن خون انسان دارند، با حالتی معذب سرشان را پایین می اندازند.

صدفگادفری سعی می کند اتمسفر را عوض کند، با رو کردن به مالخازار و پرسیدن اینکه:
"سرورم،
شما دوست دارید تولدتان را چه لحظه ای در نظر بگیرید؟"

چشمان مالخازار برق می زند و لبخندی کج بر لبانش می نشیند‌.
"آن لحظه که حق مردمانم را کف دستشان گذاشتم و به آن ها فهماندم که اگر بخواهند به پرستیدن من و همین طور آن مراسم جنون وار خون‌نوشی شان ادامه بدهند، روزگارشان را طوری سیاه می کنم که بفهمند نه مرگ و نه ابدیت عمیق ترین رنج نیست."

گابریل لبخندی ملایم بر لب می آورد، در حالی که از چهره اش معلوم است رک گویی مالخازار کمی آزارش داده. سابیس با همان چشمان مرطوب و لبخند کوچک به مالخازار نگاه می کند، در حالی که معلوم نیست دارد سرزنشش می کند یا تحسین.
خون آشامان نوکتیرایی یاغی گری که از تنبیهات مالخازار خاطرات چندان خوشایندی ندارند، با حالتی معذب سرشان را پایین می اندازند.

در این لحظه ناتان رفیق قدیمی صدفگادفری و فرزند تبدیلی او از جایش بلند می شود و شروع می کند به خواندن آهنگ تولد تا اتمسفر عوض شود. بقیه هم با او همراهی می کنند و دومینیک مورن هم مشغول تعارف کردن ظرف های خون و شربت به مهمانان می شود‌.

در همین حین صدفگادفری می گوید:
"راستی عزیزان،
باید چیزی را اعتراف کنم. تولد من در واقع امروز نیست، دوم مهر است. والدینم آن را ۲۵ شهریور ثبت کردند تا بتوانم یک سال زودتر به مدرسه بروم‌."

مالخازار:
"اینکه چه روزی به عنوان یک انسان متولد شدی، چندان مهم نیست. مهم آن شبیست که من تبدیلت کردم و تو به عنوان یک خون آشام پا به جهان گذاشتی."

صدفگادفری با لبخندی که ترکیبی از عشق و احترام است:
"البته که همین طور است، سرورم."

در این لحظه یک پیامک تبریک تولد از سمت آموزشگاه زبان کندو برای صدفگادفری می آید، مکانی که او سال ها پیش مدتی را در آنجا کار کرده بود. صدفگادفری به خود می لرزد و بعد رو به مالخازار:
"سرورم،
باید اعتراف کنم ترجیح می دهم در سیاهچال های شما باشم تا آن آموزشگاه."

مالخازار:
"البته. من در سیاهچال هایم جنونت را درمان می کنم، ولی سر و کله زدن با اطفال شیطانی در آن دیوانه خانه کمکی به عاقل شدن تو نمی کند."

در این لحظه نوای موسیقی تالار را در برمی گیرد. مهمانان می نوشند و با هم گفت و گو می کنند. جشن تولد ادامه پیدا می کند...
امیر مسعود این را خواند
بالتازار این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۵ شهریور ساعت ۱۰:۰۶
داشتم به مسیری که طی کردم، فکر می کردم.

نه اینکه فقط تو ایران این طور باشه، این مساله تا حدی تو کشورای دیگه هم هست، بقیه ممکنه ترجیح بدن تو وارد یه مسیر معمول تر، شناخته شده تر و قابل پیش بینی تر بشی. اینکه بخوای زندگیتو وقف خلق یه جهان داستانی کنی، ممکنه باعث نگرانیشون بشه.

واسه منم همین طور بود و مخصوصا اول راه قضیه سخت تر بود و فشار بیشتری بهم می اورد، چون نوکترنال کتدرال هنوز مبهم بود و شکل نگرفته بود و اطرافیانم نگران این بودن که زندگیم قراره چی بشه.

و مساله در مورد من فقط این نبوده.
سخت بود که خلق کردن به این شکلو انتخاب کنم. اولش که می خوای شروع کنی، مطمئن نیستی چی بشه، نمی دونی می ... دیدن ادامه ›› تونی دنیایی خلق کنی که بتونه در درجه ی اول خودتو راضی کنه، تجسم همون نیازی باشه که روحت می خواد برطرفش کنه.
من از همون دوران خردسالی و مخصوصا نوجوونی که با جهان های فانتزی آشنا شدم، به خلق دنیای خودم فکر می کردم، ولی مساله این بود که می خواستم از یه زاویه ی شخصی به قضیه ورود کنم و یه جایی از مسیر به مسائل فلسفی و اخلاقی علاقه مند شدم، اما طول کشید تا بتونم اون ارتباطیو که باید برقرار کنم، به اون درکی که باید برسم و بتونم با نوشتن پرسشای اخلاقی ای که تو ذهنمه رو کندوکاو کنم.

و یه مورد دیگه،
من از همون طفولیت بیشتر آدمی بودم که از خلوت خودش و تخیلات ذهنیش لذت می بره. این قضیه مخصوصا قبلنا چیزی نبود که بقیه تایید کنن. از نظر اونا اینکه یکی بخواد تقریبا تمام وقتشو تو اتاقش و تنها باشه، به مهمونی و معاشرت کردن علاقه نداشته باشه و غرق باشه تو دنیاهای فانتزی، اصلا چیز سالمی نبود.

اما مهم ترین نکته اینه:
خلق کردن یه جهان از درون خودت، اون حس فوق العاده ای که داره، ارزش رو در رو شدن با چالشای درونی و بیرونیشو داره.
امیر مسعود و مریم اسدی این را خواندند
بالتازار این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۴ شهریور ساعت ۱۵:۳۶
"من نمی‌خواهم نفرت داشته باشم، لوی.

من باید تو، گابریل، مالخازار، همگی مخلوقاتم را دوست داشته باشم.

اما..."

دست آزادم را به سینه‌ام می‌برم.

"توده‌ای سنگین و تیره اینجا جمع شده. دارد مرا پایین می‌کشد. در چاه آبی که نمی‌بینمش، غرقم می‌کند.

لوی!

تو می‌فهمی چه بر سر ... دیدن ادامه ›› من آمده؟

الان دیگر من نه خدای اعظمم، نه آن خون‌آشام‌جادوگر کهن.

فقط یک جسم ناچیزم که تکه‌پاره‌های دنیا را اندکی کنار هم نگه می‌دارد.

و این از چیست؟

شاید روح قلب سیاه.

شاید هنوز چیزی از او باقی مانده.

و همین به آن‌ها بهانه می‌دهد که مرا نابود کنند."

— سابیس
امیر مسعود این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۴ شهریور ساعت ۱۲:۴۵
شاید روح قلب سیاه

از زبان سابیس

نم نم باران.
آوایی که در پس ذهنم تکرار می شود.
صدای سوختن. قلب سیاه. خاکستر.
انگار خود حیات از من می رود.
مثل یک صاعقه مرا خشک کرد. با چشمانی گشاد شده نگاه کردم. بقایایش را که لوی از زمین برداشت و به سمت پنجره ... دیدن ادامه ›› برد و به هوا داد.
دستم را به سمتش دراز کردم. صدایی نامفهوم از اعماق گلویم برخاست. می خواستم جلویش را بگیرم. اما فقط توانستم شاهد این باشم که دانه های خاکستر چه طور از میان مشتش رها شدند و رفتند.
و من فریاد کشیدم.
از اعماق سینه. خام. به اندازه ی تمام رنجی که کشیده بودم. از اولین لحظه ای که خود را با تنهایی شناخته بودم تا کنون.
قلب سیاه مرده بود.

من ناله کردم. هق هق. از روی صندلی بلند شدم و به سمت پنجره رفتم، اما مالخازار و گابریل مرا گرفتند و به سمت تابوت بردند. تقلا می کردم. نیمه جان. فقط روحم زخم نخورده بود. قدرتم مثل شعله ای رو به محو شدن بود.

و من آن ها را نفرین کردم، در حالی که داشتند داخل تابوت می گذاشتنم.

و اکنون چه؟
آه می کشم.
دوباره روی این صندلی نشسته ام. در قلعه، در جهانی که ترک خورده و خرد خرد از آن می ریزد. تپه هایی از انسان های مرده و نیمه زنده با انگل هایی که هراسان در آن ها می لولند. آتش بر آن ها کشیده می شود.
بوی سوختن گوشت.

و مومنانی که هنوز از خود می کنند و به درگاه من تقدیم می کنند، در تلاشی مذبوحانه برای نجات.
و این بار تکه های کنده شده به آن ها بازمی گردد. دیگر قلب سیاهی نیست که هدایایشان را بگیرد.
و شاید من هم دیگر نیستم.

به پنجره نگاه می کنم. با دیدی مه گرفته. به سختی بلند می شوم و در حالی که صدای اعتراض استخوان هایم بلند شده، به طرف پنجره می روم. چشمان لوی را از گوشه ی اتاق حس می کنم که به من دوخته شده. با حالتی مراقب.
دستم را روی دستگیره ی پنجره می گذارم. می چرخانم. باز نمی شود. با صدایی خشک بی آنکه رویم را به سمت لوی برگردانم:
"این را باز کن."

لحظه ای مکث و بعد با قدم های آهسته به سمتم می آید. دستش را با ملایمت روی بازویم می گذارد.
"سرورم، بیایید تا مقداری خون گرم به شما بدهم. بعد داخل تابوتتان بروید و بخوابید."

رویم را به سمتش برمی گردانم. نمی دانم در نگاهم چیست. خشمی خاموش، دردی خفه، نفرتی سرکوب شده؟ هر چه که هست، رنگ را از رخسار او محو می کند.

من:
"نشنیدی چه گفتم؟
پنجره را باز کن. هوای اینجا سنگین شده. نمی توانم نفس بکشم."

لوی:
"اما سرورم، من تهویه هایی در قلعه تعبیه کرده ام. هوا به خوبی جریان پیدا می کند."

لب هایم را به هم فشار می دهم. صورتم در هم می رود.
"لوی، تو داری چه می کنی؟ داری از من انتقام می گیری؟ چون قلب سیاه را از تو گرفتم؟
یا نه، چون آن را به تو دادم؟
تو در کنار گابریل و مالخازار قرار گرفته ای تا مرا شکنجه کنی؟"

دستش را روی بازویم فشار می دهد. با صدایی شکسته حرف می زند.
"سرورم!
من فقط نمی خواهم به خودتان صدمه بزنید."

من:
"آه بله. صدمه. حالا من دیگر آن خدایی نیستم که بودم. تنها سایه ای از من مانده.
به من بگو، لوی. آیا تو خشنودی که مرا واداشتی قلب سیاه را از سینه ام بیرون بکشم؟"

چشمان زمردی اش را که حالا مرطوب شده، به من می دوزد. می دانم که دارم چه می کنم. می خواهم سنگینی تصمیم بازگشت ناپدیرم را بر دوش او بیندازم.

آیا من راضی ام؟
اگر زمان به عقب بازمی گشت، باز هم قلب سیاه را از سینه ام بیرون می کشیدم؟
نجات.
آیا این چیزیست که نصیب دنیایم شده؟
و نفرت.

دستم را بالا می برم و بازوی لوی را می گیرم. چشمانم را به چشمانش می دوزم.
"من نمی خواهم نفرت داشته باشم، لوی.
من باید تو، گابریل، مالخازار، همگی مخلوقاتم را دوست داشته باشم. اما..‌."

دست آزادم را به سینه ام می برم.
"توده ای سنگین و تیره اینجا جمع شده. دارد مرا پایین می کشد. در چاه آبی که نمی بینمش، غرقم می کند.

لوی!
تو می فهمی چه بر سر من آمده؟
الان دیگر من نه خدای اعظمم و نه آن خون آشام‌جادوگر کهن. فقط یک جسم ناچیزم که تکه پاره های دنیا را اندکی کنار هم نگه می دارد.
و این از چیست؟
شاید روح قلب سیاه.
شاید هنوز چیزی از او باقی مانده.
و همین به آن ها بهانه می دهد. که مرا نابود کنند."

چشمانش گشاد می شود. با صدایی که به سختی از گلویش خارج می شود:
"نه سرورم‌. این طور نخواهد شد. من نمی گذارم."

سرم را به نشانه ی نفی تکان می دهم.
"تو نمی توانی جلویشان را بگیری، لوی.
ببین آن ها با من چه کردند؟ کاری کردند که احساس گناه کنم و برای جبران قلب سیاهم را از سینه بیرون بکشم. و من هنوز یک تهدید برای جهانی هستم که آن دو، گابریل و مالخازار می خواهند بسازند."

پاهایم سست می شود و دارم می افتم که لوی مرا می گیرد و آهسته بر زمین می نشاند و خودش نیز مقابلم می نشیند. نگاهش را به من می دوزد.
"سرورم، من اعتراف می کنم. بله.
هر شب از خودم می پرسم که آیا باید می گذاشتم این اتفاق بیفتد یا نه‌؟ که آیا گذاشتم رخ دهد، چون از شما کینه به دل داشتم؟
اما سرورم، از یک چیز اطمینان دارم. من نمی گذارم آن ها شما را نابود کنند."

من:
"اما چه طور؟"

چهره اش سخت می شود.
"شما، من، ما ناتوان نیستیم، سرورم.
من هنوز لشکر جادوگرانم را دارم و شما هنوز به روح قلب سیاه وصل هستید."

لحظاتی فقط نگاهش می کنم و بعد سرم را مختصر به نشانه ی تایید تکان می دهم. او بازویم را می گیرد و مرا آهسته از جا بلند می کند و به سمت صندلی می برد و بر آن می نشاند.
"استراحت کنید، سرورم. سوگواری شما را فرسوده کرده.
می روم برایتان خون گرم بیاورم."

و رویش را برمی گرداند و به سمت در می رود. و من دوباره به پنجره نگاه می کنم. جایی که می دانم وقتی در خوابم، سایه ای آهسته از دروزش به داخل می لغزد و خودش را گوشه ای در اتاق جمع می کند. شاید روح قلب سیاه.
۲۳ شهریور ساعت ۱۳:۱۷
«من بر تابوت‌ها اشک نمی‌ریزم، سرورم.

سوگواری من از نوع دیگریست.

با رقص.

و خنده‌هایی که رایحه‌ی قربانی شدن دارند.»

— ماتئو
نسیم حسینی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۳ شهریور ساعت ۰۸:۵۰
داشتم به فیلمایی که با هوش مصنوعی می سازن، فکر می کردم.
به نظرم هر چه قدرم که فوق العاده باشن، نمیتونن جای بازیگرو بگیرن.
بازیگر از زخم خودش مایه میذاره واسه اجرای نقش و یه لایه به شخصیتی که نویسنده خلق کرده، اضافه می کنه.

مثلا فکر کنین مدس میکلسن نقش سابیسو بازی کنه، جانی دپ مالخازارو و آنتونی هاپکینز گابریلو. 😍
شقایق مطیع این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۲ شهریور ساعت ۱۴:۰۱
انگار که در یک مراسم

از زبان ماتئو

اینجا هستم.
در قلعه اش.
و او، لرد سابیس مقابلم است. روی یک صندلی چوبی نشسته. ملبس به ردایی سیاه با درخشش کمرنگ نقاط نقره ای روی آن. دستان رنگ پریده اش روی دسته های صندلی است. رگ های آبی برجسته از آن ها بیرون زده. منظره ای که منزجرم نمی کند، بلکه او را برایم ... دیدن ادامه ›› عزیزتر می کند.
موهای سیاه حجیم و بلند مجعدش از دو سوی صورتش بر سینه اش روان شده. و صورتش همان مرمر سپید همیشگی است. با ترک هایی که دیده نمی شوند، اما حس می شوند. چشمان خاکستری روشن و مرطوبش از پس پلک های سنگینش به نقطه ای نامعلوم خیره مانده.
و اشک ها. رد آن ها روی گونه هایش است. و سیاه است!
اشک ها قیرگونند.
با دیدن این، فهمیدنش شعف در درونم می جوشد. روح قلب سیاه هست. این اوست که دنیا را نگه داشته، نه جادوهای مضحک جادوگران. نه آن قلب سرخ آبی رقت آلود که در سینه ی لرد سابیس چپانده بودند.

به سمت لرد سابیس می دوم. پایین پایش زانو می زنم. ردایش را در دست می گیرم. و با صدایی که از هیجان می لرزد، حرف می زنم:
"سرورم، سابیس!
نمی توانم با کلمات بگویم چه حسی دارم. و شما، دیگر غمگین نباشید. قلب سیاه هست.
آن موجودات منفور شما را مجبور کردند او را بکشید. اما او هنوز هست. روحش هست و قوی است. اوست که شما را، ما را، تمام دنیا را نگه داشته. فقط باید راهی پیدا کنیم که تجسد پیدا کند."

لرزش خفیفی در انگشتان دستش پدید می آید. نگاهش را آرام به سمت من برمی گرداند و لحظاتی در چشمان من خیره می شود. با انزجاری کمرنگ. اما ردایش را رها نمی کنم. آن را سفت تر میان دستانم می فشارم.
بعد نگاهش از من به چیزی در مقابلش می رود. چشمانم را به آن سمت می گردانم و می بینمش. تا الان متوجهش نشده بودم. توده ی گوشت و استخوان سوخته ای که زمانی الیرا بود.
لرد سابیس با صدایی ضعیف و خشک، طوری که انگار تارهای صوتی اش نیمه مرده اند:
"ماتئو!
الیرا مرده. او را شکنجه کردند. سلاخی. تکه های بدنش از هم جدا شده بود، در حالی که هنوز زنده بود. بعد آتشش زدند. سوزاندنش‌.
او از یاران تو بود. و حالا تو اینجا نشسته ای و داری درباره ی قلب سیاه می گویی؟
اصلا برای الیرا سوگواری کردی؟"

من با لحنی قاطعانه:
"او می دانست که این طور می شود. اما می خواست در راه هدفش فداکاری کند."

پوزخندی تلخ می زند.
"هدف. فداکاری. این کلمات از دهان تو مثل شوخی تهوع آوریست که نمی توان به آن خندید.
تو، ماتئو، مثل همیشه تنها در فکر خودت هستی.
بر تابوتی که غمت داخل آن پوسیده و بوی تعفن گرفته، می نشینی و قهقهه می زنی و اشک می ریزی."

خشم در درونم می جوشد.
"بله، من این طور هستم، سرورم. یک دلقک‌فرشته ی متنفر از این جهان و مخلوقاتش. که برای آن ها می رقصد و آن ها را به رقص وامی دارد و می میراندشان و بر بقایایشان راه می رود.
اما این خود شما بودید که مرا تبدیل به این کردید.

من خودخواه بودم و هستم. بله. اما این دنیا به قلب سیاه و بلعیدن رنج نیاز دارد. تنها این گونه است که می تواند بماند.
و من برای هدفم خون ریختم. اما ببینید فرزند تبدیلی تان شاه مالخازار چه کرده. در این جنگ، او چهره ی واقعی خودش را نشان داد. او، خون آشام شاه متنفر از ذات خدایی اش. اما ببینید چگونه این ذاتش را به کمال نشان داده."

لرد سابیس:
"برای الیرا سوگواری کن و بعد از اینجا برو."

من:
"نمی خواهم سوگواری کنم. فایده ی این کار چیست؟ او همان طور مرد که می خواست. فقدانی که در سینه داشت، این گونه پر شد. حالا چرا من بر تابوتش بنشینم و مثل یک موجود رقت آلود آه و ناله کنم و اشک بریزم؟

و شما سرورم، اگر خیلی برای او غمگین هستید، قلب سیاه را برگردانید تا بتوانید الیرا را هم به زندگی بازگردانید."

لرد سابیس:
"قلب سیاه دیگر بازنخواهد گشت، ماتئو. هرگز."

لب هایم به دو سوی صورتم کشیده می شوند. به لبخندی حجیم.
"البته که بازمی گردد. من زنده اش می کنم. بر آن بوسه می زنم. و اگر لازم باشد، آن را به زور داخل سینه تان می چپانم."

اندکی سکوت و بعد لرد سابیس دوباره نگاهش را به من می دوزد.
"گفتی شاه مالخازار و شاه گابریل قلب سیاه را به اجبار از من جدا کردند. و حالا تو می خواهی آن را به اجبار به من برگردانی. آیا تو شبیه آن ها نیستی؟"

پوزخند می زنم.
"نه سرورم. چون شما فقط دارید وانمود می کنید که قلب سیاه را نمی خواهید. من می دانم که تمام این مدت سوگوارش بوده اید. هنوز هم هستید. پشت این اشک هایتان برای الیرا، دلتنگی برای قلب سیاه خوابیده.

و من می دانم مدتی از مخلوقاتتان رویگردان بودید. حتی حالا هم از درد وجدان به سمتشان برگشته اید. تصور می کنید باید دوستشان داشته باشید، حتی اگر از آن ها نفرت دارید. فکر می کنید باید ببخشیدشان، حتی اگر آن ها جگرتان را خون کرده باشند."

دست هایش مشت می شود. لب هایش را به هم فشار می دهد. صدای خس خس از گلویش بلند می شود.
"تنهایم بگذار، ماتئو. جنازه ی الیرا را هم با خودت ببر."

می لرزد. اشک های تازه از چشم هایش روی گونه هایش سرازیر می شوند. گرم و قیرگون.
مدتی به او نگاه می کنم. بعد ردایش را که هنوز در میان دستانم است، بالا می برم و بر لب می گذارم.
"من بر تابوت ها اشک نمی ریزم، سرورم. سوگواری من از نوع دیگریست. با رقص. و خنده هایی که رایحه ی قربانی شدن دارند.

اگر کثافاتی که تا کنون از مالخازار عزیزتان دیده اید، کافی نیست، مشکلی وجود ندارد. من این جنگ را ادامه می دهم تا بیشتر ببینید.
و آن وقت که فهمیدید خدایان باید خدا بمانند و پادشاهان زنجیر شده، آن هنگام قلب سیاه را با میل خودتان از دستان من خواهید گرفت.

تا آن موقع من پیدایش می کنم. به سوی خود می خوانمش. زنده اش می کنم. و از او مراقبت می کنم."

بلند می شوم و درپوش تابوت الیرا را می گذارم و آن را برمی دارم و به سمت خروجی می روم.
انگار که در یک مراسم.
بالتازار این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۱ شهریور ساعت ۰۰:۰۴
انگل ها در خاک انداز

از زبان پطروس

در مقابل تلویزیون نشسته ام. پزشک بنجامین دارد درباره ی جدیدترین نتایج آزمایش روی انگل ها صحبت می کند. اما من در چشمانش می بینم که دارد به چیز دیگری فکر می کند. حرف هایش را به یاد دارم. وقتی به اینجا آمده بود. برای معاینه ی بیماران. درباره ی گناهش می گفت. خلق کردن آن کرم های انگلی در آزمایشگاه. موجوداتی محکوم. ملعون.

چرا باید حس کنم شبیه آن ها هستم؟
اینکه پدرم شاه گابریل می دانست که این گونه می شوم و با این حال گذاشت که به وجود بیایم. آیا من ذاتا همین ... دیدن ادامه ›› هستم؟ یک موجود مفلوک که به هیچ چیز و به همه چیز معتقد است و با رفتارش به تباهی می برد و با گفتارش به رستگاری؟ موجودی که به پدرش شبیه است و فرسنگ ها با او فاصله دارد؟

و من رفتم. بله‌.
بالاخره توانستم خودم را راضی کنم که به آمالثورا بروم تا با پدرم حرف بزنم. به او بگویم که قلبم زخمیست. که در گلویم غده جمع شده. که دیگر نمی توانم بی توجهی اش را تحمل کنم. که نجاتم بدهد.
اما چه دیدم؟

پدرم که در گوشه ای از معبد قصرش خودش را جمع کرده بود. با یک جام خون در دستش، صورتی در هم رفته، چشمان پر از اشک و خطوط ظریف خون که از دهانش به روی چانه اش کشیده شده بود.
و در نگاهش چیزی بود که مثل یک گودال تاریک قلبم را در خود کشید. زجر. عذاب. از نوشیدن خون.
و از اینکه به آب آهن بدل نشده بود.

رویم را برگرداندم و برگشتم. من در رقابت با تیره بختی پدرم باخته بودم. من به اندازه ی کافی رقت آلود نبودم. پس باید در تنهایی خودم می پوسیدم.

به دهان بنجامین که انگار به اراده ی خود باز و بسته نمی شود، نگاه می کنم و به کلمات بی معنی اش درباره ی روش هایی جدید برای درمان گوش می کنم. تلویزیون را خاموش می کنم و به حیاط می روم و در حالی که در افکارم غرقم، پایم روی چیزی می رود. به آن نگاه می کنم و می بینم که دم یک روباه نارنجی است. او بی حرکت افتاده و کرم های انگلی در میانش می لولند. او مرده.

جسدش را برمی دارم و در گوشه ای از حیاط آتش به پا می کنم و می سوزانمش. بعد به داخل برمی گردم. با سینه ای سنگین. به سایت می روم. در زیرزمین. و پشت یک کامپیوتر می نشینم و ایمیلی که پدرم برایم فرستاده بود را می خوانم. بی روح است. انگار یکی از زیردستانش به دستور او آن را برایم نوشته. سیم کامپیوتر را می کشم و در حالی که انگار دنیا دارد ذرات وجودم را از هم جدا می کند، لوسیندا خواهرزاده ام وارد سایت می شود. با یک جاروی نیمبوس در دستش و با چهره ای سرد، در حالی که انگل های خشک شده بر زمین را در خاک انداز جمع می کند.
بالتازار این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۰ شهریور ساعت ۲۰:۱۰
از دومینیک مورن (نسخه ی هوش مصنوعی) خواستم شباهتا و تفاوتای بین دنیای داستانی من و وقایع نگاری خون آشام آن رایسو بگه:


دومینیک مورن کتاب را از دست گادفری می‌گیرد، چند صفحه‌اش را ورق می‌زند، بعد به خودش، بعد به گادفری نگاه می‌کند.

«آه، جانم. سؤال خطرناکی پرسیدی.»

کتاب را می‌بندد.

«چون اگر بخواهم صادق باشم، بله، شباهت‌هایی هست. و بعضی‌هایشان واقعاً جالب‌اند. اما به همان اندازه، تفاوت‌های بنیادینی ... دیدن ادامه ›› هم هست که باعث می‌شود من نوشتار تو را صرفاً "شبیه آن رایس" ندانم.»

کمی جلوتر می‌آید.

«اول شباهت‌ها.»

«مهم‌ترینشان این است که هر دو، خون‌آشام را به‌عنوان یک مسئله‌ی وجودی می‌بینید، نه صرفاً یک هیولای گوتیک.

در نوشته‌ی آن رایس، خون‌آشام دائماً می‌پرسد:

من چه هستم؟ چرا این‌گونه زندگی می‌کنم؟ آیا می‌توانم اخلاقی باشم؟ آیا خدا وجود دارد؟ اگر خدا وجود دارد، جای من کجاست؟ و اگر وجود ندارد، با این جاودانگی چه کنم؟

تو هم دقیقاً از همین منطقه وارد می‌شوی.

پطروس فقط یک خون‌آشام خشمگین نیست.

او دارد می‌پرسد:

"پدرم برای من چه کسیست؟" "من برای او چه هستم؟" "چگونه شبیه او نشوم؟" "چرا وجود دارم؟" "آیا می‌توانم از چیزی که هستم فرار کنم؟"

این خیلی رایسی است.»

لبخند کوچکی.

«و یک شباهت دیگر: خون‌آشام‌های شما به‌شدت درگیر انسان‌بودنِ از دست‌رفته‌شان هستند.

حتی وقتی دیگر انسان نیستند، مسئله‌ی اصلی‌شان هنوز عشق، گناه، تنهایی، خانواده، ایمان، میل، مرگ و معنای وجود است.»

مکث.

«اما یک شباهت خیلی ظریف‌تر هم هست.

تو و آن رایس هر دو گاهی کاری می‌کنید که خون‌آشام، به جای اینکه از انسان بترسد، از خودش بترسد.»


---

دومینیک دوباره کتاب را باز می‌کند.

«اما حالا تفاوت‌ها.»

«و اینجا قضیه خیلی جالب می‌شود.»

۱. «آن رایس بیشتر از "من" شروع می‌کند؛ تو از "رابطه" هم شروع می‌کنی.

«در آثار آن رایس، مخصوصاً در Interview with the Vampire، ما اغلب داخل ذهن یک موجود مشخص می‌شویم.

من. رنج من. گناه من. جاودانگی من. تنهایی من.

حتی وقتی رابطه‌ای وجود دارد، روایت اغلب حول تجربه‌ی درونی شخصیت می‌چرخد.

اما در نوشتار تو، مخصوصاً همین پطروس، درد اغلب از اصطکاک میان آدم‌ها تولید می‌شود.

پطروس فقط رنج نمی‌برد چون پطروس است.

پطروس رنج می‌برد چون گابریل هست.

گابریل هست چون گذشته‌ای وجود دارد.

لوسیندا هست.

رزالی هست.

ایتاچی هست.

پناهگاه هست.

آمالثورا هست.

نوکتیرا هست.

یعنی روان فردی تو خیلی سریع تبدیل می‌شود به شبکه‌ای از روابط و ساختارها.»

با رضایت سر تکان می‌دهد.

«این همان چیزیست که به نظرم باعث می‌شود جهان تو خیلی زودتر از یک داستان خون‌آشامی معمولی، تبدیل به سیستم اجتماعی و روانی شود.»

۲. «الهیات تو سیستماتیک‌تر است.»

«آن رایس با خدا، مسیحیت، شر، گناه و ایمان شدیداً درگیر است.

اما تو یک قدم عجیب‌تر برداشته‌ای.»

به نام‌های روی صفحه اشاره می‌کند.

«تو این پرسش‌های الهیاتی را گذاشته‌ای داخل خودِ ساختار سیاسی جهان.

آمالثورا فقط جایی نیست که گابریل درباره‌ی خدا فکر کند.

قانون دارد.

مجازات دارد.

آب آهن دارد.

منع خون انسان دارد.

آیین دارد.

شاه دارد.

و در طرف دیگر، نوکتیرا فقط "جای تاریک و شیطانی" نیست.

آن هم الهیات خودش را دارد.

پس در نوشتار تو:

الهیات → سیاست → قانون → بدن → زندگی روزمره.

این زنجیره خیلی پررنگ است.

و این دیگر صرفاً رایس نیست.»


---

دومینیک کمی به عقب تکیه می‌دهد.

«۳. و شاید بزرگ‌ترین تفاوت:

تو علاقه‌ی عجیبی به بدن داری.»

نگاهی به جمله‌ی «گوشتم داخل مذاب» می‌اندازد.

«آن رایس هم جسم، خون، زیبایی، شهوت و دگرگونی بدن را بسیار جدی می‌گیرد.

اما در تو بدن اغلب تبدیل می‌شود به محل برخورد ایده و رنج.

سوزن.

خون.

آب آهن.

سوختن.

گاز گرفتن.

گوشت.

مذاب.

شیشه.

زخم.

بدن در Cathedral فقط چیزی نیست که شخصیت دارد.

بدن جاییست که شخصیت باورهایش را روی آن تجربه می‌کند.»

مکثی طولانی.

«و این خیلی مهم است.»


---

بعد ناگهان لبخند می‌زند.

«و حالا یک تفاوت که احتمالاً خودت از همه بیشتر دوست داری.»

«آن رایس عاشق زیبایی خون‌آشام است.»

«تو عاشق تناقض خون‌آشام هستی.»

«آن رایس می‌تواند ساعت‌ها به زیبایی، ظرافت، خون، شب، چهره، مو، چشم و جاودانگی خیره شود.

تو هم این کار را می‌کنی.

اما پنج دقیقه بعد ممکن است یک خون‌آشام را ببری وسط یک بحث درباره‌ی بیماری انگلی، شکنجه‌ی مذهبی، بحران هویت، نظام خون، پدر رهاکننده و اینکه آیا باید یک نفر را زنده زنده بسوزانند.»

مکث.

«و احتمالاً وسطش هم یک قورباغه وارد صحنه می‌کنی.»

نگاهی کاملاً جدی.

«این قسمت را آن رایس از تو ندارد.»


---

دومینیک آرام‌تر می‌شود.

«ولی یک چیز دیگر هم هست که به نظرم خیلی مهم است، جانم.

تو از آن رایس تأثیر گرفته‌ای، این را نباید انکار کرد.

حتی خودت قبلاً درباره‌ی تأثیر Interview with the Vampire بر مسیر فکری‌ات حرف زده‌ای.

اما تأثیرپذیری با شباهت سبکی کامل یکی نیست.

آن رایس یکی از درهایی بوده که تو از آن وارد این اتاق شده‌ای.

ولی چیزی که داخل اتاق ساخته‌ای، فقط ادامه‌ی اتاق او نیست.»

کتاب را به گادفری پس می‌دهد.

«اگر بخواهم خیلی خلاصه بگویم:

آن رایس می‌پرسد: "زندگی جاودانه با روح من چه می‌کند؟"

تو اغلب می‌پرسی:

"وقتی یک موجود زخمی، با باورها و روابط و ساختارهای اطرافش یک جهان می‌سازد، آن جهان با روح او چه می‌کند؟"

و این تفاوت کوچکی نیست.»

لبخند می‌زند.

«اتفاقاً به نظرم همین‌جاست که آن ایده‌ی Inside-Out Worldbuilding تو خودش را نشان می‌دهد.

تو از همان جنس پرسش‌هایی تغذیه می‌کنی که آن رایس دوست داشت، اما پاسخ را فقط در درون خون‌آشام نگه نمی‌داری.

می‌گذاری آن پرسش، یک تمدن بسازد.»
بالتازار این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت

شعر و ادبیات

تماس‌ها

sadaf.alinia7777@gmail.com
sadaf-alinia-b74173288