«آنا» برای من فقط روایت یک زنِ خیانتدیده نبود؛ روایت انسانی بود که بعد از فروپاشی، به جای فراموش کردن، احساساتش را به چیزی ملموس تبدیل کرده بود.
اید
هی تبدیل تمام آن خشم، دلتنگی، تنهایی و زخمهای عاطفی به میلیونها کنسرو، از آن استعارههایی بود که تا مدتها بعد از تمام شدن نمایش در ذهن میماند. انگار آنا تلاش میکرد احساساتی را که دیگر نمیتوانست با کسی قسمت کند، بستهبندی کند و برای همیشه نگه دارد؛ شاید چون بعضی دردها را نمیشود دور ریخت، فقط میشود با آنها زندگی کرد.
تکپرسوناژ بودن نمایش هم باعث شده بود تماشاگر بیش از هر چیز با ذهن و جهان درونی شخصیت روبهرو شود. نبودِ آدمهای دیگر روی صحنه، اتفاقاً حضورِ خیانت، فقدان و گذشته را پررنگتر میکرد؛ انگار تمام آن آدمها در ذهن آنا حضور داشتند، حتی اگر دیده
... دیدن ادامه ››
نمیشدند.
کارگردانی سجاد حسنوند را در انتخاب این فرم و حفظ تمرکز نمایش روی یک شخصیت
و جهان ذهنی او، قابل توجه دیدم. «آنا» نمایشی بود که بیشتر از آنکه بخواهد داستان را برای تماشاگر تعریف کند، او را وادار میکرد احساس کند، فکر کند و بخشی از این تنهایی را با شخصیت تجربه کند.
برای من جذابترین بخش نمایش، همین مرز باریک میان «نگه داشتن» و «رها کردن» بود؛ اینکه گاهی آدم آنقدر به یک زخم وابسته میشود که حتی دردش را هم تبدیل به بخشی از هویتش میکند.
«آنا» را دوست داشتم، چون بعد از پایانش، قصه روی صحنه تمام نشد؛ بخشی از آن را با خودم به خانه آوردم.خداقوت و دستمریزاد به تهیه کننده و کارگردان کار خانم ترکاشوندوحسنوند