ویلی لومان: مرگ یه فروشنده مرگ با شکوهیه
بیف :ویلی باید همه چی رو برام تعریف کنی . من از پدر بزرگ هیچی یادم نیست.فقط یادمه که ریش داشت.
ویلی لومان: یادت نره بیف ، خیلی ها هستن که پول دارن ، ثروت دارن ، الماس دارن اما این آرزو رو که مردم دوستشون داشته باشن ، به گور می برن .
لیندا: چرا همه می خوان دنیا رو فتح کنن ؟؟
ویلی لومان: .......اگه کاری کنین که مردم دوستتون داشته باشن ، هیچوقت در نمی مونین ......
چارلی: آره ..اما من قلب ام آتیش گرفته . تو قلب آدم که استخون نیست ...
بن: آفریقا پر معدن الماسه ...من هفده سال ام بود که رفتم وسط جنگل ..وقتی بیرون اومدم ، بیست و یه ساله بودم و پول دار .
لیندا: می دونی آدمی که هزار کیلومتر بره و نتونه هیچی ، حتا یه سنت ، گیر بیاره ، چه حالی داره ؟
هپی: همین دیگه ..آدمی که تو آسانسور سوت
... دیدن ادامه ››
بزنه ، نمی تونه احساس مسوولیت کنه
بیف: ......تو فکر می کنی واسه چی سالهاست که به پدرمون می خندن ؟ واسه این که ما مالِ این شهر خراب شده نیستیم ..
ویلی لومان: باس اون معماری رو که درختا رو زده تا جاشون خونه بسازه آویزون کرد .
هاوارد: این صدای زن ام بود. وحشتناکه !!
بن: اونجا یه سرزمین تازه است ویلی ...از این شهر لعنتی بیا بیرون . بریم اونجا ، آستین هات رو بالا بزن تا یه پول حسابی گیرت بیاد .
برنارد: اون هیچوقت خودشو برای هیچ پیشرفتی آماده نکرده بود .
هپی: مامان ...من می خوام زن بگیرم ...