دست آفتاب که نوازش می کند شعله ی درونم را
نشسته ام بر لبه ی تختم. در اتاقی در مکانی که تا چندی پیش عاشقش بودم، چون خانه ی معشوقم رزالی است، جایی که او متولد شده، رشد کرده و من در آن با او ملاقات کرده ام و قلبم را به او داده ام. پرده از پنجره کنار زده شده و آفتاب بر صورتم می تابد. باید خوشحال باشم که پس از این همه سال دارم چنین چیزی را تجربه می کنم، اما در عوض فقط خشم در درونم غلیان می کند و می جوشد و من صدایی حیوان مانند از گلویم خارج می کنم و به سمت پنجره خیز برمی دارم و پرده را طوری می کشم که تکه ای از آن کنده می شود و در دستم می ماند. من لحظاتی به تکه پارچه ی مخملی آبی روشنی که در دستم است، نگاه می کنم و چشمان پطروس ملعون را به خاطر می آورم. صورتم منقبض می شود و رگ پیشانی ام بیرون می زند، طوری که حس می کنم الان است که بترکد. به سمت شمع روی میز می روم و انگشتم را به سمتش تکان می دهم و وقتی می بینم شعله ور نمی شود، با حالتی که انگار سیلی خورده ام، به آن خیره می شوم و این بار همراه با خشم تحقیر و درماندگی را هم می چشم. از کشوی زیر میز بطری حاوی محلول اشتعال زا را درمی آورم و می خواهم کمی از آن را روی شمع بریزم، اما ناگهان مقدار زیادی از محلول روی شمع و میز می ریزد و شعله های آتش مثل دوزخ در برابر دیدگانم ظاهر می شوند. تکه پارچه ی پرده از دستم می افتد و من وحشت زده به سمت تختم شیرجه می روم و به لحاف چنگ می زنم و آن را روی میز می اندازم. حالا دیگر خبری از شعله های آتش نیست و من در حالی که فشار رنج آور را همراه با لذتی تلخ تجربه می کنم، لبخندی کج بر لبانم نقش می بندد
... دیدن ادامه ››
و می گویم:
"می شود که تو هم همین طور نیست بشوی، پطروس؟"
به بطری محلول که در کشوی نیمه باز است و انگار مثل یک شیطان نگاهم می کند، خیره می شوم و صدایی هوف مانند از دهانم خارج می شود.
"آن پطروس ملعون می گوید مخالف موهبت های تاریک است، اما هنوز با آن همروحی جادوگرش در ارتباط است و این محلول دوزخی را هم از او گرفته."
و خم می شوم و آن تکه ی مخملی آبی کنده شده از پرده را برمی دارم و به سمت پنجره می روم و بازش می کنم و تکه پارچه را به بیرون پرت می کنم. نسیم ملایمی می وزد و آفتاب کمرنگ پاییزی بر گونه ام می تابد. انگار چیزی در قلبم نرم می شود، اما آتش خشم در درونم نمی گذارد که از این وضعیت لذت ببرم، از اولین روز انسان بودنم پس از سال ها خون آشامی.
ممکن بود زمانی من تصمیم بگیرم به خاطر آن حس برگشت به گذشته مدتی کوتاه انسان شوم و بعد دوباره به خون آشام بدل شوم. اما حالا وضع فرق می کند. راهب پطروس، برادر دوقلوی معشوقم رزالی، بدون اینکه بفهمم معجون بازگشت به حالت انسانی را به خورد من داده. و البته که می دانم این معجون را هم آن همروحی جادوگر سرخ موی لعنتی اش، لوی درست کرده. احتمالا پطروس با چهره ای آکنده از احساس و اشکی در چشمانش نزد لوی رفته و گفته که نمی تواند تحمل کند من، گادفری، معشوق خواهر نازنینش، در تاریکی اسیر بمانم و اینکه اگر من در رنج باشم، رزالی هم در عذاب است و پس او هم عذاب می کشد و حرف هایی بی معنی از این قبیل و این گونه لوی را با خودش همدست کرده. لعنت به هر دویشان! دوست داشتم بتوانم همین حالا به سراغشان بروم. در یکی از همین سرداب های این معبد که می دانم اکنون مثل دو موش کثیف داخلش خزیده اند و دست های کثیف همدیگر را گرفته اند و نگاه هایشان را به هم دوخته اند. دوست دارم بروم و همین محلول اشتعال زا را بریزم رویشان و آتششان بزنم و صدای قهققه ام سرداب را پر کند.
و خب، چرا این کار را نکنم؟
بطری محلول را از داخل کشو برمی دارم و از اتاق خارج می شوم و در راهروها و پلکان ها به حرکت درمی آیم. می دانید، موضوع فقط آن ها نیستند. از خودم هم خشمگینم. معبد جایی بود که می خواستند در آن مرا به قتل برسانند. اما من در آنجا عاشق رزالی شدم و از طرفی ساکنان معبد هم کم کم رفتاری متفاوت نسبت به من در پیش گرفتند. دیگر خشونت فیزیکی نبود. رفتار ملایم بود، اما با نگاه بالا به پایین و این طور که انگار من یک بیمار و موجودی ناهنجار و رقت انگیز هستم و شایسته ی نگاهی ترحم آمیز و درمان. پزشک به بالینم می آوردند و سخنرانی های طولانی و بی سر و ته برایم ترتیب می دادند. و من؟ به خاطر عشقم به رزالی مدارا می کردم با آن ها و وانمود می کردم با آن ها موافقم. و حالا همین باعث شده بی نهایت از خودم خشمگین باشم.
همان طور که سرداب ها را یکی یکی چک می کنم، صدایشان را از یکی از آن ها می شنوم. پشت در مکث می کنم و گوش می دهم.
پطروس دارد می گوید:
"لوی عزیزم، پشیمانم که این کار را کردم. حالا گادفری دوباره از من متنفر می شود و رابطه اش با رزالی هم دوباره متزلزل می شود و همه چیز به هم می ریزد."
لوی:
"جانم، نمی گویم آنچه کردی، درست بود، اما حالا گادفری دوباره طعم انسان بودن را می چشد و می تواند تصمیم بگیرد که این طور بماند یا اینکه توسط دومینیک مورن یا خون آشامی دیگر دوباره تبدیل شود."
شعله های خشم درونم را حس می کنم که مقداری فروکش می کنند. نفسی را که انگار در سینه ام حبس شده بود، با حالتی آه مانند بیرون می دهم. رویم را برمی گردانم و از سرداب دور می شوم. از معبد خارج می شوم. به دیوار آن تکیه می دهم و می گذارم آفتاب بر من بتابد و لبخند می زنم.
با غروب خورشید نزد دومینیک مورن می روم و از او می خواهم نیش بر من بگذارد و موهبت تاریک را به من تقدیم کند. اما تا آن زمان می خواهم بگذارم آفتاب در من نفوذ کند و به خاطره ای فراموش ناپذیر بدل شود. می دانم که از پطروس و همراهانش نفرت و انزجار دارم و این حس هرگز تغییر نخواهد کرد. می دانم که آن حس محبت و دلسوزی شان حتی بیش از خشونت آشکارشان حالم را به هم می زند. اما این معبد را هنوز هم می توانم در آغوش بگیرم. به خاطر عشقی که در گذشته در آن چشیدم و طعم آن همیشه در قلبم می ماند.