در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | صدف علی نیا: پست ارسال شده توسط من در قالب شخصیت _{'}_گادفری میدهرست_{'}_
S4 > com/org | (HTTPS) 78.157.41.90 : 20:42:24
پست ارسال شده توسط من در قالب شخصیت 'گادفری میدهرست' در جنگی بین محفل ققنوس و مرگخواران در انجمن نقش آفرینی جادوگران:

خلاصه:

در حالی که هلگا هافلپاف به تازگی به صندلی وزارت تکیه کرده، لرد ولدمورت با یک پیشنهاد به سراغ او می آید: باز گذاشتن مسیر برای مرگخواران جهت تسلط بر محفل ققنوس یا راه افتادن سیلی ... دیدن ادامه ›› از خون.



همان هنگام در خانه ی گریمولد - زیرزمین:

اتاقی مکعبی شکل با سقف کوتاه گچی و شکاف عمیقی در میان آن و یک شمع با شعله ی کم سو که با طنابی از آن آویزان است و به این سوی و آن سوی تاب می خورد. دیوارهایی ساخته شده از آجرهای زمخت که بدون هیچ گونه نظم و ترتیبی روی هم چیده شده اند. یک میز مستطیلی چوبی شکسته که در وسط اتاق قرار دارد و الستور مودی که مقابلش ایستاده و طوری نگاهش می کند که انگار آن را مسبب این شکستگی می داند و نه آنچه خودش اخیرا در این زیرزمین نمور و نیمه تاریک به آن اشتغال داشته.

او چوبدستی اش را درمی آورد و به سمت میز می چرخاند.
"ریپارو."

و بعد آن را با حرکتی مواج در هوا به تکان درمی آورد و می گذارد افشانه های خوش عطر مایع از آن خارج شوند تا بلکه بوی خون پیچیده در فضا محو شود، اما نتیجه رایحه ی مرموزی است که نه به بوی عطر شبیه است و نه به خون و تنها سرگیجه ای محو در مغز ایجاد می کند. مودی زیر لب غرولندی می کند و یک صندلی آهنی را جلو می کشد و پشت میز می نشیند و یک لیست یادداشت شده بر کاغذی پوستی را از جیب ردایش بیرون می آورد و می خواهد مشغول بررسی آن شود که ناگهان چیزی به سرعت و پروازکنان از فراز پلکان زیرزمین پایین می آید و مقابلش شکل انسانی به خود می گیرد. البته اگر بتوان چشمان از حدقه درآمده ی کهربایی و لبخندی حجیم که تا نزدیکی گوش ها رسیده و دندان های نیش بلندی که از دهان بیرون زده را انسانی بنامیم.

این گادفری میدهرست است که با این حالت مقابل مودی ظاهر شده و شوق و ذوقی ناهنجار بر چهره ی رنگ پریده اش نقش بسته و موهای سیاه بلند و مجعدش طوری روی شانه هایش به اطراف پراکنده شده که انگار از میان گردباد عبور کرده.

مودی با اخم به او نگاه می کند‌.
"میدهرست! باز به یک خوشگذرانی شبانه رفته بودی و بیش از گنجایشت نوشیدی؟"

گادفری با شنیدن صدای برنده ی او کمی به خود می آید و لبخند حجیمش را تبدیل به لبخندی موقرتر می کند و پلک هایش را همچون پرده ای تا نیمه روی چشمان گربه وار کهربایی اش می کشد، اما همچنان لرزشی در گوشه ی دهانش و برقی در عنبیه ی چشمانش هست که چهره اش را از حالت معمول دور می کند. او با هیجانی کنترل شده در صدای فرا انسانی اش که انگار نه از گلویش و از صندوق فلزی گوشه ی زیرزمین می آید، می گوید:
"الستور! من چیزهای جالبی دیده و شنیده ام که حتم دارم می خواهی بشنوی."

مودی یک ابرویش را بالا می برد و با صدایی که هم کنجکاوی در آن هست و هم شک، می پرسد:
"چه چیزهایی؟"

گادفری:
"داشتم در حوالی خانه ی ریدل برای خودم گشت می زدم تا نرم‌مرگخواری برای شام گلچین کنم که متوجه جنب و جوشی نامعمول در آن شدم. یک نرم شیرین‌خون را به چنگ آوردم و قبل از کامیاب شدن از او، گفت و گویی با او کردم."

لبخندش را می گستراند و نگاهی از گوشه ی چشم به مودی می کند و منتظر می ماند تا او از انتظار بی قرار شود و با لحنی تند بگوید:
"و؟"

گادفری:
"و متوجه شدم که تو این بار بیهوده در شک و تردید به سر نمی بردی. با به قدرت رسیدن بانوی زردپوش جدا اتفاقی در حال رقم خوردن است. این مرگخوار گواراخون من گویا چندان اهل معاشرت و سخن گفتن نبود و محبت بسیاری طلبید تا کلماتی به من بگوید، اما همین هم کافی بود. دشمنان تاریک‌روحمان قصد دارند با همکاری وزارت بر محفل ققنوس مسلط شوند."

مودی با شنیدن جمله ی آخر با حرکتی سریع از جایش بلند می شود. ابروانش در هم می روند و چرخشی دیوانه وار در چشم گرد و بزرگش شکل می گیرد.
"پس، بالاخره زمانش رسید."

چشمان گادفری دوباره گشاد می شوند و آن لبخند حجیم بر لبانش شکل می گیرد و رگ پیشانی اش بیرون می زند. او با صدایی لرزان از هیجان پاسخ می دهد:
"بله، الستور عزیز. بالاخره."

الستور مودی و گادفری میدهرست نه تنها از وضع پیش آمده مشوش یا دلنگران نیستند، بلکه بسیار خشنود هم هستند. الستور که ذاتا مرد جنگ است و در زمان صلح، پوچی بر روحش حاکم شده بود. و گادفری؟ او مدتی در کشمکش های درونی اش غرق شده بود و مرتب خودش را به خاطر علاقه اش به آزار دادن مرگخوارها سرزنش می کرد و گاه حس می کرد نمی خواهد به آن ها صدمه بزند و گاه تصور می کرد می خواهد بلاهایی غیر قابل بخشش بر سرشان نازل کند و با اینکه محفلی مورد علاقه ی الستور نبود و الستور او را غیر قابل اعتماد می پنداشت، امیدوار بود تحت نظارت او بتواند از این تقلای درونی اش نجات یابد. و حالا با این پیشامد در حال وقوع، اطمینان یافته که رستگاری اش نزدیک است. بر خلاف دامبلدور، مودی قصد پاک کردن مرگخواران از گناه را ندارد، او می خواهد آن ها از حیات سلب شوند و اهمیتی نمی دهد که این مهم چگونه انجام شود. و این همان چیزیست که قلب نیمه مرده و تپنده ی گادفری - حداقل نیمه ی تاریک آن - در اشتیاقش می سوزد.

سامان حسنی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید