تیوال تئاتر
S3 : 03:57:16
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
گفتگوی اگزیت

تاثیر فرهنگ و تئاتر در زندگی کارگر (روایت شخصی)

برگزار کننده:عباس شیخی - کارگر مونتاژ قطعات

از مجموعه گفت‌وگوهای گروه تئاتر اگزیت
۲۹ بهمن‌ماه ۱۳۹۷ - تهران


تمام این متن زندگی و تجربه شخصی من از ۱۰ سال قبل تا الان است.

من یک کارگر هستم.
سال ۱۳۸۵ در کارخانه تولید قطعات خودرو مشغول به کار شدم. تو این ۱۰ سال فقط و فقط کار می‌کردم و هیچ چیز دیگه‌ای نبود. مثل یک ربات هر روز تکرار روز قبل بود. هیچ چیزی برام جالب نبود. تمام این ۱۰ سال به همین منوال گذشت. جوری شده بودم که تمام کارگران کارخانه رو مثل خودم می‌دیدم، یک ربات. برام همه چیز آهسته و کند شده بود. کرخت شده بودم و اصلا نمی‌دونستم این همه تولید در روز و ماهانه و سالانه که تعداد بسیار زیادی می‌شد برای چیه؟ به چه درد می‌خوره؟ این همه قطعه که همه‌اش هم یک نوعه.
حس می‌کردم که به یک ابزار تبدیل شدم، مثل یک باطری تا اینکه تاریخ مصرفم تمام بشه و به دور انداخته بشم. هیچ امید به زندگی در خودم و تمام کارگران دیگه نمی‌دیدم. برای من از بچگی زندگی رو اینطور معنی کرده بودن که درس می‌خونی و سربازی می‌ری و کار پیدا می‌کنی و ازدواج می‌کنی. با این حال من تو این ۱۰ سال هیچ زندگی‌ای شبیه کارگران قدیمی نمی‌دیدم، در صورتی که همه این مراحل را پشت سر گذاشته بودن. برام سوال بود که صاحب کارخانه هم این‌طور زندگی می‌کنه یا نه، ولی می‌دیدم که نه فقط ما هستیم که صبح تا شب کار می‌کنیم .
هر ... دیدن ادامه » روز صبح که سر کار حاضر می‌شدم نه خوش‌وبشی و نه سلامی بین ما کارگرا بود. فقط خشم در چشمان همه موج می‌زد. کار کردن من هر روز ساعت ۷:۳۰ صبح الی ۱۵:۳۰ بود، اما به اسم. در واقع تا ۱۰ شب کار می‌کردیم و تا برگردیم خانه ۱۱ شب بود و دوباره فردا صبح زود باید سر کار حاضر می‌شدیم . جالب اینجاست که خود مدیران یا همان صاحبان کارخانه شاید در روز دو ساعت هم نمی‌شد که در کارخانه حضور داشته باشن، اون هم فقط برای ناهار می‌آمدن. البته قبل از این‌ها یک آشپز هم برای خودشان استخدام کرده بودن که غذای خانگی درست کنه و بقیه کارگرا هیچ اهمیتی نداشتن. حتی یادمه که یک روز گفت:«این صبحانه‌ای که می‌دیم واقعا در حق شما کارگرا لطف می‌کنیم»، لطفی که شامل یک تیکه اندازه کف دست نان و یک تیکه پنیر می‌شد. می‌دیدم که زندگی کارفرما با زندگی من چه فرقی داره. کارفرما هر سال به سفرهای خارجی زیادی می‌رفت و همین طور به ماشین‌های لوکس خودش اضافه می‌کرد و هر روز به ورزش‌هایی که اصلا اسمش برای من آشنا نبود می‌رفت.
اما من همچنان کار می‌کردم و از کارگرای دیگه می‌پرسیدم:«خب صاحب کارخانه رفته تفریح، بیاید ما هم بریم. ما از زندگی چی می‌خوایم؟ فقط کار کنیم؟ این که نشد! چرا نمی‌تونیم بریم؟» یکی مسخرم کرد و یکی گفت:«ما کارگر هستیم و اون صاحب کارخانه.» این جوابی بود که من شنیدم و اینجا بود که واقعا به فکر فرو رفتم. چرا و خیلی سوالات دیگه. چرا کسی یا جایی نیست که من بتونم از مشکلاتم حرف بزنم؟ چرا کارفرما هر روز پولدارتر می‌شه ولی کارگر هر روز فقیرتر و از خودش متنفر می‌شه؟ چرا جایی نیست که بشه حرف زد؟ خب ما نماینده کارگر داشتیم ولی فقط به اسم و در واقع نماینده کارفرما بود. اینو وقتی فهمیدم که دست یکی از کارگرها زیر دستگاه پرس رفت و آسیب دید. بعد از اینکه اون کارگر از ناحیه دست مشکل پیدا کرد، نماینده از کارگر امضا گرفت که از کارفرما شکایت نکنه و بعدش کارگر اخراج شد.
حتی من به خانه کارگر رفتم تا ببینم می‌شه اونجا به نتیجه‌ای رسید؟ ولی دیدم اونجا هم فقط یک اسمه، فقط یک سری بلیط تخفیف استخر که اونم همه‌ش هزار تومان بود. این‌ها رو می‌دادن و نه برنامه‌ای نه هیچ چیز خاصی. هر سال یک روز جشن می‌گرفتن که فقط دو نماینده محجوب و جلودارزاده از خودشون تقدیر می‌کردن. هیچ دردی و مشکلی از من کارگر حل نمی‌شد.
خیلی برام جالب بود، مدیر کارخانه می‌گفت:«از زندگیتون لذت ببرید، برید رستوران و تفریح.» (خب با چه پولی؟ ما که فقط کار می‌کردیم. حتی بیشتر جمعه‌ها رو هم سرکار بودیم.) و بعد از این حرف‌ها گفت:«می‌دونم که پولی ندارید و همین‌طور تا دیر وقت کار می‌کنید و من هم مرخصی رو لغو کردم!» و با یک خنده رفت. جالب‌تر این که هرکس غیبت می‌کرد، یا اخراج می‌شد یا جریمه سنگین.
یک نمونه اعتراض من به ساعت طولانی، نبود ماشین برای برگشت و همینطور نبود هیچ‌گونه تغذیه بود. با چند کارگر صحبت کردم و خواستم جمعی اعتراض کنیم که متاسفانه در روز اعتراض کارگرای دیگه حاضر نشدن. من خودم به تنهایی رفتم به مدیر کارخانه گفتم که با این شرایط چطور می‌شه کار کرد. ایشان گفت:«بررسی می‌کنیم و شرایط رو تغییر می‌دیم.» ولی روز بعد سرپرست به سراغ من آمد و با عصبانیت گفت:«به چه حقی اعتراض کردی؟ کی گفته تو می‌تونی حرف بزنی؟ اخراجی! کار نکن! برو نگهبانی!» ولی بعدش با سرکارگر صحبت کرد و گفت:«از فردا برو قسمت پرسکاری.» این کار یک جور تبعید در کارخانه بود .
هر روز فشار کاری بالاتر می‌رفت. آمار تولید افزایش پیدا می‌کرد و با ترفند پاداش به کارگران راندمان کاری رو افزایش می‌دادن. هر کارگری که پایین‌تر از این راندمان آمار داشته باشه جریمه می‌شد و بعد از چند مدت پاداش حذف شد.
حتی کارگر نمونه بر اساس راندمان بالایی که داشت انتخاب می‌شد. هر روز می‌دیدم که کارگرا حتی وقت آشامیدن هم نداشتن و نمی‌تونستن از سرویس بهداشتی استفاده کنن. بعضی از کارگرا از ترس جریمه شدن در موقع استراحت هم کار می‌کردن. همین باعث شد که جا بیفته که وقتی کار بیشتر می‌شد و مجبور بودیم خروجی داشته باشیم استراحت هم لغو می‌شد. این کار خیانت خود کارگر به خودش بود. در این مورد با تمام کارگرایی که این کار رو انجام می‌دادن صحبت کردم و قرار شد که موقع استراحت کار نکنن.
یادمه سال ۱۳۸۹ می‌خواستن تعداد زیادی از کارگرا رو اخراج بکنن که اولویت بندی داشت. یک مورد جالبش این بود که کارفرما گفته بود کارگرایی که بیمار بودن و یا حین کار آسیب دیده بودن در اولویت باشن. (یادمه تو فیلم فهرست شیندلر نازی‌ها کارگرای یهودی رو که ناقص بودن یا آسیب دیده بودن اعدام می‌کردن.) کارگری که با این همه زحمت و کار جسم و جان خودش رو در این کارخانه گذاشته، به همین راحتی اخراج شد.
در سال ۱۳۹۰ شرکای این کارخانه به مشکل خوردن و از هم جدا شدن و بعد از تقسیم کارخانه و امتیاز تولیدات، هر کدوم کارخانه دیگه‌ای تاسیس کردن با همان تولیدات قبلی.
در سال ۹۶-۹۷ آمار تولید به اوج خود رسیده بود که نیروها و کارگرای بیشتری استخدام کردن. جالب اینکه کمبود جا داشتیم به طوری که من اگه می‌خواستم دستم رو دراز کنم به کارگر دیگه برخورد می‌کرد (مثل صف قبل از ورود به کلاس). حتی می‌خواستن یک سوله دیگه بسازن اما در این حین در محل کارخانه یک ساختمان اداری جدید بدون مجوز داشت ساخته می‌شد که از طرف شهرداری جلوی ساختش گرفته شد. ولی کارفرما به اسم اینکه برای کارگرا غذاخوری می‌سازم با رشوه تونست ادامه بده. حقوق ۲ ماهه ما کارگرا عقب افتاده بود ولی کارفرما برای پدرشان ویلا می‌ساخت.
سال ۹۷ به خاطر گرانی و وارد نشدن مواد اولیه تولید بعضی از قطعات کم شد. کارفرما بعد از ۶ ماه تصمیم به تعدیل نیرو گرفت، تا بیشتر از این «به کارگرا حقوق مفت نده» یا به قول خودش «ضرر نکنه». از طرفی می‌دیدم که خیلی ناراحت هستن بابت اینکه کارگرا رو اخراج می‌کنن. علت ناراحتی این نبود که من و کارگرای دیگه بیکار و بی‌درآمد می‌شیم، بلکه به خاطر این بود که دیگه چنین کارگرایی پیدا نمی‌کنن که حجم تولید بالایی داشته باشن و سود بالایی که داشتن رو از دست می‌دادن. قبل از این‌ها با کارگرا قراردادهای سفید امضا بسته بودن و حتی تعهد گرفته بودن که بعدها هم برای اضافه کاری تا ۱۰ شب هیچ اعتراضی نداشته باشیم، تعطیلی در تعطیلات رسمی و هرگونه مزایایی که به اسم قانون کار بود نداشته باشیم و تمام مزایا فقط اسمی بود. فقط کار بود، حتی استراحت پزشکی هم دیگه قابل قبول نبود. همه به دستور مدیریت. حتی یک بار کارفرما گفت پول نداریم و نمی‌تونیم برای شما بیمه رد کنیم. می‌خواستن تمام کارگرا رو مجبور به امضا کنن ولی به خاطر قانون بیمه که کمترین حق کارگری بود نتونستن.
 
نقطه شروع یا آشنایی من با تئاتر
در همین روزهای تکراری یک دوست من رو به برنامه‌ای که متعلق به فعالین چپ بود برد و دیدم که در مورد مسائل روز دنیا و ایران حرف می‌زنن. در همین برنامه بود که با یک دوست بسیار خوب و مهربان آشنا شدم که وقتی فهمید کارگر هستم هم خوشحال شد و هم براش جالب بود. در مورد مارکس و ارزش اضافی و اینکه اضافه کاری برای کارفرما رایگان تمام می‌شد صحبت کرد. من اصلا نمی‌دونستم و نمی‌فهمیدم چی هست. برای من نامفهوم بود چون خب وقتی کارفرما پول اضافه کاری رو پرداخت می‌کنه، چطور می‌تونه رایگان تمام بشه؟
مدتی بعد از آشنایی دوستم منو به یک تئاتر دعوت کرد. تماشای نمایش برام خیلی جالب و لذت بخش بود. یک کمدی سیاه بود و خیلی حرف‌ها داشت، نمایشی که گریه‌دار بود تا خنده‌دار اما جالب‌تر این بود که موقع برگشت از تئاتر می‌دیدم که یک سری تماشاچی سوار ماشین‌های لوکس می‌شدن. شما تصور کنید من ساعت‌ها، روزها، ماه‌ها و سال‌ها کار کردن رو می‌دیدم که همش تکرار بود. این‌ها رو دیدم و اینجا بود که اختلاف طبقاتی و فقر فرهنگی، مادی، سواد و شعور رو حس کردم.
یک روز صبح که در محل کارم بودم، خیلی دوست داشتم به تئاتر برم و دوست داشتم یک گروهی باشه که با اون‌ها برم. به خاطر همین در اینترنت جستجو کردم و سایت تیوال رو پیدا کردم. دیدم که دوستان مطلب می‌گذارن. این موضوع رو در تیوال مطرح کردم و همین باعث شد که با گروه تئاتر باز آشنا بشم. واقعا دوستان فوق‌العاده‌ای هستن و خیلی ازشون یاد گرفتم. چندتایی با گروه به تماشای تئاتر می‌رفتم و در گروه هم دوستان نمایش‌هایی که خیلی خوب بود رو پیشنهاد می‌دادن. از اینجا بود که زندگی من تغییر کرد و باعث شد بفهمم این طور نیست که فقط کار باشه و ربات‌وار کار کنم .
من به همکارانم هم معرفی می‌کردم و پیشنهاد می‌کردم که به تئاتر برن و ببینن، اما اون‌ها فقط منو مسخره کردن و گفتن مگه ما پول مفت داریم یا گفتن تو وضع مالی خوبی داری ما نمی‌تونیم به این‌جور جاها بریم. بهشون توضیح می‌دادم. می‌گفتم مگه من کارگر نیستم؟ منم مثل خودتونم، اما هیچ نتیجه‌ای حاصل نشد.

آشنایی با گروه اگزیت
در تیوال جستجو می‌کردم که یک اسم به نظرم جالب اومد. نمایش مارکس در سوهو. یاد حرفای دوستم افتادم که در مورد مارکس حرف می‌زد. خیلی برام جالب شد که ببینم چطور هست. دیدم بلیط نمایش از ۵ هزار تومان تا ۲۵ هزار تومان هست که اگر صندلی‌های جلو را هم بخواهی با همان قیمت ۵ هزار تومان می‌تونی انتخاب کنی. دیدم که مسیر سالن نمایش خیلی دوره تا به نمایش برسم. باید با هزار بهانه مرخصی می‌گرفتم، ساعت ۱۴:۳۰ یا ۱۵ از کارخانه می‌زدم بیرون و اون ساعت خیلی سخت بود از خارج از شهر برسم تا سالن انتظامی. (یک توضیح کلی در مورد مسیر رسیدنم به تئاترها این که محل کارخانه خارج شهر بود و ماشین به سختی پیدا می‌شد، برای همین باید دو ساعت و نیم زودتر حرکت می‌کردم و همین‌طور هزینه‌ها واقعا برای من زیاد بود) اما با این حال مرخصی گرفتم و خودمو رسوندم به نمایش. بعد از تماشای نمایش مارکس در سوهو، جملات مارکس در ذهنم موند، در مورد از خود بیگانگی، این که سرمایه‌داری همه رو به لجنزار فرو می‌بره، که کارگرا تنها قربانی نیستن بلکه تمام انسان‌ها چه پزشک چه کارمند چه هنرمند همه کارگر هستن و باید متحد بشن و این جمله خیلی برام جالب بود: کارگران جهان متحد شوید! کارهای گروه اگزیت برام جذاب بود. به خاطر همین نمایش بعدی رو هم که به اسم «من موجودی احساساتی هستم» بود رفتم. چقدر جالب بود که یک زن در مورد تجاوز به خودش به دور از خجالت و حجب و حیا راحت حرف‌هاش رو بیان می‌کرد. به خاطر همین ترغیب شدم که بیشتر در مورد اگزیت بدونم و کارهای اگزیت رو دنبال کنم. احساس کردم این گروه جایی هست که توش بشه حرف زد .
نمایش بعدی اگزیت «مترسک» بود. نمایش خیلی عالی بود. با کارگردان گفتگو کردم در مورد اینکه چرا کارگر صف اول مبارزه بود و کشته شد و چرا روشنفکر پشت کارگر رو خالی کرد و این‌ها چه روشنفکرایی هستن؟ بعد از این نمایش بود که خیلی جدی اگزیت رو دنبال کردم و احساس کردم می‌تونم در اگزیت فعالیت کنم. همین هم شد که در نمایش «اما گلدمن: آنگونه که من زیستم» حتی نقش یک کارخانه‌دار رو بازی کردم .
تاثیرات این چند سال و آشنایی با دوستان تئاتر و گروه اگزیت کل زندگی من و تفکر من رو تغییر داد و مسیر جدیدی پیدا کردم.
اول: من صاحب کارخانه رو یک خدا می‌دونستم. اما فهمیدم یک انسانه و هیچ فرقی با من کارگر نداره و به خاطر نادانی من و اجازه دادن من هست که به سیل عظیم ثروت دست یافته. ماییم که اجازه می‌دیم که ازمون سواستفاده کنه و همین طور به غارتش ادامه بده. الان خیلی راحت می‌تونم حرفم رو بگم و حتی شروع کردم به اعتراض در مورد کم وکاستی‌هایی که در کارخانه داشتیم، از جمله: در زمستان سیستم ضعیف گرمایشی داشتیم و خیلی سخت بود برای همه کارگرا که متاسفانه بدون حمایت کارگرای دیگه سرانجامی نداشت. ولی تلاش داشتم در مقابل این سیستم بایستم.
دوم: بهترین اتفاق برام رهایی از بند مذهب بود (مذهب یک زنجیر عظیمی بود که به دور خودم تنیده بودم) و یک مورد کوچکش این بود که تا الان به هرچی باور داشتم یا رسیدم خواست خدا بوده و حکمت خداوند این طور بوده. همین‌طور یادمه یکی از کارگرا می‌گفت مدیر کارخانه برای من خداست. اگه نباشه من از گرسنگی می‌میرم و نانی برای خوردن ندارم.
سوم: ارزش به جنس مخالف بود که قبلا خیلی از خودم پایین‌تر می‌دیدم و برای من خیلی بی‌ارزش بود. اما همین اتفاقات باعث شد بفهمم چقدر در اشتباه بودم. فهمیدم یک انسان چه زن و چه مرد هیچ فرقی ندارن و جنسیت ملاک نیست و انسانیت برام معنا پیدا کرد. این‌ها در فکر من ریشه داشت و در زندگی دیگران می‌دیدم که زنان فقط برای سکس و تولید مثل هستن و برای زنان هیچ ارزشی قائل نیستن و اون‌ها رو انسان نمیبینن و واقعا از خودم شرم دارم. چقدر در این کارخانه‌ها به زن زورگویی‌ها که نمی‌کنن.
سال‌های قبل از آشنایی با دوستان، آگاهی‌هایی که به من دادن و همینطور گروه اگزیت در تفکر من نبود که جرات داشته باشم بتونم حرف خودمو بزنم و از حق خودم دفاع کنم و برای تغییر و آگاهی دادن به کارگرای دیگه تلاش کنم. واقعا خوشحالم که به اینجا رسیدم و حداقل تونستم برای کارگرای دیگه پرسش ایجاد کنم و اگزیت رو جایی می‌بینم که می‌شه حرف زد، آگاهی داد و پرسش ایجاد کرد.
 


