در جهانی زندگی میکنم که همین حالا زنی آن سر ِ دنیا سرش را از غصه بین دستهایش گرفته و آرزوی مرگ میکند و این سر ِ دنیا زنی شادترین روز ِ زندگیاش را جشن میگیرد.
مردی تیغ اصلاحش کند است و صورتش را زخم میکند و مردی دیگر در فکر آخرین تار ِ مویی است که باید روی ِ سرش بکارد...
لعنت به تدوین موازی!
زنی شلوار جین ِ شوهرش را اتو میکند و مرد روز ِ تولد زنی دیگر را به خاطر میسپارد، تقویم ورق میخورد و زیرسیگاری پر میشود، تابستان تمام میشود و ویار هندوانه میآید، هواپیما بلند میشود و دلتنگی فرود میآید، بیست سالگی میرود و هوس میآید، همهچیز را از دست میدهی تا به خیال ِ خودت همهچیز به دست بیاوری و ناگهان هیچچیز به دست میآوری.
نه چیز را داری نه همهچیز را؛ چیز گرفتار همهچیز است و همهچیز خود گرفتار چیزی دیگر است که تازه از راه رسیده. شاید با همین فرمول احمقانه بتوانم بگویم که حتی وقتی تو را دارم، تو را ندارم. وقتی دوستت دارم، از تو میگریزم و دوستت ندارم. وقتی در خانه هستی در خانه نیستی و هیچوقت هیچچیز و هیچجایی نیستی، حتی هیچ هم نیستی.