تیوال نمایش پنجاه پنجاه
S3 : 15:24:59
خرید بلیت
۳۰,۰۰۰ تومان
  ۲۷ شهریور تا ۰۱ آذر
  ۱۹:۳۰
  ۱ ساعت و ۱۵ دقیقه
 بها: ۳۰,۰۰۰ تومان

: هاله مشتاقی نیا، مرتضی اسماعیل کاشی (با نگاهی به نمایشنامه «خودی و غیر خودی» نوشته برتولت برشت به ترجمه کمال الدین شفیعی)
: مرتضی اسماعیل کاشی
: (به ترتیب حروف الفبا) ایلناز آذری، آیدا آقاخانی، شهاب اشکان، حانیه اورعی، ارشیا پاکدل، پدیده پزشکیان، حنا جشنوند، شبنم جعفر پیشه، جواد حسینی، محدثه حسینی، مهراد دادخواه، پردیس دهقانی، راویس رحمانی، پوریا رفیع بیگی، پوریا زهرایی، سپیده سرحدی، عادله گرشاسبی، آرمان کنگاوری، ابوذر فرهادی، پارمیدا مختاری، کسری معماری، علی نجاریان، سعید یعقوبی و مصطفی مقیمی

: مدرسه فیلمسازی و تئاتر هیلاج
: مرتضی اسماعیل کاشی
: سارا اسکندری
: استودیو زیر زمین (مه رو صیاد، غزل عباسی، سحر آشتیانی)
: محمدمهدی سامی منش
: آرمین خیردان
: حسین بهشتی پور
: علی پیروزی، حسین مقدم
: ایلیا شمس
: مصطفی مقیمی، محمدمهدی سامی منش
: امیرعباس حاتمی، پریا الهی، آیدا آسترکی، حامد هادیان
: آیدا بیات
: مجتبی رحامیان
: پویا شاه جهانی
: مبین نامور
: جواد حسینی، علی نجاریان
: علی نجاریان
درهای ساختمان موزه ای که سال ها پیش اردوگاه مرگ بوده به روی زن و مردِ بازیگری باز می شود. این دو تنها بازماندگانِ آن قربانگاه هستند که از آن جا فرار کرده بودند. ارواحِ کشته شدگان که بازیگرانی بودند با فعالیت های ضدفاشیستی، فراخوانده می شوند و در جهانی وهم‌آلود نمایشی را که مجبور بودند زیرِ شکنجه بازی کنند تا زنده بمانند، دوباره جان می‌گیرد.

اخبار وابسته

» یادداشت عباس اقلامی بر نمایش «پنجاه پنجاه»

» یادداشت مریم تاواتاو درباره نمایش " پنجاه پنجاه "

» یادداشت جابر قاسمعلی، فیلمنامه نویس، برای نمایش «پنجاه‎پنجاه»

» یادداشت کوتاه پرویز جاهد درباره نمایش «پنجاه، پنجاه»

» یادداشت سحر عصرآزاد منتقد سینما و فیلم نامه نویس

» فرشته حبیبی: «پنجاه،پنجاه» یک تجربه خاص و قابل تامل است

» یادداشت فرشته نوبخت، برای نمایش «پنجاه پنجاه»

» وقتی کابوس‌ها جان می‌گیرند

» یادداشت کوتاه شاهرخ دولکو برای نمایش «پنجاه پنجاه»

» یادداشت پژند سلیمانی بر نمایش پنجاه پنجاه

» " پنجاه پنجاه " به روایت آرام روانشاد

» یادداشت هاله مشتاقی نیا بر نمایش «پنجاه پنجاه»

» پنجاه پنجاه اجرای خود را در تماشاخانه هیلاج آغاز کرد

» تماشاگر به مثابه همدست شکنجه گر...

» کیوان کثیریان: "پنجاه پنجاه" نمایشی پیشرو و آوانگارد است

ویدیوهای وابسته

آواهای وابسته

مکان

کریمخان، خیابان ایرانشهر، کوچه مهاجر، پلاک ۲۲
تلفن:  ۸۸۵۱۸۵۱۵


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
امید بزرگ ترین جنون بشره...
یه نمایش عالی با انتقادهای بی شماری نسبت به استثمار مردم عامی بوسیله قدرت حاکمه
کم توقع شدن رعیت بی اهمیت شدن جنایت های مثل تجاوز گردش روزگار و عوض شدن جای شاکی و متهم و قربانی شدن عدالت خواهی توسط زورگویان
حتما برید شخصا مشابه این نمایش با صحنه آرایی عالیش ندیده بودم
وحشتِ از مرگ از خودِ مرگ وحشتناک تره..
// نگاهی دوباره به نمایش، کفش ورنی //
با سلام خدمت دوستان تیوالی و غیر تیوالی
کم اتفاق می افتد که بخواهم دوبار در مورد یک اثر نظر بدهم..
ولی چون نوشته اولیه تجربه بود و بعضاً نگاه حرفه ای را به کناری نهادم و نوشتم
و از سوی دیگر دوستانی کامنت دادند و نظر دادند و البته دوستانی حضوری و
دیگر شبکه های اجتماعی سئوالاتی پرسیده بودند و بعضاً موافق نبودند و هم
متنم را در کنار نمایش ناقص نام نهادند... و مجبور شدم چندین بار توضیحاتی
بدهم به ذهنم آمد حداقل جواب سئوالاتی را بدهم.. برای تفاوت دیدگاه کاری
از دستم ساخته نیست.. بنابراین داریم:
نمایش فاقد متن دقیق و جزئی نگر است، نه تنها جزئی نگری برشت را ندارد
بلکه به عنوان یک اثر مستقل هم جزئی نگر و دقیق و اصول مند نیست..
و باعث خستگی تماشاچی اش می شود..
من تقریباً از دقیقه 30 به بعد منتظر اتفاق بودم..
ولی اتفاق نمی افتد، نقطه عطفی، قصه جذابی و یا مناسبات جدیدی که ریتم کار را
حفظ کند.. ریتمی که مثل فیلم Face Off تند بود و من یادم هست خمیازه می کشیدم
یا ... دیدن ادامه » فیلم های جکی جان و.. که فقط هنرهای رزمی دارد ( فقط فرم ) برای جذب مخاطب
و فاقد موضوع... // اگر از همان فیلم Face Off هم بزن بزن بزن هایش را کم کنی
در کلیت اثر اتفاقی نمی افتد... از زندان، بعد هواپیما ، بعد قایق ... ، با حرکات رزمی،
اسلحه، چوب و... ولی اگر اینها را نداشت نمی فروخت...
ولی اگر کمتر بود واقعاً فیلمنامه آسیب می خورد؟ عناصر داستانی بهم می ریخت؟
یا هرچیز دیگری... قطعاً نه.. ولی بهرحال هالیوود یک تعریفی از فروش دارد،
مثال هم این فیلم بود که جریان ساز فروش نوعی از فیلم ها و گیشه سازی برای
فیلم های دیگر در ژانر خودش شد... فیلمی که برای من هم جذاب بود اگر این همه
دعوا و بزن و بزن نداشت.. یادم هست 10 دقیقه اواخرش را جلو بردیم و ببینیم
چه می شود.. تقریباً با همین اتفاق در اینجا هم روبرو هستیم..
................................................
بررسی اول
15 دقیقه پایان بندی ربطی به داستان کله تیزها و گرده ندارد..
اگر منظور مجبور بودن به تئاتر بازی است که خب حداکثر 30 دقیقه
چه نیازی بود این همه داستان بشنویم، سو استفاده کلیسا و کلاً داستان
کله تیزها و کله گردها موضوع ما نیست.. موضوع ما زندانیان اردوگاه
هستند.. پس 30 دقیقه اضافه بود..
تماشاچی هم خسته نمی شد.. قیمت تئاتر هم 30 هزار تومان است
کسی نمی گفت 45 دقیقه تئاتر دیدیم.. اه چقدر زیاد 30 هزار تومان..
این را قبلاً هم اشاره کرده بودم.
........................................
بررسی دوم:
آن 60 دقیقه لازم بود که تماشاچی به مرحله ای از فرآیند انزجار برسد و 15 دقیقه
آخر بعد از طی فرآیند انزجار آماده شنیدن حرفهای مهم نویسندگانش هست..
و اگر آن 60 دقیقه طی نشود همه میگن چقدر لوس بود.. من باورم نمیشه..
می دونی فکر می کنم کم بود... که بازهم 15 دقیقه آخر این نمایش حداقل
30 دقیقه اش ( قسمتهای اضافه اش ) را به محاق می برد..
................................
بررسی سوم
ما با یک داستان روبرو هستیم به نام کله گردها و کله تیزها...
می خواهیم ازش به عنوان یک قصه لذت ببریم..
فصه ای که برای ما تعریف می شود یک ناقص الخلقه برشتی هست..
و فاقد جزئی نگری برشتی..
نمایشنامه نویسانش هم نه در این قواعد و قراردادها هستند و نه ادعایی
دارند بنده خدا ها..
بنابراین قصه ای خسته کننده تعریف می کنند، قصه ای نه چندان جذاب
حداقل برای تماشاچی 2019 ، شاید اگر 70 سال پیش جذاب بود ولی خب
الان نه.. ، آن تماشاچی تلویزیون نداشت، فیلیمو نداشت، اینترنت پر سرعت
نداشت.. در ایران آن زمانش چند نفر سواد خوندن داشتند..
پس قصه گویی اش در مو.رد کله تیز و گرد و.. جذاب نیست،
از نگاهی دیگر هم وقتی اورجینال درجه یکش که برشت هست،
خب قصه برشت را تعریف کند.
...................................
بررسی چهارم
نویسندگانش نیت قصه گویی ندارند، داستانی هم که از برشت تعریف کردند
بهانه ای است برای آگاهی دادن به مخاطب، نیت شان فاصله گذاری های
جدید و خلاقانه است، جایی که الزاماً نباید برشت وار پرسوناژها از نقش شان
بیرون آیند و به تماشاچی یادآوری کنند که با یک نمایش روبرو هستند..
خب تا اینجا می پذیرم...
خب غیر از یک پرده کمتر از 10 دقیقه ای، چیز دیگری ندیدیم..
خب قبل و بعد این پرده چیزی از اپیک برشتی و غیر برشتی به ما نمی دهند.
15 دقیقه آخرش هم ما می دانیم نمایش است.. قصد آگاهی دارد..
خب 50 دقیقه قبلش چی؟ 20 دقیقه اول هم خب اوکی نیاز داریم
آن 30 دقیقه وسط هم زیاد است...
بعد هم اگر می خواست موثر عمل کند می توانست تضاد بگذارد..
نمایشی پر از خنده و شادی و رقص و ماچ و ماچ بوس بوس در قسمت
اول بعد پرده درخشان بعد فهمیدن اینکه اینجا یک اردوگاه است
به شدت موثرتر بود.. تا این چیزی که دیدیم.. البته چون نباید در
کار نویسنده و کارگردان دخالت کرد.. ، ما دخالتی نمی کنیم ولی بهرحال
اگر منظور نویسندگانش اپیک هم بوده، موفق عمل نکرده است..
اشاراتی در نوشته اولم به این موضوع داشتم..
...........................
بررسی پنجم
آشنایی با شخصیت ها و شخصیت پردازی هدف اول در این نمایشنامه
و بعداً سرگذشت شان مد نظر بوده است به خصوص شروع داستان با دو راوی است..
باید فضا سازی و اتمسفر نمایش برای تماشاچی بیان شود..
با این ایده کاملاً مخالفم احتمال ضعیف هم نمی دهم..
چون کله گرد و تیز اسمش روش هست، آدم ها اگر اسم هم داشته باشند
مهم نیستند کی هستند؟ چی هستند؟ کجایی هستند؟
مهم سرنوشت شان هست.. اتفاقاً یکی از نکات خاص برشت که در این
نمایش مشهود است عدم شخصیت پردازی درست و به جای آنهاست..
چون برای ما اصلاً رنگ، ملیت، نژاد و جنسیت و قومیت و .. هیچکدامشان
مهم نیست...
..............................
بررسی ششم
خسته شدم خودم...
از هر منظری بررسی می کنیم به نتیجه ای نمی رسیم..
یکی دوتا بررسی مفصل هم که در نوشته اولیه داشتم..
با یکی از دوستان که از نوآموزان نویسندگی است به دیدن این تئاتر رفتیم
بعد از خواندن متن من و دیگر منتقدان مطلب مهمی را بیان کرد:
" در نمایش حس می کردم فرم می بینم محتوا نمی بینم، می بینم اما نمی فهمم
نامتوازن بود و نامتعادل، از یک جایی به بعد می خواستم زودتر تموم بشه..
انگار حرفی برای گفتن نداشت.. "
گفت : البته نمی فهمم این همه تعریف و تمجید منتقدان از نمایشنامه را..
شاید اونا علمش را دارند و من نه..
گفت :
شاید این جمله که نمایشنامه را پشت فرم قایم کرده اند بهترین تعریف از
نمایشنامه باشد..
بهش گفتم: با نظرت کاملاً موافقم و ادامه دادم:
به نظرم یک کفش ورنی هست، کیفیتش از چرم پایین تر هست ولی ظاهرش
خیلی براق هست و جلب توجه می کنه.. ( منظورم فرم بود)

گفتم: در فرم ارائه شده اش هم می توانست خلاقیت بیشتری به خرج بدهد
از تکنیک خروج از فضا بدرستی و چندبار استفاده کنه، تو این مسیر از راویان
استفاده بیشتری کنه و تحلیل چند تئاتر دیگر را...
اما در مورد اینکه چرا من یا منتقدان دیگر به این خستگی ها اهمیت نمی دهند؟
در مورد خودم می توانم بگویم که حتی المقدور سعی می کنم با نمایش تطبیق
بدهم.. و بالاخره طولانی بودن و خستگی ایراد هست ولی مبنای اولیه ما این است
که کارگردان هدفی دارد، سعی می کنیم خودمان را تطبیق بدهیم..
بعد از اتمام نمایش به اسن نتیجه می رسیم که اشکال بوده یا نه..
در مورد منتقدان دیگر به خصوص روزنامه ای ها معمولاً تلاش شان این است
که به دفتر تحریریه روزنامه جوابی نرسد چون نقد مکتوب حساسیت عوامل
اجرایی شان را بر می انگیزد.. ، بعلاوه اینکه بعد از یک مدتی با کارگردان و نویسنده
دوست می شوند، گپ می زنند، ترجیح می دهند به صورت خصوصی ایرادات را بگویند..
بنابراین همچین نیمچه اشاره ای می کنند که فقط آبروی حرفه ای شان حفظ شود
یا توصیه می کنند که ای کاش این کار را می کرد..
یا خوشحالیم این مسیر را انتخاب کرده..
بیشتر سعی در ترسیم فضاها و روشن شدن ذهنیات نویسندگان و کارگردانان
قدم بر می دارند، و نکات دقیقی که معمولاً از نگاه تماشاچی دور می ماند
را یادآوری کنند،
به عبارت ساده زبان نوشتاری کارگردان و نویسنده هستند تا منظور و اشارات
آنها را بیان کنند.
شاید هم دلایل دیگری داشته باشد که کشفشان نکردم..
..........................
این تئاتر پنجاه پنجاه هم شده آخرین نوشته من که تمامی ندارد..
بقیه حواشی را هم که خود می دانید..
دیدن این تئاتر توصیه می شود، تمدید هم که شده،
لذت هم ببرید..
به نظرم برچسب افشا نمی خواهد..
ولی من برچسب زدم تا لذت دیدنش کم نشود..
والسلام


علیرضا، علی نوروزی و امیر حسین زاده این را خواندند
سارا و کاوه علیزاده این را دوست دارند
من که خسته نشدم!!!!!
۰۶ آبان
خب خدا را شکر..
خسته نشدید..
۰۶ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در مجموع از تماشای این نمایش راضی هستم. اما دو نکته به نظرم آمد که باعث شد نتوانم آن را یک نمایش عالی تلقی کنم.
اولین چیزی که پس از دیدن نمایش به ذهن مخاطب میرسد اجرای فوق العاده سخت و کار سنگین و پرزحمت گروه نمایش است و این مساله انتقال رنج زندانیان به مخاطب را تحت تاثیر قرار میداد. به عبارت دیگر بیننده بیشتر رنج بازیگران از بازی را دریافت میکند تا رنج زندانیان. از سوی دیگر اگر در نمایش بیشتر به روایت دو بازدید کننده از ماجرا پرداخته میشد کار را دلچسبتر میکرد. روایت آن دو از ماجرا و دیدگاه آنها نسبت به اتفاقات میتوانست داستان را جذاب کند.
// اردوگاه تئاتر اجباری //
با سلام خدمت دوستان و کاربران تیوال و عوامل اجرایی این نمایش
در مجموع کار خوبی از کار درآمده بود، اما ایرادات ریز و درشت نمایشنامه داشت. فرم کار بسیار خوب بود و از آنجایی که به شدت فرمالیست هستم لذت بردم از فرم کار..
مقدمه
هر روز یک یادداشت در مورد این کار می گذاشتم و این اواخر چیزی در حدود 10 صقحه نقد نوشته بودم، به نظرم آمد یکبار هم شده در مورد فرم و جذابیتش و تکنیک هایی که استفاده شده پرده به پرده و بعضاً صحنه به صحنه تحلیل کنم، در مورد درونمایه برای تئاتر (( عمل)) نقد طولانی و قابل اعتنایی نوشتم، مد نظرم بود جزیی نگری نوعی تقدیر باشد از زحماتی 18 ماهه تمرین برای اجرای این کار.
اما موضوعی مرا از این کار منصرف کرد و باعث شد کل نوشته ام را حذف کنم.
از کاربران تیوال و گویا حامی این نمایش، عزیزی حضور بنده را آزاردهنده دانست و به نمایندگی از ناراضیان این یک سال و نیم نقد نویسی ام درخواست کرد که نباشم...
بنده نیز از بیانات این بزرگوار استقبال کرده و قول دادم در نهایت نظر بنویسم و نه نقد، و قرار شد این آخریش باشد..
خلاصه دعا کنید به جان ایشان و بگویید آخیش.. هرکی هست خدا خیرش بدهد...
چون بارها در زیر نوشته دوستان از ضعف در نمایشنامه نام بردم، عمده این نوشته بر نمایشنامه متمرکز است..
و اما بعد..
در ابتدا سیر ذهنی ام از مواجهه با این نمایش را بیان می کنم.
به درخواست دوست عزیزی (جناب کارآمد) به تماشا نشستم و چون هیچگاه نقدی نمی خوانم و یا خلاصه ای و یا گفت و گویی، که لذت مواجهه ناب و مستقیم با تئاتر برایم محفوظ باقی بماند.
تا لحظه ورود به سالن چیزی از نمایش نمی دانستم..، چند ثانیه قبل از ورود به سالن اجرا، پوستر برنامه و تعداد زیاد بازیگران و در نهایت نام برشت توجه ام را جلب کرد، دانستم در مورد اردوگاه یهودیان و احتمالاً آدم سوزی آلمان نازی هست..
شروع اش بسیار جذاب بود و تمامی حدسیات درست از کار در آمد، یاد آور فیلم ((پسران پیژامه پوش)) بود تا بحث کله تیزها و کله گردها پیش آمد، یادآوری شد که نمایشنامه اش برداشت آزاد از دو اثر برشت است ( البته به عمد این دونمایشنامه را هنوز نخواندم)، پس آماده این شدم که داستانی برشتی ببینم با جزئی نگری خاص برشت...، به خصوص دیالوگها که با زیر متنی بسیار قوی.
... دیدن ادامه » بدون قصه گویی کلاسیک هم برشت شخصیت پردازی می کند ، داستان را به جلو می برد و هم در غافلگیرمی کند و هم ضربه می زند. تجربه اجرا بردن گدا و سگ مرده اش که دقیقاً چنین بود، یادم هست در روز اول تمرین فقط 30 بار خودمان رو خوانی کردیم و هربار لذت بیشتری می بردیم..
به نمایش برگردیم..
ذهنم الگو گرفت و حدسهایی زدم، منتظر بودم داستان روایت گر مردمی باشد که حاکمیت ( اینجا آلمان نازی) قصد دارد با تفرقه حکومت کند و با برتری گروهی و حمایت از ان ( کله گردها، احتمالاً تعدادشان کمتر است.)ابتدا گروه دیگر ( کله تیزها که تعدادشان بیشتر است) را سرکوب کند و سپس کله گردها را هم به بهانه قتل و حمایت از مستضعفین ( کله تیزها) به زندان بیاندازد و بقیه را وادار به سکوت کند و زمانی که کله تیزها و کله گردها از این حقه آگاه شدند و با هم متحد شدند تعدادی از هر دو گروه را به زندان بیاندازد و دیگر کسی برای اعتراض نمانده باشد، یاد آور شعر معروفی است که تا همین چند روز پیش فکر می کردم برای برشت است ولی جناب کارآمد فرمودند برای شخص دیگری است.. شاعرش مارتین نیمولر بود..
اینجا باید این مطلب را اضافه کنم که اردوگاه های کار اجباری فقط برای یهودیان نبوده، بلکه مخالفین رایش سوم هم به آنجا می بردند
و شکنجه می دادند و با ارفاق به اتاق گاز و کوره های آدم سوزی برده نمی شدند، به خصوص که دو نفر از راویان داستان که به ذهنم
آمد در این اردوگاه عاشق شدند و جان سالم به در بردند..
با درصد زیادی هم درست از کار درآمده بود، به خصوص اینکه در بالای صحنه روبرو پیرمرد عبوسی نشسته بود و فرمانهایی صادر می کرد.
سوء استفاده از زنان در کلیسا، فروش دختر به ارباب کله تیز از روی فقر و اینجا استعاره احتمالی برشت از طمع خانواده های فقیر به اموال
ارباب، رشوه به کله گردها توسط بعضی کله تیزهای ثروتمند تا از اتفاقات نا خوشایند در امان بمانند و از زندگی و اموالشان حفاظت شود.. بطور کلی جامعه ای دو پاره کله تیز و کله گرد که با ثروت و طمع به ثروت حتی معامله بر سر اعضای خانواده به نمایش درآمد. ///
در ذهنم بود اینجا یک اردوگاه است که باید منتظر دیدن سرگذشتشان از آن جامعه و رسیدنشان به این اردوگاه باشیم..
لباس های متحد الشکل و کله های تراشیده شان بعلاوه بازی های فرمشان در ابتدای نمایش و حضور دلقک برای آزار آنها این موضوع را تایید می کرد..، وجود ریتم سریع و تکرار وقایع، هوشمندی کارگردان را نشان می داد که تعادل در نمایشن را از این طریق برقرار سازد تا تماشاچی موضوع اصلی را گم نکند.. // و مرا مطمئن ساخته بود که ایده ذهنی ام درست است..
تا به صحنه غافلگیری شاهکاری رسیدیم.. کاری در اندازه برشت.. نقطه ای که هم گره گشایی اصلی داستان برایمان انجام شده بود،
هم غافلگیرانه بود و هم نقطه عطف داستان..، نقطه ای که مسیر داستان را بطور کلی عوض کرد...
صحنه ای که بطرز عجیبی جالب است، و لحظه فوق العاده ای دارد، جایی که قاضی در هنگام رای دادن پایین می آید و می گوید: آدم گرسنه
نمی تواند قضاوت کند و صحنه را ترک می کند....
لحظه ای که تماشاچی دادگاهی بدون قاضی می بیند و مات و مبهوت به دیگر بازیگران می نگرد او دقیقاً یک صحنه اپیک می بیند.
اپیک برشتی از نویسندگانی که از برشت الهام گرفتند، جایی که بازیگران از نقششان بیرون می آیند تا یادآوری کنند این یک نمایش است..
و همه حاضران صحنه بازیگران آن هستند.. در یک لحظه تماشاچی حس می کند گول خورده و از اول با یک نمایش روبرو بوده است..
و احتمالاً با مدل تئاترهای (( نمایش در نمایش )) روبرو بوده و احتمالاً کارگردان با جمله گفتن cut ، به دیگر بازیگران هم اجازه دهد
که استراحتی کنند و احتمالاً غذایی بخورند.
اما اتفاق دیگری رقم می خورد، ورود رئیس زندان به نمایش.. ، جایی که متوجه می شویم از آن خبرها هم نیست..
نمایش در نمایش هست ولی در یک اردوگاه اجباری کار ... ، که البته در اینجا کار تبدیل به نمایش شده است..، یا به عبارت ساده تر
نمایشی است در اردوگاه تئاتر اجباری.. که تئاتر بازی کردن جزو شکنجه ها ست.. // رئیس زندان دلباخته نمایش است، ولی رئیس زندان است ولی باز هم زندانی ها انسان محسوب نمی شوند و برای رئیس زندان فقط شماره هستند...
اما کل این پرده چیز جالب دیگری هم دارد.. حسم نوعی از ((مضحکه برشتی)) است، وقتی کارهای برشت را دقیق تر خواندم، وقتی یکطرف حاکمی قدرتمند و مستبد باشد و طرف دیگر مردم، او زورگویی حاکم را به سخره می گیرد و رفتار حاکمان را مضحکه جلوه می دهد...
دقیقاً زمانی که قاضی، کرسی قضاوت را رها می کند به خاطر گرسنگی و تئاتر را در لحظه اوجش یعنی داوری رها می کند و از جلوی
حاکم زورگو (رئیس زندان) عبور می کند و می رود و محلی به او نمی گذارد، در واقع رئیس زندان را به سخره می گیرد که من قاضی تو هستم در این نمایش، ولیکن از روی گرسنگی نمی توانم فکر کنم.. ، تو اگر نمایش خوب می خواهی حداقل درست غذا بده...
اما در اواخر زمان این پرده علت انتخاب 50 50 را می فهمیم، جایی که یکی از زندانیان علیل در مقابل رئیس زندان می گوید 50 50 بود
شاید اگر زمان دیگری و (شاید در جای دیگری) بدنیا می آمدیم اوضاع طور دیگری بود...
بهرحال پرده درخشان اثر است.. جایی که در همینجا به عنوان پرده برگزیده انتخاب می شود...
از اینجا به بعد منتظر یک نمایش در سطح بالا هستیم...
اما اتفاق بدی رخ می دهد، گویا نقطه اوجش به پایان رسیده و با تنزل که نه با سقوط نمایش روبرو هستیم..
