آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال نمایش مرثیه ای برای ژاله.م و قاتلش
S3 : 13:01:29 | com/org
خرید بلیت
٪۳۰ تخفیف
با بهای ۳۰,۰۰۰ تومان
تخفیف دانشجویی با کد tiwallstudents
۱۳ شهریور تا ۱۳ مهر
۲۰:۰۰
۱ ساعت و ۱۰ دقیقه
بها: ۴۵,۰۰۰ تومان  |  جزییات
۴۵,۰۰۰ تومان

- بر اساس داستانی با همین نام نوشته‌ی ابوتراب خسروی

یادداشت کارگردان :
«مرثیه‌ای برای ژاله.م و قاتلش» چهره‌ی مرگ من است. مرگی که هم دورنما را نشان می‌دهد، هم جزئیاتی خیلی جزئی مثل لغزیدن اشکی هرچند کوچک و ناگهانی. ما همه وظیفه‌‌ای به دوش می‌کشیم و من وظیفه‌ی خود می‌دانم که چهره‌ی مرگم را در کشاکشِ واکنش نشان دادن به جامعه‌ای که در آن زیست می‌کنیم و تاریخی که پشت سر نگذاشته فراموش می‌کنیم به شما نشان دهم.
بی شک بستر داستان ابوتراب خسروی بهترین قالب برای نشان دادن این چیز‌ها بود...
به قول براهنی «هر روز گفتن این چیزها برایم از روز پیش دشوار تر شده است» و حتی دقیق تر به قول نگارنده‌ی داستان: «بعضی چیز‌ها به اراده‌ی نویسنده نیست.»



- از همراه داشتن فرزندان زیر ۱۵ سال خودداری نمایید.

اخبار

›› یادداشت احمد بیرانوند، نویسنده، شاعر، پژوهشگر و مدیر سایت آوانگاردها، برای نمایش “مرثیه ای برای ژاله.م و قاتلش”

مکان

خیابان طالقانی، خیابان شهید موسوی شمالی، جنب خانه هنرمندان، تماشاخانه ایران‌شهر
تلفن:  ۸۸۸۱۴۱۱۵_۸۸۸۱۴۱۱۶

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
باسلام و خسته نباشید خدمت عوامل و بازیگران این نمایش
در یک جمله ، لذت بردم از نمایش و مخصوصاً بازی به یادماندنی و زیبای رضا مرشد.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
خیلی خوب بود، پرداختی زیرکانه از تاریخ معاصر ایران. ممنونم🙏
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
من نه نویسنده ام نه منتقد بلدم نیستم حرفای قلمبه سلمبه بزنم.
قبل عید تالار مولوی کارو دیدم خوب بود ولی احساس کردم چرا درست نفهمیدم دلیل اصلیش کم دقتی خودم بود دیالوگ به دیالوگ شعر و نمیشه ازش رد شد شاید بعضی ها بگن ریتم کند ولی خب دلیل نداره این جوری باشه هرکاری مختصات خاص خودش رو داره.
گذشت تاامشب...
رفتم سالن استادناظرزاده کرمانی کار رو دیدم و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که کار چقدر مال سالن قاب عکسیه تا بلک باکس و بعد چیدمان جدید بازیگرها رو خیلی دوست داشتم، من اصلا دیالوگ های احساسی و صحنه های احساسی رو درک نمی کنم ولی اولین بار بود که حال کردم بخصوص دیالوگ " دستات بلرزن خوشگل نمی میرم..."
تغیرات درست وبه جا، نورپردازی عالی بازی های خوب و دوباره دیالوگ هایی که واقعا الکی شاعرانگی چپانی ندارند و منطق پشت کلمات شون هست
کارگردان عزیز هم دنبال قیل و قال نبود الان هر سالنی میریم چهارتا یکی کار اینه " بزن بکش خون بپاش دعوا کن داد بزن یه لوده بیار برات مسخره بازی در بیاره چیکار کنیم شوک بدیم و همین داستانها"
کار بی هیچ ادعایی پیش رفت
دم همگی گرم بازیگرا گروه کارگردانی طراح ها همه و همه
فاطمه معصومی، پویا، الهه فرازمند و سپهر امیدوار این را خواندند
پدرام رضوانی این را دوست دارد
بسیار ممنون از شما و از نظرتون
۴ روز پیش، پنجشنبه
سلام مهدی عزیز نوشتی که نویسنده ای
اگه دوست داشتی نوشته هاتو میخونم
این شماره منه ۰۹۳۵۴۸۳۷۵۶۵
۱ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
Gh
برای ژاله.م (ها)
چشمان تو وطن من است
‎شهرهای بسیار دارد
‎شهرهایش خانه های سبز
‎به خانه هایش کسی سرنمی زند
‎از پنجره هایش کسی سرک نمی کشد
انور سلمان
‎درون چشمان تو وطنی آزاد است
‎هیچ دیکتاتوری حکومت نمی کند
‎مردمش آزادانه به خیابان می آیند
‎روی هم را می بوسند
‎عاشق هم می شوند
‎مردم چشمهای تو ... دیدن ادامه ›› زندان نمی شناسند
‎در ساحل دریای آبی و زیبا نشسته اند
‎تازیانه نمی خورند
‎اعدام نمی شوند
‎مردم چشمهای تو یک دین دارند
‎وبه آن ایمان دارند
‎وطن من چشمهای توست
انور سلمان
الهه فرازمند این را خواند
میم، جعفر میراحمدی، آریا شیخی و سپهر امیدوار این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ژاله:
خوبی اش اینه که دیگه پیر نمی شم ..
نذاشتی پیر بشم ...
نذاشتی خالِ روی گونه ام چروک بشه لیز بخوره زیر گوشم ...
نذاشتی موهام سفید بشن ...
بسیار عالی بود و خب متاسفانه هفته پایانی سالن خالی از تماشاچی با ارزش بود و پر‌از فراز و نشیب
اول اینکه این نوشته یک نقد نیست، حرف‌های دو رفیق قدیمیست که نتوانسته‌اند همدیگر را مثل سابق ببینند، پس اینجور حرف می‌زنند. شما هم خواستید بخوانید!
مرثیه‌ای که میلاد و رفقایم حالا در ایرانشهر می‌سرایندش از کودکی عجیب الخلقه در جشنواره دانشجویی گذر کرده تا پیری شود با صلابت و باشکوه... که البته مثل هر پیرمردی در کمال تجربه ممکن است حرافی قاهر هم شود. شاید دل میلاد، بچه‌ها و مخاطبانی که هر دو اجرا را دیده‌اند برای نوستالژی و معصومیت آن طفلی که در جشنواره سعی می‌کرد روی پایش بایستد تنگ شود. اما منطق حکم می‌کند که این تئاتر به جلو حرکت کرده است؛ از نهالی به درختی تنومند. بعد از مقدمه حالا باید یک غر چپ‌گرایانه بزنم تا همه بدانند که من غم خلق دارم و خلق زحمتکش ایران هیچ جوره در تماشاخانه ایرانشهر -آن‌هم آن سالن معظم کرمانی- جایش نمی‌شود! البته که من آب ندیده هم کنار گود داد میزنم که لنگش کن واین وصله‌ها هم به میلاد نمی‌چسبد.
بجز این چند ایراد هم به ذهنم می‌رسد؛ صحنه جوری طراحی شده که از بالا نگاهش کنی نه از پایین، جزئیات قربانی این سالن شده‌اند. هرچند که نور فالوی سالن آدم را حالی به حالی می‌کند. و شاید تفاوت بین ایهام و ابهام، قصه گویی دلپزیر در برابر پازلی که یک جایی زیادی پیچیده می‌شود، زیبایی سادگی جمله‌ی «ماشه رو میچکونم» در برابر چند دیالوگ گل درشت که میشد نباشند.لازم نیست تا دل همه‌ی تماشاگران را بدست آورد که! اینها و چند ایراد بنی اسرائیلی دیگر...!
اما همه اینها را گفتم تا این نوشته به خاطر آنچه در ادامه می‌آید تبدیل به یک مدیحه سرایی برای پایانی درخشان، شاید از درخشان‌ترین پایان‌ها، نشود. من تا ابد به چنین پایان‌بندی حسادت خواهم کرد! در لابلای تکرارها، تکرارها و باز هم تکرارها و کاووس‌های که لاله‌هایشان می‌کشند و می‌کشند و باز می‌کشند، بعد عاشق می‌شوند و عاشق می‌شوند و باز عاشق می‌شوند. در میان این بازی کشتن و عشق و عشق و کشتن، که عشق این میلاد از همان موقع که بچه بود تا الان که مثلا بزرگ شده‌ایم! در میانه‌ی بازی کودکانه ... دیدن ادامه ›› میلاد و علی و رضا و سپر و نغمه و صبا الاهه و امیر و... خود ابوتراب و مایی که به تماشای این بازی نشسته‌ایم‌، کسانی آن بیرون محکم به در می‌زنند. شاید به بهانه مصاحبه... ما این تو مشغول بازی بازیمان هستیم... ما که نشسته ماستمان را می‌خوریم و آروغ خلق میزنیم... و باز در میزنند. محکم. بازیگران آشفته در نقششان هراسانند. دارند در خانه‌ی خالق تمام این قصه‌ها... همه‌ی این بازی بکش بکش را می‌‌زنند... آقا! اینها همه‌اش بازی بود... ببینید که هر بار چطور صبا و نغمه و الاهه بعد از تیر خوردن «استوپ» می‌گویند.
استوپ! استوپ! استوپ! رضا توروخدا درو باز نکن!!!
یادداشت قابل تامل احمد بیرانوند، نویسنده، شاعر، پژوهشگر و مدیر سایت آوانگاردها، روی نمایش “مرثیه ای برای ژاله.م و قاتلش”
.

