در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | صدف علی نیا: ارواح گمگشته ی عزیز، من ابتدا نمایشنامه هایم را در حالت داستانی می نو
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 08:09:43
ارواح گمگشته ی عزیز،
من ابتدا نمایشنامه هایم را در حالت داستانی می نویسم و پست می کنم و بعد آن ها را به قالب نمایشنامه ای درمی آورم. برای خواندن آن دسته از نوشته هایم که در تیوال منتشر نکرده ام، به پیج لینکدینم مراجعه کنید:
www.linkedin.com/in/sadaf-alinia-b74173288

درست در میان قلب او

پنجره های بزرگ این تالار قلعه که منظره ی شبانه ی بیابان را قاب گرفته اند. ستاره هایی که انگار آخرین نفس هایشان را می زنند بر پهنای آسمان. تپه های شن که همچون مخزن اسرار بر هم آرمیده اند. و لرد سابیس، او که با آن چشمان خاکستری و پلک های سنگین و آن غم همیشگی مشهود بر چهره اش مقابل من نشسته ... دیدن ادامه ›› و یک سوزن بلند و قطور را در دست پوشیده شده با دستکش مشکی مخملینش گرفته و آن را با ملایمت همچون موجودی زنده با دست دیگرش نوازش می کند.

او آرام نگاهش را از سوزن برمی دارد و به من می دوزد. من که بر صندلی ام نشسته ام، بی حرکت و نمی دانم چرا نمی توانم حتی کوچک ترین تکانی به بدنم بدهم. آیا این من هستم که می خواهد این طور بی حرکت بر جایش باقی بماند و شکوه غم را در وجود لرد سابیس، این خون آشام کهن نظاره کند، یا این اوست که مرا بر جا میخکوب کرده؟ به نوعی انگار هر دو حالت یک معنی را می دهند.

سابیس با صدایی که عمیق تر از حرکت آرام و با طمانینه اما پر از مرگ مذاب در عمق زمین است:
"آیا تو می دانی چه طور در این دنیای خالی از معنا می توانیم طعم زندگی را بچشیم، بی آنکه هر لحظه حس کنیم داریم می میریم؟"

به درخشش نوک سوزن زیر نور ماه تابیده از پنجره نگاه می کنم، آب دهانم را قورت می دهم و هیچ نمی گویم. سابیس ادامه می دهد:
"چگونه نگذاریم این حجم از پوچی و بی معنایی روحمان را به زشتی، به گناه سوق ندهد؟ آیا راه گریزی هست؟"

و نگاهش را از زیر پلک های سنگین پف دارش خیره تر از قبل به من می دوزد، طوری که به ناچار مجبور می شوم چیزی بگویم، با صدایی درمانده و اشک آلود:
"من این را نمی دانم، لرد سابیس."

سابیس:
"آ. اما گادفری عزیزم، من فکر می کنم که تو خوب می دانی. وگرنه صدایت این طور بیچاره و اشک آلود نبود. و بگذار به تو بگویم، این خود تو نیستی، تاریکی هاییست که در وجودت جمع شده و از تصور ترک روحت محزون و پر از سوگ شده."

می لرزم و صدایی خفه و التماس آمیز از گلویم خارج می شود. سابیس آستین سفید و گشاد پیراهنش را بالا می زند و نوک سوزن را روی نرمی رنگ پریده ی دستش به حرکت درمی آورد.
"و پلیدی چیزی نیست که فقط با یک یا دو دوره پالایش از روح محو شود. ما همواره در معرض ابتلاییم. و باید با آن مقابله کنیم."

و سوزن بلند و قطور را در رگ آبی دستش فرو می کند و در حالی که خون سرخ از آن روان شده و ناله ای گرفته به گلویش چنگ انداخته و من با چشمان گشاد شده به او نگاه می کنم، سوزن را بیشتر و بیشتر داخل رگش فرو می کند.

و وقتی سوزن بالاخره از دید محو می شود، دستش را که خون چون جویباری از آن جاریست، پایین می اندازد و سرش را به پشتی صندلی تکیه می دهد و شروع می کند به هق هق. من با نگرانی به جلو خم می شوم:
"لرد من؟"

سابیس با صدایی خش دار:
"آرام باش، گادفری عزیزم. این تاریکی متعفن روحم است که دارد با اشک و غصه مرا ترک می گوید."

سرش را بالا می آورد. ورم پلک هایش بیش از قبل شده و به رنگ سرخ درآمده. و قطره اشک های خونی از چشمانش جاریست.
"حالا نوبت توست، گادفری. یک ناظر بیرونی دیدی متفاوت دارد از زشتی های درونمان."

من سرم را به نشانه ی نفی تکان می دهم.
"نه سرورم. من نمی توانم. همین حالا هم قلبم مچاله شده و درد می کند."

سابیس:
"تو گفتی که به من و روحم اهمیت می دهی."

من:
"بله، اما…"

سابیس:
"پس نباید بگذاری به آتش جهنم رهنمون شوم."

دست سالمش را به سمتم دراز می کند و با لحنی بغض آلود و پر التماس می گوید:
"خواهش می کنم."

به سختی خودم را وامی دارم که از جایم بلند شوم و با قدم هایی کند و سنگین به طرفش می روم. به سمت دست خون آلودش خم می شوم و ناخنم را زیر زخمش فرو می برم. او ناله ی تیزی می کند و من سوزن را از داخل گوشتش بیرون می کشم. خون سرخ تیره اش با شدت بیشتری بر زمین جاری می شود، طوری که انگار هر آنچه خون در این دنیاست، در بدن او جمع شده. در حالی که با دستی لرزان سوزن را میان انگشتانم نگه داشته ام، دکمه های پیراهن او را باز می کنم و می گذارم سینه ی رنگ پریده اش نمایان شود. سینه ای که همین حالا هم از درد به سختی بالا و پایین می رود و با نفس های کند و سنگین او همراه شده. احساس می کنم تالار خالی از هوا شده و قلبم هر لحظه آهسته تر و درمانده تر می تپد و چیزی نمانده از حرکت بایستد. سعی می کنم نفسی عمیق بکشم، اما حتی بیش از قبل دچار حس خفگی می شوم، طوری که انگار فضای اطرافم با مرگ پر شده. هق هقی سوزان را از گلویم بیرون می دهم و سوزن را بالا می برم و فرو می کنم. درست در میان قلب او.