عباس شیخی


از مجموعه گفت‌وگوهای گروه تئاتر اگزیت

۲۹ بهمن‌ماه ۱۳۹۷

https://goo.gl/t29uNL

فایل تصویری گفتگو در کانال تلگرام اگزیت:
https://t.me/exittheatregroup
زهره مقدم و کیکاوسی نژاد این را دوست دارند
ای جانم عباس موفق باشی هر روز بیشتر از دیروز
۲ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جشنواره بین المللی ! تئاتر فجر

نمایش یادداشت های یک دیوانه از کشور آذربایجان در بخش بین الملل شرکت کرده است
این نمایش یک مونولوگ 50 دقیقه ای به زبان ترکی است
این نمایش امشب بدون بالانویس اجرا شد!!
قبل از شروع نمایش نگفتند بالانویس نداریم
بعد از آن هم یک کلام عذرخواهی نکردند
سالن را هم تا خرخره پر کردند که امکان خروج از سالن در هنگام اجرا هم نبود!
عصبانی و کلافه بعد از پایان نمایش به مدیر سالن و یکی از اعضای گروه می گویم به نظرتان وجود بالانویس برای یک نمایش کلام محور غیر فارسی زبان در بخش بین الملل امری ضروری و بدیهی نیست؟
سر تکان می دهد که حق با شماست. بعد از سانس اول از دفتر جشنواره آمدند پروژکتور سالن را بردند! اعتراضتان را به روابط عمومی جشنواره بگویید!
می گویم وقتی تماشاگر فارسی زبان که ترکی بلد نیست از نمایش شما هیچ چیز نخواهد فهمید چرا ... دیدن ادامه » اجرا را لغو و پولش را برنگرداندید؟
می گوید لغو اجرا در حوزه اختیارات دبیر جشنواره است! ما تصمیم گیرنده نیستیم!
آقای برهانی مرند! امشب کجا بودید که جواب شاهکار جشنواره یین المللی تان را بدهید؟
کارگردان نامحترم نمایش! شما غم به دلتان راه ندهید! دوستان و مهمانان ترک زبانتان نمایش را خوب فهمیدند و با آن خندیدند و برایش کف زدند! ببخشید که ما که بلیت خریدیم و ترکی بلد نبودیم مزاحم دورهمی تان شدیم!

تازه داعیه ی استاندارد جهانی این جشنواره روهم دارند
چه تاسف بار آقای فتحیان عزیز ... وقتی قراره بیشترین تجربه ی ما مخاطبان دراین جشنواره دیدن آثار خارجی و بین المللی باشه ..
هرسال بدتر از سال قبل میشه ... حالا بروند تمام شهر را تبلیغ کنند وقتی در ابتدای ... دیدن ادامه » راه مانده اند
۴ ساعت پیش
اون از وضع بلیت فروشی هر سال بدتر نه توضیحی نه اطلاع رسانی درستی .. عذاب میکشیم تا بلیت پیدا کنیم بعد وارد خان ورود به سالن میشیم بدون یه ذره برنامه ریزی و احترام. تازه وارد سالن میشیم امتحان الهی خودش رو نشون میده. ایشون بالانوبس نداشته ما تو سالن حافظ ... دیدن ادامه » امشب کیپ به کیپ نشستیم بعد کارگردان میاد عذرخواهی میکنه که ما بخدا کارمون یک سویه ست عذرمیخوایم از دوستانی که در طرفین نشستند..
۳ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از کسانی که تئاترهای «زندگی در تئاتر» و یا «سیزیف» را دیده‌اند، و یا این دو را ندیده‌اند و تعریفش را شنیده‌اند و یا حتی تعریفش را هم نشنیده‌اند اما به هنر تئاتر علاقه‌مند هستند دعوت می‌کنم متن زیر را بخوانند:
بی‌پرده و به ضرس قاطع می‌توانم بگویم که زندگی در تئاتر اگر بهترین تئاتر دو سال اخیر نبوده باشد، یکی از بهترین ها است! بازی‌های روان آن تا سالها می‌توانند سرمشق کلاس‌های بازیگری باشند، و کارگردانی بی نقص آن هم مثال زدنی است. اگر فکر می‌کنید که این یک نظر شخصی است، شما را دعوت می‌کنم که از افراد بی‌غرض فعال در این زمینه، درمورد کیفیت این اثر پرس و جو کنید، تا ببینید معجونی که محمد برهمنی به خورد بازیگرانش می‌دهد تا صحنه را به آتش بکشند(*)، برای همه‌ی تماشاچیانش مورد سوال است.
حالا چرا این تعاریف را اینجا آورده‌ام؟ چون گویا مرکز هنرهای ... دیدن ادامه » محترم نمایشی به دلایلی که گویا چندان صحیح هم نیست، این اثر را که از شانس‌های مسلم جوایز جشنواره‌ی تئاتر فجر بوده است از دور داوری کنار گذاشته است!
تندیس جشنواره کمترین چیزی است که می‌شد به عنوان پاسداشتی برای زحمات چشمگیر این‌گروه قائل شد، و حالا جشنواره به دلیل اینکه این تیم یک‌بار پیش از این در بخش «مهمان جشنواره» حضور داشته است، همه‌ی ما را از لذت دیدن تندیس در دستان عوامل این تیم محروم کرده است.
این یادداشت به پاس تمام گریه‌ها و خنده‌هایی که به این تیم مدیون هستیم گذاشته شده تا خواستار آن شود که اگر تصمیم اشتباهی گرفته شده، در آن تجدیدنظر شود... اگر که این صدا بتواند به جایی برسد...
#زندگی_در_تئاتر
.
(*): این جمله نقل به مضمون از یکی از کامنت‌های مربوط به تئاتر سیزیف است.
حمیرا جان، ما همیشه در جشنواره ها تعدادی فیلم یا تاتر می بینیم! یا در جام جهانی و المپیک، بازی تیم کشورمون یا تیم مورد علاقه مون!
اون لحظه با همه وجود دلمون میخواد اون فرد یا تیمی که دوستش داریم، جایزه اول رو بگیره تا ما مثل فنر از جا بپریم و با جیغ و فریاد ... دیدن ادامه » و اشک همراهیش کنیم!
ولی همین الان کی یادشه که در جشنواره دو سه سال پیش چه کسانی جایزه بردن یا کدوم تیمها قهرمان شدن؟
مطمئنم بالای نوددرصدمون باید سرچ کنیم تا به خاطر بیاریم!
ولی سیزیف یا زندگی در تاتر برای ما کاری کردند که نه تنها فراموششون نمیکنیم که حتی باعث شدن حداقل بتونیم یک خاطره هیجان انگیز تاتری برای نوه هامون تعریف کنیم :)
به نظرم این گروه قبلا بین کامنت ها، اشکها و تشویق های مخاطبان، تندیس شون رو گرفتن که قطعا لذتش اصلا با جایزه ی دیگه ای قابل مقایسه نیست
دیروز
بامداد خان آموختم
حمایت باید عملی باشه
اعتراض هم باید با صدای بلند باشه
که ما بی عار شدیم بی عار
به معضلات وضعیت فرهنگی مملکت
به فاجعه های اقتصادی مملکت
ما بیعارتر از این حرفاییم
خودمو عرض میکنم البته .......
۵ ساعت پیش
هر چند که فرمایش بامداد عزیز با چیزی که من عرض کردم تقریبا در تضاده و به نوعی نقضش میکنه ، اما با ایشان موافقم کاملا
۴ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
و گفتی که پرنده‌ها را دوست داری
اما آن‌ها را داخل قفس نگه داشتی
تو گفتی که ماهی‌ها را دوست داری
اما تو آن‌ها را سرخ کردی
تو گفتی که گل‌ها را دوست داری
و تو آن‌ها را چیدی
پس هنگامی که گفتی مرا دوست داری
من شروع کردم به ترسیدن

ژاک پره‌‌ ور
یادم می‌آید یک سال تمام ، پا روی زمین کوبیدم که من بلبل می‌خواهم از من اصرار از پدرم انکار که باید خودت بزرگش کنی‌ها ...ا
گفتم باشد،
گفت مسئولیت دارد باید قبول کنی‌ها .
قبول کردم.
خرید !
از فردای آن روز، صبح زود باید از خواب بیدار می‌شدم و قبل از خوردن صبحانه‌ی خودم به بلبلم غذا می‌دادم .
خسته‌ام کرده بود، گاهی حتی زمان صبحانه‌ی خودم را برایش خرج می‌کردم و خودم گرسنه می‌ماندم .
درک نمی‌کردم چرا روزهایی که من خوابم می‌آمد یا نبودم پدرم این‌کار را انجام نمی‌داد و با عذاب وجدان گشنگی کشیدن بلبل تنهایم می‌گذاشت.
یک روز که فراموش کرده بودم برایش غذا بگذارم ، به محض دیدنم سوت می‌زد و خودش را به قفس می‌کوبید. طوری که اشکم در آمد، حسابی شرمنده‌ام کرده بود .
به ... دیدن ادامه » پدرم نگاه کردم جوری که انگار او مقصر است .
اما تنها جوابی که گرفتم این بود که؛
"دوست داشتن به همین سادگی‌ها نیست
باید مسئولیت دوس داشتن‌ات را قبول کنی
نمی‌توانی دیگران را بگذاری مراقبش باشند
هیچ‌کس برایش تو نمی‌شود ... !
یا چیزی را دوست نداشته باش یا در مقابلش احساس وظیفه کن!"
این داستان زندگی خیلی از ماست:
کسی را دوست داریم ،در قفس می‌اندازیمش
و بعد رهایش می‌کنیم به امان خدا
یا در بهترین حالت مسئولیتش را گردن بقیه می‌اندازیم
همین است که بعد از چند وقت پرنده‌هایمان می‌میرند
و گلدان‌هایمان پژمرده می‌شوند .
مراقب آدم‌هایی که دوست‌شان دارید ، باشید.
یا شروع به دوست داشتن‌شان نکنید یا مسئولیت‌شان را تا آخر قبول کنید!
سخت است....
اما بزرگ‌تان می‌کند.

متن از یه دوست مجازی قدیمی که اسمش یادم نمیاد الان :(
۳ روز پیش، شنبه
ای وای من :)
ایشالا سریع سرم برسه..رو فرزاد جان حساب کنید :)) منم بتونم می‌رسونم خودمو :)
۱۳ ساعت پیش
عزیز دلی آقا⁦❤️⁩
۱۱ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبر‌های خوب هم در جشنواره پیدا میشه

۲ جا بلیت داشتیم، یکی‌ سنگلج ساعت ۵، یکی‌ سرو ۷

تو راه اولی‌ یک پیام آمد؛ اجرا سالن سرو برای ساعت ۷ موکول شده به تاریخی‌ دیگه، دوبار هم از طرف مسئولین زنگ زدند که اطلاع بدهند، یا بلیت‌ها رو انتقال بدن یا پول پرداخت شده برگشت بشه به حسابتون. نسبتا منظم، با مسئولیت مناسب، انجام شد

رفتیم اجرایی از استان ایلام در سنگلج، در ورودی ۲ آقای جوان آمدند جلو، خوشامد گفتند، کد را اسکن کردند، دفترچه کامل جشنواره با اجرا‌ها و نقشه و همه چی‌ دادند. خود اجرا کاری بود معمولی‌ با لباس‌های رنگین محلی

۶:۲۰ سنگلج تموم شد. تو لیست برنامه‌ها چک کردیم دیدیم حافظ یک اجرا داره ساعت ۸:۳۰ ، بغلش هم سالن فردوسی اپرای عروسکی عشق رو نشون میده ساعت ۷:۳۰ - رفتیم به اون سمت بدون بلیت

حافظ گفتند پر هست ولی‌ چند دقیقه زود تر بیاین اگر جا بود. رفتیم فردوسی بغلش، اون هم پر بود ولی‌ داشتن میرفتند تو. چندین‌ها نفر دم در تو صف بودند، از ۲ جوان دختر و پسر جلویی پرسیدم بلیت دارین، گفتن نه. جواب دادم اگر این نشد میرم حافظ برای نمایش فلان ساعت ۸:۳۰. دو تأیی گفتن‌ای وای، یعنی‌ صادقانه گفتن اون جوری بود، توضیح هم پرسیدم و دادند ، یعنی‌ که ...

موندیم تو صف، مسول میگفت اجازه بدین بلیت دار‌ها با شماره صندلی بروند بنیشینند، بعد بقیه با بلیت ولی‌ بی‌ شماره صندلی. ، بعدش هم صفی ها، چند تا چند رفتیم تو ....جای خالی‌ بود بفرما، یه چند تایی هم نشستند رو پله ها

اپرای عشق ...

و ... دیدن ادامه » شد این شبی‌ ولنتاینی در شوریده پس کوچه‌های رسوأیی صنعان و دختر رستا از فریدالدین عطار نیشابوری
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

پیام روز جهانی تئاتر ۲۰۱۹
۷ فروردین ۱۳۹۸
ترجمه فارسی

کارلوس سِلدِران، کوبا

پیش از آنکه تئاتر را بشناسم، آموزگارانم حضور داشتند. آنها خانه‌شان و رویکرد شاعرانه‌شان را بر روی بقایای زندگی خودشان ساختند. بسیاری از آنها ناشناس‌اند، یا به‌ندرت در یادها مانده‌اند: آنها در سکوت کار می‌کردند، در فروتنی اتاق‌های تمرین‌شان و تئاترهای پر از تماشاگرشان، و آهسته، پس از سال‌ها کار و دستاوردهای خارق‌العاده، به تدریج از این مکان‌ها کنار رفته و ناپدید شدند. هنگامی که پی بردم سرنوشت شخصی من ادامه دادن راه آنهاست، این را نیز دریافتم که وارث این سنت جذاب و بی‌همتای زندگی در حال و بدون هیچ چشمداشتی جز دستیابی به شفافیت لحظه‌ای تکرار نشدنی هستم، لحظه‌ی رویارویی با دیگری در تاریکی تئاتر، بدون هیچ حفاظی جز حقیقت یک اشاره، یک سخن روشنگرانه.

وطن تئاتری من در همان لحظات دیدار با تماشاگرانی قرار دارد که هر شب از اقصی نقاط شهرم به تئاترمان می‌آیند، تا همراهی‌مان کنند و ساعاتی را، دقایقی را با هم سهیم شویم. زندگی من از همان لحظات یگانه‌ای ساخته شده است که دیگر خودم نیستم، دیگر برای خودم رنج ‌نمی‌کشم، و از نو زاده می‌شوم و معنای حرفه‌ی تئاتر را درک می‌کنم: لحظات حقیقت فانی ناب را زندگی کردن، که در آن می‌دانیم آنچه در زیر نور صحنه می‌گوییم و انجام می‌دهیم، حقیقت دارد و عمیق‌ترین و شخصی‌ترین بخش‌ وجود خودمان را بازتاب می‌دهد. کشور تئاتری من، من و بازیگرانم، کشوری است تنیده شده از چنین لحظاتی که در آن نقاب، فصاحت و ترس از آنچه که هستیم را پشت سر گذاشته و در تاریکی دست در دست یکدیگر می‌گذاریم.

سنت تئاتری فاقد سلسله‌مراتب است. هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند که تئاتر در هیچ مرکزی در جهان، در هیچ شهر یا ساختمان ممتازی وجود دارد. تئاتر، آن‌گونه که من آن را تجربه کرده‌ام، در جغرافیایی نامرئی پراکنده می‌شود که زندگی آنها که اجرایش می‌کنند و حرفه‌ی تئاتر را در یک حرکت متحد کننده ترکیب می‌کند. تمام اساتید تئاتر با لحظات تکرار نشدنی روشنی و زیبایی‌شان می‌میرند؛ همگی به یک شکل محو می‌شوند، بدون هیچ تعالیِ دیگری که آنان را حراست کرده و گرامی‌شان بدارد. آموزگاران تئاتر این را می‌دانند، هیچ شناختی هنگام رویارویی با آن یقینی که ریشه‌ی کار ماست معتبر نیست: خلق لحظات حقیقت، ابهام، قدرت و آزادی در میانه‌ی تزلزل عظیم. هیچ چیز باقی نمی‌ماند جز اطلاعات و اسناد کارشان در فیلم‌ و عکس، که تنها انگاره‌ای کم‌رنگ را از آنچه انجام داده‌اند ضبط می‌کند. با این حال آنچه همواره در این اسناد غایب خواهد بود، واکنش خاموش مخاطبی است که در یک آن درمی‌یابد که آنچه رخ می‌دهد نمی‌تواند ترجمه شده و یا بیرون از آنجا یافت شود، که حقیقتی که آنجا به اشتراک گذاشته شده تجربه‌ای از زندگی در چند ثانیه است، که حتی از خود زندگی نیز ظریف‌تر است.

هنگامی که دریافتم تئاتر خود یک کشور است، قلمرویی گسترده که جهان را در بر می‌گیرد، عزمی راسخ در درونم برخاست که تحقق نوعی آزادی نیز بود: لازم نیست راه دوری بروید، یا از آنجا که هستید جابجا شوید، مجبور نیستید بگریزید یا حرکت کنید. مخاطب همان‌جایی است که شما هستید. همکارانی که به آنها نیاز دارید در کنارتان هستند. همان‌جا بیرون از خانه‌تان تمام واقعیت‌های روزمره‌ی مبهم و غیرقابل درک را در اختیار دارید. پس با همان سکون ظاهری تلاش می‌کنید تا بزرگ‌ترینِ سفرها را طراحی کنید، تا اودیسه را، سفر آرگونات را تکرار کنید: شما مسافری ساکن هستید که دست از افزودن بر انسجام و استحکام دنیای واقعی خود برنمی‌دارید. سفر شما به سوی لحظه است، به سوی آن است، به سوی رویارویی تکرارناپذیر با همنوعان‌تان. سفر شما به سوی آنان است، به سوی قلب‌شان، به سوی ذهنیات‌شان. شما درون آنها سفر می‌کنید، در احساسات‌شان، در خاطراتی که شما آن را بیدار کرده و به حرکت وامی‌دارید. سفر شما پر از فراز و نشیب است و هیچ‌کس نمی‌تواند آن را بسنجد و یا متوقفش کند. هیچ‌کس نمی‌تواند ابعاد حقیقی آن را بشناسد، این سفری است در میان تخیلات مردم‌تان، بذری که در دوردست‌ترین زمین‌ها پاشیده می‌شود: وجدان مدنی، اخلاقی و انسانی تماشاگران‌تان. به همین خاطر من حرکت نمی‌کنم، در خانه می‌مانم، در میان نزدیک‌ترین کسانم، در سکونی ظاهری، شب و روز کار می‌کنم، چرا که من راز سرعت را در اختیار دارم.

ترجمه ... دیدن ادامه » از متن انگلیسی به فارسی توسط شیرین میرزانژاد - دبیر تحریریه گروه تئاتر اگزیت ایران



Translate to Persian (Farsi) by Shirin Mirzanejad

Chief editor of Exit Theatre - Iran 


https://goo.gl/noo3t9

منبع: وبسایت انستیتو بین‌المللی تئاتر(ITI) - سازمان جهانی هنرهای نمایشی
https://www.world-theatre-day.org/messageauthor.html



کارلوس سلدران
کارگردان تئاتر، نمایشنامه‌نویس، مدرس تئاتر، استاد دانشگاه ساکن و فعال در هاوانا پایتخت کوبا است که آثار خود را در سرتاسر جهان به نمایش گذاشته است. او که در سال ۱۹۶۳ در هاوانا متولد شد، عشق و مهارت‌ اولیه‌ی تئاتر را در موسسه عالی هنر در هاوانا به دست آورد و همان‌جا مدرک کارشناسی استودیوی هنرهای نمایشی را کسب کرد. پس از فارغ‌التحصیلی در سال ۱۹۸۶، بلافاصله دانش خود را به کار حرفه‌ای عملی گرفت و ابتدا به عنوان مشاور و سپس به عنوان کارگردان در «تئاترو بوئندیا» در هاوانا مشغول به کار شد.
او تا سال ۱۹۹۶ در همین شغل باقی ماند و پس از آن گروه تئاتر خودش «آرگوس تئاترو» را که امروز شهرت جهانی دارد تاسیس کرد. این گروه مستقر در هاوانا، با اجرای آثار کلاسیک اروپایی، نمایشنامه‌های معاصر آمریکای لاتین و تولیدات خود گروه تحت نظر کارلوس سلدران به عنوان کارگردان، به موفقیت‌های جهانی دست‌ یافته است.
امیر مسعود این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من....
رازی را پنهان نکرده ام!
قلبم کتابی است ...
که خواندنش برای تو آسان است...
من...
همواره تاریخ قلبم را می نگارم؛
از روزی که در آن ...
به تو عاشق شدم !
«نزار قبانی»

روز عشق مبارک...
نزار قبانی ، دلباخته ای تلخکام و شیرین سخن
۵ روز پیش، پنجشنبه
جناب دایه ی عزیز،دیدار با شما اتفاق مبارکی خواهد بود و بسیار مایه ی مسرت،بدون شک دیداری که با حضور شما و دوستان عزیز تیوالی باشد،ماندگار و خاطره انگیز خواهد بود،اذن زیارت دهید و بنده ی حقیر را قابل بدانید،با افتخار میزبانی این دیدار و دورهمی را بر عهده ... دیدن ادامه » می‌گیرم و یقین بدانید میزبانی نازنین دوستی همچون شما و بزرگواران عزیز تیوال،مایه ی مباهاتم خواهد بود،پس امیدوارم قابل بدانید و به زودی این افتخار را نصیب بنده کنید.
۳ ساعت پیش
:))) درود به ضلع سوم مثلث فشار " آقای بایزیدی عزیز ... " :))
دایه جان محو نشو :)) ، اونقدر برخورد دغدغه مندت باارزش بود و هست که من بشخصه طرفدارشمایم .. تیوال جایی ست که سالها درآن و با دوستان خوبی که سعادت آشنایی شون اینجا دست داد، زندگی کردیم ... اینکه اونقدر ... دیدن ادامه » برامون مهم باشه که محیطش سلامت و بدور از حب و بغض های کینه ورزانه باشه و لااقل آزادی های ابراز عقیده ونظرمون رو باهم داشته باشیم ،یعنی اهمیت تلاش برای این جمع باارزش... یعنی اتفاقی نیست که سالها این جمع ودوستی ها برقراره.. و اونهایی که غیرازاین هدفی داشته باشند حذف خواهند شد...
با سپاس ازهمراهی تمام عزیزان و پوزش بابت اینکه باکامنتهای زیاد مصدع اوقاتشون شدم.. بهترینها رو برای تو دوست عزیز و باشهامت آرزو دارم
و برای تیوال و این جمع عزیز دوستانه، محیطی گرم و آگاهمند و تاهمیشه برقرار میخواهم.
۲ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تالار مولوی _داخل سالن
مهم نیست چه تیاتری قرار بود اجرا بشه چون اتفاق مهمتر افتاده بود . سقوط کامل اخلاقیات ، کرامت انسان ...میان مایه ها با پوز روشنفکری
یکسری بلیت بدست با جای صندلی مشخص وارد میشوند و یکسری بلیط بدست بدون صندلی ، نشسته اند
خانم: ببخشید اقا این شماره صندلیها رو من خریداری کردم
آقا: چه جالب منم خریدم به منم همین صندلیها رو فروختن ( برگه ای مثل بلیط در دستش نیست به بغلیش چشمک میزنه)
خانم: یعنی به دو نفرمون ی صندلی فروختن !!! اخه اینترنتیه نمیشه که دو تا فروخته باشن
آقا: ( فکر اینجاشو نکرده بود دنبال جواب میگرده) بله درسته اما اینجا جشنوارس هر کی زوترررررررررر بیاد میشینه ...هر کی زودتر بیاد میشینه ...شما به مسئول سالن بگو ( سرش رو با ی عشوه حاکی از ناراحتی بر میگردونه ، همراهانش فقط جلو رو نگاه میکنن)
من: ( صندلیه بغل من هستن ناخواسته صداشون به گوشم خورده ادرنالین ترشح شده تو بدنم ، ی صدایی درونم میگه به تو ربطی نداره تو جات نشستی باقیش مهم نیست انا اون صدایی که از اون ته ترا دار میاد میگه تو که میدونی پسره داره دروغ میگه داره حق طرفو میخوره دو تا گناه دو با هم ، حتی میدونه داره دروغ میگه میدونه داره حقشو میخوره اما خودش باورش شده پاشو ی چیزی بگوو... بشین به تو ربطی نداره خودش از حقش دفاع کنه... تو کش و قوسم که دهنم خودش باز میشه)
داری حقشو میخوری، چی؟ داری حقشو میخوری روش ی دروغم میگی اینجا مثلا جایی که ادما تو قشر خاص تر جامعه تردد دارن حداقل چهارتا کتاب خوندن لطیفترن ادم ترن نکن اینکارو
( مسئولین سالن اعلام میکنن هر کی شماره صندلی داره سر جاش بشینه)
آقا: حق چی ؟ ما زودتر اومدیم
من: شما صندلیه بدون بلیط دارید اول اونهایی که شماره صندلی دارن میشن بعد اگه جا موند رو صندلیها بقیه وگرنه چرا بلیط با صندلی فروختن؟ !!
آقا : ببین پسر خوب من وقت ندارم بابت چیزهای کوچیک و ساده بجننننننگگگگگگگگگگگگمممممممم
( این کلمرو که گفت بهم شوک وارد شد !! چی میشه که ما به مرحله ای میرسیم که کامل میتونیم چیزی رو که میدونیم کامل از بیخ غلطه رو باور کنیم چون نفع شخصی داریم ؟ مگه حق خوری فقط خوردن میلیارد پوله؟ چه فرقی داره حق حقه حتی برای ی شماره صندلی . چی میشه ما آدما تو این مملکت به اینجا رسیدیم که خوردن حق بقیرو کوچیک میشماریم بابتش توجیه میسازیم و دروغ میگم !!!
من: فقط سکوت
مسئول ... دیدن ادامه » سالن بلندش میکنه بر میگردم هنوز فکرم درگیر جمله اخرشه که میبینم نصف سالن دارن سر شماره داشتن و نداشتن بحث میکنن تمام اونهایی که نشستن نمیخوان بلند شن و میگن ما زودتر اومدیم ... چی شده که تو ناخودآگاهمون جا افتاده هر کی زود برسه برندس .
به همه چیز شباهت داشت الا یک تیاتر ی عده آدم میان مایه که ادا دارن و حق بجانبن .
تیاتر کوفتم شد . از سالن اومدم بیرون صدای اون مرد تو گوشم میگفت
(( قرار نیست برا هر چیز کوچیکی بجنگم . من اجازه دارم حق هر کیو دلم خواست بخورم )) .
یاد دیالوگ مسخره باز افتادم
((ی زلزله فقط میتونه همه اینها رو بشوره ببره ))
عمیقا متاسف شدم ، در واقع اصلا متوجه نمیشم که یعنی چی !؟
سیرکه مگه ؟ یا متروی توپخونه س که هرکی زودتر رسید میشینه ؟
یه دیالوگم از من بشنوید
فقط یه شهاب سنگ میتونه همه چیزو تغییر بده !
۶ روز پیش، چهارشنبه
دو تئاتر با یک بلیط..
البته درستش گویا این بوده :
دو تئاتر با یک بلیط فروخته شده به دو نفر.. :((
۵ روز پیش، پنجشنبه
میثم جان تفسیر درست رو فرمودید
خانم تردشت : مناسفانه متاسفانه و چقدر عمیقه این تاسف
خانم نوری : این سیاره ایران ما فک کنم اخلاق درش از بین رفت خلاص.
جناب جعفریان تیاتری بود اولی از دومی گیرا تر اولی بیشتر تو فکر بردتم حتی تا الان.
۳ روز پیش، شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
و لذت دیدن دوباره دوباره زندگی در تیاتر امشب باز هم نصیب شد و چه بد که در سالن چهار سو بود ...و رفتار بد و سالن بد و صندلی های بدتر رو فقط این تیاتر قابل تحمل کرد .
سلام تمامی تیوالی هارو رسوندم به آن عزیزان جان
آقا به به
۶ روز پیش، چهارشنبه
خودم خودمو غرق کردم دیگه -))زوری
۶ روز پیش، چهارشنبه
احسنت
راضیم ازتونن :)
۶ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بسم القاصم الجبارین
با تبریک فی المقدمه چهلم و سی هفتم

از قدیم گفتن جوش واره ای که نگوست از سوآرمش پیداست.
چند نفر از مجارستان تشریف آورده بودند که براشون سوال پیش اومده بود این سوآرمی که پرندگان تو آسمون و ماهی ها تو دریا پیاده می کنند رو آدم ها هم می تونند انجام بدن یا نه. حالا سوآرم چیه. همین که جانوران گروهی با هم میرن با هم میان.

ناگفته پیداست که برای اجرا همچین کاری نیاز به تعداد زیادی اجرا گره که خب این تعداد چیز (همون اجراگر) تو مجارستان پیدا نمیشه. اینه که برایمان از سفر چه سوغات آورده هیئت انتخاب؛ خلاقیت هانگری که با اکونومی حامد بهداد هم بخونه. خلاقیت رو چطوری اکسپوز کردند؟ گفتند شما تماشاچی ها که تماشاچی نیستید هزار ماشالا خودتون اجراگرید. ما هم که اینترسد توجه خارجی ها نود و هشت و دو دهم درصدمون گفتیم یس یس.
اونا هم لیزرهاشون رو ... دیدن ادامه » دادن دست ما گفتند نور رو بندازید اینجا انداختیم اینجا گفتند بندازید اونجا انداختیم اونجا گفتند بندازید روی توماش (تومـــــــاش بود ها نه توماش) انداختیم روی توماش (البته بعضی ها استادیم طور کردند تو چشم توماش). بعد توماش رقصید بما گفتند بندازید روی رقص توماش اونم انداختیم. گفتند نور رو بکنید تو جیب توماش .اونم چشم.

حالا درسته اجرا خیلی گیرا نبود ولی باید به این نکته اشاره کرد که کار علاوه بر اجرا موسیقی زنده داشت که درسته کیفیت چندانی نداشت ولی در عوض کمیت چندانی هم نداشت و من از این بابت از همه به خصوص نادر برهانی مرند ممنونم
آخرش هم گفتند که لیزرها رو پس بدید و برید. اکثرن پس دادند و همگی رفتیم
تازه داریم "استاندارد جهانی" یک جشنواره ی فجرو به طور نبوغ واری می بینیم ...
صد حیف ...
۲۳ بهمن
جناب الهی نازنین
این دوره جشنواره یکی از فاجعه بار ترین دوره ها در طول تاریخ جشنواره بوده متاسفانه ، واقعا متاسفم ، این جشنواره داد خیلی ها را در آورد از گروه ها گرفته تا تماشاچیان ، از داوری های بودار و سفارشی تا بلیط فروشی های ارگانی که بلیط به تماشاگر ... دیدن ادامه » تئاتری نرسید و اینهم از کیفیت کارهای خارجی... حالا این وسط کی خورده و کی برده ( که صد البته مشخصه ) حالا پیدا کنین پرتقال فروش را :(((((((((((
۵ روز پیش، پنجشنبه
آقا امین
مرسی درستش کردم

حدیثم
خواهش می کنم بگو کیفیت کارها رو کمی ارتقا بدن. قول می دم از این چیزا بنویسم
تو رو خدا

جناب رزمجو
من به اندازه شما از پشت صحنه خبر ندارم. ولی روی صحنه خبر از پشت صحنه ناجور و نومیدکننده داره

۴ روز پیش، جمعه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با سلام
تخفیف وفاداری نذارین علی رقم میل باطنی به دیدن کار نمیام
(حالا با خودشون میگن به جهنم! میخوام 70 سال سیاه نیای! :))) )
جناب پیروزفر بد نیست واسه علاقه مندانتون که هر کاری گذاشتی استقبال کردن 2 قرون تخفیف وفاداری بذاری
ممنان :((((

آقا من این کامنت رو تو صفحه نمایش ملاقات گذاشتم که بنا به مصلحت هاید شده، همیاری جان ناراحت نیستم فقط خواستم تو صفحه اصلی تیوال چخلی تون رو بکنم :))))
اگه از حقوق بحق تیوالی ها دفاع کنین بد نیستا، چرا دوستان تخفیف وفاداری رو میپیچونن؟ تازه وقتی آنقدر بالا قیمت بلیط رو بستن، تئاتر شهر مال اقشار مردمه 70 هزارتومنیش نکنین :((((
پاینده باشید
بابا لااقل تئاترشهر تخفیف وفاداری بده :))
من که دلم خوش بود روزای اولو تخفیف بذارن که اونم هییییچ.
خدایی الانم که جشنوارست، پول نداریم ما! :))
۲۳ بهمن
از گیشه نپرسیدین اقای جعفریان؟
۴ روز پیش، جمعه
این یکشنبه میرم ببینم چه میشه :))
۴ روز پیش، جمعه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شاید باید این سوال را در مورد جشنواره پرسید : یک آمار سنجی بلیطی خودمانی

با اینکه تیوال نقشی‌ در عرضه و فروش جشنواره امسال نداره، از کاربران تیوال که این نوشته را میخوانند تقاضا دارم لطفا ذکر کنید چند تا نمایش از این جشنواره را بلیت به هر طریق و صورتی‌ تهیه کرده و قصد دارید که ببینید ؟

جهت اینکه از آغاز جواب شخصی‌ خودم ملاک درست یا نادرست این عمل نباشه، اجازه میخوام پس از چند ساعت جواب خودم را اضافه کنم
» تا ۴ پاسخ




من نمایش های که دوست داشتم ببینم پر شد :(
او ، ابلوموف ، دستور العمل های پرواز
۲۳ بهمن
هیچ اجرایی
۶ روز پیش، چهارشنبه
صفر
۴ روز پیش، جمعه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو می خندی
شمعدانی ریسه می رود
مریم می رقصد
نیلوفر گل می کند
خورشید طلوع می کند
و من عاشقتر می شوم
امیر و مهگام مرتضی پور این را خواندند
محمدرضا، آذرمهر و جهان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در لطیفه‌ای از جمهوری دمکراتیک آلمان سابق یک کارگر آلمانی کاری در سیبری پیدا می‌کند. او می‌داند که سانسورچی‌ها همه نامه‌ها را می‌خوانند. به دوستانش می‌گوید: بیایید یک رمز تعیین کنیم؛ اگر نامه‌ای که از طرف من دریافت می‌کنید با مرکب آبی معمولی نوشته شده باشد، بدانید که هرچه نوشته‌ام درست است, اگر با مرکب قرمز نوشته شده باشد، سراپا دروغ است. یک ماه بعد دوستاتش اولین نامه را که با خودکار آبی نوشته شده بود دریافت می‌کنند:
اینجا همه چیز عالی است، مغازه ها پر، غذا فراوان، آپارتمان‌های بزرگ و گرم و نرم، سینماها فیلم‌های غربی نمایش می‌دهند و تا بخواهی دختران زیبای مشتاق دوستی, تنها چیزی که نمی‌توان پیدا کرد مرکب قرمز است.

اسلاوی ژیژک
به برهوت حقیقت خوش آمدید

به بهانه حال و هوای این روزها که همه چیز عالیست , تنها چیزی که نمی‌توان پیدا ... دیدن ادامه » کرد مرکب قرمز است.
عالی بود

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه ... دیدن ادامه » این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن
۲۳ بهمن
جناب رزمجوی نازنین ارادتمندم ⁦❤️⁦❤️⁩⁦❤️⁩
۲۳ بهمن
پندنامه بفرست ای موبد اما اندکی نان نیز بر آن بیافزای
ما مردُمان از پند سیر آمده‌ایم و بر نان گرسنه‌ایم

مرگ‌ یزدگرد
بهرام بیضایی
۲۳ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تئاتر فمینیستی
مهلا بذرگری
از مجموعه گفت‌وگوهای گروه تئاتر اگزیت
۱۹ بهمن‌ماه ۱۳۹۷ - مشهد

تئاتر فمینیستی پدیده‌ی عجیبی نیست. خلق ِ نوشتار و گفتمانی از آن خود زنان است. زیرسوال بردنِ آن شکل سلطه‌‌ایست که تاریخ تحمیلی بر بدن زنان اعمال کرده است.
تئاتر، چنانچه هدفش ایجاد آگاهی و فرهنگ‌سازی یا حتی اعتراض باشد، موظف است از هر قشر و طبقه‌ای در جامعه سخن گفته و حتی مبدل به تریبونی برای صدای اقلیت شود. صدای زنان، صدای کارگران، دگرباشان‌، صدای به حاشیه رفتگان و بیچارگان، صدای آن زنی که زیرِ پل عابر پیاده دستفروشی می‌کند و ممکن است در هوای سردِ زمستان فردایی برای او رقم نخورد. نمایش در یک چنین شرایطی بیشتر از همیشه متعهد است فضایی را ایجاد کند که در آن اقلیت‌ها حق سخن گفتن داشته باشند. تا به حال به این فکر کرده‌اید که تئاتر صدای این سوژه‌های اجتماعی و اعتراض و فریاد آنها بوده است؟ و اگر بوده‌اند صدای اعتراض کدام قشر یا کدام طبقه را بازتاب داده‌اند؟ آیا سعی در آگاهی‌رسانی داشته‌اند یا صرفا با بازتولید تمام کلیشه‌های گفتمان‌های مسلط و محافظ ساختار مردسالارانه بقیه‌ی گفتمانها را سرکوب و خفه کرده‌اند و نقص‌های فرهنگی را لاپوشانی کرده و یا عادی جلوه داده‌اند؟ نقش تئاتر در آگاهی‌رسانی چه قدر بوده است؟ آیا در حوزه‌ی زنان کنش گری فعال به حساب می‌آید؟ آیا سعی بر بازنماییِ زنان واقعی (زنانی که شکل متعین ِ سوژه‌های اجتماعی هستند که هرگز فرصتی برای سخن از خود نداشته‌اند) داشته یا دوباره و هزاران باره زنانی تابع نظام مردسالارانه را بازتولید کرده است؟ به راستی زنان و اقشار اقلیت در کجای تئاترِ خنثی و مبتذلِ امروزِ ما ایستاده‌اند؟ چه صدایی ازآن‌ها می‌شنویم؟
به سالن‌های تئاتر بروید و به دیدن نمایشی بنشینید؛ اما من به شما قول می‌دهم که زنی "زنده" را بر صحنه نمی‌بینید.

زن زنده کیست؟
هر نمایشی که اجرا می‌شود به زن یا زنانی احتیاج دارد تا بر صحنه قربانی شوند تا نمایش شروع یا تمام شود. زنان در نمایشنامه‌ها، حتی نمایشنامه‌های عصر حاضر، جز الگویی تکراری از زنان تئاترهای کلاسیک (همانند آثار شکسپیر) نیستند. آنچه بر صحنه می‌بینیم به زعم میشل فوکو حقیقتی است که گفتمانهای قدرت‌دار آنرا تعریف کرده و در طول تاریخ به شکل‌های مختلف بازتفسیر کرده‌اند. به دیگر سخن صحنه‌ی نمایش یک توهم از تکامل را برایمان به منصه‌ی ظهور گذاشته است. فرقی نمی‌کند، تنها نام‌ها و مکان‌ها و لباس‌ها عوض شده‌اند. آنجا دزدمونای اتللو (دزدمونا در مالکیت اتللو) را داریم که نمایش نه با او که درباره‌ی اوست و اینجا مهشیدِ فرهاد را می‌بینیم که باز هم داستان درباره‌ی او شروع شده و به پایان می‌رسد. آن‌ها همچنان دختر "لوس" پدر و محافظ فالوس و قوانین مردسالارانه هستند. زنان بر صحنه حاضرند، راه می‌روند، بازی می‌کنند اما آنچه که هستند را به تصویر نمی‌کشند. تجربیات خود را بر صحنه بازگو نمی‌کنند، و تنها و تنها دیالوگ‌ها و تجربیاتی را بیان می‌کنند که نویسنده (که زاییده‌ی فرهنگی مردسالار است) برای آن‌ها نوشته و به آن‌ها تحمیل کرده است، تمام آن دیالوگ‌ها و تجربیات ساختگی که قرار است وضعیت موجود زنان را عادی جلوه داده و حفظ کند. زنان بر صحنه می‌ایستند اما گم شده‌اند، فاقد جسم‌اند و بدنوارگی ندارند؛ فاقد آن صدایی هستند که به شکلی انضمامی صدای خود آن‌ها باشد. زنانِ روی صحنه خود را گم کرده‌اند زیرا آنچه بیان می‌کنند متعلق به آن‌ها نیست. آنها فقط در نمایش "حضور دارند" (اما غایب‌اند) تا باعث لذت یا طعمه‌ی غضبی شده و سپس قربانی شوند و پرده‌ها پایین افتند. به گفته‌ی هلن سیکسو:«زنان فقط در نمایش وجود دارند تا سیر داستان و گره‌هایش پیش برود. درواقع آن‌ها نه برای خود بودن بلکه برای قربانی شدن در داستان حاضرند.»
صحنه‌‌های نمایش برای زنان ایرانی نیز از این قاعده مستثنی نیست. آن‌ها چه زنانی را بر خود می‌پذیرند؟ مدعی هستند چه زنی نماینده‌ی تمام زنان جامعه است؟ نمایش‌ها و نویسندگان در ایران (چه زن و چه مرد) زنی را بر صحنه نمی‌آورند که از تجربیات دردناکش، از دشمنی با بدنش، از جنس دوم بودنش، از حق تصمیم برای خود، زندگی و بدنش، از تحمیل کلیشه‌های جنسی بر رفتارش و حتی مسخره شدنش توسط ِ دیگری ِ نماینده ساختار مسلط برای ما بگوید. آن‌ها زنی را بر صحنه می‌آورند که مدام دچار ِ سندروم ِ سیندرلاست و بزرگترین دغدغه‌اش -همانند زن ِ صحنه‌های کلاسیک- مردی‌ست تا او را به آرزوهایش برساند. آن‌ها زنی را بر صحنه می‌آورند که دچار فقدان است و وجود و هویت خود را تنها در پیوند با دیگری (یک مرد) می‌بیند. زن‌هایی که در نهایت مردان به مثابه‌ی ارابه‌ی خدایان ِ یونانی باید بر صحنه هبوط کرده و مشکلات و دغدغه‌هایشان را پایان دهند. آن‌ها این فقدان را به زن روی صحنه تحمیل می‌کنند (هلن سیکسو اظهار می‌کند که در نظام مردسالارانه، زن را دچار فقدان می‌دانند و این فقدان همان نبودن مردی در کنار اوست و هنگامی که مردی در کنار زن است درواقع آن زن فاقد فقدان است). در نمایشِ معاصر ایران، فکر لاغر بودن زنان را آزار می‌دهد. آن‌ها هنوز که هنوز است وقتی رو به روی آینه می‌ایستند نه تنها از بدن خود لذت نمی‌برند بلکه با آن سرجنگ دارند. با این حال کارگردانان، زنی موفق را در قالب «زنی لاغر» بر صحنه می‌آورند و چاق را همچون فحشی بر صورتش می‌کوبند. خشونت جنسی مگر شاخ و دم دارد؟ همین است. تقلیل زنان به جنس ِ دوم بودنشان و در نهایت وادار کردن آنها به تلاش برای دستکاری اندامشان جهت مبدل شدن به ایدئالِ شوهر. این مساله تا جایی پیش می‌رود که زنان هنگام صحبت کردن از تجربیات و احساسات خود، از خود و صدایشان هراس دارند؛ وقتی بازیگر زنی می‌خواهد تجربه‌ی تجاوز جنسی را بازگو کند سرخ می‌شود آنقدر که گویی مقصر است. زنی که اعتراض کند برچسب پهلوان پنبه می‌خورد، زنی که فریاد بزند سلیطه است؛ فوبیای سخن گفتن باعث اختگی ِ گفتمانِ اعتراضی شده و نویسنده و کارگردان با بزدلی تمام آویزان بر تمامیِ تفاسیرِ آلت محورند. ما همچنان زنانی را بر صحنه می‌بینیم که در لباس خریدن، مارک لباس و شوهر پیدا کردن و دنبال فالگیر گشتن سر درگم‌اند. زنانی را می‌بینیم که نویسنده‌ی بی‌هویت و کارگردانِ سرخوش اصرار دارند اینها نماینده‌ی زنان جامعه‌ی ما هستند اما هرگز زنان دستفروش متروی تهران را نمی‌بینیم (حق هم دارند این سوژه‌های خنثی در نقش هنرمند ابدا دوست ندارند اقلیت‌های اجتماعی را ببینند و بازنمایی کنند چرا که یا در شان خود نمی‌بینند یا بزدلانه هراسِ از دست دادن ِ مخاطب (مشتری)هایشان را دارند). این مساله چنان عادی شده است که گویی تئاتر نباید به این موضوعات بپردازد. وقتی به باد انتقاد گرفته می‌شوند همچنان پافشاری‌شان به زیباییِ پوچ ِ کلاسیک است. بازیگرانی را می‌بینیم که نقش زنانی احمق را بازی می‌کنند و فرهنگ احمق بودن، مصرف‌گرا بودن و مفید بودن برای نظام سرمایه‌داری را رواج می‌دهند (یاد کتابِ «بازاریابی و کسبِ درآمد از مشتریان بالقوه‌ی زن» می‌افتیم). اما همه می‌دانیم که این واقعیت جامعه‌ی زنان نیست. از زنان کارگر گرفته تا زنان طبقه‌ی بورژوا، همگی با بدن خود دشمن‌اند.
تئاتر فمینیستی برای پایان دادن به این دیدگاه از زنان می‌خواهد تا خود را بنویسند. تجربیات تلخ و شیرین بدنشان را بنویسند و روی صحنه بازگو کنند. زنان باید تاریخِ ادبیات و نمایش خود را نه بازنویسی که خلق کنند. تاریخ بدن خود را به نوشتار درآورند. آنچه بر بدنشان و احساساتشان گذشته است، را بنویسند. در طول قرن‌ها همواره نویسندگان مرد آنچه که از زنان می‌دیدند (که خود برآمده از تحمیلِ رفتارهای مردسالارانه بر آنها بوده است) را نوشته‌اند و همین امر به شکلی موروثی حتی به نویسندگان زن هم سرایت کرده است. درونیاتِ زنان در این گفتمان که خود را به مثابه‌ی حقیقت بر تاریخ تحمیل کرده است جایی نداشته و ندارد. آنچه آنان می‌نوشتند تاریخی تحمیل شده به زنان و بدنشان بوده است. در طول ساختار مردسالارانه قدرت نوشتن و نوشتار را از زنان گرفته‌اند و به گفته‌ی ویرجینیا وولف زنان حتی "اتاقی از آن خود" برای خلقِ "نوشتاری از آن خود" نداشته‌اند. زنان با نوشتن تجربیات خودشان و با فریاد زدن آن بر صحنه و در مقابل همه می‌توانند تاریخی جدید را برای خود رقم بزنند. تئاتر فمینیستی چیز عجیبی نیست. پس گرفتنِ صحنه و سخن گفتن از خود، بدنِ خود و آفرینشِ نوشتاری تماما از آنِ خود است.
 
«من موجودی احساساتی هستم» اثر ایو انسلر: فریاد زدن دختران بر صحنه‌ی تئاتر
برای ... دیدن ادامه » ملموس شدن بحث به بررسی نمایشنامه‌ای می‌پردازیم که با وضوح تمام صدایِ درون و حقیقی دخترانِ جهان را به صحنه می‌آورد.  ایو انسلر، نمایشنامه‌نویس، پرفورمر، فمینیست و کنشگرِ معاصر آمریکایی  در نمایشنامه‌ی «من موجودی احساساتی هستم» شخصیت‌های دختری را بر صحنه خلق می‌کند که نه دیالوگ‌ها و تفکرات دیکته شده بلکه درونِ خود را فریاد زده و از آن سخن می‌گویند. آنها از رازهای واقعیِ دختران حرف می‌زنند و لایه‌ی پنهان ستمِ تاریخی بر خود را افشاء می‌کنند. ساختار این نمایشنامه به شیوه‌ی مونولوگ توسط شخصیت‌ها بر روی صحنه روایت می‌شوند. «من موجودی احساساتی هستم» مملو از صداهاست. صدای دخترانی که در طول تاریخ شنیده نشده‌اند چرا که تاریخ متعلق به آنان نبوده است. جذابیت اثرِ انسلر در خلقِ صداهایی واقعی‌ست که با موضوعات و احساسات متنوع و جدیدی که تا بحال نشنیده‌ایم (به همان دلایلی که پیش از این ذکر شد) پیوند خورده‌اند. صداهایی که گاهی خشمگین، گاهی مهربان، خیالی و البته هوشمندانه‌اند. گاهی تردید را نشان می‌دهند گاهی اطمینان و مصمم بودن را؛ تردید در انتخاب بین مسامحه‌ با وضعِ کنونی تحمیل شده بر بدن و ذهن‌شان و یا روراست بودن با خود؛ و اطمینان از آنچه واقعا می‌خواهند. آنچه حقیقتا نیازها، مطالبات و خواسته‌هایشان است. اثرِ انسلر به ما نشان می‌دهد که آنچه تاکنون به عنوان تاریخ زنان خوانده و دیده‌ایم چیزی نبوده جز تلاش تحمیلی برای خشنودیِ تفکری که قصدش شکل دادن ذهنیت و بدن دختران به شیوه‌ی مورد پسند خود بوده است. ما به وضوح در می‌یابیم سوژه‌ای که به عنوان دختر امروزی می‌شناسیم از ساختار آموزشی (در خانواده و جامعه) می‌آید. آموزشی که به دختران می‌گوید: صدایتان بلند نشود، عصبانی نشوید، مودب باشید، غریزه‌ی خود را سرکوب کنید و از قوانینی پیروی کنید که ما برایتان تعریف کرده‌ایم. همچنان که این صداها به افشاء ایدئولوژی جهانی و سرکوبگر نهفته در پس هر آموزشی به دختران می‌پردازد، تجلی‌بخش صدای حقیقی درون آنهاست که به شکلی خفه شده است. صدای درون این دختران الهام بخش آنها برای بلند سخن گفتن و فریاد زدن حقیقت درون و نیاز واقعی‌شان است. «من موجودی احساساتی هستم» در عین حال از دختران می‌خواهد که خودشان باشند، آنها هم رویا دارند و باید رویاهایشان را دنبال کنند. آنها باید مبدل به دخترانی شوند که از ته دل می‌خواهند نه آنچه ساختار مسلط برایشان تعریف و بر ذهن و بدنشان تحمیل کرده است.
در نمایشنامه‌ی انسلر ما با هفت صدای مختلف سروکار داریم. بنابراین هفت شخصیت متفاوت به روی صحنه می‌آیند تا از خود و درونیاتشان حرف بزنند. بطور مثال نویسنده دختری را در نمایشنامه خلق کرده است که از طرفی بدنِ خود را دوست داشته و عاشق آن است اما از دیگر سو جامعه و نهادهای قدرتِ مستقر در آن او را مجبور به کمتر خوردن کرده‌اند تا سرحدی که دچار آنورکسیا(۱) شده است. یکی دیگر از صداها دختری حامله را به تصویر می‌کشد که تلاش دارد برای نگاه‌داشتن بچه‌اش به تنهایی تصمیم بگیرد. این هفت صدا یک چیز مشترک را دارند و آن «خودشان بودن» آنهاست. شخصیت‌های این نمایشنامه به ما جهانشمول بودنِ صدای دختران را در سرتاسر جهان نشان می‌دهند. این در حالیست که با شنیدن صدای حقیقی دختران، مخاطب به درکی واقعی از دردها، ترس‌ها، پیروزی و شکست‌ها و رازهای حقیقی اما پنهانشان می‌رسد.
 
۱. آنورکسیا: نوعی وسواس فکری که باعث می‌شود شخص مبتلا به خاطر ترس از چاقی کمتر و کمتر غذا بخورد به حدی که این وسواس در برخی مواقع ممکن است باعث مرگ بیمار شود.
 

مهلا بذرگری


از مجموعه گفت‌وگوهای گروه تئاتر اگزیت

۲۱ بهمن‌ماه ۱۳۹۷ - مشهد



منابع:
 
۱- Julia Dobson
Hélène Cixous and the Theatre
The Scene of Writing
 
۲- نمایشنامه «من موجودی احساستی هستم» نوشته ایو انسلر، ترجمه شیرین میرزانژاد، انتشارات اگزیت

https://goo.gl/6j8o54
*مریم* و امیر این را خواندند
ابرشیر، علی نوروزی و احمد عسگری این را دوست دارند
" زنان بر صحنه حاضرند، راه می‌روند، بازی می‌کنند اما آنچه که هستند را به تصویر نمی‌کشند. تجربیات خود را بر صحنه بازگو نمی‌کنند، و تنها و تنها دیالوگ‌ها و تجربیاتی را بیان می‌کنند که نویسنده (که زاییده‌ی فرهنگی مردسالار است) برای آن‌ها نوشته و به ... دیدن ادامه » آن‌ها تحمیل کرده است، تمام آن دیالوگ‌ها و تجربیات ساختگی که قرار است وضعیت موجود زنان را عادی جلوه داده و حفظ کند. زنان بر صحنه می‌ایستند اما گم شده‌اند، فاقد جسم‌اند و بدنوارگی ندارند؛ فاقد آن صدایی هستند که به شکلی انضمامی صدای خود آن‌ها باشد"

۲۱ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
2تا بلیط نمایش "لانچر5" جمعه 3 اسفند،ساعت 20:30 رو برای جشنواره فجر دارم. متاسفانه بدلیل همزمانی با یه نمایش دیگه،نمیتونم ببینم. هرکدوم از دوستان تمایل به خرید داشتن میتونن به تلگرام شماره 09392045964 پیام بدن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دلتنگی واژه عمیقی ست که تو را و مرا به ابدیتی بزرگ وصل می کند
فاصله امتحان بزرگی ست که تو را و مرا به عمق عجیب سکوت می کشاند
به عمق عجیب فکر کردن
روز و شب زمان را به خاطره ایی بدل می کند که تو در آن می غلتی
که تو را و مرا به یادآوری دوباره می کشاند
امیر این را خواند
امیر، آذرمهر، حمیدرضا مرادی و جهان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جشنواره ی تئاتر ، تجربه ای برای مخاطبان و علاقمندان تئاتر یا اصحاب و اهالی رسانه؟؟
"رفع تکلیف یا هدفی ارتقایی ؟"

بازهم با معضل فروش بلیت های جشنواره ی تئاتر در سالهای اخیر روبرو بودیم .. با اعلام قبلی دبیرخانه جشنواره جمعه 19 بهمن ساعت 12 ظهر سایت ایران نمایش اقدام به فروش بلیت همگانی کرد درحالیکه از دوروز قبل، با کدخبرنگاری ، اهالی رسانه می توانستند براحتی برای هر نمایش باظرفیت های بسیار محدود ساان ها که بطبع تعدادی از جایگاه ها برای داوران ومهمانان در نظرگرفته می شود، بلیت شان را تهیه کنند.
در ساعت مقرر نمایش "مقدس" سعدی محمدی، در سالن حافظ با آن تعداد زیاد صندلیها ، "ظرفیت تمام شده" اعلام شده بود و سهم تماشاگر عادی و حتی دانشجویان (0) شد
نمایش "یک تئاتر کوچک از انتهای دنیا" فرانسه در سالن حافظ نیز با همین مشکل حتی "بدون صندلی" هم هیچ ظرفیتی برای خرید وجود نداشت .
سایر نمایش های خارجی هم بدلیل سالن هایی با ظرفیت کم ، ردیف های آخر و در حد چند صندلی فقط باقی مانده بود
سالن اصلی تئاتر شهر، سهم تماشاگر تئاتر ردیف 10 به بعد بود .. یعنی 9 ردیف کامل در انحصار مهمانان و خبرنگاران ...
این سیاست نادرست و تقسیم جایگاه ها و سهمیه ی الویت بندی شده نامتناسب برای مهمانها و خبرنگاران، از اساس تبعیض شدید به علاقمندان و تماشاگران تئاتری ست که مجدانه سالها از تئاتر حمایت کرده اند و نیازمند تجربه های جدیدتر و ارتباط با امکان های دیگری از هنرهای نمایشی و صحنه ای هستند درحالیکه از نظر دست اندرکاران جشنواره ی تئاتر، وجناب برهانی مرند(دبیر جشنواره که استاندارد این جشنواره را جهانی اعلام کردند) گویاحضور خبرنگاران الویت ست و تنها یک ردیف آخر هر سالن در نمایش های خارجی به تعداد کمتر از انگشتان دست ،سهم مخاطبان...
حال سوال این ست:: ؟ اگر ظرفیت های سالن ها کم ست، چرا تمهیدات و برنامه های درست تری فکر و اجرا نمی شود ، اگر کافی ست چرا باید چنین تقسیم نادرستی آنهم برای نمایش هایی که تنها یک یا دو اجرا دارند درنظرگرفته شود؟
اگر جشنواره ی تئاتر، کاری فرمالیستی و صرفا تبلیغاتی از یک رزومه ی کاری ست ، روشن کنید که علاقمندان تکلیف وانتظارشان را بدانند
نه با تیترهای درشت و خودنمایانه از تبلیغات محیطی جشنواره در مترو و اتوبوس ها ،خوشحال باشید و جلب نظر کنید که چه خدمتی برای تئاتر دارد صورت می گیرد درحالیکه حتی قادر نیستید برای تعداد اندکی از تماشاگرانش ظرفیت سازی کنید.
جشنواره ی تئاترهم دارد به یک مراسم فرمایشی و سفارشی تبدیل می شود که اساسا قصد و هدفی برای رونق هنر و اعتلای هنرهای نمایشی ندارد بلکه تنها می خواهد اعلام حضور کند و بس ...

نیلوفرثانی
20بهمن ... دیدن ادامه » 97

خانم ثانی عزیز نکات بسیار خوبی رو اشاره کردید،من هم دیروز بلافاصله بعد از باز شدن سایت فروش با این مشکلات مواجه شدم،و متاسفانه چنتا تاتر خارجی رو از دست دادم،چون از همون اول ظرفیت‌ها پر شده بود،تاسف انگیزه سیاست غلط و شیوه ی نادرست تقسیم بلیطها توسط ... دیدن ادامه » مسولین جشنواره،توهین آمیزه این رفتار و قطعاً توهین به شعور مخاطبیه که یک سال منتظر چنین رویدادیه،مخاطبی که امید میبنده به دیدن چنتا تاتر خوب خارجی و بعضاً داخلی،ولی با این سیاست‌های غلط و تأسف بار مجریان جشنواره روبرو میشه.
۲۰ بهمن
درود بر شما خانم ثانی

ابتدا تشکر میکنم از یادآوری ها و اشارات درستی که داشتید و همین طور اجازه میخوام دو پی نوشت کوتاه در همین مورد داشته باشم:

+ ابتدا اینکه اگر ابتدا تا انتهای جشنواره تئاتر فجر رو مرور کنیم و برای مثال بازه زمانی دو دهه اخیر رو، اتفاقی ... دیدن ادامه » که افتاده بیشتر نوعی توافق برای تبدیل جشنواره به "دورهمی برای تحمیل سلیقه رسمی" بوده، شاهد مثال ش رو اگه راه دور نریم میشه در برنامه اجراها دید که یازده مورد از اجراها شامل نمایش هایی میشه که طی ماههای اخیر نوبت ها رو داشتند و یک سالن هم که طی هر روز جشنواره فقط یک نمایش از متولی محترم ش رو اجرا داره
اصلا نمیخوام اشاره کنم به تجربه فستیوال تئاتر دوبلین و اینکه تقسیم فرصت ها و دعوت سرمایه گذارانی که ماهیت فرهنگ و هنر رو درک میکنن از سراسر دنیا چقدر فرصت به هنرمندان مستقل میده تا نه فقط از ایرلند بلکه از سراسر دنیا دوبلین رو هدف گذاری کنند برای ارتقاء سطح بازی ها و دانش تئاتر خودشون، ولی در مقیاس خود ایران هم حقیقت اینه که جشنواره فجر و جشنواره ها -به استثنای تئاتر دانشگاهی که بنیان ش فرق میکنه- بیشتر همون کارکرد تحمیل سلیقه رسمی شون رو حفظ کردن، فقط فرق ش اینه که بقیه سال فضا بخشنامه ای تر هست و اینجا محترمانه تر !

++ دوم اینکه فکر میکنم مساله " درخشش پرستی " بعضی هنرمندان و اساتید محترم هم مزید بر علت شده تا مثل اجراهای طول سال که بلیت های ردیف جلو رو برای حامیان شون میگذارن و کمی تا قسمتی به بعضی همکاران من در روزنامه ها و سایت ها انرژی میدن برای تبلیغ کارشون سمت و سوی قضیه رو کلا عوض بکنند؛ خصوصا که اینجا دست دولتی هم در کار هست برای ترویج یک سلیقه مشخص که اگر این مدلی بودید می تونید رو حمایت x و yحساب باز کنید و زنده بمونید اگه نه سالن های خصوصی هست و ممیزی و بایکوت محترمانه که تازه، گروههای خارجی هم اومدن اجرا داشتن و این تحمیل سلیقه خاص و رسمی رو مهر تایید زدن

شادکام و پاینده باشید
۲۳ بهمن
درود آقای عسگری عزیز ممنونم برای توضیحات کاملتون و اشتراک شون باما.. بله کاملا متوجه این دست جریان ها می شود شد و البته جالب آنکه آنچه ابراز یا تبلیغ می شود جهتی متفاوت دارد . ما در شرایطی از جامعه هستیم که گویا همه چیز حتی در سطح برنامه های کلان تر هنری ... دیدن ادامه » و فرهنگی رنگ و روی تظاهر و منفعت جویی های شخصی پیدا کرده واین از اسف بارترین اتفاق هاست
۲۳ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بی صبرانه منتظرم ابلوموف زندگی در تیاتر فرایند و سانتی متر رو ببینم توو جشنواره!
یجورایی شبیه رسیدن به معشوقه بعد از کلی انتظار:)))
سلام کل تیوالی ها رو برسونید به آن سه عزیزِ جان...
برهمنی و مولویان و صیادبرهانی...
۱۹ بهمن
بلیطا فقط ردیف اخرش باز بود ک خداروشکر همونم ب ما رسید
۲۱ بهمن
بازم جای شکرش باقیه آقای نوروزی عزیز
۲۱ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ماشالا تا به خودم اومدم دیدم (ابلوموف و او ) تمام شد و رفت :((
میثم هنزکی، آذرمهر، R 0 y a و محمدرضا این را خواندند
مهدی (آرش) رزمجو و علی عبداللهی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید