۲ روز پیش، دوشنبه ساعت ۱۳:۵۱
ابرا تنگِ دلِ هم نشستن و قصه میگن
از سکوتِ بینشون یه وقتا از غصه میگن
گاهی وقتا حرفاشون آرومه و یوااااشکی
دلخوری ها رو ولی با بغض و با داد میگن
اشکای آسمون هی میشینه پشت پنجره
انگاری بغل گرفته بغضشو توی نگاه پنجره
میزنه مشت روی شیشه میکوبه پا رو زمین
دوباره یه حرفی داره با دلِ سنگِ زمین
آسمون دلگیره باز از همه چی
خودشم نمیدونه چرا از چی و کی
.....
....
....