ارواح گمگشته ی عزیز،
من ابتدا نمایشنامه هایم را در حالت داستانی می نویسم و پست می کنم و بعد آن ها را به قالب نمایشنامه ای درمی آورم. برای خواندن آن دسته از نوشته هایم که در تیوال منتشر نکرده ام، به پیج لینکدینم مراجعه کنید:
www.linkedin.com/in/sadaf-alinia-b74173288
یخ در نگاه او
از
... دیدن ادامه ››
زبان گادفری:
با دستان نیرومندش مرا تنگ در آغوش گرفته. با ولع خونم را می نوشد، در حالی که نگاه من جایی در میان تاریکی دوردست خیره مانده. ضربان قلبش را بر قفسه ی سینه ام حس می کنم. مک زدن هایش منقطع و بی قرار شده. انگار که هم اشتیاق دارد و هم تردید. چه در خاطراتم دیده که او را این گونه کرده؟ چیزی که او را به یاد گذشته ی انسانی خودش انداخته؟
بالاخره رهایم می کند. دندان هایش را از گردنم بیرون می کشد و حلقه ی دستش را دورم شل می کند و همان طور که هنوز در آغوشش هستم، بر زمین می نشیند. لحظاتی بعد مچ دستش بر لب هایم قرار می گیرد، مچی که سوراخ شده و خون از آن در دهانم می ریزد. می نوشم. و خاطراتش در ذهنم ظاهر می شوند. یک همسر، یک پدر، دو فرزند کوچک. ربوده شدن. اسیر شدن. بدل شدن به یک خون آشام، یک فرمانروا، یک خدا. چشمانم گشاد می شود. آیا این ها خاطرات او هستند؟ نه، نه. شاید فقط خاطرات سرورش هستند، بدل کننده اش، که در ذهن او نقش بسته و دارد وارد ذهن من می شود. نمی خواهم باور کنم این موجود که دارد مرا بدل می کند، خدای خون آشام نوکتیرا، مالخازار است.
همان طور که دارم می نوشم، نور ماه بر ما می تابد و من صورت او را می بینم. پوست سفید مرمرگون و رنگ پریده که با موهای بلند سیاه و ابریشمی اش قاب گرفته شده. گونه های تورفته. چشمان خاکستری با نگاهی که انگار دارد مرا به درونش می بلعد. حس می کنم قلبم یک لحظه از حرکت می ایستد. نه به خاطر زیبایی بی رحمانه اش. به خاطر این نگاه مالکانه ای که به من دوخته. طوری که انگار دارد داغ بردگی را بر روحم فرود می آورد.
از نوشیدن بازمی ایستم. او با صدایی آرام اما آمرانه می گوید:
"باید باز هم بنوشی."
اما من فقط با حالتی شوکه به او خیره می شوم، طوری که انگار از یک خواب برخاسته باشم. سرم را به طرفین تکان می دهم.
"نه، نه. نباید این اتفاق می افتاد."
و سعی می کنم از جایم بلند شوم، اما او مرا متوقف می کند و چشمان خاکستری اش را قاطعانه به چشمان کهربایی من می دوزد.
"حتما باید این را فهمیده باشی. تو حالا دیگر مال من هستی. من از خونت نوشیدم. تو از خونم نوشیدی. ما با یکدیگر عهد بستیم."
من لحظاتی با درماندگی به او نگاه می کنم. او مچش را دوباره بر دهانم می گذارد.
"حالا به نوشیدن ادامه بده."
من دوباره شروع می کنم به نوشیدن خونش. تصاویری از مراسم های قربانی در برابر چشمانم ظاهر می شوند. انسان هایی که مشتاقانه در برابرش تعظیم می کنند. و خونشان، روحشان را به او تقدیم می کنند و بدل می شوند به پوسته ای بی جان. می لرزم و می نوشم.
لحظاتی بعد او مچش را با ملایمت از دهانم جدا می کند و بعد به من کمک می کند بایستم. و ما در سکوت کنار هم قدم می زنیم، در حالی که دست او مثل زنجیری دورم حلقه شده. او دارد مرا به جایی می برد و من کنارش راه می روم و به جلو نگاه می کنم؛ تحمل دیدن دوباره ی چهره ی سردش را ندارم.
و هنگامی که قصر در برابرم نمایان می شود، هنگامی که ساکنان آنجا در برابر او تعظیم می کنند و نگاه های آکنده از خشم و حسادتشان را به من می دوزند، می فهمم که این خود اوست. مالخازار، خدای اعظم نوکتیرا.