آرمان، هشت سال پس از یک تصادف، در میان واقعیت و ذهن خودش گرفتار شده است. پناه و شهاب هر دو زاییده ذهن خود آرمان هستند در اینجا پناه نقش عاطفه و احساس او را دارد و شهاب نقش واجدان بی رحم. پیمان دوست قدیمی آرمان هست و از گذشتههای خیلی دور باهم بسیار صمیمی بودند، اما به خاطر اینکه آرمان بسیار فرد کنترلگری است و همه چیز را با معیار خودش میسنجد، ترجیح میدهد رفته رفته روابطش را با پیمان محدود کند. شبی که آن حادثه اتفاق افتاد شبی سرد و تاریک بود، همه چیز از یک جر و بحث ساده شروع شد، پیمان وسط جاده از ماشین آرمان پیاده میشود، آرمان با سرعت از روی پیمان رد میشود و سپس از ترسی که داشت با ماشین فرار میکند، با اینکه میدانست پیمان هنوز زنده است و نیاز به کمک دارد اما همچنان آرمان در حال فرار بود. حالا با اینکه هشت سال از اون واقعه میگذرد، همچنان آرمان اون شب را نمیتواند فراموش کند و انگار تمام این هشت سال همه آن اتفاق در گلویش گیر کرده و نمیتواند هضم کند، برای همین از یک طرف عاطفه و احساساتش او را رها نمیکند از طرف دیگر وجدان درون دهنش او را آرام نمیگذارد. آرمان هشت سال است که بعد از آن حادثه حال و روز خوبی
- از همراه داشتن فرزندان زیر ۱۳ سال خودداری نمایید.