آنسوی دیوار، در حافظه سایهها
خوانشی میانرشتهای از پدیدارشناسی فضا، بروتالیسم معماری، شالودهشکنی روایت و ظرفیتهای اینستالیشنی و پسادراماتیک نمایش «کوزت»
به قلم سمیرا صفاری
مدرس دانشگاه، گرافیست، پژوهشگر، کیوریتور و هنرمند معاصر
نمایش «کوزت»، با نویسندگی و کارگردانی محمد پورجعفری و با نگاهی به رمان «بینوایان» اثر ویکتور هوگو، از ۲۳ مهر ۱۴۰۵ در تماشاخانه مانیاد رشت روی صحنه رفته است. آنچه در مواجهه با این اجرا اهمیت مییابد، فراتر از بازخوانی یک روایت ادبی، چگونگی شکلگیری معنا در پیوند میان بازیگری، طراحی صحنه، نور، سایه، موسیقی، لباس و ساختار روایی است. در این خوانش، صحنه نه بستری خنثی برای وقوع رخدادهای نمایشی، بلکه فضایی واجد ظرفیتهای ادراکی و معنایی است که عناصر آن در ارتباط با یکدیگر، تجربهای چندلایه پدید میآورند. از این منظر، «کوزت» را میتوان در نسبت با زیباییشناسی هنر معاصر و رویکردهای میانرشتهای بررسی کرد؛ رویکردی که مرزهای میان تئاتر و هنرهای تجسمی را به عرصهای برای گفتوگو تبدیل میکند. در چنین ساختاری، ظرفیتهای اینستالیشنی اجرا نه صرفاً در چیدمان عناصر صحنه، بلکه در رابطه میان بدن بازیگر، محیط، تصویر و حضور تماشاگر آشکار میشوند. همچنین، نظریه تئاتر پسادراماتیک هانستیس لمان امکان بررسی اجرایی را فراهم میکند که در آن، متن ادبی تنها یکی از مؤلفههای سازنده معناست و دیگر عناصر اجرایی نیز در شکلگیری تجربه نهایی سهم دارند. این جابهجایی
... دیدن ادامه ››
در جایگاه عناصر، امکان میدهد تا صحنه نه فقط بهعنوان محل بازنمایی داستان، بلکه همچون محیطی ادراکی و فضایی برای مواجهه مستقیم انسان با تصویر، ماده و حضور دیگری فهمیده شود.
در این میان، دیوار سرخ صحنه و دگرگونی آن به سطحی خاکستری و سیمانی، در کنار حضور سایهها، از ظرفیتهای قابلتأمل زبان بصری نمایش به شمار میروند. دیوار در اینجا صرفاً جزئی از دکور نیست؛ تغییر رنگ و بافت آن، در همراهی با نورپردازی و موقعیت بدن بازیگران، کیفیت ادراک فضا را دگرگون میکند. این تحول بصری را میتوان در نسبتی تفسیری با بروتالیسم در معماری بررسی کرد؛ جریانی که با آشکارکردن ماده، تأکید بر بافت خام و پرهیز از آرایشهای پنهانکننده، کوشید رابطه میان سازه، کارکرد و تجربه زیسته را دوباره تعریف کند. بروتالیسم در جوامع پس از جنگ، افزون بر زبان فرمی خاص خود، در ساخت مسکن عمومی و بناهای جمعی نیز به کار گرفته شد و در برخی تجربهها، بخشی از تلاش برای بازسازی محیط زندگی، تأمین نیازهای اجتماعی و ایجاد فضاهای مشترک بود؛ هرچند تجربه تاریخی آن همواره یکدست نبود و بناهای بروتالیستی گاه به دلیل مقیاس سنگین و کیفیت سخت و بیپیرایهشان، احساس فاصله یا سلطه فضایی نیز ایجاد کردهاند. در «کوزت»، سطح سیمانی دیوار را میتوان نه بازنمایی مستقیم یک بنای بروتالیستی، بلکه تداعی بصری و مادی چنین کیفیتی دانست: سطحی که بهجای پنهانکردن آثار دگرگونی، آنها را در معرض دید قرار میدهد و فضای صحنه را به حامل حافظهای انباشته بدل میکند. در کنار آن، سایهها از یک پدیده صرفاً فیزیکی فراتر میروند و به بخشی از سازمان بصری اجرا تبدیل میشوند؛ عناصری که مرز میان حضور و غیاب، آشکارگی و پوشیدگی را پیچیدهتر میکنند. با اتکا به پدیدارشناسی موریس مرلوپونتی، میتوان این وضعیت را از منظر ادراک بدنمند بررسی کرد؛ ادراکی که در آن، انسان جهان را نه همچون تصویری مستقل و بیرونی، بلکه از خلال حضور جسمانی و تجربه حسی خود درمییابد. از همین منظر، حضور انسان در میان مخاطبان ــ هنگامی که بدن از جایگاه معمول تماشاگر فاصله میگیرد و به عنصری قابلمشاهده در ترکیب کلی اجرا بدل میشود ــ ظرفیت آشناییزدایی را گسترش میدهد. بدن انسانی دیگر صرفاً مشاهدهگر اثر نیست؛ خود به تصویری زنده و بخشی از سازمان دیداری صحنه تبدیل میشود. این جابهجایی میتواند فاصله امن میان اثر و مخاطب را مختل کند و زمینهای برای همحسی فراهم آورد؛ همحسیای که نه با تحمیل احساس، بلکه از طریق مواجهه حسی و بازشناسی آسیبپذیری مشترک انسانها شکل میگیرد. در چنین وضعیتی، کاتارسیس نیز نه واکنشی تضمینشده، بلکه امکانی برای تخلیه، بازاندیشی و دگرگونی عاطفی مخاطب است؛ امکانی که از برخورد میان تصویر، بدن و حافظه پدید میآید.
ساختار روایت در «کوزت» نیز طی سفر ادیسهوار، با بازگشت به تصویر آغازین در پایان، امکان خوانشی فراتر از توالی خطی رخدادها را فراهم میکند. روایتگر در پایان به وضعیتی بازمیگردد که مخاطب پیشتر با آن مواجه شده است؛ اما این بازگشت، تکرار ساده یک تصویر نیست، زیرا آنچه در طول اجرا تجربه شده، نگاه تماشاگر را تغییر داده است. مفهوم «دیرند» در اندیشه هانری برگسون، در اینجا امکان تأمل بر رابطه زمان و حافظه را فراهم میآورد؛ گذشته در تجربه اکنون امتداد مییابد و تصویر پیشین، در پرتو آنچه پس از آن رخ داده، معنایی تازه پیدا میکند. از سوی دیگر، با بهرهگیری از مفهوم شالودهشکنی ژاک دریدا، میتوان به ناپایداری معنای نشانهها و وابستگی آنها به روابط متقابلشان توجه کرد. در چنین خوانشی، تصویر آغازین واجد معنایی قطعی و تغییرناپذیر نیست؛ بازگشت آن در پایان، برداشت نخستین را به پرسش میکشد و امکان بازخوانی آن را فراهم میآورد. این وضعیت با زیباییشناسی پستمدرن و تأکید آن بر تکثر معنا، گسست از قطعیتهای تفسیری و امکان قرائتهای متعدد همپوشانی دارد. در این میان، مفهوم «تماشاگر رهایییافته» ژاک رانسیر نیز به فهم جایگاه مخاطب کمک میکند؛ تماشاگر با بهخاطرآوردن تصاویر، برقراری ارتباط میان نشانهها و بازاندیشی در رخدادهای اجرا، در تولید معنا مشارکت میکند. حضور بدن انسان در میان مخاطبان نیز میتواند این مشارکت را از سطح تفسیر ذهنی فراتر ببرد و به تجربهای جسمانی و عاطفی پیوند دهد؛ زیرا مخاطب در مواجهه با بدن دیگری، صرفاً معنایی را رمزگشایی نمیکند، بلکه امکان دارد موقعیت خود را نیز در نسبت با آن بازنگری کند. بدینترتیب، رابطه آغاز و پایان، همراه با دگرگونی دیوار و حضور سایهها، به سازوکاری برای فعالکردن حافظه و بازنگری در تجربه دیداری تبدیل میشود؛ تجربهای که در آن، هر تصویر در نسبت با تصاویر پیشین و پسین خود معنا مییابد و هیچ نشانهای بیرون از شبکه روابط اجرایی، معنای نهایی و تثبیتشدهای ندارد.
در نهایت، اهمیت «کوزت» را میتوان در همین پیوند میان روایت، فضا، بدن، سایه و حافظه جستوجو کرد؛ پیوندی که امکان میدهد اجرا نه صرفاً بازنمایی یک اثر ادبی، بلکه تجربهای چندرسانهای با ظرفیتهای تفسیری متفاوت تلقی شود. در این چارچوب، مفهوم «هنر به رسم التیام» نیز در مقام امکانی برای بازاندیشی در تجربه انسانی و بازیابی لایههای پنهان حافظه قابل طرح است؛ نه به معنای تقلیل هنر به ابزاری درمانی، بلکه از منظر توانایی آن در ایجاد مکث، مواجهه دوباره و گشودن افقهای تازه ادراک. همانگونه که معماری بروتالیستی در برخی بسترهای تاریخی میکوشید با سازماندهی فضاهای مسکونی و عمومی، به نیازهای ملموس جوامع در حال بازسازی پاسخ دهد، هنر نیز میتواند با ایجاد موقعیتهایی برای حضور، مواجهه و تجربه مشترک، در بازسازی پیوندهای انسانی سهم داشته باشد. البته این دو را نباید از نظر کارکرد و ماهیت یکسان گرفت؛ نسبت آنها در اینجا به ظرفیت مشترکشان برای سازماندهی تجربه زیسته و فراهمکردن زمینهای برای مواجهه دوباره انسان با محیط و دیگری بازمیگردد. از این منظر، التیام نه نتیجهای قطعی و ازپیشتعیینشده، بلکه افقی است که از خلال همحسی، بازشناسی آسیبپذیری و مشارکت فعال مخاطب امکان ظهور مییابد. تحقق چنین تجربهای، حاصل مشارکت مجموعهای از عوامل هنری و اجرایی است که هر یک در شکلگیری جهان صحنه سهم دارند. مطابق اطلاعات منتشرشده در تیوال؛ صفحه نمایش «کوزت»، نویسندگی و کارگردانی اثر را محمد پورجعفری بر عهده دارد و مجید ایرانخواه و مسعود ایرانخواه تهیهکنندگان آن هستند. گروه بازیگران شامل محمدمهدی یوسفیزاده، ارشد امیراسکندری، مریم یکتافرد، پریا گوران، سپیده صدری، سعید حسینی، مائده خوشکیش، فرزاد عبادتی، بارانا پورجعفری، ارسلان حاجتی، رضا شاهرودی، مهسا سلیمی و پویان سرمد است. یاسین نعمتی آهنگسازی اثر را بر عهده دارد؛ محمدرضا مهربان طراح تیزر، امیرمحمد سکوتی جانشین تهیه، مهدی دلاور مدیر تولید، زهرا نجفی دستیار کارگردان، مبینا حسینزاده منشی صحنه و آوا جعفرزاده و پویان سرمد مدیران صحنه هستند. علی زرآبادی، فاطیما عبیدی و حامد حیدرنژاد بهعنوان دستیاران صحنه، ایران غلامی در مقام طراح لباس، صدرا احمدی بهعنوان مدیر فنی تماشاخانه، یاسر میرحمیدی در جایگاه طراح و مجری دکور، هدی رسولی بهعنوان طراح پوستر و سپیده تولمی و سارا وحدی در مقام طراحان و مجریان گریم در این پروژه حضور دارند. بهار یوسفیزاده نیز بهعنوان چهره معرفیشده در گروه اجرایی اثر حضور دارد. حاصل این همکاری، جهانی نمایشی است که در آن دیوار، نور، سایه و بدن از حدود کارکردهای متعارف خود فراتر میروند و در سازماندهی تجربهای مشترک میان صحنه و تماشاگر مشارکت میکنند. «آنسوی دیوار، در حافظه سایهها» از همین نقطه آغاز میشود: از لحظهای که تصویر نخستین در پایان دوباره پدیدار میشود، اما دیگر همان تصویر پیشین نیست؛ زیرا در فاصله میان آغاز و پایان، نهفقط روایت، بلکه حافظه، ادراک و نگاه مخاطب نیز دستخوش دگرگونی شده است.
عکاس: محمدرضا مهربان، سیدعلی حسینی زفره
منبع: سایت ایران تئاتر
https://gilan.theater.ir/fa/201144/نگاهی-به-نمایش-کوزت-از-منظری-دیگر؛-آنسوی-دیوار،-در-حافظه-سایهها