«یک قتل در سه روایت»
نگاهی به نمایش « مرثیه ای برای ژاله.م و قاتلش»
احمد بیرانوند

در این روزها کرونایی که همه چیز از جمله نفس های آدمی از رونق افتاده است، به شماره افتادن نفس های هنرِ ِ اجرا چیز غریبی نخواهد بود. و در این روزمرگی ... دیدن ادامه ›› دغدغه بعضی ذوق ها و ظرافتها که باید دیده شوند یا اگر شرایط این چنین نبود، بی شک دیده می شدند، بیش از پیش اهل هنر را می آزارد. حضور کم رنگ تماشاچیان، بی ننیجه ماندن تلاش ها و تمرین های یک ساله ، به تعویق افتادن اجراها و ....همه نشان ازاین سرمای تابستانه دارد.

با همه این اوصاف، دیدن یک نمایش خوب، همچنان دلیل خوبی برای نوشتن خواهد بود. « مرثیه ای برای ژاله. م و قاتلش» تاتری به کارگردانی میلاد فرج زاده است که این روزها در تماشاخانه ایرانشهر به روی صحنه می رود. داستان نمایش، از داستانی به همین نام از ابوتراب خسروی اقتباس شده است که با‌ رعایت امانت داری، متن و محوریت محتوایی آن در اجرا دیده می شود.

چیستی روایت و ضرورت معنا
در این که هنر هنوز می تواند رسانه باشد یا اصولا توانایی رسانش در ذات آن محتمل است، اما و اگرهای بسیاری نهفته است. اما چیزی که با اطمینان بیشتری می توان گفت این است که: کار هنر دیگر خبررسانی یا اطلاع رسانی نیست.

روایت «مرثیه ای برای ژاله و قاتلش» از نظر داستانی به رابطه عاطفی یک دختر انقلابی سالهای ۱۳۳۲ با یک مامور امنیتی می چرخد که در نهایت توسط همان مامور، کشته می شود.
کارگردان با استفاده از تکه هایی از متن کتاب به صورت نریشن و از زبان یک راوی معتمد در جای جای اجرا، داستان را پیش می برد تا هیچ چیز پنهانی به عنوان نقطه کور محتوایی یا گره داستانی برای مخاطب وجود نداشته باشد. این حرکت باعث می شود تا تماشاچی مطمن شود که در اجرا، خط سیر داستانی محورِ اجرا نخواهد بود و هر چیزی که او می بایست از داستان دریابد، پیشاپیش در اختیارش گذاشته می شود تا ذهن بیننده از مکاشفه ماجرا به مکاشفه چگونگی اجرا وارد شود. این شیوه دو رهآورد برای تاتر فرج زاده دارد: اول اینکه ماهیت اجرا را وامدار صرف داستان نمی سازد و به تاتر هویتی مجزا از متن می دهد.؛ دوم اینکه اجازه می دهد روایت دیگری از داستان در کنار روایت اصلی، بواسطه اجرا شکل بگیرد.

اقتباس و دیالوگ نویسی
اقتباس همواره این شائبه را به دنبال دارد که سایه متن اصلی بر سر اثر اقتباسی باشد و خلاقیت آن را محدود سازد. در این کار خوشبختانه این اتفاق نیفتاده است اما این خلاقیت فقط در اجراست و در شیوه های دیالوگ نویسی، داستان پردازی و فضاسازی های لازم که می بایست تمهید آن در متن نمایشنامه دیده شود، ناکامل و الکن مانده است. به عبارتی نمایشنامه رسالت خود را نادیده گرفته و بار روایت تماما به عهده بازیگردانی افتاده است.

بازیگردانی
در میان شخصیتها_ که در واقع همه، وجه هایی از دو شخصیت اصلی بودند_، بازی نقش افسری که در خانه تیمی کنار پنجره کشیک می دهد ( با بازی درخور و خوب علی پوراحمدیان) و نقش نویسنده(رضا مرشد) توانسته اند از فضای وهمی داستان بکاهند و رئالیته لازم را فارغ از بار نارسای دیالوگها، و نهایتا عدم کشش آن را جبران سازند.
میزانسن در نظر گرفته شده برای بازیگرها و تقسیم تقریبی سن به سه قسمت موازی از دیگر ابتکارات مناسب اجرا بود که باعث می شد بدون آنکه بازیگران با هم ارتباطی برقرار کنند، در سه بازه زمانی مکمل یکدیگر باشند به طوریکه هرگونه وقفه در اجرا( چه با تاریک کردن صحنه یا بستن پرده نمایش )جهت تاکید بر میان بندهای زمانی و تاریخی، غیر ضروری و غیر لازم به نظر برسد.

گذار از محتواگرایی به نشانه شناسی
گرچه نشانه شناسی و علم آن بسیار وسیع تر از آن است که بخواهیم مصداق هایش را در یک نمایش بجوییم یا براساس آن تحلیل کنیم اما از آنجایی که شیوه ارائه نمایش به علت محدودیت های اجتماعی و نظارتی دچار چندلایگی است ( دقت کنید می گوییم دچار؛ یعنی الزاما انتخابی عامدانه نیست) و در بسیاری موارد با پرهیز از شعارگرایی اجازه نداده بود که موضوعات نمادین شوند،‌ ذکر چند نکته در این باره خالی از لطف نخواهد بود:
‌دکور ساده اجرا که همزمان هم به عنوان خانه نویسنده، محل اقامت خانه تیمی و ... استفاده می شود، در نهایت بدون آنکه در متن اشاره شود، در واقع دکور یک اتاق بازجویی یا یک سلول زندان است.
‌اشاره های ظریف به عاقبت نویسنده و شکل مردنش، یادآور شکل قتل بسیاری از نویسندگان دنیا و ایران در گذشته بوده و در حافظه تاریخی موجود است.

‌انتخاب نام ژاله ( به معنای شبنم)برای مقتول خود بار انقلابی دارد و رابطه همنشینی مفهوم آن با صبح و سپیده دم ( مظهر آگاهی ) جالب است. و جالبتر در کتابی تحت عنوان «ژاله کش» نوشته ادویج دانتیکا ترجمه شیوا مقانلو است که رمان ژاله کش و علت نامگذاری آن را را این گونه توصیف می کند:

«شخصیت اصلی داستان، مهاجری از کشور هائیتی ست که با همسر و دخترش زندگی آرامی را می گذراند، ولی او رازی وحشتناک را پنهان کرده است: وی در دهه ۱۹۶۰ از اعضای نیروی امنیتی مخوف «تان تان ماکوت» بود که ماموران رژیم جنایت کار «دووالیه» بودند. به وی «ژاله کش» می گفتند چون معمولا قبل از سپیده دم، زمانی که شبنم تازه داشت بر روی برگ ها شکل می گرفت، سر می رسیدند و قربانیان شان را به زور از خانه های شان بیرون می کشیدند.»

در نهایت « مرثیه ای برای ژاله.م و قاتلش» از ارزش فرمی و روایی قابل تقدیری برخوردار است که برای مخاطبان جدی تاتر مکاشفه های عمیق و چالش برانگیزی در پی خواهد داشت.

نویسنده و کارگردان: میلاد فرج زاده

بازیگران: صبا سرور، سپهر زمانی، نغمه طوسی، علی پوراحمدیان، رضا مرشد،الهه فرازمند
الهه فرازمند و آقامیلاد طیبی این را خواندند
سپهر امیدوار و բամդադ این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
- چشمات چقد گرمن، دلم میخواد تنم کنم!
+ چرا تنت کنی؟
- اخه تا نگام میکنی سردم میشه
------------
- دستام دارن میلرزن
+ دستات بلرزن خوشگل نمیمیرم!
- دلم میخواست برات بمیرم ژاله
الهه فرازمند و آقامیلاد طیبی این را خواندند
سپهر امیدوار و آذین این را دوست دارند
خوشحال شدم که دیالوگها را نوشتید من که به زحمت میشنیدم چی میگن نمیدونم شما چطور شنیدید ؟
۲۱ شهریور
fariba akbari
خوشحال شدم که دیالوگها را نوشتید من که به زحمت میشنیدم چی میگن نمیدونم شما چطور شنیدید ؟
شاید اینکه ردیف اول بودم بی تاثیر نباشه
ولی بنظرم واضح بود حداقل ۹۸ درصدش
۲۱ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کار معمولی بود
ریتم کند داستان مخاطب رو خسته میکرد
ولی در کل به یکبار دیدن می ارزید
 اقتباس در اصطلاحِ ادبی عبارت است از فرآیندی که در طیِ آن اثری با تکیه بر اثری دیگر خلق می‎شود. اثرِ ثانویه الزاماَ از همان قِسمِ ادبی اثر اولیه نیست، بلکه می‎تواند دامنه‎ای گسترده‎تر داشته و از یک شعر و داستان کوتاه گرفته تا پاورقی‎هایِ یک روزنامه را در بر گیرد.
اثری که دستمایه قرار گرفته را «اثرِ اوّلیه» و اثر جدید را «اثرِ ثانویه» می‎نامند. البته این بدان معنا نیست که اثرِ ثانویه فاقد استقلال بوده و از قدرتِ کمتری برخوردار است. باید توجّه داشت که آثار اقتباسیِ موفّق آثاری هستند که قائم ‎به‎ذات بوده و به‎تنهائی قابلِ بحث و بررسی باشند.
مرثیه ای برای ژاله.م و قاتلش از همین دست آثار است...نمایشنامه ای که اقتباسی درست و به جا از داستانی به همین نام ، نوشته 《ابوتراب خسروی 》 که با قلم زیبای 《میلاد فرج زاده 》 به نمایشنامه ای قابل تامل تبدیل شده و به کارگردانی خود او این روزها در سالن استاد ناظرزاده کرمانی به روی صحنه میرود.
اقتباسی که این روزها در تئاتر کمتر میبینیم ولی میلاد فرج زاده با قلم هنرمند و توانایش و کارگردانی درستش این فرصت را در اختیار مخاطب قرار داده تا از آن لذت ببرد و لحظه ای در این زمانه بدون تفکر به فکر فرو برد
خیلی وقت بود تئاتر خوب ندیده بودم یا بهتر بگویم تئاتری که تکانم دهد ، ذوق زده ام کند و در آخر به فکر فرو ببرد...
مرثیه یک شعر عاشقانه است شعری پر از خون
شعری عاشقانه با طعم سیاسی...البته نه از آن دست کارهای سیاسی که مثل اینستاگرام پوچ و بی مغز هستند ... میلاد با ... دیدن ادامه ›› مرثیه اش دوره ای را نقد و تحلیل میکند آن هم با زبانی عاشقانه...
این نمایش یک بن اندیشه ی کلاسیک دارد که بسیار مهم است .
و تم های کلیدی و مرکزی نمایش هم حول همین بن اندیشه میگرده : عشق و وظیفه .
که قهرمان را در ورطه انتخاب بین این دو تنها میگذارد و هر بار قهرمان ناگزیر وظیفه را انتخاب کرده و عشق را به مرثیه ای خون آلود تبدیل میکند.
از بازیهای روان و تقریبا یکدست خصوصا زوج سوم کاووس و ژاله که به سن پیری رسیده اند و طراحی صحنه هوشمندانه , میزانسن های دقیق و بازی با زمان به صورت موازی که ارزش کار کارگردان اثر را نشان میدهد نمیشود به راحتی گذشت.....
میتوانم ساعتها راجبه اینکار بنویسم ....
در یک جمله این اجرا را باید دید ....تماااام
ممنونم که ما رو تماشا کردین و انرژی گذاشتین برای نوشتن برای کار
۲۰ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اصرار کردم که
حتما امشب باید ببینمت
باهات حرف بزنم
فرقی نداره کجا و چه ساعتی باشه
قبول کرد و قرارمون شد ساعت۸
تو یکی از کافه های وسط شهر.
من زودتر رسیدم
مدام سیگار می کشیدم و چایی می خوردم
تا اینکه با کمی تاخیر اومد
گفتم من فقط اومدم حرف بزنم
حواست‌ پیش من باشه و خوب گوش کن.
از گذشته براش گفتم
شیطنت ... دیدن ادامه ›› های کلاس اول
شوخی های دوران مدرسه
یهو بزرگ شدن
گفتم من همیشه زیاد حرف می زنم
خیلی زود منظورم رو می رسونم
از طپش و لرزش نگاه اول
تا قطره قطره اشک آخر
گفتم یه چیزهایی فقط یک بار
توی زندگی همه آدمها پیش میاد
اینکه چه شکلی و کجا رخ بده
چه زمانی و توی چه مکانی باشه
در چه حالتی به وقوع بپیونده
دست خود آدم نیست
مثلا یه دفعه به دنیا میاییم
یک بار هم به همون دنیایی که اومدیم
دیر یا زود بر می گردیم
یا شانس فقط یکبار پیش میاد
که در خونه آدم رو بزنه،
اینکه خوشانس یا بدشانس باشی
قسمت خوب یا گریبان گیر بد بشه،دست تو نیست
ولی امان از یک باری که
دلت می لرزه و عاشق میشی
که اگه سرانجامش خوب نباشه
یا یه پایان تلخ داری
یا یه تلخی بی پایان
خوبش میشه:خودش حافظ،
بدش میشه:خدا حافظ.
مدام زمین و نگاه می کردم
چون بلد نبودم‌ تو چشم آدمها نگاه کنم
که همون یه بار هم که نگاه کردنم
برام هفت پشتم بس بود،
یک ساعت و نیم گذاشت
ماراتن سیگار کشدن داشتیم
وقتی فهمید دیگه حرفی ندارم
گفت تو آدم خوبی هستی
ولی دیگران رو بیشتر از خودت دوست داری
باید یاد بگیری
اول خودت رو دوست داشته باشی
و بعد برای کسی که ارزش داره
خوب باشی و دوستش داشته باشی
سکوت کردم
سکوت معنادار و تلخ تر از یه اسپرسوی بد
هیچ جوابی نداشتم بدم
فقط گفتم ببین،
من هنوزم دوستش دارم
شب ها موقع خواب
به امید معجزه بیدار میشم
ولی فعلا دارم تاوان میدم
تاوان رفاقت
دوست داشتن بدون مرز
گفتم من دیگه همیشه
گل آفتابگردون زرد دوست دارم و
همیشه رنگ و تموم لباس های سبز.


مجتبی
دومین بار که اجرای این نمایش را دیدم. انتخاب بازیگرها با دقت بیشتری صورت گرفته بود. هم‌چنین طراحی لباس بازیگران هارمونی خاص خودش را داشت که جدا از حال و هوای متن نبود. اجرای علی پوراحمدیان در نقش کاووس بسیار دیدنی بود. قبل از این هم بار قبل که اجرا را دیدم بازی همه‌ی بازیگران در یک سطح بود. اما این بار بازی همه ی بازیگران پخته تر شده بود و اجرای علی پوراحمدیان کاملا حرفه ای بود. با این که متن اصلی ابوتراب خسروی را نخوانده‌ام اما در مورد متن نمایش ایراداتی احساس می‌کنم. فرم نمایشی اثر، اپیذودها توانسته بود تا حد زیادی ایرادات متنی را بپوشاند. خصوصا در اپیذود سوم با این که بازی رضا مرشد نسبتا بازی خوبی بود، اما آن اپیذود که قرار بود آینده‌ای خیالی را به ما متصور شود، بیش از دیگر اپیذودها بی جان بود. در واقع هر اپیذود دوم در هر دو نمایشی که من دیده بودم، پارت بهتری بود. و شاید این به دلیل ضعف اپیذودهای دیگر بود که این طور دیده می شد و یا شاید بازی بهتر علی پوراحمدیان و بازیگر زن مقابلش.
درود بر دوستان این داستان برای کسانی که دهه 50 جوان بودند و خاطره ای از مبارزه و انقلاب دارند باید جذاب باشد از قضا با دوستی که آن دوره مبارز بود این نمایش را دیدم اما ایشون برخی از وقایع را فراموش کرده بود و ازم میپرسید منظورش چیه ؟ به هر حال برای برخی ها این نوع نمایشنامه جذاب است حالت ابهام و پیچیده ! شخصیت زن نویسنده نسبتا توانسته بود علاقه اش را به نویسنده نشان دهد وقتی داستان پیچیده است طراحی صحنه و نور صحنه به گونه ای باشد که پیچیدگی را برای تماشاچی باز کند صحنه تاریک با موضوعی پیچیده ! به زحمت دیالوگها را میشنیدم شاید مقصود کارگردان بی اهمیت بودن دیالوگ است ولی این کار در سینما کاربرد دارد البته گودار این مدل فیلم ساخت کارگردانهای دیگر مدل او را دنبال نکردند و برعکس دیالوگ در نمایش مهم است که گویا باشد ! من هیچ عشقی در این نمایشنامه ندیدم یک صحنه عاشقانه یک دیالوگ عاشقانه ! میتوانست دو تا دیالوگ عاشقانه مثلا کاوسی به ژاله بگوید تو مبارزه را بالاتر از عشق میدونی ، در یک چشمت عشق می بینم در چشم دیگرت مبارزه و جنگ ! یا ژاله به کاوسی بگوید تو انجام وظیفه را مهمتر میدانی تا عشق ورزیدن ، عشق مرزها را برمیداره ولی نمیتونه مرز بین دوست داشتن و وظیفه را برداره ! دوست داشتم یک جا ببینم پای بازپرس کاوسی می لرزد وقتی میخواهد دختر را نشانه بگیرد ! بقدری ژاله و کاوس با هم سرد بودند که انگار دوتا رباتند با هم حرف میزنند صحنه آرایی میتوانست بهتر باشد حداقل یک شمع توسط زن نویسنده روشن شود که عشق شخصیت به نویسنده را نشان بدهد ! سه زمان با یک صحنه آرایی نشان دادن ؟؟ دو مبارز مجاهد فقط با هم دعوا میکردند ! نسل بعدی مبارزان 28 مرداد دو مجاهد پا در هوا بود که بین مذهب و مارکسیست سردرگم بودند البته این برداشت من است اگر در یک دیالوگ میگفت ما بین ماترلیاست و خدا ماندیم شاید بهتر میشد فهمید نمیدانم هدف کارگردان لیلا زمردیان بود ؟ زمردیان دقیقا برعکس این کاراکتر که مذهب را انتخاب کرده و نماز میخواند در نهایت اینکه این تاریخ دایم تکرار میشه و برای رسیدن به چیزهایی خون ریخته میشه پایان ناپذیر است به نظر هدف پایان بندی این بود که بگوید این مبارزها خودشان هم نمیدانستند چه میخواهند یا در ذهن نویسنده که خودش هم سردرگم بود بین این همه شخصیت و اصل داستان درست بود در کل 28 مرداد کودتا نبود چون طبق قانون مشروطه شاه حق عزل نخست وزیر را داشت .داستان خوبی است اگر طراحی صحنه و نشان دادن عشق و استفاده از فیلمهای مستند 28 مرداد در پس زمینه ، نور بهتر ؛ لباس بهتر و حتی خواندن ترانه ای کامل تر در نسل بعدی مبارزین مثل آفتابکاران جنگل سعید سلطانپور توسط بازیگران و مهمتر از همه نشان دادن عشق در بین ایده الوژیست زده ها میتواند نمایشنامه را جذاب تر کند
ممنونم که ما رو تماشا کردین و انرژی گذاشتین برای نقد سپاس بسیار
۱۸ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
[یک ایده اجرایی خوب که تلف شده]

کارگردانی بد(میزانسن شلخته،بدون کاشت حتا یک ایماژ از رخداد)؛
بازیها بد(بدون حس و بیشتر شبیه مجموعه ای ار روباتها بدون درک از ظرایف متنی)؛
صدای بازیگران غالباً مونوتُن و کم انرژی و با تپق فراوان؛

با وصف بر اینکه همیشه در اجرای هر تئاتر تمرکزم را روی متن نمایش و شیوه کارگردانی و سایر موارد میگذارم ولی اعتراف می کنم که در اواخر پرده اول خوابم گرفت و تلاش کردم که ... دیدن ادامه ›› بیدار بمونم...
(صادقانه عرض کردم).

اقتباسی ضعیف از متن اصلی تؤامان با تکرار دیالوگ های ضعیف و منولوگهای سطحی بدون توجه به ظرفیتهای قصه.

پیشتر اجراهای خوبی از این تیم و بازیگران دیده بودم و با امید بالایی به تماشا نشستم ولی خب گاهی برایند انتظار مخاطب چیزی نیست که فکرش را میکرده؛
در مجموع دوستش نداشتم.

امیدوارم در روزهای آتی و تا جای ممکن موارد ترمیم گردد تا مخاطب را به وجد آورند... همین.
سلام
روایت و تلفیق سه خط داستانی در هم تا حد ممکن خوب از کار در اومده بود. پایان بندی کار هم درخشان بود. من از نمایش خیلی راضی بودم و توصیه می‌کنم. تنها ضعفی که به چشم میومد نورپردازی و طراحی صحنه بود که ای کاش با حوصله تر انجام شده بود. همه ی عوامل خسته نباشید :)
ممنونم که ما رو تماشا کردین 🙏
۱۸ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
درود
کار بسیار درخشانی بود
به تمامی عوامل خسته نباشی عرض می کنم
به امید موفقیت های روزافزون تک تک عوامل اجرا که چنین زیبا صحنه را می آرایند.
امیدوارم بیشتر از همیشه شاهد چنین تاترهای بی پروا و عالی باشیم😍😍😍🙏🏼🌻
برای بار سوم نمایش مرثیه ای برای ژاله میم و قاتلش را دیدم و هربار کشفش کردم...این بار بیش از همیشه.نمایشی که میتواند بریده ای از زندگی هر یک از ما باشد...
با کاووس و ژاله میشود عاشق شد و چه در ۱۶ آذر و چه در ایرانشهر ردِّ اشک هایشان/مان را دنبال کرد و باز هم گریست...
مرثیه پر از حرف هایی شنیدنیست...اجرایی دغدغه مند و پویا که ایده ای جذاب دارد و برای مخاطبش ارزش قائل است .
نمایش مرثیه ای برای ژاله میم را برای بار چندم دیدم، از اجرای جشنواره دانشجویی و مولوی تا اجرای جدیدش. می‌توانم بگویم کارگردان همان خط روایی که برای اثر تعریف کرده را در کارگردانی این کار تجربه کرده است. از جوانی و هیجان تا چالش میان سالی و امروز که یک نمایش پخته و جا افتاده و کم ایراد را ارائه می‌دهد.
با دیدن مرثیه با یک اجرای پویا ، دغدغه مند و خلاقانه مواجه شدم. بسیار غافلگیر کننده بود که با وجود اینکه برای بار سوم ژاله و کاووس را می‌دیدم اما زندگیشان بیشتر از هر بار مرا منقلب کرد و تا تاریکی و بسته شدن پرده ها مرا با خود کشاند و با صدای ویگن که در گوشم می‌پیچید مرا راهی کوچه‌های ایرانشهر کرد.
مسئله توالی و تکرار و پیوسته‌بودن یک حادثه تلخ و تکان‌دهنده، که در این اثر این اتفاق در قالب یک اعدام محقق می‌شود، در طول تاریخ به شکل جذابی در این اجرا تصویر شده. خسته نباشید و موفق باشید
آقامیلاد طیبی، الهه فرازمند و پویا فلاح این را خواندند
سپهر امیدوار این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید