دوستان عزیز ...
یک روایت رو اگر اجازه بدین تعریف کنم از فیلم مظنونین همیشگی:
آخر فیلم, وقتی کایزرشوزه با تمام داستانهایی که تونسته بود تعریف بکنه برای گمراه کردن پلیسا به راحتی از جلوی چشم دوستان کاراگاه رد میشه, پلیس مغرور قصه ما که سرمسته از اینکه تونسته کل داستان رو بفهمه میره تو اتاق بازجویی که اتاق همکارش هم بوده , نگاهی به دور و بر می کنه و میگه " اینجا چرا اینقدر بهم ریختس؟"
پلیس دوم که اتفاقا به نظر میرسه کاراگاه قدیمی تری هم بوده در جواب می گه: " آره, اما در عین حال نظمی هم تو وجودش داره, اگر می ... دیدن ادامه ›› خوای درست نظم و ترتیبش رو ببینی باید با فاصله بهش نگاه کنی"
دوست مغرورمون نگاهش رو عقبتر می بره, عقبتر و عقبتر, نظم وجود داره, نظم همون داستان کایزرشوزه است در میون تمام این بی نظمی, استفاده از این بهم ریختگی برای شکل دادن به داستان جادویی و جاودان "مظنونین همیشگی"
حالا اینجا, به نظرم نظمی هست رفقا.....
با کمی دور شدن از مرکز ماجرا...
داستان بسیار بسیار بسیار جذابی رو در " مادر قلب اتمی" می بینیم