قلم در دست قاضی، خشک سالیست
تمامِ جوهرش نانِ اهالیست
ترازویش نمیچرخد به عدلی
که سهمِ سفرهها تنها خیالیست
در این شهرِ پر از دیوار و نیرنگ
خوردن حق در نگاهش احتمالیست
به هر سو میگریزم، باز پیداست
که حق در مسلخِ جهل، محو سوالی ست
من از تبارِ بغضم، فرزند شکست
که در قلبم همیشه یک ملالیست
تو هم نرو، بمان در شامِ بیماه
که این دنیا همیشه رو به زوالیست