شاخه گل دور افتاده
پیچید پیچک تنهایی به دور پیکرم
آسان نمود رهایی جوهر به روی دفترم
نام او، آغاز قدرت دستانم بود
نامم ده! ز نام تو به نام کشورم
غم وُ درد وُ رنج، گنج می آفریند
مرحبا بر مادر وُ مرحبا بر پدرم
آریا! این ادب پارسی چه ها که نکرد
من، رستم وُ از سهراب خود بر حذرم!
دلِ
... دیدن ادامه ››
تنگ، چشمی پر از اشک می خواهد
چه کنم! شاخه گلی دور افتاده پرپرم
یک هوس در دل من عشقی پدید آورد
مثال عشق علی، چون جام پیغمبرم
این ها حرف دلی بود از قلم جاری شد
خراب بودم وُ حال که نوشته ام بهترم