از این پرده به بعد تماشاچی دقیقاً با روایتی اپیک روبرو هست. جایی که می داند همه بازیگران زندانی هستند و مجبورند که تئاتر بازی کنند،
و اگر بازی نکند شکنجه های بدتری در انتظار آنهاست. بنابراین بازی می کنند... خب انتظار بود نمایش به سمت آگاهی دادن به تماشاچی که هدف روایت اپیک است جلو برود ... ولی نه تنها این اتفاق نمی افتد.. بلکه به علت ضعف نمایشنامه نویسانش با یک کار غیر جذاب و
خسته کننده روبرو می شویم.. تا جایی که همه اش می خواهیم زودتر تمامش کند.. چون از اینکه اتفاق مهمی درونش باشد یا پیام مهمی داشته باشد نا امید می شویم...
می توان این نمایش را به دو بخش یکساعت جذاب و پانزده دقیقه خسته کننده تقسیم کرد..
سئوال ) اما چرا این 15 دقیقه خسته کننده شد؟
جواب) برای تماشاچی دیگر سرنوشت کله گردها و کله تیزها مهم نبود از آخرین پرده، بلکه سرنوشت زندانیان مهم شد..
سرنوشتشان را هم که می دانست، مرگ با اتاق گاز یا کوره آدم سوزی یا کشته شدن توسط نگهبانان به دستور رئیس زندان...
پس جذابیت دیگری باقی نمی ماند.. ، اینجا جایی بود که انتظار داشتیم نویسندگان برای این یک ربع چیز آس رو کنند که نداشتند..
انتظار داشتیم دیالوگهایی جذاب و قدرتمند بین رئیس زندان و زندانیان رو کنند که باز هم دستشان خالی بود...
من شخصاً خودم را آماده کرده بودم ( با توجه به داستان کله گردها و تیزها که نشانمان دادند) در اینجا بین زندانیان و رئیس زندان
معاملاتی صورت بگیرد برای نجات جان بعضی از زندانی ها... و همان داستان به شکل دیگری بین رئیس زندان و زندانیان تعریف شود..
بعد از دقایقی کوتاه موضعم را تعدیل کردم.. منتظر شدم تا اختلاف و تنشی بین زندانیان با یکدیگر بر سر رفتار با رئیس زندان شکل بگیرد..
جایی که زندانی ها راضی اند نمایش بازی کنند ولی کار طاقت فرسای دیگری انجام ندهند...
یا بازی در نقش ها، شخصیت بعضی از زندانیان را تغییر داده، آنها به جنون و مالیخولیایی از بازی کردن دچار شدند، درست است که بازی
کردن از کار اجباری راحت تر است ولی تاثیرات روحی بدی برجای بگذارد، رفتارهای راویان مو سفید داستان این ایده را پر رنگ تر کرد.. ، اما هیچ یک اتفاق نیافتاد..
رئیس زندان یا به عبارت بهتر نویسندگان این نمایش ترجیح دادند که همان داستان کله گردها و کله تیزها را به پایان ببرند..
و این چیزی نبود که برای تماشاچی دیگر اهمیت داشته باشد.. ، او داستان کله گردها و تیزها را با قاضی گرسنه مان رها کرد..
صحنه ای که شاهکار نمایش بود و فوق العاده قوی بود ذهن تماشاچی را بصورت ناخودآگاه تسخیر کرد.. و این پیام را به او داد که
موضوع ما کله گردها و تیزها نیست.. موضوع فعلی ما این زندانیان و داستان و روابط و مناسبات بین شان است..
شمشیر این صحنه دست نویسندگانش را برید..
آنها چیز دیگری نداشتند که تماشاچی را میخکوب کنند، یا اپیک وار بهش آگاهی بدهند.. و تماشاچی ناخودآگاه دنبال چیزی به جز
اتفاقات بعد از آن پرده می گشت، چیزی که نویسندگان نوشتند حداقل دیگر باب میل تماشاچی نبود.. حتی راویان همیشه حاضر هم برایش دیگر اهمیتی نداشتند..
اینجا جایی است که نویسندگان این نمایشنامه به دام خود نمایشنامه شان افتادند و پل های پشت سرشان را برای بازگشت به قصه اولیه شان
خراب کردند و لاجرم به جای عبور از پل برای بازگشت، در قصه اولیه شان سقوط کردند... تا نشان دهند هنوز در نوشتن خام هستند..
چرا که یک اثر خوب را به همین راحتی خراب کردند.. ، البته باز هم برایشان توصیه به نوشتن دارم.، چون نویسندگی را بلد هستند..
قال خودم : ( بسیار باید نوشت // تا پخته شود خامی)
بهرحال این اتفاقات اصطلاحاً نمایشنامه را دوپاره کرد و از یکدستی و انسجام خارج ساخت، در صورتی که یکساعت اول به شدت منسجم و یکدست بود.
....................................................
در کامنت های کاربران تیوال چیزهای جالبی دارم، خیلی شان می گفتند تا چند روز درگیر اثر بودند..
من هم در گیر بودم اما نه درگیر اثر، بلکه درگیر (( صاحبان اثر )) بودم!!!!
این درگیری را به صورت احتمال بیان می کنم..
احتمال اول
همان حرفهایی که در بالا گفتم، نمایشنامه ضعف داشت که طبیعتاً ضعف نویسندگانش بود بدلایلی که در بالا گفتم..
درونمایه اش هم ترکیبی از ذهنیات برشت که در بالا اشاره کردم و البته تقبیح ستم بر هر انسانی در هرجای دنیا با هر مسلک و مرامی
و با هر شیوه ای حتی هنر ( نمایش) است که بالاخره تاثیرات منفی اش را می گذارد .. و در مرتبه ای بالاتر و انسانی تر ( ذهنیات من است) به لجن کشیدن سیاست مدارانی که برای حفظ حاکمیت شان به انواع جنایت حتی شنیع ترینش که زنده زنده سوزاندن انسانهاست
متوسل می شوند.
درست است که به عنوان اندیشه ای انسانی برایش ارزش زیادی قائلم و نمی خواهم این آیدی خوب را زیر سئوال ببرم..
اما سئوالم این است این نمایش چه چیزی نسبت به کارهای گذشته اش اضافه کرده؟
چه مناسبات جدید و بدیعی و چه روابطی که از آن اطلاع نداشتیم در این نمایش دیده می شود، منظور فرم نیست..
منظورم همان درونمایه و بالاتر همان زیرمتن کار است..
چه نکته ای مغفول مانده بود که این اثر را از کارهای گذشته و آینده در مورد اردوگاههای کار آلمان نازی متمایز می کند؟
حتی نوع نگاه هم برای من قابل قبول است، از چه منظری متفاوت به این اردوگاهها و اتفاقات آن نگاه کرده است؟
به نظرم جز تغییر نگاه به شکنجه از کار طاقت فرسا یا برهنه کردن و مجبور به رابطه جنسی که قبلاً می دانستیم.. باید شکنجه روحی
از طریق هنر و در اینجا نمایش هست را به ان اضافه کنیم..
( اگر دوستان چیز جدید یا نگاه خاص یا هر چیز جدیدی از مناسبات مد نظرشان هست را بیان کنند. سپاس)
احتمال دوم (احتمال دلی)
یک خاطره مرتبط : چند سال پیش مستندی درباره حیات وحش دیدم.. در آنجا پرنده ای در نی زار لانه ای دور از دسترس شکارچیان
برای تولید مثل پیدا کرده بود.. ، سرش را بالا برد و صدایی از خود درآورد، گوینده متن گفت: او اکنون خدا را شکر کرد به خاطر پیدا
کردن این خانه.. ، نویسنده متن دلی یک چیزی نوشته بود.. آیا واقعاً نویسنده متن زبان پرندگان را می دانسته که فهمیده خدارا شکر کرده ؟
یا نه چیزی شبیه زوزه گرگها بوده یا هرچیز دیگری... // این احتمال هم دلی است..
درو نمایه ای متفاوت دارد، شاید یک زیر متنی قوی..
جایی که ظاهرش احتمال اول است ولی در باطن حرفهای دیگری دارد، جایی که در مورد 50 50 بودن وقایع حرف می زند، و جبر
زمان- جغرافیایی مان را یادآوری می کند... ، اگر در امریکا بودند این اتفاق نمی افتاد و یا اگر در زمان دیگری مثلاً اکنون بودند شاید
ثروتمند بودند و قدرتمند.. جایی که ایستاده ایم کجاست؟ اگر آنها رئیس زندان بودند هم همین طور ملتسمانه حرف می زدند یا
همین رفتار را ، شاید به شکل دیگری و یا شاید رفتاری بدتر از خود بروز می دادند... همین طور که الان در دنیا هزاران اردوگاه و
آشویتس دیگری برپاست.. همانطور که همان متفقین و نجات دهندگان دنیا هنگام تسخیر آلمان به زنان آلمانی تجاوز کردند....
پس واقعاً 50 50 است شاید جنایاتی که در فلسطین و لبنان توسط یهودیان صهیونیست رخ داد نشان دیگری باشد که یهودی ملتمس
می توانست یکی از سربازان ارتش اسرائیل باشد ولی در کوره سوخت و یا با گاز خفه شد.
بله زندگی 50 50 است و اینجا ما ایستاده ایم در میانه تاریخ.. ما چه می کردیم و چه می کنیم؟ ماهایی که این اتفاقات را با انواع
وسایل ارتباط جمعی نظاره گریم چه کرده ایم؟ آیا مثل وقایع گذشته مثل عاشورا به عزارداری پرداختییم.. اما از عاشوراهای اطرافمان
غافل ایم؟
بماند..
ولی باز هم بصورت دلی مکتب فرانکفورت گونه از آن در ذهنم لذت بردم... ( البته باید بگویم تئاتر فرشته تاریخ و تناقضات
نشان داده شده در آن نمایش بی تاثیر هم نبود و از سوی دیگر برشت هم فرانکفورتی است..)
احتمال سوم
چیزهایی است که من از درک آن عاجزم... /// بالاخره مرتضی اسماعیل کاشی با همان کار اولی که ازش دیدم ( 100 درصد)،
نشان داد کارگردانی قابل اعتنا است او جزئی نگر است و کاربلد، توانمندی خاصی هم در هدایت بازیگر دارد.. ، کسی که توانسته سلبریتی ها را که معمولاً از غیر سلبریتی ها حرف شنوی ندارند خیلی خوب هدایت کند (ستاره پسیانی و هوتن شکیبا)، علاوه بر آن نمایشی با دکوری
در خدمت نمایش و تا 90% جذاب ( بعضی جاها از ریتم می افتاد) نمایش 100% را کارگردانی کند، و در همین کار به خدمت گرفتن هنرجو و تدریس به آنها و گرفتن بازی های نسبتاً خوب در اغلب صحنه ها، گل درشتی که از آن به عنوان ضعف نویسندگانش نام بردم، بعید به نظر می آید..
البته همیشه در تمامی نقدهایم این موضوعات را لحاظ می کنم ولی این بار نوشتمش ذهنیاتم را..
................................................................
هر کدام از احتمالات را بررسی می کنم قسمتی از نمایش دچار ایراد می شود، اگر احتمال اول درست باشد همان 15 دقیقه آخر دچار مشکل می شود.
اگر احتمال دوم درست باشد پس این همه قصه پردازی در مورد کله تیزها و کله گردها باید حذف شود چون کمکی به پیشبرد نمایش
نمی کنند و شاید برعکس اگر یک نمایش شاد و موزیکال داشتیم و بعدش متوجه می شدیم که این شادی ها همه اش نمایش بوده،
و این ها زندانی اند و در خوشحالی شخصیت هایی که بازی می کنند سهمی ندارند و آنها زیر شکنجه هستند و منتظر مرگ..
نهیبی بزرگ بود، از ضربه گذشته و 15 دقیقه آخر معنی و مفهوم جالبتری می یافت و می شد اتفاقا نقطه قوت نمایشنامه...
احتمال سوم
اگر احتمال سوم درست است چه المانهایی است که من، نه به عنوان یک تماشاچی عام، بلکه به عنوان تماشاچی حرفه ای با دانشش اندک در زمینه نقد نویسی نتوانستم ببینم..
....................................................................................
اما نقطه قوت نمایشنامه : به نظرم پاسخگویی به سئوالاتی که در ذهن تماشاچی است، علاوه بر صحنه گره گشایی، طریقه فرار کردن
دو راوی موی سفید، جعبه و موزه و از همه برایم شیرین تر، پاسخگویی در مورد موهای بلندشان است...
در مورد ایرادات و نقاط قوت نمایشنامه به صورت جزیی به علت طولانی شدن خودداری می کنم.
...........................................................................
سئوالی بی پاسخ برای این نمایش..
در اردوگاه آلمان نازی، رئیس زندان از زندانی ها می خواهد که کله گردها و کله تیزها از برشت ( مغضوب نازی ها) را به اجرا در آورند..
سئوالم از خوانندگان و البته گروه اجرایی این کار این است که :
آیا این گاف نویسندگان این اثر هست ؟ یا برعکس نویسندگان به عمد این کار را انجام داده اند؟
اگر اشتباه نویسندگان است که هیچ.. ، اشتباه است..
ولی اگر نویسندگان به عمد و خودآگاه این کار را انجام دادند، دقیقاً منظورشان چه بوده ؟
یا کجا استفاده شده؟ مثلاً در کدام قسمت شخصیت پردازی رئیس زندان دیده می شود؟ کدام رفتارش؟ آیا درست است که نازی است
ولی بالاخره از خواندن نوشته های برشت به عنوان یک آلمانی زبان لذت می برد؟ یا هر قسمتی که من ندیدم و این موضوع پر رنگ جلوه
می کند.. ( لطفاً دوستان نظرشان را در این زمینه بنویسند.. سپاس)
............................................................
نمادها
مهمترین اش دلقک بود..
چیزی که خیلی کشفش نکردم .. ولی با توجه به تایید دوستان و دل بسته بودن خود کارگردانش به سینما، محتمل ترین نماد را
بیان می کنم..
از آنجایی که 5 دقیقه آخر نمایش صد در صد از اواسط فیلم (( Funny Games (( برداشته شده بود..
دو احتمال دادم یکی رفتارهای خشونت آمیز در فیلم (( پرتقال کوکی)) که دوستان هم نظر نبودند..
احتمال دیگر نقش جوکر (( شوالیه تاریکی)) بعد از مشورت تصویب شد..
جایی که جوکر نه به خاطر پول و نه به خاطر مطرح بودن، بلکه به خاطر لذت از خشونت، مردم را نیز تحریک به خشونت می کند..
( سکانس هایی مربوط به فشار دادن دکمه انفجار بمب در کشتی حامل مردم فیلم شوالبه تاریکی)
جایی که دلقک شاید یک زندانبان است که از ضجر دادن زندانی ها لذت می برد.. و نمی توانیم فقط رئیس زندان را تنها ستمگر
اردوگاه بنامیم.
.................................................
کارگردانی:
همانطور که گفتم کارگردانش، کارگردانی کاربلد است و خلاق... ، البته نه اینکه پدیده باشد مثل کوهستانی در اوایل دهه 80
اما کارگردانی قابل اعتناست..
اگر همین کار را برسی اجمالی کنم همین که از تمامی فضاهای (( سن )) بازی می گیرد.. ، اینکه به صورت متقارن از دوباکس
شیشه ای استفاده می کنه برای اینکه تمامی تماشاچی ها دید داشته باشند به اتفاقات صحنه..، اینکه باکس های شیشه ای را
چندبار و چگونه در پرده های مختلف بکار می گیرد که این استفاده های مختلف و کارامد ( ربطی به محمد کارآمد ندارد.) و موثر و در خدمت نمایش است و فرمی جذاب و گیرا می سازد.
اینکه از نور و رنگ و موسیقی برای انتقال مفاهیم ذهنی اش ((کارا)) استفاده می کند.. ، فضاسازی های جالبی از کلیسا و آب کشیدن از چاه و استفاده جالب از سایه ها در کنار نور را نیز به آن بیافزاییم.
کارگردان با هدایت خوب توانسته بازی های یکدست و منسجمی در طول نمایش به تماشاچی ارائه کند، جایی که هیچ سلبریتی وجود ندارد.. نقش فرعی و اصلی معنایی ندارد و یا حتی در جایی به علت تعدد بازیگرانش مجبور است چند نفر ذخیره بروی نیمکتش داشته باشد... تا در صورت آسیب و اتفاقات پیش بینی نشده از ذخیره ها استفاده کند...
البته در جاهایی به خصوص در ورود به صحنه و حرکت کردن ها در اوایل نمایش و انداختن لباسها خیلی مفهوم نبود که منظور کارگردان چه بوده است.. ، درست است لباسها در موزه نگهداری می شود ولی خیلی از این صحنه سر در نیاوردم.
و در انتهای نمایش به نظرم استفاده جالبتر و خلاقانه تر می توانست از حرکت رژه وار داشته باشد.
....................................................
بازی ها:
همانطور که قبلا هم اشاره کردم بیانشان تئاتری نبود.. صداهایشان در ردیف اول درست به گوش نمی رسید..
و بازیگران به خصوص خانم ها با هر تعریفی از بیان برای یک بازیگر و با هر نگاه و دسته بندی صداها جیغ و آزار دهنده به گوش
می رسید.. اگر بخواهم مقایسه کنم نمونه خوب جمعه کشی خلج است.. در ردیف هفتم صدای بازیگران حتی خود خلج با 74 سال سن
به درستی شنیده می شد.. حتی بازیگرانی که فریاد می زدند صدایشان جیغ و گوش وار به گوش نمی رسید..
ولی همانطور گفتم بازی ها بنابر به توانایی هر کدامشان (بازیگران) تقریباً خوب از کار درآمده بود.
...........................................................................
چیزی کهمتوجه اش نشدم... در روز اجرا که 5 شنبه فکر کنم سه هفته پیش بود.. بازیگران بعد از اتمام نمایش نیامدند که مورد تشویق
قرار بگیرند (رورانس)، چرا؟
................................................................................
اما با یک موضوع نچسپ و خیلی مهم برایم، تلخ تمام شدن نمایش بود..
ترجیح نمی دهم نمایش ها این قدر تلخ تمام شود.. بهرحال این توانمندی نویسنده و کارگردان اثر را می رساند که هم نمایشش
را تلخ تمام نکند و هم ضربه اش را بزند و هم ذهن مخاطبش را بعد از نمایش درگیر کند...
این توانمندی در کارگردان این اثر دیده می شود..
به نظرم همان رژه آخر با رقص ( حرکات بدن با توجه به محدودیت کشور)تمام می شد و شاید با آهنگ های مخصوص رقص باله..
این هم به درخواست رئیس زندان بوده که قبل از رفتن به اتاق گاز یا کوره برقصند..
از ان فضای ناراحت کننده و سنگین می کاست.. // ما با انواع تماشاچی روبرو هستیم.. // فقط بازیگران و هنرمندان که به دیدار
یک اثر نمی روند.. به خصوص اینکه در کشوری با ضریب خوشحالی پایینی زندگی می کنیم.. ناراحت کردن تماشاچی را در این
شرایط کشور خیلی درست نمی بینم..
من همیشه مرحوم مغفور چاپلین را مثال می زنم که تلخ ترین مفاهیم را به صورت کمدی بیان می کرد..
..............................................................................................................
حواشی همیشگی:
این تجربه ام از پنجاه پنجاه را به دوست عزیز محمد کارآمد ( ایشان معرفی کردند این اثر را ) تقدیم می کنم، سعی کردم حسی باشد
تا ایشان بیشتر لذت ببرند.. تجربه هم نامگذاری کنم.. چرا که ساختارهای نقد را ندارد..
این اخرین نوشته مفصل من هست، چون قول داده بودم به دوستان دیگر از جمله به آقای کنشلو که حتماً متنی در موردش منتشر کنم.
و این خبر خوب را برای کاربران و دوستان تیوالی دارم که قرار نیست تجربه یا نقد دیگری در تیوال منتشر کنم..
فقط نظرم را به صورت کوتاه می نویسم و یا توصیه به دیدن یا ندیدن می کنم...
خلاصه از شر قلم خود برتر بین، کم دانش، خود بزرگ بین، خود همه چیز دان، حضور آزار دهنده در همه جا، پروفسور ناراضی
بیا در میدان ببینیم چند مرده حلاجی، متکبر متوهم و..... راحت می شوید.
بهرحال نیت من گوشزد کردن ایرادات به تیم اجرایی و خوانده شدن یک نقد نیمه حرفه ای با ادبیات غیر تخصصی و بدون تکلف
بروی نمایش ها برای کاربران تیوال بود.. که گویا نه تنها مثبت عمل نکرد، بلکه موجب آزردگی خاطر دوستان هم شده است.
از این دوستان عذرخواهی می کنم.
بابت ایرادات و اشتباهات املایی و نگارشی از خوانندگان عذر خواهی می کنم..
منتظر خواندن کامنت های رک و صریح و کوبنده و بدون تعارفات معمول بروی این نوشته هستم..
با تقدیم احترام
محمد حسن موسوی کیانی

جناب کیانی درود
به نظرم تو عصر اینستاگرام و توئیتر اینقدر مطول نویسی دیگه جایی نداره.
به طور کامل نظرتون رو خوندم و با بخشی که خیلی مشکل دارم نماده. نماد یعنی چی آخه؟ شما که انقدر داد فرم میدی چرا؟ مگه دلقک میتونه تبدیل به نماد بشه؟ کروساوا و میزوگوشی ... دیدن ادامه » هم نتونستن این دوست نیمه کار بلدمون که بماند. تازه اونجا سینما بود توی تئاتر که داستن بلکل متفاوته.
و اینکه چرا باید از اون چیزی که هستین کوتاه بیاین؟ اون دوست عزیز هم نظرش رو گفت و قرار نیست همه مثل هم باشن. راستش اینه که بعضی وقتها پسند جاش رو میده به عقیده که خروجیش غیرقابل انعطاف میشه و نمیشه باطرف کنار اومد و نتیجتاً برخوردها نه سازنده که تخریبی میشن.
شخصاً پای عقیده‌ام هستم (ننوشتن نظر مستقل روی آثار) و دیگه انقدر حالیم هست که چه چیزی خوبه و چی بد (البته برای خودم) پس روی نظرم پافشاری میکنم و تا تهش می‌رم.
به شما هم صرفاً عرض می‌کنم برای خودت کاری رو بکن نه دیگران حتا اگر این دیگران مهم‌ترینِ افراد باشند.
۲۹ مهر
جناب کیایی عزیز

بزرگ ترین حسن شما دوست ندیده و ناشناخته ام این است که آنقدر برای خودتان و دیگران احترام قائل هستید که برای نقد ، وقت بگذارید و طولانی بنویسید حتی اگر مطول باشد و حتی اگر از حوصله این روزهای توییت خوانان و مینی مالیست ها دور باشد.

ای کاش نمایش شیهیدن را در کنارتان میدیم تا بهانه ای باشد برای گپ هم راجع به آنچه مشترک دیدیم و هم راجع به پنجاه پنجاه اما افسوس که نشد

واقعیت این است که من خیلی اهل کامنت دادن و نقد نوشتن نیستم و راستش نه خیلی که اصلا اهلش نیستم و نمایش پنجاه پنجاه برایم اولین اتفاق و انگیزه بود که در تیوال نقدی بنویسیم

اما به راستی که حضور دوستانی چون شما سبب می شود هر از گاهی سری به تیوال بزنم و مباحث تان را دنبال کنم ، برای همین گاهی ممکن است هفته ها نیایم اما اگر بیایم فقط به بهانه خواندن مطلبی از دوستانی چون شماست

امید ... دیدن ادامه » که قلم تان بی سانسور و بی طرف بماند
۱۱ آبان
به به جناب کنشلوی عزیز..
نظر لطف شما به بنده هست..
سانسور می کنم بعضی وقتها، چون تیوال
یک جای عمومی است.. قطعا شفاهی
خب راحت تر حرف می زنم..
در مورد بی طرفی هم تلاش می کنم
اما خب شاید همبشه این اتفاق نیافتد..
چند دلیل حتمی دارد..
۱. کمبود دانش
۲. ... دیدن ادامه » ذهن غیر متمرکز
۳. قدرت اثر که در جایی شاید ذهن مرا
تسخیر کند و چیزهایی جا بیافتد
۴. ضعف اثر ، شاید خسته شوم و
ناخودآگاه غافل شوم..
...........
باز هم لطف دارید..
خوبه در تیوال دوستانی دارید که لذت ببرید
از کامنت هایشان..
و خوشحالم که در کنار آنها خواندن مطالبم
مورد توجه تان قرار گرفته...
.........
بعضی وقتها کوتاه نوشتن بی انصافی می کند
در بیان مطلب..
و در تلاشم خدای نکرده این اتفاق نیافتد
در نوشته هایم..
بعد هم مخاطب حرفه ای در تیوال چیزهایی
که می نویسم در حد الفبا هست..
و مد نظرم دیگرانی هستند که بتوانند با متن
ارتباط برقرار کنند..
بنابراین طولانی می شود..
و دوستان گروه اجرایی هم ببینند که برای
نگارش وقت گذاشتم چون برای کار آنها و
زحماتشان احترام قائلم..
.......
به هر حال دیدارتان موجب خوشحالی
است.. و خب هنوز وقت هست..
تئاتری را انتخاب کنید..
به من خبر دهید..
روزش را هماهنگ می کنیم..
......
و در انتها واقعآ امیدوارم بی طرف و منصف
باقی بماند..
۱۱ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سحر لیلى ئیون/ روان شناش، هنر درمان گر:
پنجاه پنجاه نمایشى است که با خلق سه زمان یکى حال( زندان-موزه)، دوم زمان برپایى زندان و سوم زمان نمایشنامه_ دوران فئودالیسم_ توانسته موقعیتى متفاوت از تئاتر در تئاتر را رقم بزند؛ چرا که زندانبان کارگردانیست که بازیگران ( زندانیان) را مجبور کرده با شکمى گرسنه، تحمل بى خوابى و شلاق نمایشنامه خودى ها و غیر خودى ها را بازى کنند.
سؤال این است که چرا زندانبان تئاتر را به عنوان ابزارى براى شکنجه انتخاب کرده است؟
طبق تعریف DSM5 ( کتاب مرجع راهنماى تشخیصى و آمارى اختلالات روانى) سادیسم عبارت است از علاقه فرد به آزار رساندن دیگران به صورت جسمى، روانى و جنسى طورى که این آزار موجب لذت و آرامش فرد آزار رسان شود.
بنابراین طبق این تعریف زندانبان( کارگردان) به تئاتر علاقه شخصى داشته تا آن جا که ظاهرا به قوانین کارگردانى مسلط ... دیدن ادامه » است اینقدر که حتى یکى از بازیگرها در مقابل وى مى گوید تو شاید کارگردان خوبى بشى اما... و در جاى دیگر زندانیان ( بازیگران) را به دلیل بازى بد تنبیه میکند.
نکته دوم و مهم تر اینکه آنچه دیروز براى زندانیان ابزار دستیابى به آرمانشان( ضد فاشیسم) بوده ابزاریست براى شکنجه، به معناى دیگر آنچه دوستش داشتند؛ امروز ابزار آزارشان شده که این خود از نظر بار روانى شکنجه اى مضاعف است در حدى که سرانجام بازیگرى که زندگى خود را در راه تئاتر گذاشته است حاضر است بمیرد اما تن به ذلت اینگونه بازى ندهد.
نکته ى دیگرى که میتوان به آن اشاره کرد فاصله گذارى درست است تا شاهد نمایشى با کاتارسیس هر چه کمتر باشیم .
چرا که موقع درگیرى -هیجانى تماشاگر ، زندانبان(کارگردان) کات مى دهد یا نمایش از زمانى به زمان دیگر منتقل مى شود.
به هر حال پنجاه پنجاه نمایشى است که تماشاگر به گونه اى مسحور صحنه شده تا لحظه اى نتواند از آن چشم بردارد و در آخر بدون رورانس با همان حال سالن را ترک مى کند.
ممنونیم
۱۴ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چقدر قشنگ رفت و برگشت از قصه‌‌ی زندانی‌ها و زندانبان به قصه‌ی کله گردها و گله تیزها داشت و چقدر خوب هم فاصله‌گذاری برشت گونه داشت و هم نداشت.
من که راضی بودم، امیدوارم آقامون برشت هم راضی باشن.
50-50
اسم قابل تاملی برای تیاتر مرتضی اسماعیل کاشی است.
شاید در تمام اتفاقاتی که در اجرا بود چه صحنه و چه تیاتر تماشاگر همه چی 50-50 بود
از سالن اجرا تا انتخاب بازیگر.
مرز بین پرفورمنس و کوروگرافی و تیاتر اپیک
به هرحال 50-50 مملو بود از ایده های اجرایی -استفاده بهینه از بازیگر- صحنه مینیمالی که پر بود از کنش جسمانی و تکنیک های دیگر.
تیاتری که آلوده لحن حماسی برشت بود و با حرکات پرفورمنس گونه اسماعیل کاشی آن را تلطیف کرده بود.رنج و مشقتی که در کنار حقیقی بودن ماجرا با تصویر سازی خوب ، دنیایی دیگر را پیش پای تماشاچی می گذاشت.
جدای تاخیر 20 دقیقه ایی کار که واقعا اذیت کننده بود ، دیدن سالن جمع و جور هیلاج هم جالب توجه بود و چه انتخاب مناسبی
استفاده از راهروی جانبی سالن برای بودن دو نفری که راوی بودن و یا زندانبان .
دو باکس شیشه ایی چه در کنار
و چه در میزانسن که استفاده چندگانه از آنها به جذابیت طراحی صحنه افزود بود،
آشویتس ذهنی×
اسماعیل کاشی آشویتس یا داخائو و یا ترزینشتات خود را ساخته با همان قساوت ژرمن ها
اتاق گاز،رد دستان بر روی دیوار ها، ناله های بی پایان،موهای جدا شده از سر ها و بی رحمی های بی پایان
همه و همه ی این ها در فضایی سورریال.
- ... دیدن ادامه » از ان جاییکه کار،کاری آکادمیک بود و فاقد سوپر استار،چه سینمایی و یا تیاتر ، باید کار را در همین درجه بندی مورد قضاوت داد از جمله اجرای چند وقت پیش حسن معجونی و یا نصیر ملک جو، که البته با توجه به ایدئولوژی و فضا سازی 50-50 ،اسماعیل کاشی پا را فراتر گذاشته بود.
به هر صورت در مجموع 50-50 اجرای است که باید دید و باید دید.
سپاس از گروه اجرایی کار و آرزوی موفقیت روز افزون
ممنونم
۰۶ مهر
در ارتباط با دلقک هم نظر خودت هستم ،با توجه به عوض شدن نور و خارج شدن از خط اصلی داستان، همون جوکر یا نیروی شر مد نظر کارگردان بوده،چون با اومدن جوکر ها (دلقک) یک هرج و مرج(chaos) پیش می آمد و نور صحنه قرمز میشد.
۰۸ مهر
خب پس..
نظرت هم همان جوکر است...
اوکی.. مرسی
۱۰ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

روزنامه شرق: پنجاه پنجاه، یک نمایش است.
یادداشت پژند سلیمانی بر نمایش پنجاه پنجاه

اجرای پنجاه پنجاه، به کارگردانی مرتضی اسماعیل‌کاشی و نوشته‌ی مشترک هاله مشتاقی‌نیا و مرتضی اسماعیل‌کاشی،  اجرایی که در طی۱۸ماه تلاش و شناخت از دل یک کار کارگاهی با هنرجو شکل گرفته است. 
اجراهایی اینچنین به دلیل زمانی که برای رسیدن به ایده،پردازش و تکمیل آن صرف می‌شود، بسیار ارزشمندند. چرا که ادای دینی است به تئاتر و نمایش به مفهوم واقعی و اصیلش. نمایش۵۰-۵۰ نمایشی است که زمان را با عناصر و نشانه‌های داستانی و نمایشی برای ما جلو و عقب می‌برد، جا‌به‌جا می‌کند و نگه می‌دارد. 
نشانه‌هایی که آرام آرام به کار اضافه می‌شوند و به مخاطب ارائه داده می‌شوند.
این نمایش تو را همراه دو بازیگر پیشین و تنهابازماندگان این اردوگاه به عقب می‌برد و در اردوگاه نگه ... دیدن ادامه » می‌دارد، زندانی می‌کند و شکنجه می‌دهد. اردوگاه مرگ که اعضای یک گروهنمایشی را که فعالیتهای ضد فاشیستی داشته‌اند در آن زندانی کرده‌اند و حالا به اجبار شکنجه‌گر زندان که نقش کارگردان نمایش درونیکار را بر عهده گرفته، نمایشی را بازی می‌کنند و داستانی را روایت می‌کنند .

داستانی که همان نمایش «کله‌تیزها و کله‌گردها» و یا«خودی و غیرخودی» برتولت برشت است. 
این نمایشنامه‌ی برشت درباره‌ی دو دسته کردن مردم و ساخت سطوح مختلف اجتماعی به عمد ودر جهت  حفظ حکومت وقت است. سطوحی که در هر دوره از تاریخ و در بسیاری از آثار به صورت سمبلیک آمده‌اند. سمبلی که جدایجامعه و فرهنگ متفاوت، برای هر کس قابل درک است و به صورت دال‌هایی روشن، قابل دریافت. اثر برشت به دلیلی اینجا حضور پیداکرده است که علاوه بر داستان، ما را متوجه فاصله‌گذاری‌ها کند. اینبار اما ما فاصله‌گذاری برشتی را در لایه‌ی دیگری روی صحنهمی‌بینیم. فاصله‌گذاری که یک لایه عقب‌تر از ما در دل اجرایی دیگر روی صحنه شکل می‌گیرد و همانطور که ما را به بازیگران اردوگاهنزدیک می‌کند، هنوز  و همچنان ما را بیرون و در جایگاه مخاطبی که هر «شما مردم» ای را به خود بگیرد، نگه می‌دارد. فضای پنجاهپنجاهی که در اسم نمایش هم آمده است. جایی میانه‌ی راه.
تنها دو نفر از آن اردوگاه مرگ جان سالم به در برده‌اند که روایت داستان پنجاه پنجاه را در زمان حال همچون باری الیم و عظیم بر دوشمی‌کشند. 
هوشمندی هاله مشتاقی‌نیا و مرتضی اسماعیل کاشی در کنار هم قراردادن این لحظات داستانی و در هم تنیدن این دو ...
یادداشت کامل را میتوانید در #روزنامه_شرق تاریخ یک مهر ۹۸ بخوانید.
این اثر هنری رو به تمام دانشجویان علوم سیاسی و فعالین حوزه سیاست پیشنهاد میکنم ،به نظرم مفاهیم سیاسی بسیار زیبا و دلنشینی در خودش جا داده و میشه نشانه شناسی های جالبی در اون پیدا کرده و کد های زیادی داره ،من دیدم و حتما دوس دارم یکبار دیگه هم ببینم .در قسمتی از تئاتر که نماینده طبقه حاکم یا زمین دار ها رو میخواستن از اعدام نجات بدند ،راهبه ها هم در زندان در کنار فرد مورد نظر قرار گرفتن و حمایت کلیسا رو از پول به زیبایی به نمایش گذاشتن ...
از تماشای این تئاتر بسیار لذت بردم. فضای معماگونه این نمایش، که در پایان با کنار هم قرار دادن صحنه ها رازگشایی میشود بسیار دلپذیر بود. این نمایش از آن دست نمایش هاست که هر بیننده ای با توجه به سبک و سیاق خود میتواند برداشت های حتی متفاوتی نسبت به صحنه ها داشته باشد.
از جمله صحنه های تاثیزگذار برای من صحنه ای بود که در زمان پخش لباس ها زندانیان باعجله هریک به دنبال بهترین لباس برای خود بودند شاید که بتوانند نقشی کم آزارتر را برگزینند. در انتهای نمایش هرکدام لباس هارا درآورده و در چمدان قرار دادند. آیا این کاری نیست که همه ما در دنیا انجام میدهیم؟ شتابان با سبقت از بقیه به دنبال بهترین نقش برای خود می گردیم تا شاید رنج کمتری ببینیم.
این نمایش را برای بینندگان دارای فکر پرسشگر و آماده حل مسئله پیشنهاد میکنم زیرا مانند پازلی بیننده را به فکر فرو میبرد.
بینندگانی ... دیدن ادامه » که به دنبال نمایشی صاف و پوست کنده و کلاسیک هستند شاید به اندازه بقیه لذت نبرند.
سپاس از توجه بی اندازتون
۳۱ شهریور
ممنون از نگاه ظریفتون
۰۲ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تئاتر پنجاه پنجاه از اون دست اجراهایی هست که من حاضرم تمام قد ازش دفاع کنم.علیرغم اشتباهات کمی که داشت چون قابل چشم پوشی بود.
وقتی یه تیم هجده ماه از زندگیشو دلسوزانه برای اجرایی بذاره،معلومه که کاری به این خوبی نتیجه ش میشه.
نمایشی که تونست من تماشاگر رو همراه کنه با اتفاقات،انگار درون کابوسی قرار بگیری و در زندانی که جزئی از زندان دیگر حساب میشه مستقر بشی و نگاه کنی به تقلای انسانها برای ادامه ی زندگی و جنگی نابرابر برای عدالت و اخلاقیات.تو این نمایش بیشتر از اینکه بدنبال متن باشید غرق بشید تو کابوس تمام کاراکترها،کابوسی که بشر هر قرن به نحوی تجربه میکنه.
تقارن خوب صحنه و وسایل و حتی شخصیتها نمادی از نام نمایش بود،پنجاه پنجاهی که دومینو وار با شاخه گلی بهم متصل شد،و اصراری که شخصیت غمگین نمایش به خندیدن داشت.
چارلی چاپلین میگه : آموخته ام ... دیدن ادامه » که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.
و اینکه این نمایش در اوج تلخی سعی داشت چنین چیزی رو یادآوری کنه برای من ارزشمنده،زندگی سخته اما گاهی میشه برای دهن کجی به تلخی هاش لبخند زد.

تاثیر کار به حدی زیاد بود که سنگینی اثر رو روی قفسه ی سینه م حس میکردم،انگار که نظاره گر ناگزیر قصه ای از تاریخ شده باشم.
بازی با نور عالی بود،تقارن سازی خیلی خوب بود و گروه با هم هماهنگ بود فقط کمی اجراهای سمت راست و چپ جا داشت مشابه تر باشه که قطعا در اجراهای بعدی این نقص که خیلی به چشم هم نمیاد بر طرف میشه.

حتما به تماشای این کار بشینید،ارزش وقت گذاشتن داره...
خوشحالیم که نگاهتون رو به ما قرض دادید و با اثر ما ارتباط کردید. امیدوارم صحنه ها پر بشه از کارهای قابل تامل و دفاع
۳۱ شهریور
خوشحالم بخش کوچکی از چیزی بودم که به دل شما نشست
۰۲ مهر
خسته نباشید و همیشه بدرخشید
۰۲ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید