در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | صدف علی نیا
S3 > com/org | (HTTPS) 78.157.41.90 : 12:55:11
 

من همیشه میان واقعیت و خیال زندگی کرده‌ام.
در کودکی، به جای دنبال کردن مسیرهای از پیش تعیین شده، نقش‌آفرینی و ساختن دنیاها با صمیمی‌ترین دوستم را ترجیح می‌دادم. بعدها، وقتی جامعه انتخاب‌های هنری‌ام را «عجیب» یا حتی «خطرناک» نامید، فهمیدم که ترس از تفاوت تا چه اندازه در ریشه‌های انسان ها نفوذ کرده است.
در اواخر دهه‌ی بیست زندگی‌ام، دوره‌ای از خشم و اندوه را پشت سر گذاشتم؛ خشمگین از اینکه باورها بر من تحمیل شده بودند و سوگوار از دست دادن چیزهایی که دیگر نمی‌توانستم به آن‌ها ایمان داشته باشم. اما در ادبیات گوتیک، به ویژه مصاحبه با خون‌آشام، آینه‌هایی از جدال درونی خودم یافتم: لویی که وجودش را زیر سوال می‌برد، کلودیا که در تناقض گرفتار بود، و آرماند که در جستجوی معنا در ابدیت می‌سوخت.
اکنون برای مقاومت در برابر پوچی خلق می‌کنم. برای من مرگ بی معناست، اما آفرینش سرشار از معناست.
داستان‌پردازی نه تنها شور و شوق من، بلکه پاسخ من به میل انسانی برای جاودانگی است.

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
تو رزالی را می خواستی. معصومیتش را، کنجکاوی اش را و اشتیاقش برای شیرجه زدن در اعماق تاریکی را. و من می خواستم همه ی این ها را برای خودم نگه دارم و به همین خاطر تلاش می کردم تو را از رزالی دور نگه دارم.
من به تو حسادت می کردم. چون تو چیزی داشتی که من نداشتم. من برای رزالی ناقص بودم.

--

متن کامل این بخش و بخش های قبلی در:
https://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=7500

۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اما من دارم کفر می گویم! این قانون شاه گابریل است که باید مرا به اوج ببرد. عطشی که مرا فرا می خواند و من به صورت مرمری رنگ پریده اش سیلی می زنم. محکم، طوری که به عقب پرت می شود و در مه درونم محو می شود.
اما او برمی گردد، این بار در قالب اشتیاقی سوزناک برای کشف کیستی خونی که در ظرف مقابلم آرام گرفته.
آریل، باید اعتراف کنم این اولین بار نبود که در آزمایشگاه خون انسان چشیدم، خونی که باید آن را در راستای هدف مقدسمان به کار می بردم‌.

--

آزادنویسی ... دیدن ادامه ›› شبانه

گناه و آغوش تنهایی

از زبان بنجامین

سنگ های مکعبی سپید که با ملاتی درخشان روی هم سوار شده اند. دیوارهای اطرافم این طور هستند. یک میز طویل، جایی که من و چند محقق دیگر پشتش نشسته ایم و مشغولیم. در هر بخش این تشکیلات محققان در کنار هم برای هدفی مقدس کار می کنند. ساخت خون مصنوعی، ماده ای که نه کاملا طعم خون حیوان را دارد و نه خون انسان را. نه حسرت خون انسان را بر دل خون آشام می گذارد و نه او را به سمت خون انسان وسوسه می کند.

اینجا تنها مکان در آمالثورا است که خون آشام ها می توانند خون انسان را این قدر نزدیک به خود داشته باشند. یک ظرف پر از آن همین حالا مقابلم است. و می دانی رایحه اش مرا به یاد چه می اندازد، آریل؟ به یاد آن زمان که با همدیگر در نوکتیرا زندگی می کردیم.
شاید مرا خودخواه بدانی، اما گاه آرزو می کنم کاش تا ابد آنجا کنار هم می ماندیم. من و تو، مخفیانه‌.

با یک لوله ی شیشه ای مقداری از خون را جمع می کنم و به آن خیره می شوم. این سرخ‌مایع تیره‌. متعلق به چه کسیست؟ تا آن را فرو ندهم، متوجه نخواهم شد. یک لحظه وسوسه می شوم که این کار را بکنم. ضربان قلبم بالا می رود و گونه هایم داغ می شوند. به همکارانم نگاه می کنم که در کارشان غرق هستند. لوله ی شیشه ای را بالا می برم، نزدیک به دهانم. مکث می کنم. دستم می لرزد. می دانم که اگر بفهمند، تنبیهی سخت در انتظارم خواهد بود.

دهانم را باز می کنم و محتویات لوله را در آن می ریزم. لحظه ای آن را نگه می دارم و بعد فرو می دهم. تصاویری در ذهنم پدیدار می شوند. حرف هایی در گوشم زمزمه می شوند. یک انسان، زن زیبا، جسور. موهای بلند ابریشمین و سیاهش در نور ماه برق می زنند. در چشمانش اراده ای آهنین هست. در دستش یک خنجر که بالا می رود و بر قلبم فرود می آید.

فریادی از اعماق گلویم بیرون می جهد. همکارانم نگاه های نگرانشان را به سمتم برمی گردانند. لوله ی شیشه ای از دستم بر زمین می افتد و می شکند.
سعی می کنم لبخند بر لب آورم. با صدایی لرزان می گویم:
"آه، خستگی. خوابم برده بود و داشتم کابوس می دیدم."

آن ها مدتی با حالتی مشکوک به من می نگرند، در حالی که ترس مثل مذاب در رگ هایم می جوشد. نکند فهمیده باشند؟
از جایم بلند می شوم و با گام هایی نامتعادل اتاق و ساختمان را ترک می کنم و به حیاط، به باغ می روم، انگار که امیدوارم سایه ی درختان در نور ماه روحم را آرام کند.

و آن زن، قاتل خون آشام ها. صدایش مثل زمزمه ی سایه در گوش هایم. او چه می گفت؟ ابروهایم را در هم می کشم و سعی می کنم به خاطر آورم.

"شما هیولاها والدینم را کشتید. قانون شاه گابریل جلوی شما را نمی گیرد.

شما حق ندارید زنده باشید."

بله، او این ها را می گفت. و من هنوز می توانم خنجرش را در قلبم حس کنم. دستم را بالا می آورم و روی سینه ام می گذارم. این سوزش، این درد. یک لحظه چشمانم را می بندم. عضلات صورتم منقبض می شوند. تلوتلو می خورم.

آریل، دوست دارم فکر کنم که این یک زخم آسمانیست. چیزی که مرا رستگار می کند. چون می ترسم که چیز دیگری برایم باقی نمانده باشد. نوری که بر روح تاریکم بتابد. یا دستی که گناهانم را بشوید.

اما من دارم کفر می گویم! این قانون شاه گابریل است که باید مرا به اوج ببرد. عطشی که مرا فرا می خواند و من به صورت مرمری رنگ پریده اش سیلی می زنم. محکم، طوری که به عقب پرت می شود و در مه درونم محو می شود.
اما او برمی گردد، این بار در قالب اشتیاقی سوزناک برای کشف کیستی خونی که در ظرف مقابلم آرام گرفته.
آریل، باید اعتراف کنم این اولین بار نبود که در آزمایشگاه خون انسان چشیدم، خونی که باید آن را در راستای هدف مقدسمان به کار می بردم‌.

اشک گناه در چشمانم جمع می شود. لب هایم را به هم می فشارم. روی چمن ها می نشینم. غم گلویم را می فشارد. به این فکر می کنم که به معبد بروم و اعتراف کنم و بگذارم تنبیهم کنند. بگذارم بار تقصیر را از دوشم بردارند.
وقتی شلاق پوست و گوشتم را شکافت و داغ آن را آتش زد و سوزاند، شاید بتوانم یک نفس آسوده بکشم. آن زمان به دیدنت می آیم و با هم در ایوان اتاقت می نشینیم و خون گرم خوک می نوشیم.

با تصور این صحنه لبخند بر لبانم می نشیند. می بینی؟ کمی دردآور است. اینکه گناه می تواند یک شکوفه ی زودگذر باشد.

دارم از جایم بلند می شوم که ناگهان چیزی گوش هایم را پر می کند. سکوتی آهنین است که جای خش خش ملایم برگ ها در نسیم شبانه را گرفته. و ماه، انگار به یک باره پر نورتر ار قبل می تابد.

و من حسش می کنم. نگاهم را به سمتش می چرخانم و او را می بینم. او، شاه گابریل به اینجا آمده. مانند قدیسی که از نقطه ای روشن در درونم زاده شده و به یاری ام آمده باشد.
با قامت برافراشته، ردای بلند سپید آبی، آبشار موهای بلند طلایی و مجعد، و چهره ای که هم مهربان است و هم سخت.

به سمتش می شتابم. در برابرش زانو می زنم و پایین ردایش را با دستانم می گیرم و آن را می بوسم. اعتراف می کنم. با صدایی که انگار از گلویم نمی آید و پژواکیست از عمیق ترین و تاریک ترین بخش های روحم.

او خم می شود، دستش را بر سرم می گذارد و به من لبخند می زند‌.
"بنجامین، تو همیشه اشتیاقی فروزان داشته ای برای لمس روح انسان ها. من تو را می فهمم. به یاد دارم زمانی به آریل گفتم قانون منع نوشیدن خون انسان باعث می شود روح انسان ها را بهتر لمس کنیم."

می شنوی، آریل؟ او از من خشمگین نیست. و او به تو اشاره کرد. آن طور که فکر می کردی، نیست. فراموشت نکرده. هنوز به یاد توست.

از جایم برمی خیزم و به داخل برمی گردم. به اتاق کارم. پشت میز می نشینم و خون خوک را با خون انسان ترکیب می کنم و می چشم. این بار خاطره ای نیست. هیچ. کیستی آن زن در ناآگاهی خوک محو شده، مثل گناه های من که در غبار زمان محو می شوند.

اما می دانم که الان هنوز در باغ هستند. کنار شاه گابریل که نزدشان مانده تا در آغوش تنهایی فرو نروند.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
< نظر مورد پاسخ، در دسترس نیست >
سلام دوست خوبم.
بسی خوشحالم که خوشتون اومده! 🤩
۲۵ فروردین
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اما گابریل، این را با لبخندی تلخ اما آسوده بر لبانم به تو می گویم. هنوز زمین را زیر پاهایم حس می کنم. فقط گور تنگ تابوتم نیست که برایم معنا دارد. هر شب را طوری نفس نمی کشم، خون نمی نوشم که انگار شب دیگری نیست. هنوز شب فردا هست و شب بعد از آن و شب های بعدی. و در یکی از آن ها، من در باغ روی نیمکت زیر نور ماه کنارت می نشینم، دستت را می گیرم و به تو می گویم که می ترسم.

--


آزادنویسی شبانه

به تو می گویم که می ترسم

از زبان آریل

حس می کنم بین تو و من غباری از مه افتاده، مثل پرده ای خاکستر میان خواب و بیداری. شاید من ... دیدن ادامه ›› خودم را اسیر رویا کرده ام تا نیش واقعیت در قلبم فرو نرود.

گابریل، یک چیز هست که بیش از همه مرا می سوزاند. اینکه خاطرات دردآورمان هم برایم حسرت شده. جدایی مان و مرگمان.

و من نمی توانم به تو بگویم که درد دارم. چون این گودال ترس در سینه ام هست که نکند من چیزی نباشم جز پوسته ای از گذشته ات؟
اما گابریل، من همان کسی هستم که تو را تبدیل کرد، زندگی جاودان را به تو بخشید!

شاید یک شب بتوانم به تو بگویم، به خودم اجازه دهم که در برابر چشمانت بشکنم. لبخند غمبار به لب نیاورم و سعی نکنم درد را مثل خون فرو دهم.

گابریل، به یاد می آوری؟ من یک بار به تو گفتم مثل پیوندهای دیگری نیستم که در قلبت داری. نه می توانم سردی ات را تاب بیاورم و نه حرارت سوزانت را. نه می توانم خون را از تو جدا کنم و نه تو را در آن غرق کنم. نه تو را به آسمان ببرم و نه به زیر زمین.

و تو چه جواب دادی؟ گفتی که بله، من فرق دارم. گفتی من ویرانی فرشته گونم، زیبا اما ویرانگرم. با لبخندی گفتی که هم در آن شوق بود و هم شکست.
آیا ترک هایی که به شیشه ی روحت دادم، هم نجاتت داده و هم نفرینت کرده؟ تو در چه غرق شده ای؟ یک باتلاق یا یک اقیانوس؟

کرم های انگلی، ریز و لولنده. آن ها هیچ گاه به اینجا، آمالثورا نرسیدند، اما گاه حس می کنم یکی از آن ها به طریقی به اینجا، به درونم راه پیدا کرده است. از من تغذیه کرده، رشد کرده و عظیم شده، اما آرام و ساکت در گوشه ای چنبره زده تا در وقتی که باید بیرون بخزد.
لوسیندا، نوه ات او چیزی از آن ها را در خود داشت، هنوز هم دارد. می بینم که ترس هنوز چه طور در چشمان آبی اش موج می زند. ترس از اینکه کرم دوباره به او غلبه کند‌.

گابریل، باید اعتراف کنم که افکار وحشتناکی در سر دارم. گاه در کابوس هایم می بینم که بنجامین با یک جام پر از خون آلوده بیهوشم می کند و مرا به بیمارستانش می برد و انگل لوسیندا را از داخل تنش بیرون می کشد و در بدن من می گذارد. به دستور تو.

و من به خود می لرزم. نمی دانم می خواهم این کرم زودتر خود را نمایان کند تا این انتظار تاریک کشنده به پایان برسد یا اینکه می خواهم تا ابد درونم آرام بگیرد.
و من به معبد می روم تا انگلم سرود شبانه ای را بشنود که در رگ های خون می چرخد. و او آرام دور خود حلقه می شود و با خوانندگان همسرایی می کند. شاید این او را نگه دارد.

و ناتان؟ او هنوز کنارم است. حس می کنم نه از عشق، بلکه وفاداری. موهایش آتش شفافی هستند که مرا با درکشان می سوزانند، نه داغی شان. او می داند، می فهمد چه در درونم می گذرد، روح من در برابر دیدگانش برهنه است.
و من با صدایی لرزان از او می خواهم که برود، اما او می ماند. او می ترسد. هنوز هم در چشمان من غمی را می بیند که می کشد. او گذشته را فراموش نمی کند، هر چه قدر هم که نام ناپدید شده ی خدای فراموشی را زیر لب زمزمه کند.

اما گابریل، این را با لبخندی تلخ اما آسوده بر لبانم به تو می گویم. هنوز زمین را زیر پاهایم حس می کنم. فقط گور تنگ تابوتم نیست که برایم معنا دارد. هر شب را طوری نفس نمی کشم، خون نمی نوشم که انگار شب دیگری نیست. هنوز شب فردا هست و شب بعد از آن و شب های بعدی. و در یکی از آن ها، من در باغ روی نیمکت زیر نور ماه کنارت می نشینم، دستت را می گیرم و به تو می گویم که می ترسم.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
او یک سوگواریست. یک تابوت فلزی ملبس به مخمل مشکی که روی شانه های خون و خون‌نوشان است. و می رود تا در گودالی در دل خاک آرام بگیرد. او اشک هاییست که فرو نمی ریزند، اما به گدازه ی خشم بدل می شوند و زیر پوست می لغزند.

مالخازار:
"گابریل، مهم نیست اگر خون آشام ها یا انسان ها تو را نخواهند. جای تو اینجاست."

دستش را روی سینه اش می گذارد.
"در این قفسه ی استخوانی که تو قلب نیمه مرده اش را در آغوش گرفتی. در زمانی که آمالثورا می خواست رهایش کند و نوکتیرا می خواست آن را به بند بکشاند."

--

کتاب دوم دنیای نوکترنال کتدرال

بخش پنجم

از هم می نوشیم، در فاصله

از زبان گابریل

تالاری با سنگ های مرمر سپید. ... دیدن ادامه ›› من بر کف آن گام برمی دارم. یک ردای سپید طلایی دنباله دار به تن دارم. موهای بلند و مجعد طلایی ام از روی شانه هایم سرازیر شده و تاجم روی سرم است. نگاهم به جلو دوخته شده. به دومینیک مورن که در انتهای تالار ایستاده، کنار یک میز که رویش یک کوزه و دو جام قرار دارد.

همان طور که به سمت دومینیک مورن می روم، متوجه کششی در انتهای ردایم می شوم و همهمه ای می شنوم. نگاهم را پایین می آورم و کسانی را می بینم که بر زمین زانو زده و ردایم را در دست گرفته اند و با چشمانی پرستشگرانه به من نگاه می کنند. همه ی آن ها انسان هستند.

به دومینیک مورن می رسم. او کوزه را برمی دارد و جام ها را با سرخ‌مایع درونش پر می کند و با لبخندی تلخ رو به من می گوید:
"امشب خون می نوشیم، نه آب آهن."

من:
"دومینیک مورن، چرا فقط انسان ها اینجا هستند؟ خون آشام ها کجایند؟"

دومینیک مورن:
"سرورم، فراموش کرده اید؟
شما مرز را باز گذاشتید و خون آشام های آمالثورا هم به منطقه ی مرزی مشترک و نوکتیرا هجرت کردند."

من لحظاتی با چشمانی مبهوت به او نگاه می کنم، اما بعد به یاد می آورم‌.
"آه، بله."

یکی از جام ها را به دستم می دهد و هر دو شروع می کنیم به نوشیدن. اولین جرعه را که فرو می دهم، سوزشی سخت گلو و سینه ام را چنگ می زند. چهره ام در هم می رود. به سرفه می افتم و مایعی غلیظ از گوشه ی دهانم بیرون می ریزد. گوشت تنم است که تکه تکه شده. می بینم که دومینیک مورن هم به همین حال گرفتار شده.

من با صدایی گرفته از اعماق گلویم:
"چه کار کردی، دومینیک مورن؟"

دومینیک مورن با لبخندی غم بار اما آرام:
"سرورم، انسان ها ما را می پرستند، ما نجاتشان دادیم. اما حالا می خواهند که ما بمیریم."

رویم را به سمت انسان ها برمی گردانم. می بینم که چشمانشان اشکبار است و در آن ها هم غم هست و هم عزم.

سرفه می کنم و گوشت و خونم از تنم کنده می شود و از دهانم بیرون می ریزد. نگاهم لحظاتی تار می شود و وقتی دوباره همه چیز اطرافم واضح می شود، می بینم که پشت یک میز طویل نشسته ام، در حالی که یک جام نیمه پر از خون به دست دارم و نزدیکانم، دومینیک مورن، آریل، نیل، ناتان و بنجامین اطرافم نشسته اند. حتی پطروس، رزالی و لوسیندا هم هستند. و همگی با نگرانی به من خیره شده اند.

دستم را به سمت دهانم می برم و مایعی که کنارش جاری شده را لمس می کنم. فقط خون است و نه گوشت. و از من نیست، خون چرب خوک است. به سختی لبخند به لب می آورم.
"گویا لحظاتی حواسم منحرف شد و این خون لذیذ از مسیرش منحرف شد."

و از شنیدن کلمات 'خون لذیذ' و 'منحرف' به خود می لرزم. خارشی در گلویم حس می کنم و دوباره به سرفه می افتم. نیل که سمت راستم نشسته، آهسته به پشتم ضربه می زند. آریل که سمت چپم نشسته، دستم را با ملایمت می گیرد.
"گابریل عزیزم، چه شده؟ دقایقی پیش خیلی سخت سرفه می کردی، طوری که انگار جسمی خاردار در گلویت به دام افتاده."

من لبخند محبت آمیزی روانه اش می کنم.
"نگران نباش، آریل عزیزم. فکر می کنم به خون خوک حساسیت پیدا کرده ام."

نیل:
"نوشیدن مداوم آب آهن باعث این اتفاق شده."

و نگاه سرزنشبارش را به سوی دومینیک مورن می افکند، اما نگاه دومینیک مورن روی من متمرکز شده، سرد و معترض.
چرا؟ چون مرز را باز گذاشتم؟ یا چون خواستم به جای آب آهن، خون چرب خوک بنوشم؟ شاید هم چیز دیگریست. به خود می لرزم. آه، بله، همان است. تصویر او در ذهنم زنده می شود. مالخازار، با موهای سیاه بلند و ابریشمین، گونه های استخوانی تو رفته، و چشمان خاکستری تیره. او یک سوگواریست. یک تابوت فلزی ملبس به مخمل مشکی که روی شانه های خون و خون‌نوشان است. و می رود تا در گودالی در دل خاک آرام بگیرد. او اشک هاییست که فرو نمی ریزند، اما به گدازه ی خشم بدل می شوند و زیر پوست می لغزند.

مالخازار:
"گابریل، مهم نیست اگر خون آشام ها یا انسان ها تو را نخواهند. جای تو اینجاست."

دستش را روی سینه اش می گذارد.
"در این قفسه ی استخوانی که تو قلب نیمه مرده اش را در آغوش گرفتی. در زمانی که آمالثورا می خواست رهایش کند و نوکتیرا می خواست آن را به بند بکشاند."

تصویر محو می شود. من از جایم بلند می شوم. سعی می کنم آرام باشم، اما لرزشی لجوج در تنم موج برمی دارد. نفسم را از سینه بیرون می دهم.
"عزیزان من، پوزش می طلبم، اما باید مدتی شما را ترک گویم. شما به شب نشینی تان مشغول باشید، ساعتی دیگر دوباره به شما ملحق خواهم شد."

و رویم را برمی گردانم و به سمت خروجی تالار می روم، در حالی که نگاه های ناخشنودشان را روی خودم حس می کنم.
من قصر و آمالثورا را ترک می کنم و به منطقه ی مرزی می روم، به نوکترنال کتدرال. به تالاری که یک حوض دوار پر از آب برای غسل کردن در آن هست و مالخازار ملبس به ردایی سیاه در آن ایستاده، با صورتی در هم رفته و نگاهی که در فکر غرق است.
وقتی متوجه من می شود، چشمانش را به من می دوزد و لبخندی کمرنگ بر لبانش می نشیند.

من لب حوض می نشینم.
"مالخازار عزیز، چرا داخل حوض رفتی؟"

مالخازار:
"گابریل، من در یک مراسم اعتراف بودم."

من:
"اعتراف؟ چه کسی داشت اعتراف می کرد؟"

مالخازار:
"لرد سابیس. او ردای سپید پوشید و از من خواست تمام ساکنان دنیای نوکترنال کتدرال را باخبر کنم تا به اینجا بیایند و شاهد اعترافاتش باشند."

چیزی در درونم به خود می پیچد. مالخازار ادامه می دهد:
"من از او درخواست کردم که فقط به من اعتراف کند‌. و او..."

مکث می کند و دهانش به شکل خطی شکسته درمی آید و ابروهایش کمی بالا می روند، طوری که انگار همزمان هم منزجر شده و هم درمانده.

مالخازار:
"او همه چیز را به من گفت، گابریل. از آن لحظه که به ادعای خودش دنیایش و موجوداتش را خلق کرد تا آن لحظه که از آسمان به زمین نزول کرد و به تذهیب مشغول شد و همه ی چیزهای دیگر.

و من باید در اینجا، در این حوض، داخل این آب سرد دستانش را می گرفتم و می گذاشتم تمام لجن های درونش را در گوش هایم زمزمه کند."

چیزی نمی گویم. به لرد سابیس فکر می کنم. مردمان آمالثورا مانند نوکتیرایی ها نیستند و وابستگی کمتری به او دارند، اما در عین حال نمی خواهند بر خلاف میل او عمل کنند. بیشترشان او را خدا نمی دانند، اما یک موجود کهن که غمش می تواند دنیا را در خود ببلعد.

و مراسم تذهیبم با او. رنجی که به همه ی ما زخم زد و روحمان را خالی کرد، اما قدرت های او را برگرداند. به خود می لرزم. اما لبخند به لب می آورم، هرچند آلوده به اندکی اضطراب. آرام وارد حوض می شوم و می گذارم سوزن های ریز آب سرد ترس درون روحم را محو کنند.

من:
"تو کار درستی کردی، مالخازار عزیزم. بخشی از او در وجودت جاریست. او بدل کننده ات است. اگر رنج بکشد، تو هم رنج می کشی."

آهسته به سمتش می روم. او نیز آهسته به سمتم می آید. در چند قدمی هم متوقف می شویم. دستان همدیگر را از زیر آب می گیریم. من زمرمه می کنم:
"حالا او کجاست؟"

در حالی که نگاهم به رگ گردنش است و نگاه او نیز به رگ گردن من. پاسخش زمزمه ای آرام اما اندک مضطرب است:
"گفت می رود تا با تو تنها باشم."

و من به این فکر می کنم که لرد سابیس تنها کسیست که نزدیکی من و مالخازار را رد نمی کند و این مثل آوای مرگ در روحم می پیچد. چشمانم کمی گشاد می شود و صورتم منقبض. مالخازار دستانم را می فشارد.
"گابریل، چه شده؟ حالت خوب نیست؟"

سعی می کنم لبخند بزنم.
"حالم خوب است. می دانی، بعد از مدت ها دارم خون خوک می نوشم. چربی اش جسمم را دگرگون کرده."

چیزی نمی گوید. نگاهش به نقطه ای ورای من دوخته می شود. شاید دارد به خون شروری فکر می کند که در رگ هایش جاری شده. به اینکه بدون خون معصوم چه بر سر او و بر سر خون آشام هایش می آید.

و ما دوباره به رگ گردن هم می نگریم، در حالی که می دانیم به وسوسه ی درونمان گوش نخواهیم سپرد. و دلیلش ترس از افتادن تاجمان بر زمین نیست. حتی ویرانی هم نیست. شاید غرورمان است. و شاید آن حس عذاب آور اما زندگی بخش نزدیک بودن به میوه ی ممنوعه است؛ اینکه می دانی فقط به اندازه ی یک دست دراز کردن با آن فاصله داری، اما چنین نمی کنی و می گذاری میوه بر شاخه بماند و تو فقط با نگاهت به آن نفوذ می کنی‌.

و ما نیز چنین می کنیم. از حوض بیرون می آییم، خودمان را خشک می کنیم و پشت یک میز دایره ای در مقابل حوض رو به روی هم می نشینیم. دو جام و دو خنجر بر این میز است. و رگ های دستانمان متورم و در انتظار. ما از هم می نوشیم، در فاصله.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
محمد اکبری
بی‌نظیر بود
خوشحالم که خوشتون اومده، محمد عزیز. 😊
۲۳ اسفند ۱۴۰۴
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کتاب دوم دنیای نوکترنال کتدرال

بخش چهارم

خدایی که خواهان اعتراف است

از زبان مالخازار

روی صندلی گهواره ای ام کنار پنجره نشسته ام. در حالتی نیمه بیدار، نیمه خواب. کابوس می بینم یا شاید هم رویایی نیمه شیرین. تقریبا مرده ... دیدن ادامه ›› ام. مرا در تابوتی سیاه با رگه های سرخ گذاشته اند. دارند مرا به سوی قلعه ی لرد سابیس می برند. دارم دوباره خدای در بند می شوم.

اما نه. افرادی به جمع نوکتیرایی های حامل تابوتم حمله می کنند و مرا می ربایند. آن ها مرا به قصر آمالثورا می برند، نزد گابریل. او درپوش تابوتم را برمی دارد و چشمان آبی غم آلودش را به من می دوزد. دستش را جلو می آورد و روی صورتم می گذارد. لب هایش می لرزند و سیب گلویش به حرکت درمی آید.

در این لحظه دومینیک مورن کنارش پدیدار می شود. او دستش را آرام روی بازوی گابریل می گذارد.
"سرورم، باید زودتر انجامش دهیم. قبل از اینکه نوکتیرایی ها به قصر برسند."

آن ها می خواهند مرا بسوزانند! و من هیچ کاری نمی توانم بکنم مگر اینکه شاهد باشم که چه طور مشعل فروزان را جلو می آورند و شعله ها را بر جسمم می نشانند. و این پایانم خواهد بود. خاکستر من در باد پراکنده خواهد شد. لرد سابیس هرگز نخواهد توانست مرا برگرداند. مالخازار، شاه‌خدای نوکتیرا در دنیای نوکترنال کتدرال محو خواهد شد.

صدایی خفه و ممتد از گلویم خارج می شود. به لرزه می افتم. دستی بر بازویم می نشیند. کسی نامم را آهسته صدا می زند. سراسیمه از حالت نیمه خواب درمی آیم، در حالی که انتظار دارم داخل تابوتم باشم و گابریل مقابلم ایستاده باشد، اما می بینم که بر صندلی گهواره ای ام نشسته ام و لرد سابیس جلویم ایستاده. چیزی در رابطه با او مثل همیشه نیست.

لرد سابیس با صدایی ملایم:
"آمده ام درخواستی از تو بکنم."

چند بار پلک می زنم تا به عالم واقعیت برگردم و می فهمم آنچه در مورد لرد سابیس فرق کرده، ردایش است. او مثل همیشه سیاه نپوشیده، سفید به تن دارد. این باعث می شود اضطراب مثل جانوری کوچک مرا بگزد. انگار می دانم که باید نگران باشم، اما به چه دلیل، نمی دانم.

من با صدایی خش دار:
"لرد سابیس، چرا ردای سپید پوشیده اید؟"

لرد سابیس هوا را آهسته به داخل سینه اش می کشاند.
"من می خواهم به نوکترنال کتدرال بروم و در برابر چشم همگان به گناهانم اعتراف کنم."

من لحظاتی نگاهم را طوری به او می دوزم که انگار مغزم نمی تواند آنچه گفته را هضم کند. لرد سابیس با ملایمت بازویم را می فشارد.
"لطفا به گابریل و پطروس نامه بفرست تا تمامی ساکنان آمالثورا و مرز در نوکترنال کتدرال جمع شوند. از خدمتگزارانت هم بخواه به مردم نوکتیرا اطلاع دهند."

عقب می رود و رویش را برمی گرداند. صدایش می کنم.
"صبر کنید."

دوباره به سمتم برمی گردد. به او نگاه می کنم. به موهای بلند سیاه و مجعد حجیم و باشکوهش که از روی شانه هایش سرازیر شده. به پوست سفید مرمری اش. چشمان خاکستری روشن و پلک های سنگینش. حالت آرام چهره اش. و این نوری که انگار از آن می تابد. این مرد، این موجود، کسی که زندگی جاودان را به من بخشید، اما من به خاطرش از او متنفر شدم. حالا او مقابلم ایستاده، شبیه به روحی که به این دنیا تعلق ندارد و در آستانه ی محو شدن است.
لب هایم را به هم می فشارم و سعی می کنم نگرانی ام را پنهان کنم.
"لرد سابیس، چرا می خواهید این کار را بکنید؟ جنگ چیزی بود که همه ی ما خواهانش بودیم. مسببش تنها شما نبودید."

لرد سابیس:
"مالخازار عزیز، این من بودم که ریشه ی جنگ را شکل دادم. آن امیال را در روح نوکتیرایی ها کاشتم، مشتاقشان کردم به تو، به عنوان شاه‌خدایشان."

من:
"و آن ها خودشان خواستند که توصیه های شما را بپذیرند."

لرد سابیس:
"اما من خدایشان هستم و مسئولیت بزرگ تری نسبت به آن ها دارم."

از جایم بلند می شوم. با چشمانی که اندکی گشاد شده و قلبی که ناگهان تندتر می تپد. به سمتش می روم و دستانم را روی بازوهایش می گذارم. این حرکت توجه آمیزم پرده ی نازکی از حیرت را بر چهره اش می نشاند.

من:
"لرد سابیس عزیز، نمی توانید خودتان را فقط یک خون آشام جادوگر کهن در نظر بگیرید؟"

لحظاتی به چشمانم نگاه می کند و بعد:
"تو همیشه تصور می کرده ای که من این هستم، نه خدای این دنیا."

من:
"بله و حالا می خواهم شما هم چنین تصور کنید."

لرد سابیس:
"اما این ممکن نیست."

دستانم را روی بازوهایش فشار می دهم.
"اگر این طور ادامه دهید، ویران می شوید. به دست همان کسانی که مخلوقاتتان می نامید."

لرد سابیس:
"اگر چنین شود، حتما مستحقش هستم."

عضلات صورتم سخت می شوند.
"آیا شما آرزو نداشتید که من شما را ببخشم، که دیگر از شما نفرت نداشته باشم؟"

چشمانش کمی گشاد می شوند و با صدایی لرزان پاسخ می دهد:
"البته که این آرزو را دارم، مالخازار عزیزم."

دستش را بالا می آورد و بر صورتم می گذارد. از این تماس به خود می لرزم. حس می کنم دستش نه روی صورتم که بر قلبم قرار دارد.

من:
"پس این خواسته ی مرا اجابت کنید. به نوکترنال کتدرال بروید، اعتراف کنید، اما فقط نزد من."

لب هایش می لرزند. اشک در چشمانش جمع می شود. با صدایی گرفته می پرسد:
"این چیزیست که تو از من می خواهی؟ اگر چنین کنم، مرا می بخشی؟"

با شگفتی حس می کنم که چشمان خودم هم دارد از اشک پر می شود.
"نمی دانم. فقط این را می دانم که نمی توانم ببینم که به سمت ویرانی قدم بگذارید و کم کم تکه تکه شوید و از بین بروید."

اشک از چشمانش بر گونه هایش جاری می شود. دستش را پایین می آورد و بازوی مرا می گیرد و من کنارش به راه می افتم، به سمت نوکترنال کتدرال.
محمد اکبری این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کتاب دوم دنیای نوکترنال کتدرال

بخش سوم

عشقی که نور است، نه بیماری

از زبان سابیس


یک تالار گرانیتی. سیاه با رگه های سفید. مجسمه های قدیسین در انتهای آن. یک میز مستطیلی کوچک در مقابلشان، جایی که من یک سمتش و مالخازار ... دیدن ادامه ›› سمت دیگر نشسته ایم و یک جام پر از خون در برابرمان.

انگشتانم را دور جام حلقه می کنم.
"خشنودی سرخ که در رگ جاری می شود. اما هر چه بیشتر شود، حس خیانت به آن هم زیادتر می شود. انگار که لذت فوران کرده نوید از اتفاقی شوم بدهد."

مالخازار پایه ی جام را می گیرد.
"این خون خود یک اتفاق شوم است. خانه اش جسم یک عاشق ناکام بود که نتوانست عدم وصال را تاب بیاورد و رقیبش را به همراه معشوق کشت."

چشمانم کمی گشاد می شود.
"این همان تقدیری نبود که تو داشتی در چنگالش می افتادی؟"

مالخازار جام را به لب می برد.
"بله، همین طور است. و چه کسی بود که مرا از آن نجات داد؟ گابریل! اما با این حال اطرافیانم در نوکتیرا پیوند من و او را نامبارک می بینند."

مقداری از خون را می نوشد و اخمی بین ابروانش می افتد و لب هایش اندکی در هم مچاله می شود، طوری که انگار تلخی ذهنش بیش از شیرینی خون است.

من نیز جام را به لب می برم و خون شرور درونش را کم کم می نوشم.
"مالخازار عزیزم، شاید آن ها فقط می ترسند تو را از دست بدهند. نه به عنوان شاهشان، بلکه تاریکی محافظت کننده در برابر نور."

مالخازار چشم به من می دوزد. نه با نگاهی بیزار، بلکه دقیق و موشکافانه، انگار دارد درونم را می کاود.
"آه، بله. وقتی که یک نور کورکننده هست، دیگر کسی یک نور دوم نمی خواهد. شاید این من هستم که باید بترسم. اگر بدل به گابریل دوم شوم، سزاوار آتش خواهم شد."

به چشمان خاکستری تیره اش نگاه می کنم. نگران نیستم که سیاهی درونم را برهنه ببیند. فکر می کنم این تشویقش کند که مرا در مسیر رستگاری یاری دهد.
"مالخازار..."

با صدایی شکسته اسمش را به زبان می آورم. جامم را پایین می برم و بر میز می گذارم.
"من متاسفم. می دانم راهی وجود ندارد گناهی که در حقت کردم را جبران کنم. اما به تو قول می دهم، این بار آبی بر آتش دردهایت باشم. چه بخواهی در نور بایستی و چه در تاریکی."

پرده ای تار از اشک چشمانم را می گیرد. مالخازار با حالتی آلوده به شک به من نگاه می کند.
"لرد سابیس، نمی دانم واقعا تصمیم گرفته اید که دیگر ارمغان آور رنج نباشید یا اینکه این هم بخشی از نمایش غمبارتان است."

من:
"حق داری به من اعتماد نکنی، اما لطفا یک بار دیگر این فرصت را به من بده که خودم را به تو ثابت کنم."

نفسم را آهسته بیرون می دهم.
"لطفا بگذار اینجا کنارت بمانم."

مالخازار:
"می خواهید اینجا بمانید، در قصر نوکتیرا؟ فکر می کردم مکان های شلوغ روحتان را می خراشد."

من:
"قصد دارم کاری انجام بدهم که در تنهایی جراتش را ندارم. می خواهم لجن های جمع شده در روحم را بیرون بیاورم. شاید این گونه بتوانم قدرتم را دوباره تمام و کمال به دست آورم و بقیه ی قربانیان جنگ را به زندگی برگردانم."

ابروهایش کمی به سمت بالا می روند، طوری که انگار دارد آنچه پشت سخنانم نهفته را می سنجد. در چشمانش چیزی می بینم که شبیه به نگرانیست.

مالخازار:
"چیزی که می خواهید بیرون بکشید، فکر نمی کنید ممکن است شما را از هم بپاشد؟"

لحظه ای لرز بر تنم می افتد، اما سعی می کنم آرامش را به سرعت به قلبم بازگردانم.
"می فهمم چه می گویی، اما آنچه من هستم، چیزی بیشتر از لجن است و همان مرا نگه می دارد. آن عشقی که نور است و نه بیماری."

مالخازار آهی می کشد، انگار به نشانه ی تایید‌.
"شاید این همان چیزیست که همه ی ما را در این جنگ نگه داشت. من حس می کنم بالاخره به اندک آرامشی رسیده ام و می خواهم آن را نگه دارم و رشدش دهم. پس شما را از خود نمی رانم."

لبخندی کوچک و قدرشناسانه بر لب می آورم.
"از تو ممنونم، مالخازار عزیزم."
امیر ناصری این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کتاب دوم دنیای نوکترنال کتدرال

بخش دوم

تو که هستی؟

از زبان مالخازار

مقابل تخت پادشاهی ام ایستاده ام. به صورتک های کنده کاری شده ی فلزی روی آن نگاه می کنم، به آن حالت چشم ها و دهان که انگار لحظه ای در ... دیدن ادامه ›› مذاب فرو رفته و بعد به آرامش ابدی رسیده اند. خاطره ای در ذهنم زنده می شود. لززه ای بر تنم می افتد. آب دهانم را قورت می دهم. به یاد می آورم چه طور از گابریل خواسته بودم جسدم را بسوزاند و خاکسترم را بپراکند تا دیگر به زندگی برنگردم و با این حال چه طور برای زنده ماندن تقلا کردم.

آیا وجدانم باید عذاب بکشد؟
اگر فقط مرگ را می پذیرفتم، آن همه جان از دست نمی رفت. اما آن خون آشام های بی مغز، آن دهان های باز شده به نعره ای خاموش، آن چشم های خالی از آگاهی وحشت را مثل محرکی برای زنده ماندن در جانم ریختند.

از تالار بیرون می روم، در راهروهای طویل به حرکت درمی آیم و به دری فلزی و کوچک می رسم که به سیاهچال راه دارد، لانه ی خدمتگزاران وفادارم که سعی کردند مرا از گابریل نجات دهند. اِلَیرا، لورنس، گادفری، آن ها اکنون اینجایند. می خواهم همین جا بمانند، فعلا، نه چون از آن ها خشمگینم، فقط اینکه تحمل نگاه کردن به صورت هایشان را ندارم، آن نگاه هایی که طوری به من دوخته می شود که انگار از دست رفته ام.

اما من آن چیزی که می خواستم را به دست نیاوردم؟ دیگر می توانم فقط یک شاه باشم، نه یک خدا. و دیگر خبری از آن مراسم خون‌نوشی منزجرکننده نیست، آن قربانیانی که با اشتیاق به چشمانت می نگرند و بی صدا از تو درخواست می کنند نیش در رگ هایشان فرو کنی و بنوشی. از فکر آن به لرزه می افتم.
اما حالا من، ما خون آشامان نوکتیرا می توانیم فقط از جام خون بنوشیم و فقط خون شرورانسان ها. و مگر این چیزی نبود که گادفری می خواست؟ پس چرا علیه من به پا خواست؟ چرا آن قدر از نزدیکی من و گابریل وحشت داشت؟ چه اشکال دارد که من مشتاق خون گابریل باشم، وقتی او هم تشنه ی نوشیدن از من است؟

رویم را از در فلزی برمی گردانم و لرد سابیس را می بینم که بی صدا به اینجا آمده و نگاه خاکستری آرامش را از پس پلک های سنگینش به من دوخته. خستگی اش را حس می کنم، اما نوری هم درونش می بینم که او را سر پا نگه داشته. فکر می کردم باید بیش از پیش از او متنفر باشم، چرا که او در نبود من در نوکتیرا گادفری را بر تخت نشانده بود و با خون قیرگونش او را برده ی خود کرده بود. اما در عوض حس می کنم نفرتم به او کمرنگ شده. این به خاطر خون گابریل است؟

او آهسته جلو می آید و در یک قدمی من متوقف می شود. خاطره ی نوشیدن از او و تبدیلم در برابر چشمانم زنده می شود. این بار نه با فوران خشم، بلکه با نوعی فقدان و رنج، با آن حسی که مشتاق است با ناله و اشک جاری شود و نه با فریاد. و همین مرا خشمگین می کند. عضلات صورتم را منقبض می کند.

لرد سابیس با صدایی آرام:
"می دانی چرا به اینجا آمده ام؟"

تصویری از گادفری در ذهنم شکل می گیرد. زانو زده در برابر او. لرد سابیس که رگ دستش را با نیش هایش سوراخ می کند. خون سیاه قیرگون که در دهان باز گادفری می ریزد.
داغ شدن پوستم را حس می کنم.
"اهمیت نمی دهم."

رویم را به در فلزی برمی گردانم. نمی خواهم با حمله به او خودم را کوچک کنم، فرقی ندارد همان طور بی حرکت سر جایش بماند یا مرا عقب براند یا به من صدمه بزند، در هر حال این من خواهم بود که حقیر می شوم. این موجود، هر چه قدر هم در هم شکسته انگار چیزی درونش دارد که همیشه او را بالا نگه می دارد.

دستم را می گیرد. خنکای پوستش بر پوست برافروخته ام.

لرد سابیس:
"من گناهکارم، مالخازار."

با شنیدن این جمله انگار ناگهان چیزی از اعماقم به حرکت درمی آید. انگار که زبان خودم بی آنکه اراده کنم، به اعتراف درآمده باشد. چشمانم کمی گشاد می شود.

لرد سابیس:
"آمده ام از تو خواهش کنم کمکم کنی گناهانم را جبران کنم. می خواهم پاک شوم."

نگاهم را به سمت او برمی گردانم، به چشمان اشک آلودش. لرد سابیس، تو یک جادوگر خون آشام مجنون کهنی یا آن طور که ادعا می کنی، یک خدای نزول کرده؟ تو واقعا که هستی؟
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

کتاب دوم دنیای نوکترنال کتدرال

بخش اول

شاید قلب سیاهم بتواند بدرخشد

از زبان سابیس

در ایوان قلعه ام نشسته ام. به آسمان شب نگاه می کنم که از همیشه روشن تر است. ستاره ها ریز و درشت در آن می درخشند. قرص ... دیدن ادامه ›› کامل ماه آرام و متواضع جایی در بینشان نور می پراکند. زیبایی این منظره هم روحم را نوازش می کند و هم نیش بر آن می زند. انگار که به من یادآوری می کند اگر نگاهم را پایین بیاورم و به شن های بیابان بدوزم، اجساد را خواهم دید؛ بی حرکت، طوری که انگار در خواب فرو رفته اند، با زخم هایی که حتی نور ماه و ستارگان نتوانسته آشکار کند.

آن جنگ، چیزی که فکر می کردم نیاز دارم. حرکتی که مرا از سکون درونم نجات می داد. اما حالا فقط فشاری را در عمق گلویم حس می کنم و بی قراری ای که محو نشده. و با آن ویرانگری، تمام سیاهی درونم هم به من بازگشت. دردی که در مخلوقاتم می کاشتم تا حس کنم زنده ام، تا آن ها را رستگار کنم.

با تمام این ها شاید یک چیز را به دست آورده باشم. من فهمیدم آن چیزی نبودم که تصور می کردم باید باشم، که برایش مقدر شده بودم.
ابروهایم کمی بالا می روند، حالتی نیمه درمانده، نیمه امیدوار. برقی کوچک در چشمان خاکستری روشنم. لبخندی کوچک بر لبانم. بغض در گلویم. و قطره اشکی از پس پلک های سنگینم.

دستم را بالا می آورم و به آن نگاه می کنم. حالا شاید من بتوانم بالاخره پاک شوم. عاری از عفونت هایم، چرک هایم. شاید قلب سیاهم بتواند بدرخشد، حتی اگر همین طور تیره بماند.

از نرده ی ایوان بالا می روم و روی لبه ی آن می ایستم. دستم را روی سینه ام می گذارم. این قلب سیاه هنوز نتوانسته تمام قربانیان جنگ را برگرداند، اما تا زمانی که می تپد، امید دارد. بالاخره با خون قیرگونش اجساد آرمیده در دل گورها را برخواهم گرداند. و وقتی آن ها از عدم به وجود برگردند، همه چیز همان طور خواهد بود که باید، حتی اگر روحشان ملول در گوشه ای از دنیای نوکترنال کتدرال در خود مچاله شود و بگرید. تا زمانی که حیات باشد، راهی برای حلول نور هم هست. گادفری بود که این را به من گفت، مگر نه؟

نور ماه یک لحظه کم می شود، اما مرا به وحشت نمی افکند. امشب شعله ای در قلب سیاهم روشن شده. و به دیدار فرزندانم می روم تا آن را حفظ کنم. زخم هایم در تاریکی آرامند، اما در روشنایی می توانند لبخند بر لب آورند.

رضا توکلی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
فرشته ی مرگ

از زبان گادفری:

همان ستون های سنگی شیاردار و صفوف خون آشام ها که انگار به من چشم دوخته اند. اما حالا همه چیز محو است، طوری که انگار دستی نامرئی فلم مویی برداشته روی فضای اطرافم کشیده، ستون ها، چهره ها، و قربانی ای که مقابلم ایستاده. دستان من بازوهای او را چسبیده، نه مثل شکارچی ای که در شرف بلعیدن روح شکارش است، بلکه مثل درمانده ای که چیزی نمانده غرق شود و به دنبال نجات خودش است.

پلک می زنم و سعی می کنم تصویر قربانی در برابر چشمانم ظاهر شود. بی فایده است. سرم را خم می کنم، دهان بر گردن او می گذارم و دندان های نیشم ... دیدن ادامه ›› را فرو می کنم. خون ملس که در دهانم جاری می شود. خون معصوم. روح بی گناه. بله، حالا می نوشم. نه فقط خون اشرار. بلکه هر خونی که مقابلم نهند. و نمی دانم این چنگ او - خالقم - است که بر خود حس می کنم، یا عطش بی پایانم است به بلعیدن. نمی دانم به اجبار می نوشم یا از روی میل.

جسمی که در آغوشم است، شل می شود. حالا او فقط تکه ای از گوشت و پوست است. تمام جان، روح و خاطراتش در درون من جاری شده. انگار حالا بی قرار و مغروق نیستم. انگار مناظر اطرافم دارند دوباره وضوح می گیرند. می توانم حس کنم که عضلات منقبض صورتم رها شده اند. زندگی در من جریان دارد. از مرگ نجات یافته ام. اما چنگالی محکم تر از پیش قلبم را دارد در خود می فشارد.

به خون آشام ها نگاه می کنم که با چهره های خالی و عاری از احساس به من خیره شده اند. من هم متقابلا همان طور به آن ها نگاه می کنم و جسد قربانی ام را آرام روی زمین می گذارم و رویم را برمی گردانم و از تالار مراسم خارج می شوم و به اتاق شخصی او می روم. شاه مالخازار، خالقم.

او بر صندلی اش نشسته. ملبس به ردای سیاه ساتن نقره دوزی شده اش. موهای بلند و مشکی اش مانند آبشاری بر شانه هایش جاری شده و صورت رنگ پریده اش مثل سنگی تراشیده شده است. چهره اش بی حالت است، اما با ورودم درخششی ضعیف از زنده بودن را در چشمان خاکستری تیره اش می بینم. و حتی جنبشی کوچک در گوشه ی لبانش. همین برای اینکه قلبم بلرزد، کافیست. که حس کنم هنوز همه چیز خاکستری نیست. که حس کنم پیوندی بین من و او برقرار است.

به سمتش می روم، پای صندلی اش زانو می زنم و پایین ردایش را در دست می گیرم و می بوسم. او دستش را روی سر من می گذارد و من با صدایی که از اعماق سینه ام می آید، می گویم:
"سرورم! نمی دانم چه طور توضیح بدهم که چه حسی دارم."

او با صدایی خش دار، با سردی ای که به احساس آمیخته شده، می گوید:
"می دانم. تو هر بار که می نوشی، حس می کنی که داری عاشق می شوی. اما قبل از اینکه بتوانی آن عشق را لمس کنی، می بینی که از بین انگشتانت سر خورده و از دست رفته. برای همیشه در وجودت مدفون شده. در روح خودت."

اشک در چشمانم جمع می شود و شروع می کنم به هق هق کردن. او چانه ام را می گیرد و بالا می آورد و چشمان خاکستری اش را به چشمان کهربایی من می دوزد.
"گادفری! می توانم حس کنم چه در فکرت می گذرد. اما آن جواب نمی دهد. تو نمی توانی تنها با نوشیدن خون اشرار ادامه دهی. تو نمی توانی انسان ها را به دو دسته تقسیم کنی و از دسته ای بنوشی و از دیگری نه. آن گونه کم کم به قدرت قضاوت خودت شک می کنی و این تو را مجنون خواهد کرد. می فهمی؟"

سرم را آرام به نشانه ی تایید تکان می دهم. او ادامه می دهد:
"و چه بر سر تو خواهد آمد اگر فقط خون تاریک بنوشی؟ آیا می توانی آن حجم از سنگینی و درد را تاب بیاوری؟ این گونه در رنج آن ها غرق خواهی شد."

با صدایی لرزان می گویم:
"می فهمم، سرورم."

او نگاه خیره اش را لحظاتی بر من نگه می دارد، گویا می خواهد مطمئن شود حرف هایش به عمق جانم نفوذ کرده. بعد دستش را از زیر چانه ام برمی دارد و رویش را از من برمی گرداند و نگاهش را به نقطه ای نامعلوم می دوزد، در حالی که چهره اش سخت شده.
"گادفری، تو…"

لب هایش را به هم فشار می دهد. دست هایش مشت می شوند. انگار می خواهد چیزی به زبان بیاورد که به راحتی قادر به گفتنش نیست.
"تو او را می شناسی؟ پادشاه کشور همسایه مان، آمالثورا؟"

من با صدایی آرام:
"بله سرورم. چیزهایی در رابطه با شاه گابریل می دانم."

با شنیدن نام گابریل، ابروانش در هم گره می خورد و چشمانش تنگ می شود.
"او شیطانی است که پشت نقاب یک فرشته پنهان شده. او می گوید خون آشام شد تا خون آشامان را نجات دهد، اما در واقع جلاد آن هاست. او حتی به همروحی خودش رحم نکرد. گادفری، باید به تو بگویم از چه ترس دارم."

من دستم را با ملایمت پیش می برم و دست سردش را می گیرم.
"از چه، سرورم؟"

مالخازار دوباره نگاهش را به سمت من می گیرد، در حالی که سایه ای بر چهره اش افتاده.
"از به وقوع پیوستن کابوسی که رهایم نمی کند."

من دستش را کمی فشار می دهم.
"و آن کابوس چیست؟"

او دهانش را باز می کند و لب هایش با حالتی بی قرار به حرکت در می آیند. بعد سرش را به نشانه ی نفی تکان می دهد.
"نه، نمی توانم آن را به زبان بیاورم. فقط…"

دست آزادش را روی دست من می گذارد و اندکی به سمتم خم می شود.
"فقط بدان مهربانی موجودی مثل او فقط به مرگ بدل می شود. درست مثل اتفاقی که برای همروحی اش آریل افتاد."

من لبخند می زنم. وقتی او این طور می شود، آکنده از احساسات انسانی، فراموش می کنم که خدای خون نوش نوکتیرا است.
"سرورم، دلیلی ندارد شما بابت این موضوع نگران باشید."

و با لحنی شوخ طبعانه ادامه می دهم:
"مهربانی و فرشته گون بودن شاه گابریل مرا مجذوب نمی کند، چون غذای محبوب آن ها، خون خوک برایم لطیفه ای است که نمی توانم به آن بخندم."

تغییری در چهره ی مالخازار ایجاد نمی شود. من دست او را به سمت لبانم می برم و می بوسم.
"سرورم، من نوکتیرا را، شما را ترک نمی کنم، باور کنید."

حسین چیانی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دست آفتاب که نوازش می کند شعله ی درونم را

نشسته ام بر لبه ی تختم. در اتاقی در مکانی که تا چندی پیش عاشقش بودم، چون خانه ی معشوقم رزالی است، جایی که او متولد شده، رشد کرده و من در آن با او ملاقات کرده ام و قلبم را به او داده ام. پرده از پنجره کنار زده شده و آفتاب بر صورتم می تابد. باید خوشحال باشم که پس از این همه سال دارم چنین چیزی را تجربه می کنم، اما در عوض فقط خشم در درونم غلیان می کند و می جوشد و من صدایی حیوان مانند از گلویم خارج می کنم و به سمت پنجره خیز برمی دارم و پرده را طوری می کشم که تکه ای از آن کنده می شود و در دستم می ماند. من لحظاتی به تکه پارچه ی مخملی آبی روشنی که در دستم است، نگاه می کنم و چشمان پطروس ملعون را به خاطر می آورم. صورتم منقبض می شود و رگ پیشانی ام بیرون می زند، طوری که حس می کنم الان است که بترکد. به سمت شمع روی میز می روم و انگشتم را به سمتش تکان می دهم و وقتی می بینم شعله ور نمی شود، با حالتی که انگار سیلی خورده ام، به آن خیره می شوم و این بار همراه با خشم تحقیر و درماندگی را هم می چشم. از کشوی زیر میز بطری حاوی محلول اشتعال زا را درمی آورم و می خواهم کمی از آن را روی شمع بریزم، اما ناگهان مقدار زیادی از محلول روی شمع و میز می ریزد و شعله های آتش مثل دوزخ در برابر دیدگانم ظاهر می شوند. تکه پارچه ی پرده از دستم می افتد و من وحشت زده به سمت تختم شیرجه می روم و به لحاف چنگ می زنم و آن را روی میز می اندازم. حالا دیگر خبری از شعله های آتش نیست و من در حالی که فشار رنج آور را همراه با لذتی تلخ تجربه می کنم، لبخندی کج بر لبانم نقش می بندد ... دیدن ادامه ›› و می گویم:
"می شود که تو هم همین طور نیست بشوی، پطروس؟"

به بطری محلول که در کشوی نیمه باز است و انگار مثل یک شیطان نگاهم می کند، خیره می شوم و صدایی هوف مانند از دهانم خارج می شود.
"آن پطروس ملعون می گوید مخالف موهبت های تاریک است، اما هنوز با آن همروحی جادوگرش در ارتباط است و این محلول دوزخی را هم از او گرفته."

و خم می شوم و آن تکه ی مخملی آبی کنده شده از پرده را برمی دارم و به سمت پنجره می روم و بازش می کنم و تکه پارچه را به بیرون پرت می کنم. نسیم ملایمی می وزد و آفتاب کمرنگ پاییزی بر گونه ام می تابد. انگار چیزی در قلبم نرم می شود، اما آتش خشم در درونم نمی گذارد که از این وضعیت لذت ببرم، از اولین روز انسان بودنم پس از سال ها خون آشامی.

ممکن بود زمانی من تصمیم بگیرم به خاطر آن حس برگشت به گذشته مدتی کوتاه انسان شوم و بعد دوباره به خون آشام بدل شوم. اما حالا وضع فرق می کند. راهب پطروس، برادر دوقلوی معشوقم رزالی، بدون اینکه بفهمم معجون بازگشت به حالت انسانی را به خورد من داده. و البته که می دانم این معجون را هم آن همروحی جادوگر سرخ موی لعنتی اش، لوی درست کرده. احتمالا پطروس با چهره ای آکنده از احساس و اشکی در چشمانش نزد لوی رفته و گفته که نمی تواند تحمل کند من، گادفری، معشوق خواهر نازنینش، در تاریکی اسیر بمانم و اینکه اگر من در رنج باشم، رزالی هم در عذاب است و پس او هم عذاب می کشد و حرف هایی بی معنی از این قبیل و این گونه لوی را با خودش همدست کرده. لعنت به هر دویشان! دوست داشتم بتوانم همین حالا به سراغشان بروم. در یکی از همین سرداب های این معبد که می دانم اکنون مثل دو موش کثیف داخلش خزیده اند و دست های کثیف همدیگر را گرفته اند و نگاه هایشان را به هم دوخته اند. دوست دارم بروم و همین محلول اشتعال زا را بریزم رویشان و آتششان بزنم و صدای قهققه ام سرداب را پر کند.

و خب، چرا این کار را نکنم؟

بطری محلول را از داخل کشو برمی دارم و از اتاق خارج می شوم و در راهروها و پلکان ها به حرکت درمی آیم. می دانید، موضوع فقط آن ها نیستند. از خودم هم خشمگینم. معبد جایی بود که می خواستند در آن مرا به قتل برسانند. اما من در آنجا عاشق رزالی شدم و از طرفی ساکنان معبد هم کم کم رفتاری متفاوت نسبت به من در پیش گرفتند. دیگر خشونت فیزیکی نبود. رفتار ملایم بود، اما با نگاه بالا به پایین و این طور که انگار من یک بیمار و موجودی ناهنجار و رقت انگیز هستم و شایسته ی نگاهی ترحم آمیز و درمان. پزشک به بالینم می آوردند و سخنرانی های طولانی و بی سر و ته برایم ترتیب می دادند. و من؟ به خاطر عشقم به رزالی مدارا می کردم با آن ها و وانمود می کردم با آن ها موافقم. و حالا همین باعث شده بی نهایت از خودم خشمگین باشم.

همان طور که سرداب ها را یکی یکی چک می کنم، صدایشان را از یکی از آن ها می شنوم. پشت در مکث می کنم و گوش می دهم.

پطروس دارد می گوید:
"لوی عزیزم، پشیمانم که این کار را کردم. حالا گادفری دوباره از من متنفر می شود و رابطه اش با رزالی هم دوباره متزلزل می شود و همه چیز به هم می ریزد."

لوی:
"جانم، نمی گویم آنچه کردی، درست بود، اما حالا گادفری دوباره طعم انسان بودن را می چشد و می تواند تصمیم بگیرد که این طور بماند یا اینکه توسط دومینیک مورن یا خون آشامی دیگر دوباره تبدیل شود."

شعله های خشم درونم را حس می کنم که مقداری فروکش می کنند. نفسی را که انگار در سینه ام حبس شده بود، با حالتی آه مانند بیرون می دهم. رویم را برمی گردانم و از سرداب دور می شوم. از معبد خارج می شوم. به دیوار آن تکیه می دهم و می گذارم آفتاب بر من بتابد و لبخند می زنم.

با غروب خورشید نزد دومینیک مورن می روم و از او می خواهم نیش بر من بگذارد و موهبت تاریک را به من تقدیم کند. اما تا آن زمان می خواهم بگذارم آفتاب در من نفوذ کند و به خاطره ای فراموش ناپذیر بدل شود. می دانم که از پطروس و همراهانش نفرت و انزجار دارم و این حس هرگز تغییر نخواهد کرد. می دانم که آن حس محبت و دلسوزی شان حتی بیش از خشونت آشکارشان حالم را به هم می زند. اما این معبد را هنوز هم می توانم در آغوش بگیرم. به خاطر عشقی که در گذشته در آن چشیدم و طعم آن همیشه در قلبم می ماند.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پست ارسال شده توسط من در قالب کاراکتر 'گادفری میدهرست' در جنگی بین محفل ققنوس و مرگخواران در انجمن نقش آفرینی جادوگران:


اشک های تاریکی مجنون می کنند

راهرویی که بی انتها می نماید و دیوارهایی که انگار به سمتش می آیند تا او را در میان خود نیست کنند. گادفری حس می کند دارد به بخشی از خودش قدم می گذارد، همان بخش که تصور می کرد با آن به صلح رسیده و پذیرفته اش، اما حالا می دید که انگار نادیده گرفته ... دیدن ادامه ›› بوده اش.

مرگخوارها از کنار او و آستریکس عبور می کنند و نگاه هایشان را به او می دوزند. گادفری بر خلاف انتظارش نفرت در چشمان آن ها نمی بیند. از چهره های آن ها چیزی بر او منعکس می شود که قلبش را لمس می کند. چشمانش گشاد می شود و یک دفعه مکث می کند. و در همین لحظه کسی از اتاقی در این راهروی خواب مانند بیرون می آید و چشمان تیره و نافذش را از پشت شیشه های عینکش بر او متمرکز می کند.
"آ، بله، این صحنه. دیدن و حس کردنش از نزدیک طور دیگریست. میدهرست، من نمی توانم ذهن تو را بخوانم، اما می توانم حدس بزنم چه چیز تو را متعجب کرده. تو مرگخوارها را شرور خالص نمی دیدی، اما انتظار هم نداشتی همان جنس انسانیتی را در روحشان ببینی که خودت همواره سعی کرده ای در قلبت حفظ کنی."

گادفری به او نگاه می کند. پلک پایین چشم چپش می لرزد.
"تو می دانستی، نه؟ که من آسیبی به کوین نمی زنم؟ به خاطر همین او را با خیال راحت فرستادی."

سیبل:
"البته. غم انگیز است که دشمنانت بیشتر از خودت به تو ایمان داشته باشند."

گادفری حس می کند چیزی در درون قفسه ی سینه اش فرو می ریزد. از گوشه ی چشم توجهش به آستریکس جلب می شود و می بیند که حالت چهره ی او تغییر کرده. دیگر شبیه آن خون آشامی نیست که سعی داشت عذابش دهد. حالا فقط خستگی و اندکی غم در او هست. چشمانش گشاد می شود. و رو به او می گوید:
"تو داشتی نقش بازی می کردی!"

آستریکس آه کوتاهی می کشد و چشمان قهوه ای تیره اش انگار مه آلود می شوند.
"گادفری! من تصور می کردم من و تو به هم نزدیک هستیم. در تقلای درخشش ماهی که زمزمه می کند در گوشمان و تاریکی آسمانی که نوازشش مثل مرگ تدریجیست. اما تو به من، به خودت، به همه شک داری."

گادفری بلافاصله پاسخ می دهد:
"این طور نیست، آستریکس. اگر رفتارم رنجت داده، متاسفم. اما تو هم باید متاسف باشی، چون به خاطر لذت، کنجکاوی یا هر چیز دیگر با مرگخوارها همدست شدی و مرا بازی دادی. تو خیلی خوب می دانی که ما فقط با شک کردن توانسته ایم انسانیتمان را حفظ کنیم. و این مرگخوارها، آن ها دروغ می گویند که از بابت کوین مطمئن بوده اند. و شاید این دروغ را آن قدر پیش خودشان تکرار کرده اند که بتوانند باورش کنند. برای راضی کردن همان انسانیت داخل قلبشان که از آن حرف می زنند."

سیبل:
"اگر این طور باشد، شبیه همان کاری نیست که تو می کنی؟ همیشه به خودت می گویی که به محفل ققنوس تعلق داری، که سپیدی ات توانسته تاریکی ات را آرام نگه دارد، بدون زور و اجبار، بدون بستن زنجیرهایی به دست ها و پاهایش. اما خوب می دانی که این دروغ است. تو خودت را در بند کرده ای، میدهرست. جاودانگی ای که می توانست یک موهبت باشد برایت، تبدیل به خار طویل و بی انتهایی شده که هر شب بیش از پیش در روحت فرو می رود."

گادفری:
"شاید حق با تو باشد، سیبل. اما این راهی است که من انتخاب کرده ام و بابتش پشیمان نیستم. اینکه بگذارم نور بر من غالب شود، لبخند بر لبانم می آورد، حتی شده تلخ و دردآلود. حتی اگر این نور مثل آفتاب مرا خاکستر کند."

سیبل آهی خسته می کشد.
"تو کله شق هستی. اما این خوب است. اگر تاریکی را با سختی و تقلا به دست آوری، قدرش را بیشتر خواهی دانست."

گادفری:
"بیهوده تلاش نکن و همین حالا مرا بکش. امکان ندارد من به تاریکی ام فرصت جولان دهم."

لبان سیبل به لبخندی درمی آید که خوشحالی در آن نیست، فقط مهر تایید.
"تو به این محکوم هستی. در این خانه، در آینه ی روح مرگخواران، تو تصویر تاریکی رنج کشیده ات را طوری خواهی دید که یا به آن تسلیم می شوی یا دیوانه خواهی شد."

برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
در قبر هستم، یا شاید هم دارم عروسی می کنم


یک خیابان پهن و وسیع و میدانی در وسط آن و یک تابوت فلزی بزرگ بر چمن های نیمه زرد و تنک آن. نوارهای سیاهی که از بین شاخ و برگ درختان عبور داده اند و حضاری که همه سیاه پوش هستند. بله، مراسم عزاداری. این اولین چیزیست که وقتی به همراه پروفسور تال و همکلاسی هایم وارد سرزمین عجایب می شویم، می بینیم. همه چیز در موردش عادیست، جز اینکه مردم به جای اینکه با حالتی پر غم نگاه به پایین دوخته باشند یا در حال اشک فشاندن باشند، دارند به کمرهایشان قر می دهند و می رقصند و می خندند. من با چشمان گشاد شده رو به آقای تال:
"پروفسور، آن ها واقعا خوشحال هستند یا کسی مجبورشان کرده این طور پایکوبی کنند؟ ممکن است فرد متوفی شروری بوده باشد که از درگذشتش شاد هستند؟"

لبخندی ... دیدن ادامه ›› حجیم بر لبان پروفسور می نشیند و نگاهی معنادار به من می کند.
"آ، گادفری عزیز. شاید آن ها فقط خوشحالی می کنند، چون این موقعیت را واقعا مایه ی شادی می بینند؟"

من:
"یعنی زندگی را مایه ی غم می دانند و وقتی مرگ برای کسی می رسد، برایش خوشحال می شوند؟"

پروفسور:
"شاید زندگی هم به اندازه ی مرگ خوشحالشان می کند."

من:
"اما این طور نمی شود. زندگی و مرگ متضاد همدیگرند."

پروفسور:
"شاید آن ها مترادف هستند. وقتی دو سلول با هم ترکیب می شوند و جنین را تشکیل می دهند، می میرند، اما به صورتی نو و در هم آمیخته حیات می یابند. شاید وقتی دار فانی را وداع می گوییم، داریم با موجود دیگری ترکیب می شویم و همزمان با مرگ در این دنیا، در دنیایی دیگر متولد می شویم و دوباره زندگی می کنیم، اما در قالبی دیگر."

سرم را به نشانه ی مخالفت تکان می دهم.
"پروفسور، اجازه بدهید با به زبان آوردن این سخنان مخالفت کنم. ما نباید با گفتن چیزهایی که از آن ها مطمئن نیستیم، به خودمان امید بیهوده بدهیم."

لبخند پروفسور اندکی تاریک می شود.
"پس داری می گویی تخیل نورزیم و دنیایی که داخل ذهنمان ساختیم را بکشیم؟"

پاسخی نمی دهم و فقط می گذارم چشمان کهربایی ام لحظاتی در نگاه زرد و درخشان او گره بخورد. لحظاتی از درک و آگاهی بدون اجبار به پذیرفتن. همراه با غمی ظریف، اما روزنه ای برای شادی. همراه با پروفسور تال از میان جمعیت رقصان عبور می کنیم و آن ها را پشت سر می گذاریم و می بینیم که فضای شهری کم کم به دشت و چمن تبدیل می شود و قصری باشکوه در فاصله ای از ما پدیدار می شود که از مرمر سفید با رگه های سرخ ساخته شده و گنبدهای نوک تیز دارد. مثل موجودی زنده است که رگ های پر خونش را به نمایش گذاشته. با دیدنش اشک در چشمانم جمع می شود.
"چه قدر زیباست!"

و به همراهانم نگاه می کنم تا ببینم دیدن این بنای شگفت انگیز چه تاثیری در آن ها گذاشته، اما می بینم که چهره شان حالتی عجیب پیدا کرده، انگار که در حال خواب دیدن در بیداری باشند. نگاهشان به نقطه ای نامعلوم در دوردست خیره شده و لبخندی ظریف بر لبانشان نقش بسته. و پروفسور تال؟ او اینجا نیست! انگار ناگهان ناپدید شده، بدون آنکه متوجه شوم.

همان طور که سرم را به اطراف می چرخانم و به دنبال اثری از پروفسور هستم، او را می بینم که دارد از دور نمایان می شود، در حالی که یک مرد در لباس عروس سفید بازوی او را گرفته. مرد تاجی از فلزی سرخ بر موهای مجعد سیاهش دارد و چشمان آبی اش را با آمیزه ای از شرم و محبت به من دوخته. وقتی پروفسور و عروس به ما نزدیک می شوند، همکلاسی هایم شروع می کنند به هق هق و اشک ریختن. من نگاه مبهوتم را از پروفسور و عروس برمی گیرم و به همکلاسی هایم می دوزم.
"چه اتفاقی دارد می افتد؟ این نمایش بخشی از درسمان است؟"

عروس بازوی پروفسور را رها می کند و با تبسمی بر لب رو به او می گوید:
"پدر، ممنونم که او را با خود آوردید."

پروفسور تال با آن لبخند حجیم همیشگی اش:
"برای خوشحالی تو هر کاری می کنم، دخترم."

من با چشمان گشاد شده خطاب به او:
"این مرد عروس، دختر شماست؟"

شادی بر چهره ی عروس جای خودش را به غم می دهد.
"پدر، این بار می شود کاری کرد که او زنده بماند؟"

پروفسور تال:
"نه جانم و اگر بخواهی، می توانی به خاطرش اشک بریزی."

و عروس هم مثل همکلاسی هایم شروع می کند به هق هق و اشک ریختن، در حالی که جلوتر آمده و دستش را دور بازوی من حلقه کرده. پروفسور تال اما همچنان لبخند حجیمش را بر لب دارد و مشغول پوشیدن کت و شلواری سیاه است که چند لحظه پیش از زیر کلاهش بیرون کشید.
"شما اینجا بمانید و مراسم عروسی را به شایستگی برگزار کنید. من به کلیسا می روم تا ادامه ی مراسم تدفین گادفری را از دست ندهم."

دهانم باز می ماند.
"چه گفتید، پروفسور؟!"

پروفسور:
"گفتم مراسم تدفینت، گادفری."

و شروع می کند به قر دادن کمرش و رقصیدن و قهقهه زدن و دور شدن از ما، در حالی که عروس و همکلاسی هایم هق هق می کنند و اشک می ریزند و من دارم سعی می کنم به خاطر بیاورم پورتال کجاست.

Ben Bible این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پست ارسال شده توسط من در قالب کاراکتر 'گادفری میدهرست' در جنگی بین محفل ققنوس و مرگخواران در انجمن نقش آفرینی جادوگران:

خلاصه:

مرگخواران تصمیم گرفته اند با نابودی محفل ققنوس جامعه را یکدست و تاریک کنند و وزیر نیز موافقت کرده سد کارشان نشود. محفل از این موضوع خبردار می شود و تصمیم می گیرد با ربودن کوین کارتر اولین حرکت را بزند و بدین منظور آقای تال را به خانه ی ریدل می فرستند تا کوین را با خود بیاورد. اما اوضاع آن طور که باید پیش نمی رود. سیبل تریلانی، پیشگوی مرگخوار قبلا نقشه ی محفلی ها را پیشبینی کرده و راهی برای خنثی کردنش طرح کرده. او فردی با هویت ناشناس را که خودش را به شکل آقای تال درآورده، همراه با کوین به محفل می فرستد. این آقای تال نما با گادفری مواجه می شود و دو راه پیش رویش می گذارد:
یا خون کوین را تا انتها بنوشد، یا اینکه او را رها کند و در عوض شاهد سلاخی شدن همرزمی ... دیدن ادامه ›› هایش باشد.

در همین حین آقای تال دارد به سرعت به سمت خانه ی گریمولد برمی گردد. او فهمیده نقشه ی اصلی مرگخواران سلاخی کردن مبارزان محفل ققنوس نیست، بلکه تاریک کردن روحشان است.



شمع ها پر نور می درخشند در جایگاه های نقره ای شان در اتاق گادفری، اما انگار همچنان فضا تاریک است. و سنگین. قطرات عرق بر پیشانی گادفری نشسته اند و او به سختی نفس می کشد و با هر دم و بازدم سینه اش به کندی و با درد بالا و پایین می رود.

گادفری:
"باورش برایم سخت است که مرگخوارها، هر چه قدر هم تاریک و سخت قلب باشند، بخواهند یک کودک معصوم را قربانی اهداف شومشان کنند."

تال نما یک ابرویش را بالا می برد.
"تو خودت تا مدت کوتاهی پیش می خواستی این کوچک معصومی که گفتی را نوش جان کنی."

گادفری ابروهایش را در هم می کشد.
"من فقط از حال خودم خارج شده بودم."

تال نما خنده ای کوچک و آغشته به ذوق می کند.
"پس انگار لازم است دوباره از حال خودت خارج شوی."

و یک بطری نوشیدنی کره ای از زیر کتش درمی آورد و با لبخندی مایل و آزاردهنده به گادفری تعارف می کند.
"می خواهی؟"

گادفری دستش را دراز می کند و با ملایمت پاسخ می دهد:
"بله، آن را به من بده."

تال نما این بار هر دو ابرویش را بالا می برد.
"آ، چه خبر شده؟ می خواهی خودت را درمانده و رقت انگیز نشان بدهی تا من نرم شوم و این گونه بتوانی راه گریزی بیابی؟"

نفس عمیقی می کشد.
"گادفری! تو خون آشام توانمندی هستی. تو می توانی روح مرا لمس کنی. حتما با چشم هایت دیده ای که چه اشتیاقی برای تاریکی و خون در من موج می زند. که چه طور فقط می خواهم ببینم که تو خون کوچک معصوم را ذره ذره تا انتها می نوشی، این پوسته ی لطیف و پر نشاطش را یک تکه چوب توخالی خشک و چروکیده می کنی."

کوین با چشمانی که نگرانی در آن موج می زند از گادفری به تال نما نگاه می کند. او هنوز نمی داند چه اتفاقی دارد می افتد و حرف های دو خون آشام را نیز به درستی درک نمی کند. شاید هم در عمق وجودش می داند، اما نمی خواهد بفهمد. نمی خواهد این حقیقت مانند صاعقه بر جسم کوچکش فرود آید. اینکه مرگخواران، کسانی که آن ها را خانواده ی خود می دانست، دارند او را به راحتی قربانی می کنند. او دست کوچکش را به لبه ی کت تال نما می آویزد.
"عمو، دیگه اژین نمایش خوشم نمیاد. می خوام برم خونه."

تال نما از بالا به او نگاه می کند، با چشمان زرد درخشان و لبخندی حجیم که انگار دارد از قاب صورتش خارج می شود. کوین ناخودآگاه می لرزد.

تال نما:
"آاا، کوین کوچولوی عزیزم. نمایش واقعی هنوز شروع نشده. و تو ستاره ی اصلی آن هستی. اگر الان به خانه بروی، تماشاچی ها ناامید می شوند. تو که نمی خواهی این طور بشود، هان؟"

گادفری که حالا محتویات بطری را تا انتها نوشیده و عضلات منقبض صورتش آرام گرفته اند و پلک هایش نیمه بسته شده، با دست به کوین اشاره می کند.
"عزیزم، بیا اینجا."

صدای گادفری با محبت و آرام و اطمینان بخش است، اما با شنیدن آن موهای پشت گردن کوین سیخ می شود. او چشمان آبی و درشتش را به گادفری می دوزد، در حالی که لب هایش محکم به هم چسبیده اند و دست هایش مشت شده اند و بدنش حالتی سفت و منقبض یافته. گادفری متقابلا به او خیره می شود و حتی با وجود اینکه نوشیدنی جسم و روحش را تا حدی به خواب برده، غم و تاثر قلبش را می گیرد.
"باشد، دوست کوچک من. لازم نیست پیش من بیایی. ببین."

از آن طرف اتاق و از پهلوی دیوار به سمت تال نما می رود و کنار او می ایستد، در سمت مخالفی که کوین ایستاده و خطاب به کودک ادامه می دهد:
"من از در فاصله گرفته ام. پس حالا می توانی با خیال راحت از اتاق بیرون بروی. من و عمو می خواهیم یک سری حرف های خصوصی به هم بزنیم."

کوین همچنان با نگرانی و تردید به او نگاه می کند. گادفری ادامه می دهد:
"تو عمو ریگولوس و خاله لیلی را یادت هست؟"

کوین این عمو و خاله ی مهربان را به خاطر می آورد و خطوط صورتش از هم باز می شود و لبخند می زند و سرش را به نشانه ی تایید تکان می دهد.

گادفری:
"آن ها الان طبقه ی پایین هستند. برو پیششان."

کوین دوان دوان به سمت در می رود و از اتاق خارج می شود. گادفری نفس راحتی می کشد و بعد رویش را به سمت تال نما برمی گرداند.
"تو یک مرگخوار نیستی. آن ها از تو خواستند این کار را بکنی و تو هم قبول کردی. چون این طور چیزها محبوب تو هستند. دو راهی های اخلاقی و تماشای اینکه قربانی ات چه طور تباه می شود، در هر مسیری که انتخاب کند."

تال نما لبخند اریبش را به او تقدیم می کند‌.
"پس بالاخره داری می فهمی."

گادفری هم لبخند می زند، اما به تلخی.
"بله، به لطف نوشیدنی ات آشفتگی و بی قراری از ذهنم زدوده شد. پس حالا، این نقاب آقای تال را کنار بگذار، آستریکس."

such a wow
I'm in love with creative writings
سلام من شادی هستم
دکتری رشته زبان و ادبیات انگلیسی و آمریکایی خوندم
کلا سبک گوتیک و سبک فانتزی و غیر رعالیستی رو بیشتر از سبکهای نوشتاری دوسدارم.
از اینکه اینجا با شما آشنا شدم خوشحالم چون آدمهایی ... دیدن ادامه ›› مثل شما که آدم بتونه حرف بزنه و یکی حرفشو بفهمه کلا کم یاب هستن دوسدارم بیشتر با شما و کارتون آشنا بشم چون من تقریبا ۱۰ سال بیشتر هست که این رشته رو میخونم و خیلی علاقه مند رشته خودم هستم و میشه گفت متخصص در این زمینه هستم
من شماره تماس می‌زارم
اگه شما لطف کنید و شماره تماس بزارید خوشحال میشم
09214056193
09333388763
thanks
۱۶ مهر ۱۴۰۴
Ben Bible
such a wow I_{'}_m in love with creative writings سلام من شادی هستم دکتری رشته زبان و ادبیات انگلیسی و آمریکایی خوندم کلا سبک گوتیک و سبک فانتزی و غیر رعالیستی رو بیشتر از سبکهای ...
سلام شادی جانم، واست ایمیل فرستادم.
۱۶ مهر ۱۴۰۴
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پست ارسال شده توسط من در قالب کاراکتر 'گادفری میدهرست' در جنگی بین محفل ققنوس و مرگخواران در انجمن نقش آفرینی جادوگران:

کمی قبل

ابرهای پاره پاره در تاریکی آسمان شب و در نور ماه و ستارگان مثل جاده هایی چند شاخه جلوه می کنند. کوین کوچک در خیابان ها راه می رود، در حالی که بستنی قیفی زغال اخته ای اش را می لیسد و دستش در دست مردی بسیار قدبلند با موهای رنگارنگ، پوست خاکستری و چشمان زرد است. آقای تال؟ آ، نه. شخصی که خودش را به شکل او درآورده. کوین تصور می کند او این کار را برای سرگرم کردنش انجام داده.

کوین:
"داریم کجا میریم؟"

لبخندی حجیم بر لبان آقای تال نما شکل می گیرد و چشمان زردش با ترکیبی از شعف و هیجان می درخشند.
"به ... دیدن ادامه ›› جایی که قرار است در آن نمایش برگزار کنیم."

کوین هم لبخند می زند، اما معصومانه و شیرین، بسیار متفاوت با آن لبخند شومی که بر چهره ی مرد همراهش نشسته.
"خوبه، من نمایش دوش دارم."

همان طور که دارند پیش می روند، مرد ناگهان کوین را با ملایمت متوقف می کند و خودش نیز می ایستد و به فضای خالی بین دو ساختمان خیره می شود. بعد دستش را بالا می آورد و با طمانینه تکان می دهد، طوری که انگار دارد ذراتی ناپیدا را در هوا به حرکت درمی آورد. غباری سیاه ظاهر می شود و از بین آن دری چوبی و تیره و خانه ای با سنگ های مرمر و گرانیت مشکی، خانه ی گریمولد. آقای تال نما خنده ای تحسین آمیز به خودش می کند و در می زند. کسی به سرعت در را برای او باز می کند، طوری که انگار در همان حوالی به انتظار ایستاده بوده. این فرد گادفری است که نگاهی بی قرار و نگران دارد و چشمان کهربایی اش مرتب بین آقای تال نما، کوین و پشت سرش می چرخد. او با صدایی آهسته می گوید.
"سریع بیایید داخل."

و دست آقای تال نما را می گیرد و او را همراه با کوین از پله ها بالا می برد و وارد اتاق خودش می کند و در را پشت سرشان می بندد و نفس راحتی می کشد.
"زودتر از آنی که تصور می کردم، انجامش دادی، آقای تال عزیزم."

و بعد نگاهش را به کوین کوچک می دوزد که دارد بستنی زغال اخته اش را با علاقه می لیسد و انگار در دنیای خودش غرق است و نه به او توجهی دارد و نه به آقای تال نما. هیجان و بی قراری کم کم از چهره ی گادفری محو می شود و جای خودش را به ندامت و درد وجدان می دهد.
"آقای تال عزیزم، انگار من واقعا مجنون شده بودم و همین طور به دام توهمات تاریکم گرفتار شده بودم. چه طور توانستم فکر کنم چیزی شرورانه در وجود این طفل معصوم دوست داشتنی هست؟! و چه طور خواستم که از خونش بنوشم؟!"

سرش را با تاسف و غم به اطراف تکان می دهد.
"کوین را به خانه ی ریدل برگردان. من بهانه ای جور می کنم و به نحوی الستور را راضی می کنم."

آقای تال نما چشمان زردش را به او می دوزد. نگاهش طوریست که انگار دارد چیزی در وجود گادفری را می سنجد، دستانش را در آن فرو می کند، زیر و رو می کند و هم می زند و تک تک ذراتش را بین انگشتانش می فشارد و می آزماید. گادفری این را حس می کند و با حالتی معذب روی پاهایش جا به جا می شود.
"باید عجله کنی، آقای تال عزیز."

آقای تال با صدایی سرد و آرام، طوری که گادفری حس می کند روحش برش می خورد:
"بله، همین طور است گادفری عزیزم."

و قبل از اینکه گادفری بفهمد چه اتفاقی افتاده، به دیوار میخکوب می شود و دندان های نیش تیزی در گردنش فرو می روند و خونش مکیده می شود. چشمانش گشاد می شود و دهانش باز می ماند. دستانش را که تقریبا کرخت و سنگین شده، به سختی بالا می آورد و بر بازوان آقای تال نما می گذارد و از بین دندان هایش با صدایی گرفته و خش دار زمزمه می کند:
"دارید چه کار می کنید، آقای تال؟"

کوین که بستنی اش تمام شده و حالا چشمان آبی بی گناهش را به این منظره دوخته، دستان کوچکش را بر هم می زند.
"چه نمایش هیجان انگیژی، عموها! احشاش می کنم هالووین شده."

گادفری سعی می کند تمام توانش را در دستانش که مثل گوشت مرده سرد شده اند، جمع کند و آقای تال نما را عقب براند، اما هنوز تقلای چندانی نکرده که مهاجمش خود عقب می کشد، صدایی ناشی از سیراب شدن از گلویش خارج می کند و لبخند زنان به گادفری می نگرد.

گادفری با حالتی گیج و مبهوت:
"آقای تال، منظورتان از این کار چه بود؟ این حتما چیزی بیش از یک شوخی تاریک بود، مگر نه؟ شما با این کارتان می خواستید چه به من بگویید؟"

گادفری بیشتر از این کار آقای تال نما شگفت زده شده، نه اینکه اصلا چرا او باید خون آشام باشد و دندان های نیش بلندش را در او فرو کند و خونش را بمکد. هویت آقای تال برای همه مرموز است و گادفری هم این را بعید نمی داند که او یک خون آشام باشد.

نگاه آقای تال نما اندکی تاریک می شود و لبخندش ملایم تر، طوری که انگار در فکر فرو رفته.
"آ، آقای تال. او شخصیت جالبی دارد. همیشه روحم را به چالش می کشاند."

بهت از چهره ی گادفری رنگ می بازد و او حالتی هشیار به خود می گیرد.
"تو که هستی؟"

آقای تال نما لبخندی اریب به لب می آورد.
"کسی که می تواند تو را خیلی خوب درک کند. اما نه این طور که حالا هستی. زمانی که معلوم شود بین دو سیاهی کدام را برمی گزینی. من اینجا آمده ام تا دو گزینه را پیش رویت بگذارم. تو یا می توانی خون این کودک را تا انتها بنوشی و او را بکشی، یا اینکه او را رها کنی و در عوض بگذاری ارتش تاریکی تمام همرزمی هایت را قتل عام کند."

برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تولد از گور

از زبان مالخازار:

در زمین های اطراف قصر پرسه می زنم. نه مثل یک شاه با سر افراشته و گام های محکم، بیشتر مثل شبحی کمرنگ که بخشی از خودش را گم کرده. فکر می کردم حالا که او را پیش خودم آوردم، دیگر این گمگشتگی محو می شود، اما این طور نشد. او فقط نقطه ای درخشان نیست در تاریکی ملال انگیزم، مایه ی آشفتگی ام نیز هست. گمان می کردم لذت خواهم برد که چه طور مثل گربه ای وحشی پنجه می کوبد بر قفسی که او را در آن انداخته ام، اما دیدن این منظره بیش از قبل خشمگینم کرد. به او صدمه زدم. به جسم و روحش زخم افکندم. و پشیمان نیستم. اما آشفته ام. و درمانده. انگار فهمیده ام این گونه نمی توانم جلوی لغزیدنش از بین دستانم ... دیدن ادامه ›› را بگیرم.

آه، گادفری، گادفری! تو به یک باره از کجا در برابر چشمانم ظاهر شدی؟ نکند یک جادوگر تو را بر سر راهم قرار داد تا بیش از پیش در باتلاق تباهی فرو روم؟ من فقط باید خون شیرینت را تا انتها می نوشیدم و زین پس با خاطره ات می زیستم، اما در عوض خونم را هم به تو تقدیم کردم و ریسمانی از خودم به تو وصل کردم که حالا دیگر به هیچ نحوی نمی توانم پاره اش کنم.

از بین علف های هرز بلند، تلو تلو خوران رد می شوم و خودم را به گورستان می رسانم. در این محل ارواحی گوناگون دفن شده اند، از خون آشام هایی که از زندگی دل بریده و خود را به مرگ سپرده اند، گرفته تا خیانتکارها و انسان هایی که در مراسم های قربانی خونشان تقدیم شده.

از لا به لای قبرها رد می شوم و می رسم به گوری که نام ندارد. این گور همیشه در هاله ای از مه بوده برایم. نمی توانم به خاطر بیاورم چه کسی در آن دفن شده و این همواره عذابم داده و حتی تبدیل به کابوسم شده. حالا که نگاهم باز به سنگ خاکستری و رنگ پریده اش افتاده، چشمانم گشاد شده و قلبم از تپش ایستاده. نکند این گور من باشد، گادفری؟ آیا تو داری مرا در این قبر دفن می کنی؟ بی آنکه بدانم؟ بی آنکه بدانی؟

مثل بنایی که فرو بریزد، بر گور می افتم. چنگال هایم را در خاک آن فرو می کنم. همیشه خواسته ام خاک را کنار بزنم و ببینم چه کسی در زیر آن آرمیده یا آیا اصلا کسی در زیر آن آرمیده، اما ترس داشته ام از آنچه ممکن است ببینم یا نبینم.

و حالا باید چه کنم؟ کاری که پیشتر باید انجام می دادم؟ سپردن او به آغوش این گور، قبل از اینکه خودم به آن سپرده شوم؟

حس می کنم دارم می میرم، گادفری. یا شاید هم مدت ها پیش مرده ام، همان زمان که انسان بودم و مرا به زور به اینجا آوردند و خون آشامم کردند، خدایم کردند و تاج بر سرم گذاشتند. بله، شاید مرده ام و تو داری زنده ام می کنی، از نو متولدم می کنی و به دنیا آمدن درد دارد، به اندازه ی مردن.

محمد فروزنده و امیر مسعود این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پست ارسال شده توسط من در قالب کاراکتر 'گادفری میدهرست' در جنگی بین محفل ققنوس و مرگخواران در انجمن نقش آفرینی جادوگران:

چلچراغی که شمع ها با قدرت در آن می سوزند. کاغذ دیواری های سیاهی که انگار طرح و نقش های در هم پیچیده و طلایی رنگشان به حرکت درآمده اند. و اعضای محفل ققنوس که روی مبل های مخملی و بادمجانی رنگ پذیرایی نشسته اند، با صورت هایی اندک منقبض و نگاه هایی که چیزی در آن شعله می کشد.

گادفری به دکمه ی فلزی ای که در دستش گرفته - دکمه ای که از ردای قربانی امشبش جدا کرده - نگاه می کند و آن را بین انگشتانش می چرخاند.
"نباید به آن ها اجازه بدهیم نخستین حرکت را ... دیدن ادامه ›› بزنند."

نگاهش را بالا می آورد. چشمان کهربایی اش تیره شده، شاید با خون.
"و پیشنهاد من این است که سراغ آن کودک برویم، کوین کارتر."

مودی با شنیدن این جمله واکنشی نشان نمی دهد. ابروهای آقای تال کمی بالا می رود، اما نه طوری که انگار شوکه شده، بلکه با حالتی سرگرم شده. و لیلی و ریگولوس با چشمان گرد شده به گادفری خیره می شوند. لیلی با صدایی خفه می گوید:
"او فقط یک بچه ی سه ساله است."

ریگولوس با لحنی محکم:
"گادفری! آیا عطشت به خون آن قدر زیاد شده که داری هذیان می گویی؟"

گادفری:
"ریگولوس، من کاملا خودم را تحت کنترل دارم. در مورد آن بچه، کارتر چیزهایی هست که به آن مشکوکم. مدتی با دستور الستور او را زیر نظر داشتم."

لیلی یک حلقه از موهای سرخش را از صورتش کنار می زند و اندکی به جلو خم می شود، در حالی که اخمی بر پیشانی اش نقش بسته.
"چه چیز مشکوکی در مورد آن کودک یافتید، آقای میدهرست؟"

گادفری نگاهش را روی نقطه ای نامعلوم متمرکز می کند.
"من او را تماشا کردم. از فاصله ی نزدیک، خیلی نزدیک. حرکات دست های کوچکش. آن چشمان درشت به ظاهر معصومش. او حتی وقتی تنهاست هم مثل یک طفل رفتار می کند، اما گه گاه هاله ای تیره بر او ظاهر می شود، سیاهی ای که نمی تواند پنهانش کند. این بچه، کوین کارتر، من فکر می کنم او خوب می داند در کجاست و دارد چه می کند. او یک کودک معصوم بی خبر از دنیا نیست که ناخواسته در حال خدمت به سیاهی باشد."

ریگولوس:
"ممکن است این ها فقط تصورات تو باشد."

گادفری با حالتی معنادار به او نگاه می کند.
"ریگولوس عزیزم، من یک خون آشامم. بهتر از هر کس دیگر این چیزها را حس می کنم."

ریگولوس:
"اما حتی اگر این طور باشد که می گویی، او همچنان یک کودک است."

در این لحظه مودی وارد بحث می شود و با لحنی بی قرار و تند می گوید:
"ما الان در جنگ هستیم. برای ملاحظات اخلاقی وقت نداریم. باید فورا دست به کار شویم."

و به آقای تال اشاره می کند.
"تال، فورا برو و آن کودک را به این جا بیاور."

لبخندی حجیم بر لبان آقای تال می نشیند و برقی در چشمان زردش می درخشد.
"اتفاقا امشب حال و هوای خوبی دارم برای یک اجرای ویژه برای این کودک مرگخوار سیاه روحمان."

و از جایش بلند می شود و هنگامی که دارد به سمت در می رود، نگاه چشمان زرد رنگش با چشمان کهربایی گادفری گره می خورد، و در این لحظه انگار چیزی بین آن ها رد و بدل می شود. شاید تپش قلب گادفری از تصور طعم خون طفل مرگخوار و وعده ی خاموش بی کلام از آقای تال که خون آشام را بی بهره نخواهد گذاشت و از آن شکار کوچک، چیزی نصیب او خواهد شد، حتی اگر فقط یک قطره خون باشد.

لیلی با گونه هایی سرخ شده و چشمانی بی قرار از جایش نیم خیز می شود، اما ریگولوس دست او را با ملایمت می گیرد و دوباره او را بر مبل می نشاند.
"دلنگران نباش، لیلی عزیز. آقای تال فقط می خواهد آن کودک را به اینجا بیاورد، طوری که نه ذره ای صدمه ببیند و نه ذره ای وحشت زده شود."

لیلی به چشمان آبی و پر از اطمینان خاطر ریگولوس نگاه می کند و نفس عمیقی می کشد و دستش را بر قلبش می گذارد.
"امیدوارم همین طور پیش برود که شما می گویید، آقای بلک."

آقای تال از خانه خارج می شود و در سیاهی شب قدم می گذارد. ابرها کنار می روند و قرص ماه با حالتی زرد و بیمارگونه بر کف خیابان نور می اندازد. آقای تال لبخند می زند و به سمت خانه ی ریدل رهسپار می شود.


برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
گادفری:
"الان داشتم مطلبی می خواندم راجع به اسکیت سواری که از بزرگ ترین رمپ دنیا که در واقع بخشی از یک ساختمان عظیم است، پایین آمده برای رکورد زدن.

فکر کن چنین چیز دلهره آوری در دنیای نوکترنال کتدرال رخ دهد. مثلا یک اسکیت سوار انسان با تشویق و وسوسه ی یکی از کاراکترهای اصلی، به عنوان مثال، لرد سابیس، تصمیم بگیرد چنین کاری کند. و پشت این تصمیم دلایل فلسفی و روانشناختی باشد. رو در رو شدن با مرگ و به سخره گرفتن او. دیدن خودت، طوری که تا به حال هیچ وقت انجامش نداده ای.

وقتی اسکیت سوار از آن ارتفاع بلند پایین می آید و هر آن ممکن است از مسیر منحرف شود، آن حس قدرت و شهامت کوبیدن به صورت مرگ، و اما آن احتمال انتقام ... دیدن ادامه ›› مرگ از او.

و سابیس در این میان چه می بیند؟ ترس و مرگی که برای خودش بی معنا شده را از طریق این اسکیت سوار بازمی یابد.

دومینیک مورن جان،
می توانیم ورزش های مختلف را با قالبی گوتیکی در نوکترنال کتدرال داشته باشیم."
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پست ارسال شده توسط من در قالب شخصیت 'گادفری میدهرست' در جنگی بین محفل ققنوس و مرگخواران در انجمن نقش آفرینی جادوگران:

خلاصه:

در حالی که هلگا هافلپاف به تازگی به صندلی وزارت تکیه کرده، لرد ولدمورت با یک پیشنهاد به سراغ او می آید: باز گذاشتن مسیر برای مرگخواران جهت تسلط بر محفل ققنوس یا راه افتادن سیلی ... دیدن ادامه ›› از خون.



همان هنگام در خانه ی گریمولد - زیرزمین:

اتاقی مکعبی شکل با سقف کوتاه گچی و شکاف عمیقی در میان آن و یک شمع با شعله ی کم سو که با طنابی از آن آویزان است و به این سوی و آن سوی تاب می خورد. دیوارهایی ساخته شده از آجرهای زمخت که بدون هیچ گونه نظم و ترتیبی روی هم چیده شده اند. یک میز مستطیلی چوبی شکسته که در وسط اتاق قرار دارد و الستور مودی که مقابلش ایستاده و طوری نگاهش می کند که انگار آن را مسبب این شکستگی می داند و نه آنچه خودش اخیرا در این زیرزمین نمور و نیمه تاریک به آن اشتغال داشته.

او چوبدستی اش را درمی آورد و به سمت میز می چرخاند.
"ریپارو."

و بعد آن را با حرکتی مواج در هوا به تکان درمی آورد و می گذارد افشانه های خوش عطر مایع از آن خارج شوند تا بلکه بوی خون پیچیده در فضا محو شود، اما نتیجه رایحه ی مرموزی است که نه به بوی عطر شبیه است و نه به خون و تنها سرگیجه ای محو در مغز ایجاد می کند. مودی زیر لب غرولندی می کند و یک صندلی آهنی را جلو می کشد و پشت میز می نشیند و یک لیست یادداشت شده بر کاغذی پوستی را از جیب ردایش بیرون می آورد و می خواهد مشغول بررسی آن شود که ناگهان چیزی به سرعت و پروازکنان از فراز پلکان زیرزمین پایین می آید و مقابلش شکل انسانی به خود می گیرد. البته اگر بتوان چشمان از حدقه درآمده ی کهربایی و لبخندی حجیم که تا نزدیکی گوش ها رسیده و دندان های نیش بلندی که از دهان بیرون زده را انسانی بنامیم.

این گادفری میدهرست است که با این حالت مقابل مودی ظاهر شده و شوق و ذوقی ناهنجار بر چهره ی رنگ پریده اش نقش بسته و موهای سیاه بلند و مجعدش طوری روی شانه هایش به اطراف پراکنده شده که انگار از میان گردباد عبور کرده.

مودی با اخم به او نگاه می کند‌.
"میدهرست! باز به یک خوشگذرانی شبانه رفته بودی و بیش از گنجایشت نوشیدی؟"

گادفری با شنیدن صدای برنده ی او کمی به خود می آید و لبخند حجیمش را تبدیل به لبخندی موقرتر می کند و پلک هایش را همچون پرده ای تا نیمه روی چشمان گربه وار کهربایی اش می کشد، اما همچنان لرزشی در گوشه ی دهانش و برقی در عنبیه ی چشمانش هست که چهره اش را از حالت معمول دور می کند. او با هیجانی کنترل شده در صدای فرا انسانی اش که انگار نه از گلویش و از صندوق فلزی گوشه ی زیرزمین می آید، می گوید:
"الستور! من چیزهای جالبی دیده و شنیده ام که حتم دارم می خواهی بشنوی."

مودی یک ابرویش را بالا می برد و با صدایی که هم کنجکاوی در آن هست و هم شک، می پرسد:
"چه چیزهایی؟"

گادفری:
"داشتم در حوالی خانه ی ریدل برای خودم گشت می زدم تا نرم‌مرگخواری برای شام گلچین کنم که متوجه جنب و جوشی نامعمول در آن شدم. یک نرم شیرین‌خون را به چنگ آوردم و قبل از کامیاب شدن از او، گفت و گویی با او کردم."

لبخندش را می گستراند و نگاهی از گوشه ی چشم به مودی می کند و منتظر می ماند تا او از انتظار بی قرار شود و با لحنی تند بگوید:
"و؟"

گادفری:
"و متوجه شدم که تو این بار بیهوده در شک و تردید به سر نمی بردی. با به قدرت رسیدن بانوی زردپوش جدا اتفاقی در حال رقم خوردن است. این مرگخوار گواراخون من گویا چندان اهل معاشرت و سخن گفتن نبود و محبت بسیاری طلبید تا کلماتی به من بگوید، اما همین هم کافی بود. دشمنان تاریک‌روحمان قصد دارند با همکاری وزارت بر محفل ققنوس مسلط شوند."

مودی با شنیدن جمله ی آخر با حرکتی سریع از جایش بلند می شود. ابروانش در هم می روند و چرخشی دیوانه وار در چشم گرد و بزرگش شکل می گیرد.
"پس، بالاخره زمانش رسید."

چشمان گادفری دوباره گشاد می شوند و آن لبخند حجیم بر لبانش شکل می گیرد و رگ پیشانی اش بیرون می زند. او با صدایی لرزان از هیجان پاسخ می دهد:
"بله، الستور عزیز. بالاخره."

الستور مودی و گادفری میدهرست نه تنها از وضع پیش آمده مشوش یا دلنگران نیستند، بلکه بسیار خشنود هم هستند. الستور که ذاتا مرد جنگ است و در زمان صلح، پوچی بر روحش حاکم شده بود. و گادفری؟ او مدتی در کشمکش های درونی اش غرق شده بود و مرتب خودش را به خاطر علاقه اش به آزار دادن مرگخوارها سرزنش می کرد و گاه حس می کرد نمی خواهد به آن ها صدمه بزند و گاه تصور می کرد می خواهد بلاهایی غیر قابل بخشش بر سرشان نازل کند و با اینکه محفلی مورد علاقه ی الستور نبود و الستور او را غیر قابل اعتماد می پنداشت، امیدوار بود تحت نظارت او بتواند از این تقلای درونی اش نجات یابد. و حالا با این پیشامد در حال وقوع، اطمینان یافته که رستگاری اش نزدیک است. بر خلاف دامبلدور، مودی قصد پاک کردن مرگخواران از گناه را ندارد، او می خواهد آن ها از حیات سلب شوند و اهمیتی نمی دهد که این مهم چگونه انجام شود. و این همان چیزیست که قلب نیمه مرده و تپنده ی گادفری - حداقل نیمه ی تاریک آن - در اشتیاقش می سوزد.

سامان حسنی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
خونی که آهن گداخته است

از زبان گادفری:

وقتی داخل قصر می رویم، مالخازار بی هیچ توضیحی مرا به دست خدمتگزارانش می سپارد تا برای شرکت در یک مراسم آماده ام کنند. من هم خیلی تشنه ام و هم وحشت زده، اما در اطراف من جز نگاه هایی سرد یا خصمانه - در میان موجوداتی که نسبت به آن ها حس بیگانگی دارم، حتی با اینکه یکی از آن ها شده ام - چیز دیگری نیست.

به من یک ردای مشکی ابریشمی می پوشانند و به تالاری در قصر می برند، جایی که ردیف خون آشام های سیاه پوش ایستاده اند و مالخازار انتهای آن ایستاده، ... دیدن ادامه ›› با چهره ای عاری از احساس و نگاهی نافذ که درونم را می درّد. در فاصله ای نزدیک به او یک زن خون آشام با موهای سپید و چشمانی بنفش و نگاهی پر از کینه و شاید حسادت ایستاده. یادم است که کسی او را اِلَیرا صدا زد. ظاهرا او از خدمتکاران نزدیک شاه است.

مرا به کنار مالخازار می برند، در حالی که چهره ام از عطش در هم رفته و گلویم به سوزش افتاده. لحظاتی بعد انسان هایی ملبس به ردای سفید را وارد تالار می کنند. چهره ی برخی از آن ها پر از شوق است، برخی تسلیم و برخی درمانده یا وحشت زده. چیزی در شکمم پیچ می خورد و قلبم می گیرد. سرم را به سمت مالخازار برمی گردانم و آهسته و خش دار صدایش می زنم، با لحنی ملتمسانه:
"سرورم!"

اما او واکنشی نشان نمی دهد، او که همان ردای سیاه و ساده ی همه ی خون آشام های دیگر در این تالار را به تن دارد، اما حضورش اشعه ای از جنس دیگر را در فضا می تاباند. اولین انسان را جلو می آورند. زنی جوان با چهره ای آرام و تبسمی بر لب. نگاهم را به چشمانش می دوزم و می بینم که در آن ها ترکیبی از احساسات مختلف موج می زند، اما غمش بیش از هر چیز دیگر بر قفسه ی سینه ام فشار می آورد. الیرا به سمت من می آید و دستش را بر بازویم می گذارد و اندکی فشار می دهد، انگار که دارد می گوید شروع کن. من با تردید یک قدم به جلو برمی دارم. زن نیز جلو می آید و در برابرم زانو می زند و سرش را به یک سو خم می کند.

ضربان قلبم شدید می شود و به نفس نفس می افتم. فکر می کنم حالا همان لحظه است که باید جان این زن را بگیرم. اما در همین هنگام یک خون آشام با کتابی قطور جلو می آید و آن را باز می کند و شروع می کند به خواندن جملاتی به زبانی که برایم ناآشناست و به گوشم شبیه به اوراد جادوگران می آید.

لحظات به کندی می گذرند. عطش و سوزش گلویم هر لحظه بیشتر می شود. انگار دارم کم کم به خود تشنگی و سوختن بدل می شوم و جز آن چیز دیگری نیستم. و زمانی که فکر می کنم دیگر چیزی نمانده از درون آتش بگیرم، خون آشام بالاخره ساکت می شود و من خم می شوم تا خون زن را از آن خود کنم، اما می بینم که او گردنش را صاف کرده و چشمان اشک آلودش را به من دوخته. چشمانم گشاد می شود. چانه ام به لرزه می افتد. لب هایم را به هم می فشارم.

و بعد در یک لحظه رویم را برمی گردانم و با حرکتی سریع خودم را به مالخازار می رسانم، در برابرش زانو می زنم و آستین ردایش را بالا می برم و دهانم را به مچ دستش می چسبانم. دندان های نیشم را در پوست ظریفدآن فرو می کنم و با ولع شروع می کنم به نوشیدن خون او.

من می نوشم و می نوشم، در حالی که اطرافم موجودیتش را برایم از دست داده و تنها این خون، این خون گوارا و بهشتی را حس می کنم. این بار یک خاطره ی جدید از مالخازار می بینم. چیزی که اخیرا بین ما رخ داده. خون نوشی مان از همدیگر. همروحی شدنمان. حس او به این واقعه را لمس می کنم. نمی دانم این توهم ناشی از سیراب شدنم است یا چیز دیگر، اما این بار فقط مالکیت او را نسبت به خودم حس نمی کنم، چیزی لطیف تر را هم حس می کنم.

بالاخره در حالی که جسم و روحم سرشار از خون او شده، دهانم را از مچش برمی دارم. سرم را کمی بالا می برم و می بینم که بر چهره ی سردش شگفتی نشسته و همین طور اینکه به خاطر خونی که به سرعت از او نوشیده ام، تنفسش به طرزی نامحسوس نامرتب شده. روی پاهایم می ایستم و نگاهم را به اطراف می دوزم. خون آشام های حاضر در تالار با چشمان گشاد شده به من خیره شده اند. مالخازار به من اشاره می کند که به دنبالش بروم.

او از راهروها و پلکان ها عبور می کند و وارد اتاق شخصی اش می شود و من هم به دنبالش داخل می شوم. مالخازار بر یک صندلی مجلل فلزی و کنده کاری شده کنار پنجره ی مستطیلی و طویل می نشیند، با حرکتی موقرانه. و من اتاق را از نظر می گذرانم. تخت بزرگ و دو نفره ای که در گوشه ی انتهایی آن است، با پرده های سیاه حریر، و به این می اندیشم که آیا او معشوقی دارد که او را به اینجا می آورد. یا شاید هم معشوق هایی. و بعد نگاهم به سمت تابوت فلزی بزرگ و کنده کاری شده و مزین شده با الماس های سرخ می رود و صندوق دربازی که در آن گوشه ی اتاق مقابل تخت است و داخلش پر از خون است.

چشمان خاکستری مالخازار را بر خودم حس می کنم و نگاهم را به سمت او برمی گردانم و جلو می روم و در برابرش زانو می زنم. او در حالی که پاهایش را روی هم انداخته، چشمانش را تنگ می کند و با آن صدای دورگه ی خش دارش می گوید:
"گادفری! تو فکر می کنی من برای تو چه هستم؟"

من که هنوز تحت تاثیر پیوندمان و طعم خون او هستم، با صدایی که بیش از حد دلخواهم احساساتی است، پاسخ می دهم:
"شما سرور و همروحی من هستید."

مالخازار:
"آ، اما تو آن اولی را به خوبی متوجه نشده ای. تو، گادفری، نقشت در مراسم را اجرا نکردی و انگار که این کافی نبود، آن طور مثل یک خون آشام ولگرد به مچ دست من، سرورت، پادشاه و خدای خون آشام نوکتیرا چسبیدی و مثل یک خوک گرسنه از من خون نوشیدی. آیا می دانستی که حتی داشتی صدای خوک هم از خودت درمی آوردی؟"

با شنیدن این جمله من ناخودآگاه به خنده می افتم، بعد وحشت زده می شوم و سعی می کنم چهره ای شرمنده به خودم بگیرم، اما می بینم که بر صورت مالخازار هم خنده نقش بسته.
"در تمام این سال هایی که در اینجا هستم، این اولین بار بود که شاهد چنین چیزی در این قصر بودم. جایی که در آن خون آشام ها و انسان ها همه مثل عروسک هایی کوک شده رفتار می کنند."

خنده ی دندان نمایش به لبخندی حجیم بدل می شود و من حس می کنم دارم برای اولین بار حالتی انسانی را در او می بینم و انگار نوری بر روح تاریک شده و محزونم می افتد و من هم لبخند می زنم، اما در این لحظه مالخازار می گوید:
"ولی گادفری، اگر من سرور، خالق و همروحی تو هستم، باید به تو یاد بدهم چگونه رفتار کنی، طوری که شایسته ی مقامت باشد، نه مثل یک خوک خون آشام نما."

از جایش بلند می شود و به سمت شومینه ی خاموش می رود و با حرکت دستش آن را شعله ور می کند و بعد سیخ شومینه را که به دیوار کنارش تکیه دارد، برمی دارد و داخل آتش فرو می کند. عرقی سرد بر پیشانی ام می نشیند و با صدایی لرزان می پرسم:
"می خواهید چه کار کنید، سرورم؟"

او با خونسردی پاسخ می دهد:
"ردایت را پایین بیاور و کتف هایت را آشکار کن."

من با نفس هایی که به شماره افتاده اند:
"خواهش می کنم این کار را نکنید، سرورم. قول می دهم از این پس درست رفتار کنم. من فقط خیلی تشنه بودم. و آن زن، او با چشمان اشک آلود پر از سوگ به من خیره شد. و من نتوانستم از او بنوشم."

مالخازار سیخ به دست به سمتم می آید.
"تو یک خون آشام هستی. خون آشامی که مخلوق شاه مالخازار اعظم است. و من دیگر نمی خواهم ببینم که مثل یک حیوان رفتار کنی."

من به هق هق می افتم.
"اما آن طور نوشیدن خون انسان ها خودش یک عمل حیوانی است. و آن مراسم فقط یک پوسته ی بی معنی است که زشتی این کار را نمی پوشاند."

مالخازار:
"آ، بله، تو چنین فکری داری. به همین دلیل بود که نمی خواستی خوراک خون آشام ها شوی و انتخاب کردی مخلوق خون آشام من شوی. تو خودت را بنده ی خون آشام ها نمی دیدی. و حالا هم بی میل هستی برای خدایی کردن به انسان ها."

من که حالا اشک هایم بر گونه هایم جاری شده:
"سرورم، من فقط نمی خواستم بمیرم و به هیچ بدل شوم. و حالا هم نمی خواهم این اتفاق را برای انسان ها رقم بزنم."

مالخازار پشت من می آید و ردایم را می گیرد و با ملایمت پایین می کشد.
"اما این نقش خون آشام ها و انسان ها در این دنیاست و تو نمی توانی آن را تغییر دهی."

و سیخ داغ را بر پشت برهنه ام می چسباند و فریاد دردآلود من فضا را پر می کند.
ارواح گمگشته ی عزیز،
من ابتدا نمایشنامه هایم را در حالت داستانی می نویسم و پست می کنم و بعد آن ها را به قالب نمایشنامه ای درمی آورم. برای خواندن آن دسته از نوشته هایم که در تیوال منتشر نکرده ام، به پیج لینکدینم مراجعه کنید:
www.linkedin.com/in/sadaf-alinia-b74173288

درست در میان قلب او

پنجره های بزرگ این تالار قلعه که منظره ی شبانه ی بیابان را قاب گرفته اند. ستاره هایی که انگار آخرین نفس هایشان را می زنند بر پهنای آسمان. تپه های شن که همچون مخزن اسرار بر هم آرمیده اند. و لرد سابیس، او که با آن چشمان خاکستری و پلک های سنگین و آن غم همیشگی مشهود بر چهره اش مقابل من نشسته ... دیدن ادامه ›› و یک سوزن بلند و قطور را در دست پوشیده شده با دستکش مشکی مخملینش گرفته و آن را با ملایمت همچون موجودی زنده با دست دیگرش نوازش می کند.

او آرام نگاهش را از سوزن برمی دارد و به من می دوزد. من که بر صندلی ام نشسته ام، بی حرکت و نمی دانم چرا نمی توانم حتی کوچک ترین تکانی به بدنم بدهم. آیا این من هستم که می خواهد این طور بی حرکت بر جایش باقی بماند و شکوه غم را در وجود لرد سابیس، این خون آشام کهن نظاره کند، یا این اوست که مرا بر جا میخکوب کرده؟ به نوعی انگار هر دو حالت یک معنی را می دهند.

سابیس با صدایی که عمیق تر از حرکت آرام و با طمانینه اما پر از مرگ مذاب در عمق زمین است:
"آیا تو می دانی چه طور در این دنیای خالی از معنا می توانیم طعم زندگی را بچشیم، بی آنکه هر لحظه حس کنیم داریم می میریم؟"

به درخشش نوک سوزن زیر نور ماه تابیده از پنجره نگاه می کنم، آب دهانم را قورت می دهم و هیچ نمی گویم. سابیس ادامه می دهد:
"چگونه نگذاریم این حجم از پوچی و بی معنایی روحمان را به زشتی، به گناه سوق ندهد؟ آیا راه گریزی هست؟"

و نگاهش را از زیر پلک های سنگین پف دارش خیره تر از قبل به من می دوزد، طوری که به ناچار مجبور می شوم چیزی بگویم، با صدایی درمانده و اشک آلود:
"من این را نمی دانم، لرد سابیس."

سابیس:
"آ. اما گادفری عزیزم، من فکر می کنم که تو خوب می دانی. وگرنه صدایت این طور بیچاره و اشک آلود نبود. و بگذار به تو بگویم، این خود تو نیستی، تاریکی هاییست که در وجودت جمع شده و از تصور ترک روحت محزون و پر از سوگ شده."

می لرزم و صدایی خفه و التماس آمیز از گلویم خارج می شود. سابیس آستین سفید و گشاد پیراهنش را بالا می زند و نوک سوزن را روی نرمی رنگ پریده ی دستش به حرکت درمی آورد.
"و پلیدی چیزی نیست که فقط با یک یا دو دوره پالایش از روح محو شود. ما همواره در معرض ابتلاییم. و باید با آن مقابله کنیم."

و سوزن بلند و قطور را در رگ آبی دستش فرو می کند و در حالی که خون سرخ از آن روان شده و ناله ای گرفته به گلویش چنگ انداخته و من با چشمان گشاد شده به او نگاه می کنم، سوزن را بیشتر و بیشتر داخل رگش فرو می کند.

و وقتی سوزن بالاخره از دید محو می شود، دستش را که خون چون جویباری از آن جاریست، پایین می اندازد و سرش را به پشتی صندلی تکیه می دهد و شروع می کند به هق هق. من با نگرانی به جلو خم می شوم:
"لرد من؟"

سابیس با صدایی خش دار:
"آرام باش، گادفری عزیزم. این تاریکی متعفن روحم است که دارد با اشک و غصه مرا ترک می گوید."

سرش را بالا می آورد. ورم پلک هایش بیش از قبل شده و به رنگ سرخ درآمده. و قطره اشک های خونی از چشمانش جاریست.
"حالا نوبت توست، گادفری. یک ناظر بیرونی دیدی متفاوت دارد از زشتی های درونمان."

من سرم را به نشانه ی نفی تکان می دهم.
"نه سرورم. من نمی توانم. همین حالا هم قلبم مچاله شده و درد می کند."

سابیس:
"تو گفتی که به من و روحم اهمیت می دهی."

من:
"بله، اما…"

سابیس:
"پس نباید بگذاری به آتش جهنم رهنمون شوم."

دست سالمش را به سمتم دراز می کند و با لحنی بغض آلود و پر التماس می گوید:
"خواهش می کنم."

به سختی خودم را وامی دارم که از جایم بلند شوم و با قدم هایی کند و سنگین به طرفش می روم. به سمت دست خون آلودش خم می شوم و ناخنم را زیر زخمش فرو می برم. او ناله ی تیزی می کند و من سوزن را از داخل گوشتش بیرون می کشم. خون سرخ تیره اش با شدت بیشتری بر زمین جاری می شود، طوری که انگار هر آنچه خون در این دنیاست، در بدن او جمع شده. در حالی که با دستی لرزان سوزن را میان انگشتانم نگه داشته ام، دکمه های پیراهن او را باز می کنم و می گذارم سینه ی رنگ پریده اش نمایان شود. سینه ای که همین حالا هم از درد به سختی بالا و پایین می رود و با نفس های کند و سنگین او همراه شده. احساس می کنم تالار خالی از هوا شده و قلبم هر لحظه آهسته تر و درمانده تر می تپد و چیزی نمانده از حرکت بایستد. سعی می کنم نفسی عمیق بکشم، اما حتی بیش از قبل دچار حس خفگی می شوم، طوری که انگار فضای اطرافم با مرگ پر شده. هق هقی سوزان را از گلویم بیرون می دهم و سوزن را بالا می برم و فرو می کنم. درست در میان قلب او.


سامان حسنی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت

شعر و ادبیات

تماس‌ها

sadaf.alinia7777@gmail.com
sadaf-alinia-b74173288